سلام جام جهاني 🤪

امروز فيلم Etternal sunshine of the spotless man را درحالي پلي كردم كه از خستگي توان نشستن نداشتيم. ث كه رفت رسما بخوابه. در نقطه حساس فيلم حس كردم وضعيتم لايق اين فيلم خوب نيست. خاموش كردم و با خاطر اسوده خوابيدم. وقتي بيدار شديم دو ساعت مانده بود به شروع فوتبال سويدن و جرمني. گفتم بريم؟ دو دل بود من هم ادم افسرده اي كه سريع نرفتن را جشن ميگيرم ولي ديدم امده بالاي سرم كه بايد برويم، بخاطر من خودش را از جا كنده بود، مجبور شدم ده دقيقه اي اماده شوم، اگر ميفهميديم انقدر خوش ميگذرد از صبح براي رفتن برنامه ميرختم. وارد يكي از مشهورترين و بزرگترين بارهاي استكلهم شديم و بين كل مجلس من و رفيق طرفدار المان بوديم. بيست دقيقه از بازي گذشته بود كه ما تازه وارد بار شديم به ث گفتم نگران نباش حالا كه رسيديم المانت گول ميخوره و شوقت ميپره، تا رسيديم گول خورد. لووول. بعد براي دلداري گفتم بيخيال اخرش ما دو يك ميبريم، دقيقه نود دو يك برديم كاش شرط بندي كرده بودم…. 🤓✌️😎

Advertisements

با دخترانمان حرف بزنيم!

چند روز پيش با ث درباره بعضي تفكرات جنسيتي كه بطور ناخوداگاه در وجود ما طوري ته نشين شده اند كه ممكن است هيچ وقت متوجه آن نشويم حرف ميزديم، اغلب ما رفتاري كه در مقابل يك مرد داريم را در مقابل يك زن نداريم و يا برعكس. ث تجربه كرده بود كه با يك دوست زن به راحتي سر موضوع بي اهميتي رابطه را بهم زده بود و يا در مقابل شاگردانش موضوع را طوري جدي گرفته بود كه اگر اشتباه از يك مرد بود ممكن بود انقدر سخت نگيرد كه در مقابل يك زن گرفته بود. خوب اين رفتار جنسيتي در مردها هم وجود دارد نرمش ناخوداگاهي كه مردا در مقابل زنها دارند حتي باعث ايجاد واكنش و سوتفاهم در همسر و يا دوست دختر ان مرد ميشود و زمينه سواستفاده زنان ديگر از اين مرد را بوجود مي آورد. در اين بين يك نكته جابتر به ذهنم رسيد و اينكه بسياري از ما زنها دوست داريم بدانيم كدام رفتار ما جنسيتي است و يا شايد دوست داشته باشيم از انها خودداري كنيم، نظر به تجربه شخصي خودم هر چه بيشتر اين نشانه ها را بشناسيم و انها را كنترل كنيم، نه تنها سوتفاهم كمتري در روابط ايجاد ميشود بلكه نياز ما به نه گفتن كمتر ميشود، منظورم اين است كه ميتوانيم خود را در شرايطي قرار بدهيم كه هر كسي خيال خام نكند و يا پوزيشن افراد تنها بواسطه جنسيت متفاوت شان در دايره روابط مان در جايگاه هاي اشتباه جابجا نشود.

منشا اين رفتارهاي ناخوداگاه را چيزي جز غريزه نميبينم كه دليل بروز آن آموزش نديدن است، حالا چيزهايي را كه خود تجربه كرده ايم و يا ميخوانيم را به دخترانمان منتقل كنيم و از تجربه و ازمايش نسل بعدي جلوگيري كنيم، راه حل مشكل بالا از نظر من اين است كه اول انها را تشخصي بدهيم و بعدا صحبت كنيم. جهت تشخيص ميتوانيم از خود سوال كنيم، اين سوال ها به من كمك زيادي در شناخت اين رفتارها در خودم كرده است. براي مثال كسي كه حتي احساس نميكند دچار اين نوع تفكرات است براي مدتي در روبه رو شدن با افراد چه شخصا يا در جمع از خود بپرسد آيا همين رفتار را در مقابل يك زن خواهم داشت؟ اگر در يك جمع زنانه بودم چه ميگفتم؟ چه احساسي ميداشتم؟

پ.ن: نياز داشتم سالها قبل اين چيزها را ميفهميدم و عملا خودم هم استفاده ميكردم. اگر رفتارهاي جنسيتي نميداشتم در چالش هاي نه گفتن هم كه غالبا هنرش را بلد نيستيم نمي افتادم و دردسرم كمتر بود، من اين رفتارها را نميفهميدم ولي هنر نه گفتن را خيلي وقت قبل ياد گرفتم چون درباره اش حرف زده بودند، به گوش من هم رسيد. بياييد حرف بزنيم!

زندگي در خط سير ازادي و ازادگي كامل بايد خيلي دلچسب و زيبا باشد. ولي نه هيچكس تعريف مشخصي از كامل در اين زمينه دارد و نه در تعريف آزادي. هر كدام از ما در اين خط به شدت نسبي حركت ميكنيم. يك زماني همه چيزهايي كه امروز دارم برايم زندگي يك زن كاملا ازاد و مستقل تعريف ميشد، تصور ميكردم در چنين وضعيتي چقدر خوشبخت و خوشحال خواهم بود. من حتي در تصوراتم انقدر تك تاز بودم كه خود را تنها ميديدم، فكر نميكردم در آن حالت مردي كنارم باشد، يا من در كنار مردي ايستاده باشم. تعريفم از خود ايده الم زني بود كه كاملا روي پاي خود ايستاده و در مسيري كه دلخواهم است ميروم و وقتم را روي روياهايم ميگذارم. تقريبا به بسياري از چيزهايي كه فكر ميكردم رسيدم. به قيمت تجربيات سخت و تلخ و وحشتناكي كه يادشان مانند كابوس نفسم را تنگ ميكند. باز هم ميگويم بايد بازهم خيلي پيش تر از اينها به حبل الهي عشق به خود متوسل ميشدم، و در همه آن حوادثي كه نقش قرباني را بازي كردم، خودخواهانه يا خودخواهانه تر خودم را بر ميداشتم و ميدان را رها ميكردم براي انها كه عشق به جنك داشتند. امروز ولي احساس كردم چقدر از آزادي ام لذت ميبرم و روحم آرام است، من سالهاست كه چيزهايي را نشانه گرفته ام و به عقايدي تكيه كرده ام كه بسياري حتي انها را درك نكرده اند و اگر هم فهميده اند توان و جرات تغيير را نداشته اند، امروز فهميدم كه زندگي به روش خود چقدر زيبا بوده و من در اين زيبايي چنان محضوض ام كه نميبينمش.

آزادي چيزي نيست كه كسي بتواند از آن بگذرد و با نداشتن اش كنار بيايد، و مهمتر از ازادي ازادگي است در كردار. خودبخود به عقايد ديگران احترام دارم و جانب مقابلم را براي عقايد و باورها و گذشته اش قضاوت نميكنم. اين را هم امروز فهميدم كه چه لذتي در اين ديدگاه است، وقتي با كسي بحث كردم كه حتي از اينكه چرا مردم مثل او فكر نميكنند ناراحت بود فهميدم كه چقدر دنياي من آرام و متعادل است. همه چالش هايي كه او داشت را من گذرانده بودم حتي خلاف مسيري كه وجدانم ميگفت رفته بودم ولي امروز آزاد و رها هستم و چقدر از اين حس لذت ميبرم. حرفهاي مرا فقط كسي ميفهمد كه براي زندگي به همان روشي كه خودش ميخواهد مبارزه كرده از دست داده و بدست اورده محدود شده مخالفت ديده اما نگذاشته فكرش محدود بشه و بزرگترين خوشي زندگيم در كهن سالي همين خواهد بود كه براي يافتن خودم دويدم!

خیلی علاقه دارم که یک روز در ذهن یک زن شاعر زندگی کنم، و بفهمم که درون آن چه میگذرد، آیا دنیای زنان شاعر به تنهایی دنیای امثال من است؟ اینطور به نظر نمیرسد. کسی که شعر میفروشد یا شعر میگوید تا مخاطب داشته باشد حسابش از کسی که شعر میگوید برای شعر جداست. و البته من به کسی فکر میکنم که شعر را برای شعر میگوید. فکر میکنم که باید سپاسگزار باشد از اینکه این توانمندی را دارد تا احساسش را در قالب کلمات با اهنگ موزون بیان کند و در کنار بیان دلتنگی هاو نگرانی هایش، دنیا را لطیف تر کرده بجای هزارها زن دیگر سخن بگوید. کاش زنان شاعر کشورم اسوده باشند، تا حرف هایم را بی پرواتر و زیباتر بنویسند.

اگر دوباره نوشتن در این وبلاگ بنوعی رابطه با دنیای بیرون از درونم اتلاق شود، فکر نمیکنم که بخواهم ادامه بدهم به نوشتن، دلم خواست که تغییراتی در وبلاگ ایجاد کنم، چیزی شود که بیشتر خودم را در آن پیدا کنم. میخواهم سعی کنم بیشتر بنویسم، نه برای مخاطب نه برای دوست داشتن دنیای وبلاگ نویسی، فکر میکنم هر زمانی هر کاری را که دوست دارم را باید انجام بدهم. نه حد و مرزی تعیین کرده ام و نه هدف خاصی، جز نوشتن برای حال دل خودم.

چند وقتی شده است که از دنیای مجازی به کلی خداحافظی کرده ام. و عجب آرامشی است دختر!

بعد سالها موج سواری و درگیر موج شدن در رسانه های اجتماعی، باید خیلی طولانی از همه جا کنده بشی تا بفهمی من چه میگویم. زندگی دور از رسانه ها یعنی چی. جایی که فقط مخاطب یا مانیتور باشی بدون اینکه به محتویات بی مورد دنیا چیزی را اضافه یا کم کنی.

گیجم. نمیدانم از چه بنویسم.

عزت نفس 

من ساده نيستم، فقط نياز دارم كه روي  مباني عزت نفس ام بيشتر كار كنم و از نقش جنگجوي قرباني بيرون بيام، وقتشه كه سر همه دو راهي ها عاشقانه خودم و خواسته هايم را انتخاب كنم، ديگر وقت براي جنجال و راضي كردن و همنظر كردن ديگران نميگذارم. فقط برنامه مي ريزم و بدون توجه به «هيچ» موضوعي، نكته اي، اما و اگري ، كاري را ميكنم كه نتيجه اش، سلامتي رواني و جسمي و رضايت و حس خوش شادي و موفقيت است. ايده ايثار و گذشت و شادي دل اين و ان بايد در بين همنسلان مادرم بماند من از اين ارثيه والاي  زن افغان ( در واقع تنها چيزي كه زن افغان به نسل بعدش ياد ميدهد همين قرباني شدنه كه از نظر مردان اين سرزمين ايثارگري است) گذشتم! 

همه هنوزم ميجنگيم 

منتظر نامه دوست بودم، از انجا كه ميشناسمش منتظر بودم در نامه از چالش هاي زيادي بنويسد اما وقتي نامه بدستم رسيد منقلب شدم. كار از چالش گذشته وقت زرنگ شدن و خود را از مخمصه بيرون كشيدن يا ماندن و فنا شدن هست، مغزم كار نميكند، چطور ميشود كه دنيا در مقابل زن افغاني كه ميخواهد خودش باشد اينگونه بيايستد؟ فكر ميكردم فقط منم كه هنوز ميجنگم ولي من تنها نيستم ما هر يك در گوشه اي درگير مبارزه با مردانگي اين زندگي و دين و فرهنگ گوه هستيم. 

ولي من خسته ام، نه از انها شدم نه از خودم، به گوشه خودم خزيدم تا با تمام وجودي كه ميخواهم خودم باشم. بدون يار بدون حمايت بدون دلسوزي بدون ابرو بدون حيثيت بدون دين بدون شرع بدون عرف. من و سايه ام. ترس را رها كردم و قدم بعدي را برداشتم، گفتم اگر هلاك شدم از تصميم خودم باشد نه نتيجه تسليم شدنم به تصميم ديگران. الان در اين گوشه، اين نامه داغونم كرد، اين نامه مرا برد وسط همه ترس هايم، همه چيزهايي كه زنجير شده بود تا من زجر بكشم اب شوم ولي نتوانم تصميم بگيرم. اما من بالاخره اين كار را به كمكي دوست ديگري كردم و ميدانم كه اين دوست هم بايد اينكار را بكند براي او و من چاره اي نيست بجز انتخاب زندگي به روش خود… 

درس 

درس اول: انسان گاهي تا نهايت پستي رو تجربه ميكنه چون توانايي نجات خودش رو از دست داده. 

درس دوم: هيچ چيزي و كسي با ارزشتر از سلامتي جسمي و رواني خود انسان نيست. 

درس سوم: اگر انقدر ساده اي كه ادمها را نميشناسي، تحقيق كن ببين بقيه دربارش چي ميگن. 

درس چهارم: هرگز بخاطر كسي كه به هر دليلي حتي ناخواسته بهت بي وفايي كرده، دلتنگ و ناراحت نباش. 

دو شبه كه همش خواب مي بينم ، خواب هايي كه وقتي بيدار ميشم از شوكش نميتونم نفس بكشم، خوابم ميپره، ولي اميدوارم اتفاق خوبي بيافته كه مي افته. 

دارم بهار رو حس ميكنم، اين هفته دماي هوا با اول هفته قبل ده درجه فرق ميكنه! 

تصميم دارم حتما كلاس شنا ثبت نام كنم، مخصوصا حالا كه مخارجمون كلاس ورزش و ماهي دوبار ماساژ را اداره اي كه كار ميكنم ميده. 

دوستم ميگه زن خيلي ساده اي هستي و بهترين كاري كه در زندگيت بايد بكني همينه كه به مردا اعتماد نكني به هيچ بهانه و نيازي. انقدر كه تو ساده اي و انقدر كه مردا به چيزهاي متفاوتي نسبت بتو فكر ميكنند باعث ميشه هميشه فكر كني اينا در كمين تو اند تا سو استفاده كنند. 

من فكر كردم، شايد همه چي اونطوري كه اون فكر ميكنه نباشه ولي مطمئنم انطوري كه من فكر ميكنم هم نيست. 

شايد يك بخش جديد باز كردم توي اين وبلاگ تا درباره هر كتابي كه تا اخر خواندم بنويسم. امروز كل روز خانه بودم و حداكثر تلاشم را كردم تا بچه تلويزيون نبينه و الحق كه سخت ترين كار دنيا بازي دادن بچه هاست. سرم داره گيح ميره انگار از جنگ برگشتم، ولي تمام روز در اين فكر بودم كه از اين به بعد كتابخواني جدي اي را مثل يك دوره اي در گذشته ام شروع كنم. ان زمانها كه عاشق بوي كاغذهاي سرد و نو وسط كتاب بودم. 

صله رَحِم 

خوبه، بعد از مدتها من از لاك تنهايي خودم بيرون امدم و زنگ زدم به پسر عمو، كلي باهم حرف زديم و يادخاطرات شيرين لحظاتمان را شيرين تر كرد. از همه بهتر خوشحالي هر دوي ما از مصاحبت بود، خوشحالي واقعي بدون تعارف و ريا رو بعد مدتها تجربه كردم و چه حس نابي. 

ان حس نوشتن ديگر نيست، چون من ان ادم قبلي نيستم. ناراحتم نيستم وظيفه ندارم كه اينجا را اپديت نگه دارم. هر وقت عشقم كشيد كه چيزي بنويسم ميام،  حسي كه نسبت به اينجا دارم بيشتر دوست داشتن و قدر داني هست تا عشق نوشتن. 

شناخت خود بزرگترين رسالت ماست

بزرگترين رسالتي كه انسان دارد، تربيت فرزند، كار تحصيل، عبادت و تجربه نيست. چيزي كه يك لحظه نبايد از ان غفلت كرد شناخت خود است. ما در هر تجربه در هر عبادت در طول تربيت كودك و در حين كار و تحصيل و هر تجربه اي، در حال شناخت خود هستيم. مادامي كه از بيشتر شناختن خود، اناليز ابعاد شخصيت و نفس و كار روي عزت نفس و اعتمادبنفس خود فرار ميكنيم، در واقع از وظيفه اصلي خود چشم پوشي كرده ايم و نهايت اينكار تباهي است. 

٢٢نوامبر ٢٠١٣

ساعت نه صبح بود رسيديم ميدان هوايي، از يك جايي ديگه فقط كسايي را ميگذاشتند رد شوند كه بليط داشتند. وسايل هايم را گرفتم و ديدم كه اتيلا توي باغچه كنار يك بوتع درخت نشسته و با خاك بازي ميكنه، اين اخرين صحنه اي بود كه ازش يادمه براي اخرين ميخواستم باز بپرم بغلش كنم ولي ك نذاشت گفت همين الان متوجه نيست اگر نه باز همرايت راهي ميشه، همين شد كابوس يك سال و نيم جدايي همه ان شبها كه ميديم در باغچه بازي ميكنه بعد شروع ميكنه به گشتن دنبال من و من هم پنهان ميشوم. 

د سالن انتظار ميدان يك دختر خيلي شاد و سر به هوا را ديدم كه اسمش مريم بود باهم همسفر بوديم تا استكهلم. يك پالتوي سياه بلند پوشيده بود با كلاه سرش و شال زرد و كفش ساق دار. 

وقتي رسيديم تركيه، شش ساعت تاخير داشتيم،  اول از همه رفتيم دستشويي كه چند طبقه زير زمين بود و انجا با تيپ افغانستان خداحافظي كرديم، به همين سادگي.  صندلي هاي ماساژ را پيدا كرديم كه با ده ليره كار ميكردند و ما چه ماجراهايي را طي كرديم تا دلار را به ليره تبديل كنيم. 😂 

مريم هربار كه از كنار شيريني فروشي تركي رد ميشد از شيريني هايي كه براي نمونه گذاشته بود برميداشت هر بار از يك مدل 😂💁🏼 

وقتي حركت كرديم به سوي استكهلم، عينكم را كه اخرين نشانه وطن بود كه واقعا دوستش داشتم در هواپيما جا گذاشتم، شايد زندگي ميخواست بمن بفهماند كه دل از همه چيز ببرم و از نو شروع كنم اما من نخواستم.

ديروز وقتي از خواب بلند شدم انقدر تمام وجودم غرق ثانيه هاي قبل از حركتم در كابل بود كه حس ميكردم تمام سلول هاي بدنم در حال اشك ريختن هستند و من داشتم لحظه به لحظه بيست و دوم نوامبر دو هزار و سيزده را شخم ميزدم و همراهش انگار در دلم رخت ميسشتم. انگار هنوز ساعت هشت صبح ان روز است و من نميخواهم حركت كنم ميخواهم زمان همانجا ثابت شود ميخواهم ادامه اش طور ديگري اتفاق بيافتد.

به مريم زنگ زدم گفتم ميداني سه سال قبل همين ساعت ميدان هوايي بوديم؟ گفت اها من اصلا تو فكرش نبودم، با خودم فكر كردم درستشم همينه، بايد فراموش كرد تا بتواني از نو بسازي. ولي لامصب  اولين چيزي كه ياد كرد همون شيريني ها و پيدا كردن ليره براي ماساژ بود.

قرار گذاشتيم شب ببينيم، و بعد از ساعت چهارعصر تا ساعت هشت شب بين سرك هاي شهر استكهلم راه رفتيم و ساندويچ خورديم و در نهايت در كافه كلي درد دل كرديم و سلفي گرفتيم اينطوري اشنايي ما سه ساله شد! 

وقتي خط به خط درباره ان روز مينويسم در واقع بخودم فكر ميكنم. بين اين كلمات، و خطوط دلم براي خود ان زمانهايم تنگ ميشود، براي ان زن شاد و خوشحالي كه دنبال هيجان و تجربه هاي زيبا بود و حالا بعد از سه سال بعد از رها كردن همه چيزهايي كه در افغانستان داشتم و بدست اوردن همه تجربه هاي جديد در يكي از زيباترين شهرهاي جهان، با خودم فكر ميكنم هر انچه كه اينجا براي بديت اوردنش تلاش ميكنم را در افغانستان داشتم! بجز دلخوشي هاي واقعي كه هيج جا اتفاق نمي افتد جز كابل، كابل من كابل دوست داشتني من 😭 

انقدر ديروز برام تلخ و سخت تمام شد كه حتي دلم نميخواد بهش فكر كنم 

همه چي خوبه

همه چي خوبه منتها ما ادمها عادت كرديم به ديدن نيمه خالي ليوان، بنظرم همه چي را بايد همينجوري كه هست بپذيرم  و اول از همه خودم را! 

امروز خوب بود 

امروز خوب بود، ديروزم خوب بود،  انگار دارم بونوس جمع ميكنم. 

ديروز خوب بود كه يك كتاب سيصد صفحه اي را خواندم، امروز خوب بود كه دل سير بغل داداش گريه كردم و بعدش كه رفت نشستم و ٤٠ صفحه از مسخره ترين رمان دنيا را خواندم، رماني به زبان سويدي از زندگي يك كمدين،  كه در دهه هفتاد ميلادي نوشته شده. مجبورم بخوانمش چون نمره داره 😭 

همچنين امروز خوب بود چون در افتون بلادت خبري خواندم درباره اينكه شايد دولت تصميم بگيره كه اگر كودكان افغان مثل بچه ادم در مدرسه درس بخوانند انها را ديپورت نكنند. 

خسته ام

چرا بعضي زنها ميفهمند اخر يك رابطه يا رفتار چيه و كجاست ولي يك عده ديگر نه تنها هيچ ايده اي درباره زمان درست پايان بخشيدن به تلخي ندارند كه مثل توپ از يك اشتباه به دومي و سومي و … شوت ميشن.و يا برعكس زنهايي كه به هر قيمتي چسبيدن به يك زندگي و حاضرند همه جوره تحملش كنند، توهين بشن كتك بخورند و…  و بحث شوت شدن يا رانده شدن نيست بلكه حرف از ضربه هاييه كه به كمر روح و روان انها وارد ميشه. 

يكي سري جواب به ذهنم ميرسه كه ليست ميكنم: 

زناني قرباني، هميشه ياد گرفتن خود را قرباني بقيه و شرايط كنند. 

انهايي كه هميشه براي مردم زندگي كرده اند و ياد گرفتن كه در هر شرايطي نگاه منتقد مردم را بعنوان عامل مهم در تصميماتشان دخيل بدانند. 

انهايي كه هر چه بيشتر ازار ميبينند بيشتر وابسته ميشوند و به اين فكر هستند كه با اين همه زجري كه كشيده اند و تا اينجا رسانده اند رها كردنش هدر رفتن همه زحمات و انرزي هست و شايد به زودي وضعيت بهتر بشه و اگر صبر نكنند شايد روزي از اينكه براي بهتر شدنش يك ذره ديگر هم صبر نكرده اند پيشمان شوند. انگار اين گروه شامل سندروم استكهلم هستند. 

انهايي كه هيچ وقت حامي درست و حسابي اول در خانواده بعد در جامعه و زندگي شخصي نداشته اند، اينها دو دسته اند يا خيلي ضعيف و وابسته خواهند شد و يا خيلي قوي و مستقل بنظر ميرسند اما در درون خود با عقده هايشان به سختي كنار خواهند امد. 

زناني كه مادران وابسته، غير مستقل ضعيف بيسواد و يا توسري خور داشتند هم كساني هستند كه ممكنه خودشان را در دسته اول يعني قرباني قرار دهند و هيچ وقت ايده اي براي اينكه كي وقت پايان هست ندارند و يا ميترسند از اينده نامعلومي كه ممكن هست بدتر از امروزشان باشد. 

وقتي دقيق ميشوم، به اين نتيجه ميرسم كه داشتن يك مادر فهميده، قوي ، مستقل و شجاع يكي از مهمترين عواملي هست كه زناني را بار بياورد كه در هيچ كدام از اين دسته ها قرار نگيرند. 

و در نهايت، من يك زن خسته هستم! 

پرفكشنيزم بس است! 

من يك ادم ايده اليست ديونه هستم كه خودمو جر ميدم تا در كمترين فرصت در بهترين شرايط ممكن محيط قرار بگيرم، و شايد تا قسمتي موفق بوده باشم اما خسته ام الان! و تا زماني كه از خودم و اطرافيانم توقع دارم درست مثل سگ جان بكنندو  خوب رفتار كنند و در راه رسيدن به هدف تمام تلاششان را بكنند و هيچ وقت نا اميد نشوند و كون گشادي هم در نيارند، افسردگي رهايم نخواهد كرد، زيرا ادمهاي اطراف اگر ميخواستند ايده ال باشند يا براي خوبتر شدن وضعيت مشترك شان با من،  تلاش كنند نياز به فشارهاي من كه در واقع روي خودم مياد نبود، اينو هر روز صبح بخونم و بكنم تو كله ام اگر نرفت بكنمش تو ***م. 

اعتقاد ندارم

تا قبل وارد شدنش در زندگيم، به اين معتقد بودم كه قرار گرفتن هر ادمي سر راه زندگي ما ادمها حتما حكمتي داره. وحودش نشانه اي است براي اينكه بفهميم مسير درست كدام هست. امد و رفت و من نفهميدم حكمت اين امدن و رفتن چي بود همين شد كه  ديگه اعتقادي به اين حرف ندارم. ديگه اصلا به هيچي اعتقاد ندارم، به همه ان ارزش هاي ماورايي و به بيهوده نچرخيدن زمين و اسمان… 

خنگي با عشق 

امروز يكجايي خواندم هنگام صحبت كردن با عشق سي درصد خنگ ميشويد. 

خواستم بگم حساب كتاباشون اشتباهه، ادم كنار عشقش اصلا هوش ندارد كه درصدش محاسبه شود. يكسر روح است و جان است و عشق… همچنين وقتي عشق نيست باز هم نميشود محاسبه كرد هوشي كه برباد رفته را… ادمها تنها زماني ايكيو دارند كه نه كسي امده باشد و نه كسي رفته باشد. 

يك گوشه از زندگي كودك مهاجر 

زنگ زد گفت ميتوني چند دقيقه ترجمه كني؟ زن سويدي دوستش را كه براي ترجماني اورده بود خانه راه نداده بود. گفت بمن هزار كرون پول داده كه كشف پت دار زمستاني بخرم ولي او به كفش پت دار حساسيت داشته و از ان مدل نخريده، كفش ارزان خريده كه نصف كفش مورد نظر سرپرست قيمت داشته، شب وقتي خانم سرپرست همراه دوست پسرش ميرسه خانه با عصبانيت و داد و فرياد ازش ميخواهد كه كفش ها را برگرداند، او هم ازينكه جلوي شخص سوم خرد شده و خجالت كشيده كفش و رسيدش را به سمت سرپرست پرت ميكنه و از خانه ميزند بيرون. قضيه دعوا و كوتاه نيامدنها به سوسيال كشيده بود و پسر نميتوانست از حقش دفاع كند. بعد از رد و بدل شدن صحبت ها، و اينكه در نهايت من بچه را راضي كردم كه با تكيه به فرهنگ شرقي اش كه مردا حتي اگر پسر نوجوان باشند بايد به خانمها احترام بگذارند و بحث را خاتمه بدهند از سرپرست لج باز معذرت بخواهد. چون ميدانستم اينطوري مشكلش زودتر حل ميشود و درد سر بدرفتاريهاي بعدي سرپرست را هم نخواهد كشيد. 

ولي در واقع ان سرپرست نفهمي كه سر بچه جيغ ميكشد بايد صلب صلاحيت شود و بچه ها را ازش بگيرند تا بفهمد كه سرپرسيتي صبر و حوصله و احترام ميخواهد درحاليكه او ميگفت: وقتي اين بچه در خانه خودم بمن احترام نگذارد من نيازي نميبينم مثل خودش رفتار نكنم و برخورد ديگري داشته باشم و من حس كردم كه همين جمله بايد گورش را بكند و بزودي بچه ها را ازش بگيرند چون طبق قرارداد انها حق ندارند اينطوري رفتار كنند و همچنين هيچ پدر و مادري حق ندارد با بچه ناسازگار مقابله به مثل كند و جواب جيغ را با جيغ و دعوا را با دعوا و فحش را با فحش بدهد! من وكيل يا قاضي نبودم اما به نوبه خودم همه نكاتي را كه پسر خواست ترجمه كردم و روي هر كدامش كه از نظر من دليل موجه بود با تاكيد حرف زدم. اينكه كفش زمستاني پت دار نميتواند بپوشد، اينكه سرپرست بدون پرسيدن هيچ دليلي شروع به فرياد زدن كرده ولي اينكه سرپرست جلوي ما با ان شدت با بچه دعوا ميكرد نشان ميداد چقدر بچه در موقعيت پايين تري قرار دارد. 

از همه بحث اينجاش فقط كه مسول پسر پرسيد: مگه تو ماهانه پول خرجي نميگيري كه نه كاپشن زمستاني داري نه كفش و شلوار؟ گفت كاپشنو يكي بهم داده شلوارو كسي ديگه و من همه پول ماهانه را ميفرستم براي شش نفر ديگه كه چشم به راه پول من اند! پدر فلج و مادر و خواهرانم. 

صفر مطلق

دارم جهان را از دريچه پاييز سرد ميبينم، جهاني كه جهان ديگريست، يادم هست ك زمستان هاي قبل گرمتر از پاييز امسال بود، چه ميدانم  چرا دست و دلم ميلرزد حس كسي رو دارم كه درون چاهي دستش به ريشه درختي بند بود كه نيافتد درون سياهي و الان، ريشه قطع شده و من معلق در فضاي تاريكم. بدون صدا و درد و درك نميدانم كي بزمين خواهم خورد و ايا استخوانهايم ميشكند و يا من ان پايين را احساس نخواهم كرد.شايد از ترس بميرم مثل خيلي وقتهاي ديگه كه از ترس مُردم!  يادم نميايد تا حالا چندبار از شدت ترس مردم…ميدوم بسمت گوشي تلفنم شايد جايي خبري پيامي چيزي بخوانم ولي هيچ! البته الان خيلي جاها دي اكتيوم.  پس اين دلشوره من از چيست؟ خدا كند همه خوب باشند. فكر ميكنم بايد همه انچه درونم هست را خالي كنم روي يك صفحه، كتابش كنم يا داستاني كوتاه يا بنويسم و اتش بزنم يا بنويسم و نگه دارم ك سالها بعد خودم را  قضاوت كنم، نميدانم ك خواهم خنديد يا گريه ميكنم و يا حسرت ميخورم! اصلا من دوباره به روي جهان خواهم خنديد؟ 

زبان مادري

فكر ميكردم افريقايي ها زبان مادري شان مثل ماست، ولي انها يك زبان تقريبا عمومي دارند به نام ساحلي كه اكثرشان ان را بلدند، و بعد از ساحلي پرتقالي و اسپانيايي ميخوانند! فكر ميكردم مردم اريتريا حتما اريتيايي و مردم سومالي حتما سوماليايي و كنيايي ها كنيايي حرف ميزنند، ولي هيچي مثل فكر من نيست. 

زبان مادري در سويد براي كودكان غيرسويدي تقريبا الزامي است چون معتقدند با كمك زبان مادري بهتر ميتوان بقيه دروس را فهميد

روزهاي كاري 

كارم براي يك سال ديگر تمديد شد، به مدارس رفتم و برنامه ها را با انها درست كردم، زندگي كاري افتاد روي روال عادي  خودش، صبح برو عصر برگرد. و اين در حاليست كه من كار را با شرايط بهتر ميخواهم. حقوق بيشتر، استرس كمتر و كار ثابت. 

رمان ميخوانم

امروز اب قطع بود، بله حتي اينجا اين سر دنيا، مردم كه ربات نيستند، لوله اصلي ورودي به كل ساختمان تركيده بود و كل روز اب نداشتيم و من هم دومين رمان به زبان سويدي ام را به صفحه ٢٠٠ رساندم يعني تقريبا دو سوم! تابستان پارسال كه دوستي زنگ زده بود و من در وضعيت روحي فاجعه بسر ميبردم گفت: دختر ميداني يك چيز جالب در تو هست و اين كه در بدترين شرايط روحي ات هم يك برنامه براي تعقيب كردن داري مثلا ميتواني درس بخواني، بعد از يكسال هر روز بيشتر به حرفش عميق ميشوم، راست ميگفت حتي به افسردگي هم وقت نميدهم با خيال راحت تمام وجودم را فرا بگيرد، شايد درست است شايد هم اشتباه باشد بايد وقتي همه چيز خرابه و ابم قطعه منم ببندم در هر كتاب و كار و برنامه اي را! 

خيلي فاصله گرفتم از شخصيت قبلي از ان ادمي كه در كابل بودم، همين است كه دير به دير مي ايم به وبلاگم، حس ميكنم نميتوانم در ادامه ان شخص بنويسم. سرگرمي هاي پوچ در رسانه هاي اجتماعي شايد دليل ديگرش باشد و در نهايت نااميدي از وضعيت افغانستان. ولي تصميم دارم كه برگردم به اين زندگي..