تياتر شاهي

بعد از سالها ديشب يكي از آرزوهاي كوچكم كه هميشه شانس تحقق داشت ولي توجه نميكردم ناگهاني و البته رايگان براورده شد، ث زنگ زد كجايي ؟ اماده ميشدم كه بروم سر كار گفت شب در تياتر شاهي يك اجراي اپرا دعوت شده و ميتواند يك مهمان هم داشته باشد.

بعد از كار منتظر ژ بودم در كافه وقتي امد باهم كافه زديم و سخنان شيريني كه جايش فقط تو كافه است،

سالن پر بود از آدم ژ كه من را تا انجا همراهي كرده بود با ديدن جمعيت تمايل پيدا كرد كه تيكت بخرد رفتيم سوال كرديم از كل سالن فقط دو جا خالي بود و ان هم در بدترين موقعيت با قيمت ٦٠ دلار، فكر كرديم نمي ارزد و او برگشت به خانه اش. ما در بهترين قسمت سالن صندلي رزرو داشتيم. اجراي ديشب كه قرار بود اُپرا باشد يك تياتر با رقص باله بود كه البته داستان خيلي زيبايي داشت، دو كودك فقير كه تصميم گرفتند شبي كه قرار است بابانوئل بيايد زير درخت بخوابند، و آن شب شيرني ها ستاره ها و ادم برفي ها برايشان تا صبح رقصيدند. به مدت دو نيم ساعت تمام. من كل اين زمان متحير به ادمهاي روي صحنه نگاه ميكردم تا كوچكترين حركت زيبا را از دست ندهم، چرا تا حالا چنين زيبايي را از دست داده بودم؟ قرار گذاشتم كه دفعه بعد جوجه را با خودم ببرم. قرار گذاشتم كل برنامه سال شان را داشته باشم و خودم را دعوت كنم ب بهترين اجراها و موسيقي هاي كلاسيك.

Advertisements

از هفته بعد شامل جيم ميشوم با كارت سياه رفيق برايم نيم قيمت مي افتد، قرار دارم كه ورزش كنم امسال لباس ورزشي ميگردانم با خودم و ساعت هاي بين كار و درس را ورزش ميكنم. شايدم باهم رفتيم، ازوطرف نزديك خانه كلاس تكواندو گذاشته اند 😇

تيغ زني رك و راست

ميگه رفيقش بچه مايه داري هست كه با يك دختر از راه دور در ارتباط بوده و اولين هفته اي كه همديگه را در استكهلم ديدن رفيقش را برده طلافروشي و يك گردنبند الماس را نشان داده قيمت ٤٠ هزار كرون! رفبقشم نخريده دختر همانجا كات كرده رفته پي كارش بعد رفيقش رفته انلاين يك دختر پيدا كرده در امريكا! و خلاصه جور امدن و رفته امريكا دختره بردش كيف فروشي يك كيف خواسته ٢٠ هزار كرون قيمتش! ميگه پسر الان در حيرت و اشك و ناله و اه بسر ميبره كه چرا همچين ادمهايي تابلويي سر راهش قرار ميگيرند كه از راه نرسيده ميخوان سركيسه شل كنه ان هم چه شل كردني 🤣

وضعيت قمر در عقرب دانشكده اينجينري

قبلا وقتي دانشجويان اين دانشكده را ميديدم كه با دستكول ها و كوله پشتي هاي مارك فاكولته شان پز ميدهند حسوديم ميشد، تا اينكه ترك قبل يك كورس مهمان شان شدم. هنوز به امتحان پروگرامينگ فكر ميكنم كه در يك حركت ابلهانه دانشگاه از دستش دادم، بدتر از ان اينكه كال تعطيلات كريسمسم با استرس درس خواندن گذشت و حتي تيكت برگشت از المان را كنسل كردم و جديد گرفتم كه بروم خانه خوب درس بخوانم سه شب تا ٥ صبح بيدار بودم و بقيه شبا ساعت ٢ شب ميخوابيدم و بعد از ده روز زندگي اين چنيني سر جلسه امتحان گفتند اسم بعضي ها راجستر نشده ما هم برگه چاپ نكرديم، مسوليين زپرتي شلغم زبان نفهم… بدم امد از هر چي مارك KTH هست خدا كنه زودتر پاس كنم راحت شم

هيچ ديگه چانس دوم اخر اپريل!!! 🙄

امروز براي دوتا لابراتوار بونس گرفتم. قبلش از شدت استرس حالت تهوع داشتم فكر نميكردم لابراتوار اول را پاس كنم اما هر دو را پاس كردم. بايد خيلي سپاسگزار كردم كه همكلاسي ام از مردم شريف هونگ كونگ است، اگر او نميبود اين كورس خيلي سخت تر از چيزي كه هست ميشد.

سپاسگزارم كه طوفان هفته قبل گذشت

.

امروز بين جنگل هاي فاكولته تخنيك گم شدم، اينترنت هم همان دقيقه گم شد مجبور شدم ب راهم ادامه بدهم تا اول اينترنت بخرم وقتي رمز را وارد كردم، نقشه نشان داد كه ١٥ دقيقه راه از مقصد دور شده ام. يك ساعت بود زير باران راه ميرفتم، وقتي بالاخره كلاس را پيدا كردم ٥٠ دقيقه گذشته بود، منتظر ماندم تا ده دقيقه استراحت شروع شود، بجايش موهاي ترم را خشك كودم و به پشت بستم، و ساندويچ تخم مرغي كه در كيفم گذاشته شده بود را خوردم، بعد از يك سرگرداني طولاني و سرما و گشنگي لذيذترين غذايي ممكن بود كه در زندگي ميخوردم.

استادم ايراني بود، وقتي معرفي ميكرد كه نبودم ولي از روي انگليسي حرف زدنش فهميدم كه ايراني هست. همچنان كه او لكچر توضيح ميداد من تصميم ام را گرفتم كه بايد اين مضمون را براي هميشه يكسره كنم.

فردا امتحان دارم، امروز رفتم عشق جان، جان و روح دو عالم را سخت در اغوش گرفتم و بوسيدم و بوييدم و بهش قول دادم كه فردا بعد از امتحان ميگريمش و تعطيلات پاييزي خوبي خواهيم داشت.

به مادر زنگ زدم از اف بودنم ناراض بود، خودم هم همينطور. تمام سلولهاي بدنم اغوشش را ارزو دارد.

امروز عملا بازدهي ام صفر است، احساس ضعف شديد بخاطر فشار دو روز گذشته دارم. طرف اسكرين كمپيوتر كه ميبنم سرم درد ميگيرد، تصميم دارم فقط پايان نامه و گزارش لابراتوار را سابميت كنم و بعد بروم سراغ مرور خلاصه نويسي هايم ولي ضعف دارم. بايد بخوابم. بخوابم. بخوابم.

اطرافيان ميگن بدجور درس ميخواني ولي من خودم نميفهمم، بلد نيستم طور ديگري درس خواندن را، نميدانم چگونه كسي ميتواند بدون اطلاعات كافي قبلي سر جلسه امتحان حاضر شود، هيچوقت در زندگيم چنين حالتي را تجربه نكردم، درس را مثل سگ خوانده ام. مثل سگ، مثل سگ.

روز طولاني و پر مشغله اي بود، اصلا اين اواخر هر روز اينطور است، تو گويي در يك برحه از تاريخم كه انقلابي عظيم در راه است و بدين سبب وضعيت زندگي در هر ثانيه هر چند درجه كه جا داشته باشد تغيير ميكند، من هم رفته ام در گوشه اي ايستادم و به گيجي روزگار خيره شدم.

امروز شش صبح از خواب بيدار شدم در حاليكه كل شب دو ساعت خوابيده بودم، و الان ساعت ١٢:٣٠ شب درحالي سر بر بالين ميگذارم كه ندايي در درونم شخم ميزند كه بايد تا ٣ شب بيدار ميبودي امشب! من هم كه هيچ، نه كه كَر باشم نه، توانش نيست.

قرار بود كه امروز بتوانم ١٤ ساعت بخوانم كه متاسفانه ٩ ساعت خواندم و فكر كنم فقط ٦ ساعتش كاملا مفيد بود، همه اميدم بسته است به فردا و آرزو ميكنم روز يكشنبه فشار كمتر شود.

چشمهام را ميبندم و روز دوشنبه را تصور ميكنم كه همه چي به طرز معجزه آسايي عالي پيش رفته و ما به چيزي كه ميخواستيم رسيديم.

هيچي سر جاش نيست، فقط منم كه اميدوارم همه چي خوب شود.

باز روزا كوتاه شده هفت و نيم صبح هوا تاريك است. بعد از يك شب سخت مملو از بي خوابي، شش صبح با صداي الارم تلفن كه مرا ياد تقويم تاريخ مياندازد، بلند ميشوم دلم نمخواهد خودم را از رختخواب بكنم وبا كلي افكار ددمنشانه چند قد لباس مربوط و نامربوط را به بَر ميكنم و شال خاكستري بلند و بزرگ را دور گردن و پشتم ميپيچم و به چَپَن و پَتكَي پدرم فكر ميكنم. از خانه ميزنم بيرون زير نور لامپهاي كم نور شهرداري برگ هاي زرد و سرخ پاييزي كه روي زمين را فرش كرده اند تنها چيز زيبايي است كه بنظرم ميرسد، بعد توجه ام به زيبايي جلب ميشود و آن جمله هميشگي مخصوص صبحهاي تاريك و سرد زمستان «ببين همه خواب اند و تو از اين سكوت و هواي تازه و طبيعت زيبا لذت ميبري، خدا تورو انتخاب كرده كه اين زيبايي را تجربه كني». ولي صد قدم جلوتر يك زن را ميبينم كه با كودك تقريبا دو ساله رو به روي مهدكودك از موتر پياده ميشوند و سعي ميكنم به روي خودم نياورم كه مردم مجبورتر از من هستند و همچنان در عمق نقش قرباني شناور باشم. وقتي ميرسم ايستگاه سيل جمعيت حرفي براي گفتن نميگذارند. بالاخره لعنت به سيستم كه جاي يك فحش را هم خالي نميگذارد، من ميتوانستم آسوده تر زندگي كنم! آه اي لُرد اي سرورى مايه آسايش من را بر من فرود آور.

كاش دستم را بگيرد و با هم به آينده اي روشن و زيبا پرواز كنيم

ددلاين ها را تعقيب ميكنم و هيچكدام را از دست نداده ام، دلم ميخواهد هرچه سريعتر به وضعيت جديد عادت كنم و همه چي نرمال شود.

ده روز وقت دارم تا اطلاعات كافي براي ارايه كردن جمع كنم، وقت زيادي نيست و امشب انها را دسته بندي ميكنم!

انقدر گريه كردم كه امروز چشمهايم تار تار ميبينند، و در مقابل نور اب ميزنند، ولي همچنان از اشك ريختن لذت ميبرم چون آرامم ميكند، ميدانم پريودم و تاثير هورمون هاست. كاش امروز خانه ميماندم!

خدا كنه برنامه با همين حساب كتابي كه من كردم پيش بره. اي سرور كائنات لطفا توجه داشته باش.

از كائنات محترم آنچه از خير و بركت در زندگي بمن وعده داده شده را استدعا دارم.

به او بگوييد پروگرامينگ پيشرفته را خواهد آموخت.

انگار دور زندگي افتاده رو دور برعكس هر چه تلاش كردم نتيجه برعكس ميده، تصميم گرفتم، كه هيچ كاري نكنم تا ببينم سيگنال هام به كائنات چه اشكال فني پيدا كرده اند.

امروز گفت همكلاسيش مهربان نيست، بسختي مهربان را تلفظ كرد مِيَبا، دو بار تكرار كرد تا فهميدم منظورش مهربان هست، گفتم مهم اينه كه قلب تو مهربان است و با بچه هايي كه مهربان نيستند بازي نكن بگذار از نعمت با تو بودن محروم باشند، فكر كنم اخرين جمله را نفهميد چون منم خودم در اين سن تازه فهميدمش. ولي اميدوارم كه براي او انقدر زياد طول نكشد.

 

دراز كشيدم زير شعاع نور افتاب و چه خوشحالم كه اين منم كه اينطور ارام دراز كشيده و به هيچ چيز جز نوازش افتاب فكر نميكند.

If I could put an end to the pains I would do it now.

همكلاسي دختر زيبايي هست، يك هفته اول كه اصلا حرفهايش را نميفهميدم چون محو مردمك چشمش بودم، تا حالا يك چشم سبز روشن شفاف كه در افتاب بدرخشد را انقدر واضح و از نزديك نديده بودم، هرچند چهارنفر از اعضاي خانواده خودم چشم سبز هستند ولي اين فرق دارد.

وقتي بيشتر حرف زديم فهميدم زنهاي دنيا خيلي مثل هم فكر ميكنند و بدون در نظر داشت گذشته شان در روابط از مشكلات مشابه اما در درجات مختلف رنج ميبرند. چيزي كه ارامش بخش است، راه حل اين مشكلات و يا بهتر بگويم نحوه درك كردن و شريك كردن تجربيات است كه آن هم بدون در نظر داشت محل تولد براي مشكل مشابه كارساز است. تجربيات يك زن شرقي كه ميتواند راه گشا يا حداقل مايه ارامش يك دختر متولد غرب باشد تا از طريق مبادله افكار به يكديگر كمك كنيم تا زندگي را از زاويه بهتري ببينيم.

پ.ن: وقتي ان بالا افتاب هست من الان در زير زمين مترو يخ ميزنم، مقصر كيه؟ افتاب هست اين تويي كه بايد بروي تا زمان حركت قطارت زير افتاب بياستي.

چند وقتي هست با ع اشنا شدم، بين كودكان مهاجر پسري به اين سويه از تربيت و ادب و احترام نديده بودم، امروز باز هم مصاحبه داره، برايش نوشتم كه نذري به گردن بگيرد و برود خدابهمراهش، نوشته: تشكر سميه. و اين حس عجيبي بمن داد، مدتها بود كه به اين اسم كامل خطاب نشده بودم.

زندگي هر از گاهي بمن ميفهماند كه بزرگترين خدمتي كه بخودم كردم همين بود كه از ملت شريف شهيدپرور افغانستاني مقيم سوئدن فاصله گرفتم و وارد كلوني هاي قومي قبيله اي نشدم، هر چند خود را انسان موفقي در ايجاد ارتباط نميبينم و با دور شدن از ملت شريف جايگزين خاص خارجي هم نداشتم باز هم خيلي معامله پرسودي بود، تنهايي و پيشرفت شخصي بجاي روابط غيرحقيقي. كار عاقلانه اي بود ايكاش بخودم جايزه بدم.

درس ها عملا شروع شده ولي من هنوز در تابستان و حال و هوايش گيرم، تلاش ميكنم قبول كنم كه بايد استايل زندگي را تغيير بدهم، حتي شيوه درس خواندم مثل مطالعه ازاد با فراغت بال و زنگ تفريحات بلند هست. بايد به شدت و سرعت تغيير ايجاد كنم.

صفحات شبكه هاي مجازي را بسته ام اما خبرهاي انتحاري پي در پي در غرب كابل درز ميكند وارد زندگيم و رنج آن تحمل بحران اين روزهاي زندگي را سخت تر ميكند.

بعد از دو جلسه تاخيرنشستم سر كلاس الكتروديناميك. استرس عقب ماندن دارم. خواستم از پسرايي كه صف اول نشسته اند بپرسم كه كدام اطلاعات مهمي اگر بوده شريك كنند كه ديدم سه تا دختر مثل دسته گل امدند سر كلاس منصرف شدم از پرسيدن. از دخترها ميپرسم.

شش سالگي عشق جان

ديروز تولد يگانه عشق الهي را طبق ميل خودش جشن گرفتيم، و من احساس كردم پسرم چقدر بزرگ شده، حالا ميفهمه خيلي چيزها را خوشي و رنج ها را. هديه ها را مثل يك بزرگسال باز كرد و تشكر كرد پارسال اينطوري نبود، تولد عشق من مبارك باشه و برايت از صميم قلب بهترين سال را ارزو ميكنم.