عزت نفس 

من ساده نيستم، فقط نياز دارم كه روي  مباني عزت نفس ام بيشتر كار كنم و از نقش جنگجوي قرباني بيرون بيام، وقتشه كه سر همه دو راهي ها عاشقانه خودم و خواسته هايم را انتخاب كنم، ديگر وقت براي جنجال و راضي كردن و همنظر كردن ديگران نميگذارم. فقط برنامه مي ريزم و بدون توجه به «هيچ» موضوعي، نكته اي، اما و اگري ، كاري را ميكنم كه نتيجه اش، سلامتي رواني و جسمي و رضايت و حس خوش شادي و موفقيت است. ايده ايثار و گذشت و شادي دل اين و ان بايد در بين همنسلان مادرم بماند من از اين ارثيه والاي  زن افغان ( در واقع تنها چيزي كه زن افغان به نسل بعدش ياد ميدهد همين قرباني شدنه كه از نظر مردان اين سرزمين ايثارگري است) گذشتم! 

Advertisements

همه هنوزم ميجنگيم 

منتظر نامه دوست بودم، از انجا كه ميشناسمش منتظر بودم در نامه از چالش هاي زيادي بنويسد اما وقتي نامه بدستم رسيد منقلب شدم. كار از چالش گذشته وقت زرنگ شدن و خود را از مخمصه بيرون كشيدن يا ماندن و فنا شدن هست، مغزم كار نميكند، چطور ميشود كه دنيا در مقابل زن افغاني كه ميخواهد خودش باشد اينگونه بيايستد؟ فكر ميكردم فقط منم كه هنوز ميجنگم ولي من تنها نيستم ما هر يك در گوشه اي درگير مبارزه با مردانگي اين زندگي و دين و فرهنگ گوه هستيم. 

ولي من خسته ام، نه از انها شدم نه از خودم، به گوشه خودم خزيدم تا با تمام وجودي كه ميخواهم خودم باشم. بدون يار بدون حمايت بدون دلسوزي بدون ابرو بدون حيثيت بدون دين بدون شرع بدون عرف. من و سايه ام. ترس را رها كردم و قدم بعدي را برداشتم، گفتم اگر هلاك شدم از تصميم خودم باشد نه نتيجه تسليم شدنم به تصميم ديگران. الان در اين گوشه، اين نامه داغونم كرد، اين نامه مرا برد وسط همه ترس هايم، همه چيزهايي كه زنجير شده بود تا من زجر بكشم اب شوم ولي نتوانم تصميم بگيرم. اما من بالاخره اين كار را به كمكي دوست ديگري كردم و ميدانم كه اين دوست هم بايد اينكار را بكند براي او و من چاره اي نيست بجز انتخاب زندگي به روش خود… 

درس 

درس اول: انسان گاهي تا نهايت پستي رو تجربه ميكنه چون توانايي نجات خودش رو از دست داده. 

درس دوم: هيچ چيزي و كسي با ارزشتر از سلامتي جسمي و رواني خود انسان نيست. 

درس سوم: اگر انقدر ساده اي كه ادمها را نميشناسي، تحقيق كن ببين بقيه دربارش چي ميگن. 

درس چهارم: هرگز بخاطر كسي كه به هر دليلي حتي ناخواسته بهت بي وفايي كرده، دلتنگ و ناراحت نباش. 

دو شبه كه همش خواب مي بينم ، خواب هايي كه وقتي بيدار ميشم از شوكش نميتونم نفس بكشم، خوابم ميپره، ولي اميدوارم اتفاق خوبي بيافته كه مي افته. 

دارم بهار رو حس ميكنم، اين هفته دماي هوا با اول هفته قبل ده درجه فرق ميكنه! 

تصميم دارم حتما كلاس شنا ثبت نام كنم، مخصوصا حالا كه مخارجمون كلاس ورزش و ماهي دوبار ماساژ را اداره اي كه كار ميكنم ميده. 

دوستم ميگه زن خيلي ساده اي هستي و بهترين كاري كه در زندگيت بايد بكني همينه كه به مردا اعتماد نكني به هيچ بهانه و نيازي. انقدر كه تو ساده اي و انقدر كه مردا به چيزهاي متفاوتي نسبت بتو فكر ميكنند باعث ميشه هميشه فكر كني اينا در كمين تو اند تا سو استفاده كنند. 

من فكر كردم، شايد همه چي اونطوري كه اون فكر ميكنه نباشه ولي مطمئنم انطوري كه من فكر ميكنم هم نيست. 

شايد يك بخش جديد باز كردم توي اين وبلاگ تا درباره هر كتابي كه تا اخر خواندم بنويسم. امروز كل روز خانه بودم و حداكثر تلاشم را كردم تا بچه تلويزيون نبينه و الحق كه سخت ترين كار دنيا بازي دادن بچه هاست. سرم داره گيح ميره انگار از جنگ برگشتم، ولي تمام روز در اين فكر بودم كه از اين به بعد كتابخواني جدي اي را مثل يك دوره اي در گذشته ام شروع كنم. ان زمانها كه عاشق بوي كاغذهاي سرد و نو وسط كتاب بودم. 

صله رَحِم 

خوبه، بعد از مدتها من از لاك تنهايي خودم بيرون امدم و زنگ زدم به پسر عمو، كلي باهم حرف زديم و يادخاطرات شيرين لحظاتمان را شيرين تر كرد. از همه بهتر خوشحالي هر دوي ما از مصاحبت بود، خوشحالي واقعي بدون تعارف و ريا رو بعد مدتها تجربه كردم و چه حس نابي. 

ان حس نوشتن ديگر نيست، چون من ان ادم قبلي نيستم. ناراحتم نيستم وظيفه ندارم كه اينجا را اپديت نگه دارم. هر وقت عشقم كشيد كه چيزي بنويسم ميام،  حسي كه نسبت به اينجا دارم بيشتر دوست داشتن و قدر داني هست تا عشق نوشتن. 

شناخت خود بزرگترين رسالت ماست

بزرگترين رسالتي كه انسان دارد، تربيت فرزند، كار تحصيل، عبادت و تجربه نيست. چيزي كه يك لحظه نبايد از ان غفلت كرد شناخت خود است. ما در هر تجربه در هر عبادت در طول تربيت كودك و در حين كار و تحصيل و هر تجربه اي، در حال شناخت خود هستيم. مادامي كه از بيشتر شناختن خود، اناليز ابعاد شخصيت و نفس و كار روي عزت نفس و اعتمادبنفس خود فرار ميكنيم، در واقع از وظيفه اصلي خود چشم پوشي كرده ايم و نهايت اينكار تباهي است. 

٢٢نوامبر ٢٠١٣

ساعت نه صبح بود رسيديم ميدان هوايي، از يك جايي ديگه فقط كسايي را ميگذاشتند رد شوند كه بليط داشتند. وسايل هايم را گرفتم و ديدم كه اتيلا توي باغچه كنار يك بوتع درخت نشسته و با خاك بازي ميكنه، اين اخرين صحنه اي بود كه ازش يادمه براي اخرين ميخواستم باز بپرم بغلش كنم ولي ك نذاشت گفت همين الان متوجه نيست اگر نه باز همرايت راهي ميشه، همين شد كابوس يك سال و نيم جدايي همه ان شبها كه ميديم در باغچه بازي ميكنه بعد شروع ميكنه به گشتن دنبال من و من هم پنهان ميشوم. 

د سالن انتظار ميدان يك دختر خيلي شاد و سر به هوا را ديدم كه اسمش مريم بود باهم همسفر بوديم تا استكهلم. يك پالتوي سياه بلند پوشيده بود با كلاه سرش و شال زرد و كفش ساق دار. 

وقتي رسيديم تركيه، شش ساعت تاخير داشتيم،  اول از همه رفتيم دستشويي كه چند طبقه زير زمين بود و انجا با تيپ افغانستان خداحافظي كرديم، به همين سادگي.  صندلي هاي ماساژ را پيدا كرديم كه با ده ليره كار ميكردند و ما چه ماجراهايي را طي كرديم تا دلار را به ليره تبديل كنيم. 😂 

مريم هربار كه از كنار شيريني فروشي تركي رد ميشد از شيريني هايي كه براي نمونه گذاشته بود برميداشت هر بار از يك مدل 😂💁🏼 

وقتي حركت كرديم به سوي استكهلم، عينكم را كه اخرين نشانه وطن بود كه واقعا دوستش داشتم در هواپيما جا گذاشتم، شايد زندگي ميخواست بمن بفهماند كه دل از همه چيز ببرم و از نو شروع كنم اما من نخواستم.

ديروز وقتي از خواب بلند شدم انقدر تمام وجودم غرق ثانيه هاي قبل از حركتم در كابل بود كه حس ميكردم تمام سلول هاي بدنم در حال اشك ريختن هستند و من داشتم لحظه به لحظه بيست و دوم نوامبر دو هزار و سيزده را شخم ميزدم و همراهش انگار در دلم رخت ميسشتم. انگار هنوز ساعت هشت صبح ان روز است و من نميخواهم حركت كنم ميخواهم زمان همانجا ثابت شود ميخواهم ادامه اش طور ديگري اتفاق بيافتد.

به مريم زنگ زدم گفتم ميداني سه سال قبل همين ساعت ميدان هوايي بوديم؟ گفت اها من اصلا تو فكرش نبودم، با خودم فكر كردم درستشم همينه، بايد فراموش كرد تا بتواني از نو بسازي. ولي لامصب  اولين چيزي كه ياد كرد همون شيريني ها و پيدا كردن ليره براي ماساژ بود.

قرار گذاشتيم شب ببينيم، و بعد از ساعت چهارعصر تا ساعت هشت شب بين سرك هاي شهر استكهلم راه رفتيم و ساندويچ خورديم و در نهايت در كافه كلي درد دل كرديم و سلفي گرفتيم اينطوري اشنايي ما سه ساله شد! 

وقتي خط به خط درباره ان روز مينويسم در واقع بخودم فكر ميكنم. بين اين كلمات، و خطوط دلم براي خود ان زمانهايم تنگ ميشود، براي ان زن شاد و خوشحالي كه دنبال هيجان و تجربه هاي زيبا بود و حالا بعد از سه سال بعد از رها كردن همه چيزهايي كه در افغانستان داشتم و بدست اوردن همه تجربه هاي جديد در يكي از زيباترين شهرهاي جهان، با خودم فكر ميكنم هر انچه كه اينجا براي بديت اوردنش تلاش ميكنم را در افغانستان داشتم! بجز دلخوشي هاي واقعي كه هيج جا اتفاق نمي افتد جز كابل، كابل من كابل دوست داشتني من 😭 

انقدر ديروز برام تلخ و سخت تمام شد كه حتي دلم نميخواد بهش فكر كنم 

همه چي خوبه

همه چي خوبه منتها ما ادمها عادت كرديم به ديدن نيمه خالي ليوان، بنظرم همه چي را بايد همينجوري كه هست بپذيرم  و اول از همه خودم را! 

امروز خوب بود 

امروز خوب بود، ديروزم خوب بود،  انگار دارم بونوس جمع ميكنم. 

ديروز خوب بود كه يك كتاب سيصد صفحه اي را خواندم، امروز خوب بود كه دل سير بغل داداش گريه كردم و بعدش كه رفت نشستم و ٤٠ صفحه از مسخره ترين رمان دنيا را خواندم، رماني به زبان سويدي از زندگي يك كمدين،  كه در دهه هفتاد ميلادي نوشته شده. مجبورم بخوانمش چون نمره داره 😭 

همچنين امروز خوب بود چون در افتون بلادت خبري خواندم درباره اينكه شايد دولت تصميم بگيره كه اگر كودكان افغان مثل بچه ادم در مدرسه درس بخوانند انها را ديپورت نكنند. 

خسته ام

چرا بعضي زنها ميفهمند اخر يك رابطه يا رفتار چيه و كجاست ولي يك عده ديگر نه تنها هيچ ايده اي درباره زمان درست پايان بخشيدن به تلخي ندارند كه مثل توپ از يك اشتباه به دومي و سومي و … شوت ميشن.و يا برعكس زنهايي كه به هر قيمتي چسبيدن به يك زندگي و حاضرند همه جوره تحملش كنند، توهين بشن كتك بخورند و…  و بحث شوت شدن يا رانده شدن نيست بلكه حرف از ضربه هاييه كه به كمر روح و روان انها وارد ميشه. 

يكي سري جواب به ذهنم ميرسه كه ليست ميكنم: 

زناني قرباني، هميشه ياد گرفتن خود را قرباني بقيه و شرايط كنند. 

انهايي كه هميشه براي مردم زندگي كرده اند و ياد گرفتن كه در هر شرايطي نگاه منتقد مردم را بعنوان عامل مهم در تصميماتشان دخيل بدانند. 

انهايي كه هر چه بيشتر ازار ميبينند بيشتر وابسته ميشوند و به اين فكر هستند كه با اين همه زجري كه كشيده اند و تا اينجا رسانده اند رها كردنش هدر رفتن همه زحمات و انرزي هست و شايد به زودي وضعيت بهتر بشه و اگر صبر نكنند شايد روزي از اينكه براي بهتر شدنش يك ذره ديگر هم صبر نكرده اند پيشمان شوند. انگار اين گروه شامل سندروم استكهلم هستند. 

انهايي كه هيچ وقت حامي درست و حسابي اول در خانواده بعد در جامعه و زندگي شخصي نداشته اند، اينها دو دسته اند يا خيلي ضعيف و وابسته خواهند شد و يا خيلي قوي و مستقل بنظر ميرسند اما در درون خود با عقده هايشان به سختي كنار خواهند امد. 

زناني كه مادران وابسته، غير مستقل ضعيف بيسواد و يا توسري خور داشتند هم كساني هستند كه ممكنه خودشان را در دسته اول يعني قرباني قرار دهند و هيچ وقت ايده اي براي اينكه كي وقت پايان هست ندارند و يا ميترسند از اينده نامعلومي كه ممكن هست بدتر از امروزشان باشد. 

وقتي دقيق ميشوم، به اين نتيجه ميرسم كه داشتن يك مادر فهميده، قوي ، مستقل و شجاع يكي از مهمترين عواملي هست كه زناني را بار بياورد كه در هيچ كدام از اين دسته ها قرار نگيرند. 

و در نهايت، من يك زن خسته هستم! 

پرفكشنيزم بس است! 

من يك ادم ايده اليست ديونه هستم كه خودمو جر ميدم تا در كمترين فرصت در بهترين شرايط ممكن محيط قرار بگيرم، و شايد تا قسمتي موفق بوده باشم اما خسته ام الان! و تا زماني كه از خودم و اطرافيانم توقع دارم درست مثل سگ جان بكنندو  خوب رفتار كنند و در راه رسيدن به هدف تمام تلاششان را بكنند و هيچ وقت نا اميد نشوند و كون گشادي هم در نيارند، افسردگي رهايم نخواهد كرد، زيرا ادمهاي اطراف اگر ميخواستند ايده ال باشند يا براي خوبتر شدن وضعيت مشترك شان با من،  تلاش كنند نياز به فشارهاي من كه در واقع روي خودم مياد نبود، اينو هر روز صبح بخونم و بكنم تو كله ام اگر نرفت بكنمش تو ***م. 

اعتقاد ندارم

تا قبل وارد شدنش در زندگيم، به اين معتقد بودم كه قرار گرفتن هر ادمي سر راه زندگي ما ادمها حتما حكمتي داره. وحودش نشانه اي است براي اينكه بفهميم مسير درست كدام هست. امد و رفت و من نفهميدم حكمت اين امدن و رفتن چي بود همين شد كه  ديگه اعتقادي به اين حرف ندارم. ديگه اصلا به هيچي اعتقاد ندارم، به همه ان ارزش هاي ماورايي و به بيهوده نچرخيدن زمين و اسمان… 

خنگي با عشق 

امروز يكجايي خواندم هنگام صحبت كردن با عشق سي درصد خنگ ميشويد. 

خواستم بگم حساب كتاباشون اشتباهه، ادم كنار عشقش اصلا هوش ندارد كه درصدش محاسبه شود. يكسر روح است و جان است و عشق… همچنين وقتي عشق نيست باز هم نميشود محاسبه كرد هوشي كه برباد رفته را… ادمها تنها زماني ايكيو دارند كه نه كسي امده باشد و نه كسي رفته باشد. 

يك گوشه از زندگي كودك مهاجر 

زنگ زد گفت ميتوني چند دقيقه ترجمه كني؟ زن سويدي دوستش را كه براي ترجماني اورده بود خانه راه نداده بود. گفت بمن هزار كرون پول داده كه كشف پت دار زمستاني بخرم ولي او به كفش پت دار حساسيت داشته و از ان مدل نخريده، كفش ارزان خريده كه نصف كفش مورد نظر سرپرست قيمت داشته، شب وقتي خانم سرپرست همراه دوست پسرش ميرسه خانه با عصبانيت و داد و فرياد ازش ميخواهد كه كفش ها را برگرداند، او هم ازينكه جلوي شخص سوم خرد شده و خجالت كشيده كفش و رسيدش را به سمت سرپرست پرت ميكنه و از خانه ميزند بيرون. قضيه دعوا و كوتاه نيامدنها به سوسيال كشيده بود و پسر نميتوانست از حقش دفاع كند. بعد از رد و بدل شدن صحبت ها، و اينكه در نهايت من بچه را راضي كردم كه با تكيه به فرهنگ شرقي اش كه مردا حتي اگر پسر نوجوان باشند بايد به خانمها احترام بگذارند و بحث را خاتمه بدهند از سرپرست لج باز معذرت بخواهد. چون ميدانستم اينطوري مشكلش زودتر حل ميشود و درد سر بدرفتاريهاي بعدي سرپرست را هم نخواهد كشيد. 

ولي در واقع ان سرپرست نفهمي كه سر بچه جيغ ميكشد بايد صلب صلاحيت شود و بچه ها را ازش بگيرند تا بفهمد كه سرپرسيتي صبر و حوصله و احترام ميخواهد درحاليكه او ميگفت: وقتي اين بچه در خانه خودم بمن احترام نگذارد من نيازي نميبينم مثل خودش رفتار نكنم و برخورد ديگري داشته باشم و من حس كردم كه همين جمله بايد گورش را بكند و بزودي بچه ها را ازش بگيرند چون طبق قرارداد انها حق ندارند اينطوري رفتار كنند و همچنين هيچ پدر و مادري حق ندارد با بچه ناسازگار مقابله به مثل كند و جواب جيغ را با جيغ و دعوا را با دعوا و فحش را با فحش بدهد! من وكيل يا قاضي نبودم اما به نوبه خودم همه نكاتي را كه پسر خواست ترجمه كردم و روي هر كدامش كه از نظر من دليل موجه بود با تاكيد حرف زدم. اينكه كفش زمستاني پت دار نميتواند بپوشد، اينكه سرپرست بدون پرسيدن هيچ دليلي شروع به فرياد زدن كرده ولي اينكه سرپرست جلوي ما با ان شدت با بچه دعوا ميكرد نشان ميداد چقدر بچه در موقعيت پايين تري قرار دارد. 

از همه بحث اينجاش فقط كه مسول پسر پرسيد: مگه تو ماهانه پول خرجي نميگيري كه نه كاپشن زمستاني داري نه كفش و شلوار؟ گفت كاپشنو يكي بهم داده شلوارو كسي ديگه و من همه پول ماهانه را ميفرستم براي شش نفر ديگه كه چشم به راه پول من اند! پدر فلج و مادر و خواهرانم. 

صفر مطلق

دارم جهان را از دريچه پاييز سرد ميبينم، جهاني كه جهان ديگريست، يادم هست ك زمستان هاي قبل گرمتر از پاييز امسال بود، چه ميدانم  چرا دست و دلم ميلرزد حس كسي رو دارم كه درون چاهي دستش به ريشه درختي بند بود كه نيافتد درون سياهي و الان، ريشه قطع شده و من معلق در فضاي تاريكم. بدون صدا و درد و درك نميدانم كي بزمين خواهم خورد و ايا استخوانهايم ميشكند و يا من ان پايين را احساس نخواهم كرد.شايد از ترس بميرم مثل خيلي وقتهاي ديگه كه از ترس مُردم!  يادم نميايد تا حالا چندبار از شدت ترس مردم…ميدوم بسمت گوشي تلفنم شايد جايي خبري پيامي چيزي بخوانم ولي هيچ! البته الان خيلي جاها دي اكتيوم.  پس اين دلشوره من از چيست؟ خدا كند همه خوب باشند. فكر ميكنم بايد همه انچه درونم هست را خالي كنم روي يك صفحه، كتابش كنم يا داستاني كوتاه يا بنويسم و اتش بزنم يا بنويسم و نگه دارم ك سالها بعد خودم را  قضاوت كنم، نميدانم ك خواهم خنديد يا گريه ميكنم و يا حسرت ميخورم! اصلا من دوباره به روي جهان خواهم خنديد؟ 

زبان مادري

فكر ميكردم افريقايي ها زبان مادري شان مثل ماست، ولي انها يك زبان تقريبا عمومي دارند به نام ساحلي كه اكثرشان ان را بلدند، و بعد از ساحلي پرتقالي و اسپانيايي ميخوانند! فكر ميكردم مردم اريتريا حتما اريتيايي و مردم سومالي حتما سوماليايي و كنيايي ها كنيايي حرف ميزنند، ولي هيچي مثل فكر من نيست. 

زبان مادري در سويد براي كودكان غيرسويدي تقريبا الزامي است چون معتقدند با كمك زبان مادري بهتر ميتوان بقيه دروس را فهميد

روزهاي كاري 

كارم براي يك سال ديگر تمديد شد، به مدارس رفتم و برنامه ها را با انها درست كردم، زندگي كاري افتاد روي روال عادي  خودش، صبح برو عصر برگرد. و اين در حاليست كه من كار را با شرايط بهتر ميخواهم. حقوق بيشتر، استرس كمتر و كار ثابت. 

رمان ميخوانم

امروز اب قطع بود، بله حتي اينجا اين سر دنيا، مردم كه ربات نيستند، لوله اصلي ورودي به كل ساختمان تركيده بود و كل روز اب نداشتيم و من هم دومين رمان به زبان سويدي ام را به صفحه ٢٠٠ رساندم يعني تقريبا دو سوم! تابستان پارسال كه دوستي زنگ زده بود و من در وضعيت روحي فاجعه بسر ميبردم گفت: دختر ميداني يك چيز جالب در تو هست و اين كه در بدترين شرايط روحي ات هم يك برنامه براي تعقيب كردن داري مثلا ميتواني درس بخواني، بعد از يكسال هر روز بيشتر به حرفش عميق ميشوم، راست ميگفت حتي به افسردگي هم وقت نميدهم با خيال راحت تمام وجودم را فرا بگيرد، شايد درست است شايد هم اشتباه باشد بايد وقتي همه چيز خرابه و ابم قطعه منم ببندم در هر كتاب و كار و برنامه اي را! 

خيلي فاصله گرفتم از شخصيت قبلي از ان ادمي كه در كابل بودم، همين است كه دير به دير مي ايم به وبلاگم، حس ميكنم نميتوانم در ادامه ان شخص بنويسم. سرگرمي هاي پوچ در رسانه هاي اجتماعي شايد دليل ديگرش باشد و در نهايت نااميدي از وضعيت افغانستان. ولي تصميم دارم كه برگردم به اين زندگي..

پاييز رسيد 

دوباره دويدن صبحگاهي براي عقب ماندن از قطار و ماراتن براي بموقع رسيدن به سر كار شروع شد و من اصلا نفهميدم تابستاني را كه گذشت بس كه مصروف بودم و هر چه ميدوم از زندگي پر سرعت اين كشور عقبترم. ولي هر چه بود از تابستان پارسال و تمام روزها و ثانيه هايش بهتر بود، و مهمتر اينكه پايان خوش اش در اخرين ثانيه ها جواب مثبت پناهندگي برادر كوچكم در سوئد بود. 

ماه اول بست نشستم خانه و امتحان آيلتس دادم تا نمره قبولي براي ورود به دانشگاه را بگيرم و ماه دوم پروژه مهم ديگه اي برداشتم كه متاسفانه تا زماني كه من برايش تعيين كرده بودم نتيجه نداد و انطور كه بنظر ميرسد با من به پاييز ميرود.

انچه مرا در اين تابستان تغيير داد و شدم مثل آب روي آتش، فاجعه بيست و سوم جولاي #دهمزنگ بود. اينكه ما در تار عنكبوت افكار قبيله چنان دست و پايمان بسته است كه خون صد نفر كشته و سيصد زخمي آب را از آب تكان نميدهد. 😦 و اينكه مردمان اين كشور در مقابل طراحان دسيسه هاي نفاق افكن بين اقوام انقدر ريزند كه با ميكروسكوپ بسختي ديده ميشوند. 

#enlightenment

بيست جولاي ٢٠١٦ سياه، نزديك به ٣٠٠ زخمي و ١٠٠ كشته داديم، براي اينكه بهرخيابانها ريختيم كه حق واضح خود را از حكومتي كه بنيانش دموكراسي است مطالبه كنيم. رياست اجراييه پاسخ داد هزاره ها برق ميخواند يا سويچ برق؟ 

داستانش اين بود كه قرار بود برق پانصد ولت تركمنستان با هزينه حدود صد ميليون دلار از باميان و شهرهاي مركزي گذشته بسمت جنوب برود. اين تحقيق را كمپني برف فيشنر انجام داده بود و به صرفه ترين راه را باميان اعلام كرده بود. اما به همكاري دولت و پرداخت رشوه توسط شركت خصوصي برق برشنا، بر مبناي قبيله گرايي تصميم زير ميزي بر ان شده كه برق را بجاي باميان از سالنگ بگذرانند جايي كه در حال حاضر اولا يك خط برق دارد، و ثانيا بسيار منطقه خطرناكي است از اين نظر كه زمستانها برف كوچ باعث قطع لين برق ميشود. علاوه بر اينكه هزينه ملي اين تغيير سيصد ميليون دلار براورد شده است. يعني حدود سه برابر. 

حس ميكنم انها كه دست در اينكار دارند رهگذراني هستند كه دلشان با اينده اولاد اين وطن نميسوزد، براي غارت امده اند و هيچ باكي شان نيست از تعداد كشته ها. و عده اي كه سكوت كردند و عده اي كه معامله كردند همه دست به دست هم ما را هر دم شهيد كردند… 

ادمها براي اعتراض به اين تصميم به خيابان ريختند، تا #دهمزنگ شاهد باشد ما هزاره ها كي براي روشنايي خون داده ايم! ما فرياد زديم ولي انگار واقعا خدا هم كر شده بود…

در اين عكس بوضوح ميبينيم كه چگونه دولت فاشيست فعلي، به مردم جفا ميكند، برق را دور باميان ميچرخاند ولي از بين اش نميگذراند. اين نقشه بايد ثبت تاريخ شود تا روسياهي اين دولت فاشيست را به ايندگان نشان بدهند. 
من ميدانم كه نه اين وضعيت براي ما ميماند و نه ان زور و تفنگ و انتحار براي انها، انچه  اين وطن را ويران كرد حماقت همينهايي بود كه با سياست كثيف خود سعي بر حذف يك قوم كردند. 

تحصن براي #زهرا

تصور ميكنم يازده سالگي ام را، كه حتي پريود نميشدم، چيزي از روابط جنسي با جنس مذكر نميدانستم. تصور ميكنم #زهرا دخترك مغبول چهارده ساله را كه در يازده سالگي به بد داده شده بود، تعريف من از بد اين است كه پدري براي اتمام دعواي قبيله و براي كشته نشدن خودش يا پسرش، اصلا از ترس جان خودش، دخترش را قرباني ميكند، دختر را ميدهد دست دشمن كه يعني هر كار ميخواهيد با او انجام بدهيد، با يك دختر يازده ساله سكس كنيد، تا من زنده بمانم، بزنيدش، و حتي خاكسترش كنيد تا من نفس بكشم، نماز بخوانم، الله اكبر بگويم و احتمالا ظالمان را نفرين كنم! تا خدا جزاي كارشان را بدهد.

از خاكستر شدن زهراي چهارده ساله چهارماهه حامله، تعجب نميكنم كه از حضور پدرش در خيمه تحصن تعجب ميكنم! ميتوانست با يك نه بميرد، ميتوانست به كابل فرار كند، ميتوانست از خير اموالش بگذرد اما در خاكستر شدن كودكي با كودك درونش نقش نداشته باشد. 

انجا افغانستان، ظلم هايي بر عليه زنان تحصيلكرده و كارمند ميبينم كه سوزانده شدن دختركي بي پناه برايم موجه ميشود.وقتي زني ميتواند صدايش را بلند كند و اعتراض كند با ظلم خانواده و شوهر و جامعه دست و پنجه نرم ميكند و فجايعي حيرت انگيز اتفاق مي افتد بايد هم انتظار داشت امثال #زهرا براي اجتناب از درو كردن خشخاش به آتش كشيده شوند. 

#niceattack 

يازده شب، باشه در اوج خوشي دست به دست بچه دو ساله ات ميخندي و ناگهان ديوانه اي با كاميون سنگين شروع كنه به رگباربستن مردمي كه غرق شادي اند، اعتماد ام را نسبت به ادمهاي اطرافم هر لحظه بيشتر از دست ميدم. وقتي از خيابان رد ميشم يا وقتي كنار ساحل با خانواده افتاب ميگيريم يا وقتي ميرويم جشن هاي خياباني و يا حتي در سينما و فرودگاه، كجاي دنيا امنه؟ 

من فرياد :) 

امروز براي اولين بار اسمم را از زبان پسرم شنيدم، داشتم ذوق مرگ ميشدم گفتم چي؟؟؟ بازم تكرار كرد گفتم بازم بگو بازم تكرار كرد. من ذوق من پرواز من حض من فرياد….