هرگز تصور نمیکردم روزی به دلیل بی کسی به این وبلاگ روی بیاورم.

یادم رفته چگونه با تنهایی خود معامله میکردم. چون یا درس است، یا کار و یا با جوجه سرگرمم. امشب هیچکدام نیست و من دلم میخواهد ساعتها در آینه بخود خیره شوم. حس میکنم لایق زندگی شادتر و مرفه تری هستم و دلم آسایش بیشتری میخواهد اسن روزها. به گذشته میبینم و رد پایم در طول زمان. چقدر دویده ام، چقدر تلاش کرده ام و هنوز زندگی با تپش در جریان است‌، امیدبخش و در عسن حال ترسناک است. فکر اینکه ده سال بعد هم اینگونه بدوم هم ترسناک است. خدا کند به انجاها نکشد، و من جایی همین سالهای نزدیک سفره قناعت پهن کنم و یک چمدان بردارم و هر چه میتوانم سفر کنم.

Advertisements

انقدر کار ناتمام دارم که جرات نمیکنم بروم طرف کمپتر. حجم استرس بحدی زیاد شده که دلم میخواهد بگریزم به ناکجا اباد.

دیشب با دخترا رفتیم خانه ژ همه فیلم میدیدند، پسرش ع کنارم نشسته بود و ویسکی مینوشید بهم گفت خوابت نبره ساعت ۱۲ شب و من دیشب هم با دوستانم رفته بودم کنسرت لیلا و نخوابیده بودم. گفتم من میخوابم ژ گفت برو واترگن را بیار اگر خواب رفت بپاش بصورتش، گفتم اینکار را نمیکنی ولی ع رفت واترگن را پر کرد. با عصبانیت گفتم اینکار را نمیکنی! پسر چهارساله ا که با مادرش انجا بود گفت نکن اینکارا خوشش نمیاد. چشمهایم رفت رویهم و اب روی صورتم پاشیده شد و من دنیای انها را زیر و رو کردم. بشدت عصبی شده بودم‌. مهمانها رفتند.ژ منو اورد دم خانه رساند و اون ع کثافت مثل سگ پشت تلفن گریه میکرد، متنفر شدم از کسی که ظرفیت خوردن دو پیک مشروب را ندارد. پسر ابله. انگار اینها در طویله بزرگ شده اند، این چه شوخی احمقانه ایست که جلوی مهمانی که بار اول است میبینندش با من کردند. احساس میکنم بشدت غرورم جریحه دار شده. چقدر مگر من فضا دادم که یک الف بچه بیاید در صورتم جلوی مهمان وقتی بهش اخطار هم داده ام اب بپاشد تا باعث شادی بقیه شود؟ حقشان را دیشب گذاشتم کف دستشان ولی کافی نبود، باید با اشاره گوشه چشمم بمیرند وقتی میخواهم بگویم بمیر.

پسر بی تربیت در یک سیستم مردسالار گوه بزرگ شده اینجا هم امده با استفاده ابزاری از دخترک های خارجی کاملا در ذهنش نهادینه شده که حرف زن و گوز خر!

ساعت سه

هیچ وقت در زندگی مثل امروز بیصبرانه منتظر ساعت سه نبودم. ساعت سه امروز ساعت آزادی من بود.

وقتی ساعت یک و نیم عصر امروز بود من روبه روی پنجره ایستاده بودم و صدای آدمهایی که دور و برم راه میرفتند را نمیشنیدم. تصمیم گرفته بودم که با خودم حرف بزنم دستانم را از پشت سر به هم قفل کردم و خودم را آرام کردم. به خودم گفتم: تو همه کاری که میتوانستی را کردی و حالا هیچ اتفاقی جز این نمی افتد که بفهمی چطور و چقدر یاد گرفتی. تو به نتیجه فکر نمیکنی و فقط نشان میدهی که چقدر یاد گرفتی.

ساعت ده دقیقه به دو کاملا آرام شده بودم دست و پایم دیگر نمیلرزید و من به هیچ چیز جز خوب فکر کردن نمی اندیشیدم.

ساعت دو وقتی John شروع کرد به توضیح دادن درباره سیستم سوالات یک بار دیکر به خودم گفتم فقط دقت کن و زود جواب نده.

اولین و ساده ترین سوال را نتوانستم جواب بدهم چون از مغزم پریده بود. ولی تا اخر ست سوم سوالات پاسخ دادم. من خیلی خوب و عالی سعی کردم جواب منطقی بدهم. همه سوالات جزیاتی بود که از داخل تیوری بیرون کشیده بود. هر چه خوانده بودم را اگر فهمیده بودم بدردم میخورد.

ساعت ۳ شد و سخت ترین امتحان زندگیم با موفقیت به پایان رسید.

اگر ماهی های قرمز سال نو را در دریا رها کنیم چه میشود؟

دو سه روز مانده به سال جدید شمسی، برای من گذشتن سالها عادی شده، نه هیجان کودکی مانده نه ترس از گذر عمر سالهای ابتدای جوانی، و از این بابت خوشحالم.

کودک که بودم هیجان شدیدی برای سال نو داشتم، شور و شوق ما برای سال نو از یکماه قبلش‌شروع میشد، خانه تکانی میکردیم لباس میخریدیم، و شور و حال بازار را با خریدن ماهی قرمز و سبزه وارد خانه میکردیم، ساعت ها در مقابل تنگ ماهی مینشستیم و درباره بالهایش تفسیر میکردیم هر کدام یک ماهی داشتیم، همیشه بحث انجا جدی میشد که اگر ماهی قرمز را در دریا رها کنیم چه اتفاقی برایش می افتد؟ میمیرد؟ بزرگ میشود؟ رنگ عوض میکند؟ طعمه بزرگترها میشود؟ …

سالهای ما در مهاجرت نو میشد، و لذتش معمولا تا خود لحظه سال تحویل بود، چون مادر و پدرم دو مهاجر بودند که زندگی ساده اما پر از خاطرات زیبا را در افغانستان تجربه کرده بودند و بودن در ایران برایشان گذراندن عمر با دلواپسی برای وطن و آینده نامعلوم فرزندانشان بود‌ از طرفی پدرم ادم صاحب فکری است که هرگز نمیتوانست داشته هایش را فراموش کند و مانند عده ای از مهاجرین دیگر کاملا یک فرهنگ ایرانی را تعقیب کند، و با آنها عجین شود چون او اینطور عجین شدن را زیر پا گذاشتن عزت نفس خود میدانست، و محبت دیگران از سر دلسوزی یا رابطه ای که دو طرف همدیگر را کاملا یکسان با یک حقوق نبینند را قبول نداشت.

ما تا زمانی که چیزی از دنیای اطراف جز انچه میدیدیم درک نمیکردیم در تناقض بودیم، ما عاشق مسافرت بودیم و از دیدن شهرهای مختلف لذت میبردیم درحالیکه حرف مادرم همیشه این بود: «چه کنیم شهرای ایران ره کلش یک چیز است کلشان یک مردم هستن چی فرق داره که اصفهان باشیم یا کرمان». با این جواب همیشه فکر میکردم مادرم یا خیلی بی ذوق است یا افسرده، یعنی مگر میشود برایش فرق نکند میدان ازادی تهران یا سی و سه پل اصفهان را ببیند یا نه. بدترین روزها برایش سیزده بدر بود که همه مردم بیرون میرفتند و او در مقابل اصرار ما مقاومت میکرد. شاید در کل زندگی مهاجرتم در ایران ما ۳ بار سیزده بدر رفتیم بیرون، پدرم همیشه میگفت ۱۴ به در میرویم یا جمعه بعدش. برای مادرم پروسه سال نو در خانه اش اتفاق می افتاد، لباس ب تن اولادهایش میکرد، سبزی و ماهی اش را میپخت خانه تکانی میکرد و از مهمان پذیرایی میکرد اما هرگز بیرون رفتن را دوست نداشت. وقتی عید از شهرهای دیگر مهمان داشتیم ذهنم همیشه درگیر این بود که چقدر مردم خوشحال اند که میروند مسافرت.

وقتی بزرگ شدم از نگاه های مردم جامعه این برداشت را داشتم که انگار سال نو فقط مال آنهاست که اگر من هم بخواهم شریک شوم عجیب است.

وقتی برگشتیم افغانستان در هرات ساکن شدیم، سال اول که رسیدیم ماه جدی بود سه ماه قبل از زمستان، مادرم با اینکه تازه امده بودیم و خانه از خودمان نبود، یک سفره خیلی بلند خرید با ظرف های شیشه ای مخصوص انواع اجیل های گران قیمت موجود در بازار، ظرف های قدیمی اش را اصلا بیرون نیاورد. برای خریدن شیرینی یک روز رفت شیرنی فروشی های هرات را گشت تا از بهترین دکان شیرنی تهیه کند. یک شب قبل سفره را پهن کرد و برنج و سبزی و ماهی اش را که در مهاجرت هم میپخت بارگذاشت‌‌.

ما در شهر هرات در مقایسه با کابل اصلا فامیل نداشتیم. ولی مادرم با اشتیاق منتظر سال نو بود.

اولین مهمانانش همسایه ها بودند این رسم مردم هرات است که در هر عید اول به خانه همسایه های خود میروند، البته در جزیات بیشتر باید بگویم که فقط مردها روز اول عید دارند عید دیدنی زنان از روز سوم شروع میشه ( نمیدانم کی تمام میشود، اگر فک و فامیل زیاد باشه، شاید به عید بعدی بکشه. ازین لحاظ، خوشبحال زنهایی که در این فاز زندگی میکنند، دنیای آنها برای خودشان چقدر زیباست).

همسایه! تنها همسایه ای که در کل زندگی ۳۵ سال مهاجرت پدر و مادرم در خانه را میزد و کار داشت فکر کنم ان خانواده زاهدانی فقیر بود که برای قرض گرفتن هر چیزی که حتی بنظر ادم نمیرسد در میزدند، شلنگ، یک قاشق روغن، خاک انداز، دمپایی! هیچ وقت همسایه خانه ما نیامد ما هم نمیرفتیم. ده سال در یک محل زندگی میکردیم و فقط شاهد احوالپرسی سنگین بین پدرم و انها بودیم آنهم که بعد از مدت طولانی متوجه میشدند پدرم ادم حسابی است.

مادرم را در هرات همه زنهای همسایه میشناختند، آنها را به خانه می اورد تا من سرم شان را وصل کنم یا پیچکاری کنم، با همسایه ها که آدمهای معتبر و متشخص بودند رابطه خانوادگی راه انداخته بود، دختر طلافروش نامزد میشد مبارکی میرفت، پسر همسایه از فاکولته طب فارغ میشد تبریکی میرفت. برای خرید لباس و پارچه با انها به بازار میرفت، چای دم میداد و از عصر تا تاریکی شام قصه هایش خلاص نمیشد، حتی با عروس های ریس اداره برق که ادمهای منزوی و عجیبی بودند، رابطه داشت. برای رفتن ما ب عروسی بیشتر از ما اشتیاق داشت، لباس و طلا میخرید و اصرار داشت ارایش کنیم. وقتی برگشت وطن از ارزوهایش حرف میزد، ارزو کرد که برود کربلا در حالیکه وقتی ایران بودیم مرز عراق باز شد مردم رفتند و امدند مادرم هیچوقت نگفت که میخواهد کربلا برود. آرزو کردن و خواستن هایش را گذاشته بود برای یک زمان نامعلوم که معلوم نیست اگر ما برنمیگشتیم وطن آن زمان کی میرسید. دوست داشت سال نو برود مزار شریف، مسافرت برود کابل، در کابل برود قرغه بین مردم فرش پهن کند روی زمین غذا درست کند و با فامیل قاه قاه بخندد، او آنجارستوران رفتن و کباب خوردن را دوست دارد، من که هرگز یادم نمی آید مادرم در ایران رستورانی رفته باشد.

وقتی چشمانم را میبندم و به مادرم فکر میکنم، او را مانند پرنده بی بال و پری میبینم که از سر ناچاری تمام سالهای زیبای زندگی اش را در دوران مهاجرت با رویای ارامش وطنش گذراند. آرزوهایش را در دلش نگه داشت و لمس نکرد، در دنیای بیگانه ای که حق زندگی نرمال را ازو گرفته بودند از یک دختر جوان قد بلند به یک زن میانسال که درد زانو و کمر اذیتش میکرد تبدیل شد. هیچ چیز در آن دنیا مال او نبود.

یکی از مهمترین علتهای دوری پدر و مادرم از مجلس های عمومی ایران مثل سیزده بدر، عزاهای عمومی که در خیابان ها برگزار میشد، جشن ها در مساجد… تنفر از نگاه بالا به پایین عموم ملت شریف بود که انقدر در رگ و خونشان جای گرفته بود که خودشان هم نمیتوانستند ببینندش‌. پدر و مادرم مغرور بودند و غرورشان را دوست داشتند.

برگشتن به افغانستان با همه چالش هایی که با آن رو به رو شد در واقع آزادی مادرم بود، حالا میفهمم که وقتی ماهی های قرمز را در دریا رها کنیم آن ها جان دوباره میگیرند، تنگ ماهی شیشه ای قفس آنهاست که متعلق به آنها نیست.

To be unique

همیشه سطح هوشم نسبت به هم سن و سالانم ۵ الی ۶ سال بیشتر بود، بدون شک هر کسی منو شناخته اولین تعریفش استعدادم بوده، علاوه بر استعداد بهتر یک چند خوبی دیگر هم دارم، انسان با همتی هستم و جسورم. نترس بودنم برایم در جامعه ای بسته و عقب مانده ای که در آن بزرگ شدم برایم دردسرساز بود.

همیشه تقاضای فکری و مادی ام متفاوت از اطرافیانم بود، اینکه من از کودکی راهی که همه مثل گوسفند میرفتند را نمیرفتم میتوانست نشانه این باشد که توانمندی بالای مدیریت دارم.

در ۵ سالی که به این سر دنیا مهاجرت کردم سرعت رشدم در حدی بوده که حتی در ردیف مهاجرین ده دوازده سال قبل به سوئدن هم قرار نمیگیرم.

حالا از اینکه متفاوت اندیشیدنم یا بهتر بگویم به شیوه خودم زندگی کردنم برای جامعه اطرافم قابل درک و هضم نیست نه تنها ناراحت نیستم که خوشحالم. کاش سالها قبل به این درک میرسیدم، که متفاوت بودن من بخاطر تک بودنم هست، اگر بقیه درک نمیتوانند دلیلش ای است که فلک زده ها درکش را ندارند!

تنها حسرتم سالهای کودکی و نوجوانی ام است که در بین ان مردم گنده فکر ابله در کرمان به هدر رفت. در یک شهر عقب مانده بدون امکانات بین مردم بشدت سنتی و کله پوک بیسواد که معیار خوبی و بدی شان «حرف مردم» بود، تکواندو میکردم و رقیب های ایرانی ام که در مدارس فرزانگان تحصیل میکردند را در المپیاد زیست شناسی به زانو در اورده بودم،

بشدت از حرکت هایی که برای دخترها تعیین شده بود بدم می امد چون من چیزی در انها میدیدم که بقیه نمیدیدند و معمولا بعد از ۶ الی ده سال همان کسانی که مرا الگوی ناهنجار میخواندند ان کار را انجام میدادند. بدین ترتیب من همیشه ناخن نما بودم چون بهم نمیرسیدند، هنوز هم همینطور است.

درسی که از زندگی خانه پدریم گرفتم ای هست که از بودن بین ادمهای نفهم تنهایی کشیدن خیلی بهتر است.

امروز صفحه آرزوهای هر سالم را باز کردم از وقتی که برنامه سالانه دارم و تنها با خودم هستم خیلی موفقتر عمل کرده ام، کلا موفقیت و کات کردن رابطه مستقیم دارند.

از مادر و پدرم فقط حسرت بودن همراهشان به یادم مانده، وقتی زندگی افتاد روی دور تند، نه تنها آنها بلکه حتی خودم هم رفتم در حاشیه، زندگی فقط کار بود و روابط کاری، بعد ناگهان پرتاب شدم به این گوشه دنیا، جایی که صدا به خدا هم نمیرسد. و از پدر و مادر چیزی حاصلم نشد جز خیره شدن به عکس هایشان و گم شدن بین چین و چروک های دست و صورت و بین موهای سفید‌شان. چند سالی که اینجا در مهاجرت گذشت مثل دست و پا زدن در چاه بود، و تقلا برای فرار از دست ادمهای زشت. یکسالی میشود حس میکنم که حس میکنم، حتی احساس نیاز  بودن همراه مادرم یا دیدارش برایم انقدر بعید بنظر میرسد که فکرش را هم نمی کردم. حالا احساس میکنم میخواهم ببینمش. در اغوشش بگیرم و همانجا بخواب بروم. حتی فکر دیدنش اشک در چشمانم جاری میکند، روحم بی تاب خود را به در و دیوار جان میزند که بسویش پرواز کند، این تنها دیدار مادر نیست فرصت رشد روح خودم است، شاید نه تنها او بلکه بدنبال خودم میگردم، مثل خوب شدن بعد از بیماری بسیار طولانی احساس میکنم روحم میخواهد پرواز کند و همدم عزیزانم شود آنها که صاف و زلال اند.

چند سال قبل خواب ديده بودم كه در بين مردمي در يك كلاس مكتب كه تاريك بود بطرز بسيار زيبايي اذان ميگم و بعد ناگهان كسي قطع كرد و نگذاشت تمامش كنم، اين روزا داره تعبير ميشه. اون فرد هم شايد خودم بودم خود بعديم بوده كه نگذاشته اوني باشم كه اذان ميگه. شايد دوباره وقتشه كه در يك زندگي فرو بروم كه بتعداد انگشتان يكدست ادم بشناسم. هر وقت دلم تغيير ميخواهد اول هوس گوشه نشيني ميزنه به سرم.

از هيچ كاري به اندازه دويدن از پشت قطار متنفر نيستم، آن هم در زمستان بين برف ها كه سرعت نصف ميشود، قطارهاي گند استكهلم را نبايد از دست داد چون ضمانتي به بعديش نيست، حتي به هماني كه به هزار سختي ميگيري هم ضمانت نيست! رسط راه دقيقا در داخل تونل يا جايي روي يك تپه از كار مي افتد و در را باز نميكنند چون راه ندارد، پليس هم كاري نميكند همانجا باش تا صبح دولتت بدمد. اين دويدن ها و احساس سوزش سينه و پاره شدن كيسه هاي هوايي شش چيزيست كه متاسفانه فعلا ازش خلاصي هم ندارم با اينكه ماشين خريدم باز هم دنبال قطار ميدوم پدرم در امد اه.

فرزند مادرم

من يك ادم خيالباف پركارم كه تنها فرقي كه با خيالباف هاي ديگه دارم اينه كه براي رسيدن به آن خيال دويده ام، ولي واضح و مبرهن است كه هرگز خيالبافي بشكل افغاني نتيجه خوب ندارد، آدمهاي خيال باف خود را با من آرماني خود مقايسه ميكنند و در زمانهاي سختي زندگي بيشتر افسرده ميشوند و زماني هم كه وضعيت شان خوبتر است تافته جدا بافته اند، چون دنياي اطراف با آنها بر اساس آنچه هستند رفتار ميكنند نه آنچه مي انديشند، بعد خرابي از اينجا پيش مي آيد.اينكه چرا من خيلي خيالبافم بخاطر اينه كه هميشه ارزوي نجات دادن مادرم را داشتم ، بدون در يك وضعيت نابسامان براي ادمهاي باهوش يكي از دلايل خيالبافي بيش از حدشان است.

به مادرم فكر ميكنم كه سالمترين عضو خانواده ما بود، البته در يك خانواده كه تحت سيطره پدرسالاري نسل اندر نسل قرار داشت، نقش مادرم چندان اثرگزار نبود، شايد بتوان گفت چون خطوط خيلي بي حال و كمرنگ سفيد و صورتي و ابي در يك ديوار تيره قهوه اي و سياه.

زني ساده و صادق و بي كس، كه جز خداي بالاي سرش هيچ كس، مطلقا هيچ كس نداشت حتي يك چاه كه سر در آن فرو كند و براي غم هايش بگريد، زني كه سالها خدمت مردمان كينه دل عقده اي تباه همه چي پرور بي عقل احمقي را كرد كه هنوزم وقتي ميبينم در گوشه هاي دنيا افتاده اند به همان درد گرفتارند.

مادرم از دار دنيا يك مادر داشت كه او هم اسير همين گرگ ها بود، يادم مي آيد وقتي مادربزرگم پير شده بود، مادرم بارها ميگريست و از خدا طلب مرگ مادرش را ميكرد، اخر يك زن به كجا برسد كه ارزوي مرگ عزيزش را بكند؟ اين يك جمله خودش انعكاس دهنده بيچارگي آن خطوط زيباي محو بي حال بين تارهاي درهم تنيده سياه زار است.

الان در آوان شصت سالگي مادرم پيرزني هست كه صبحها از شدت درد كمر نميتواند به تنهايي بياستد ولي هم سن و سالانش اين سر دنيا هنوز كارمند دولت هستند و در ٦٧ سالگي بازنشسته ميشوند.

اگر من زني مغرور هستم كه توان تحمل كمترين ازار مرد را ندارم، نه بر خودم و نه بر ديگران، بخاطر التهاب ان خطوط رنگي روحم است، مادرم انسان بي زباني بود كه جز عشق نورزيد، نه تنها به ما بعنوان اولادش بلكه به همه گرگ زاده هاي اطرافش. عشق او زباني نبود از جنس معنا و واقعي بود، چنان به روح نشست كه وقتي سايه هاي سياه پدرسالاري قبيله اي از روي ما محو شد، عشق مادرم مانند نور خورشيد در زندگي همه فرزندانش ميدرخشد،

من بخاطر مادرم در مقابل آن سيستم پدرسالار ايستادم، در مقبل خود پدرم و صد البته خواهرش كه تربيت شده همان سيستم ضد زن بود. انگ ها خوردم كه يك زماني ازارم داد ولي الان ادم ورزيده اي در اين زمينه هستم كه اين چيزا برايم خرده مسئله قابل ناديده گرفته شدن هستند.

ياد گرفتم كه به روش خودم زندگي كنم، كاملا به روش خودم، طوريكه خيلي ها حسرتش را ميخورند، همانطور كه فكر ميكنم درست است زندگي ميكنم وتابوهايي كه ميشكنم الان برايم مجسمه هاي فروشي لب سرك هم نيستند.

حالا ميبينم كه من بيشتر دختر مادرم هستم تا عضوي از آن قبيله، چرا كه در مقابل همه ارزش هاي آنها ايستادم و رويشان پا گذاشتم، اما صادقم و زلالم همچون مادرم، دلم مثل دل مادرم درياست، عشق ميورزم و براي ابادي زندگي اطرافيانم اهميت قابل هستم، برايش تلاش ميكنم، با دوستانم دوستم طوري كه اعتماد ميكنند و ميدانند من نقش بازي نميكنم، نيازي هم ندارم.

من فرزند مادرم هستم با اندكي تفاوت. او زنيست كه مانند هزاران زن افغان ديگر از سر ناچاري به سيستم خدمت كرد، ولي رنگ نباخت. در عشق ورزيدن و مهرباني سر تسليم و تعظيم به مقام مادرم فرود مي اورم، مادرم يك زن بيچاره بود، حتي الان وقتي به وضعيتش فكر ميكنم تنها راه چاره اش همان بود كه صبر كند اما وقتي از دل دريايش حرف ميزنم فرق ميكند عشق و مهرباني و صداقتش از سر ناچاري نبود اين خاصيت روح بلند مادرم بود و هست. او ميتوانست مانند زنهاي خانواده شوهرش كه در مروت و صداقت را به رويش بسته بوند باشد و رنگ بازي كند، اما رنگ بازي كردن كار بيچاره هايست كه همه چي را باختند حتي روحشان را و مادرم او يك فرشته بود. فرق من و مادرم همين است كه من چاره داشتم و دارم و او نداشت. فرق ما در اين كلمه است. فرق نسل ما اين است، ما مثل مادرهايمان نيستيم ما راه چاره داريم ميتوانيم بگذاريم و برويم بدون اينكه ويران شويم.

كودكان مهاجر افغان در مكاتب سوئدن

از سال ٢٠١٥ بعنوان معلم زبان مادري در بيش از بيست مكتب استكهلم كار كردم و بيش از صد شاگرد داشته ام ولي بجز دقيقا سه نفر از شاگردهايم بقيه همه بلا استثنا در وضعيت فاجعه بيسوادي بسر ميبرند در ترم جديد شاگردي دارم كه از ٢٠١٥ در سويدن بوده و هر ترم زبان مادري داشته ولي نميتواند حروف الفباي فارسي را بنويسد و بخواند و در همه اين زمانها معلمين معاش خود را دريافت كرده پي كار خود رفته اند.

اينها اكثر پسران نوجواني هستند كه قرباني پروژه هاي اينتگريشن و تصميات اداره مهاجرت درباره وضعيت مهاجرتشان شدند،. حتي در مكاتب بطرز مسلكي اموزش نديدند، هر روز كه ج يكي از شاگردان جديدم كه فارسي را الفبا و رياضي را از شناختن علائم جمع و تفريق و مساوي پيشم شروع كردن ميبينم، اشتياقش براي يادگيري از معلمي كه حداقل تلاش ميكند كه انچه او نياز دارد را به او اموزش بدهد، بيشتر غمگين ميشوم، اين ادم اگر سه سال معلم درست ميداشت الان وارد دبيرستان شده بود درحاليكه او هنوز فارسي را خوانده نميتواند و كسي خبر ندارد!!!

تياتر ستاره ها و نتيجه گيري هاي سرچوكي

چند روز پيش رفتم اجراي منيره را ببينم. تياتر ستازه ها، بازي در نقش چهار زن افغان كه گرفتار جنگ و سنگسار و تجاوز ميشوند و در ان بين ميترسند، غرورشان را انتخاب ميكنند عاشق ميشوند همه چيز خود را ميبازند و بالخره هر كدام پيامي از وجود زن و وضعيت زن در ان سياه چال ميدهد.

بعد از برنامه شخصيت شخيص فعال همه فن حريف در روي همه صحنه هاي اجتماعي به همراه ج.ل دعوت شد تا درباره وضعيت زنان بعد از طالبان و وضعيت زنان بعد از انتخابات پيش رو حرف بزند، نتيجه بحث براي من اين بود كه مهاجرين مقيم استكهلم دقيقا وضعيت مهاجرين ايران را دارند با اين تفاوت كه در گذشته سرفلكه ها بحث و تفسير ميشد ولي اينجا هر كس از هرجايي يك بلندگويي پيدا ميكند تا محتويات ذهنش را خالي كند، مهمتر از همه با فرض اينكه داناي كل است و وقتي جايي حرفي ميزند همه شنونده ها ابله هستند و هيچ تحليل بهتري جز خود او ندارند، اخه …. خانم يكم مطالعه كن تويي كه نفست به تعداد بلندگوهايي كه هر جا به هر بهانه پيدا ميشه بند هست، قبل از خزعبلات پراكني يك كم مطالعه كن! باز خوبه ج.ل در صحنه حضور داشت و كلمه بخوردش ميداد و بحثي را هم كه معلوم بود قبلا تقسيم بندي شده را باز هم ماست مالي ميكرد و يك دو كلمه قانع كننده به خورد مردم ميداد.

پ.ن: بهش گفتن كه نظرت درباره وضعيت امروز زنان چيه؟ فرمود چون بچه بودم بابام مادرم رو خيلي كتك ميزد بعد من بزرگ شدم منو هم با كتك ميخواست نامزد بچه كاكايم كند بعد من گفتم نه و فهميدم اها ما ميتوانيم! و ناگهان همه تلاش هاي زنان امروز براي ورود تعداد بيشترشان به پارلمان تلاش براي معاونيت رياست جمهوري، تعداد زنان كارمند در ارگانها، تلاش فراگير براي فراگير شدن تحصيلات دختران، مبارزات اجتماعي زنان و تحصن ها براي مبارزه عليه خشونت هاي جنسي و تجاوزات و اتش زدن زنان در قريه ها، و و و همه پر شدن و من به شهود تازه اي از وضعيت روشن زنان در افغانستان از ديد كسي كه خود را آگاه به حقوق ما ميداند و چهار دست و پا به هر بلندگويي حمله ور ميشود رسيدم!،

تماشاي اين صحنه ها خنده دار نيست، گريه دارد.

ناخنهايم را نارنجي رنگ كردم، رفتم خانه آ براي اينكه باهم شام بخوريم، قبلا ازين كارها نميكردم ولي الان براي يكساعت ديدن دوستان بيست دقيقه رانندگي ميكنم و بيست دقيقه ديگه برميگردم.

حرف خاصي هم نداشتم دو سه روز است كه احساس ضعف دارم،گشنه ام ولي دلم نميخواهد غذا بخورم، آن ضعف لعنتي ميدانم حاصل چيست، حس بي ميلي به دنياي اطرافم از غذا و لباس گرفته تا آدمها بجز آ.

سر از فردا كلاسم شروع ميشه و چند طرح براي كمتر كردن استرسم و بيشتر درس خواندنم دارم كه اميدوارم نتيجه بدهد.

فقط چند ساعت مانده تا اتمام اوقات فراغت و بايد كمربسته ترم جديد را شروع كنم. از همين حالا استرس بيدار شدن صبح هاي زود و تحمل سوز و سرما را دارم، امشب وقت آ را رساندم امدم خانه ژ در اتاق را بستم و گريه كردم نميدانم براي چه گريه ميكردم فكر ميكنم شايد ترس داشتم ترس از قدم برداشتن، زمستان هاي سوئدنهر كسي را با هر حجمي از خوشبختي زمين گير ميكنه و من خوشبختم كه در اواخر كم اوردم چيز زيادي نمانده هواشناسان فرمودند كه تا دو هفته ديگر كمر سرما ميشكند و من همه اميدم به حرف آنهاست.

امروز براي ع و م كه كورس هاي امادگي كنكور ميخوانند اخرين قسط كمك مالي را فرستادم خيلي دوست داشتم دست و بالم چنان فراخ ميبود كه بتوانم همه دوران تحصيل حمايت شان كنم ولي چاله چوله انقدر زياد كه آدم واقعا نميفهمه كدام طرف را بگيره، و جرات هم نميكنه در وضعيت درماندگي كسي وعده اي بده كه نتواند از پسش برايد، فقط يك جمله كه من خدا نيستم و اولتر از همه مسئوليت سرنوشت خودم را دارم آرامش بخشه.

ان شب كه دعوت شدم به تياتر در تياتر شاهي، يك خانم و شوهرش با ما بودن، دو تا بازنشسته سويدني، ازهمانها كه اين روزا در پروژه هاي اينتگريشن كار ميكنند، خلاصه آدمهاي كار درستي بودند، خانمه بمن گفت كه قبلا كارش مدير تربيت كردن بوده و من ازش چيزهاي زيادي ياد خواهم گرفت، كمي از زندگي خود برايش گفتم و داستانهايي كه بر من گذشت و كارهايي كه كرده بودم و پروژه هاي شخصي كنوني ام، خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود و پافشاري كرد كه وقتي از امريكا برگشتند حتما به خانه اش برويم و انها هم خواهند امد، وقتي بيايند برايشان غذاهاي افغاني درست ميكنم و زنان موفق افغان هم عصرم را به ايشان معرفي خواهم كرد.

چيزي كه من بطور فراگير ديده ام علاقه اين مردم به معرفي فرهنگ سويدني به مهاجرين تازه وارد است، اين دو جوره اولين كساني نيستند كه اينكار را بصورت والنتر ميكنند بسياري از زوج ها و يا خانمها و اقايان بازنشسته اينكار را با اشتياق انجام ميدهند.

ميروم دانشگاه دلشاد ميشوم، حتي استرس هاي امتحاناتش را دوست دارم،

تياتر شاهي

بعد از سالها ديشب يكي از آرزوهاي كوچكم كه هميشه شانس تحقق داشت ولي توجه نميكردم ناگهاني و البته رايگان براورده شد، ث زنگ زد كجايي ؟ اماده ميشدم كه بروم سر كار گفت شب در تياتر شاهي يك اجراي اپرا دعوت شده و ميتواند يك مهمان هم داشته باشد.

بعد از كار منتظر ژ بودم در كافه وقتي امد باهم كافه زديم و سخنان شيريني كه جايش فقط تو كافه است،

سالن پر بود از آدم ژ كه من را تا انجا همراهي كرده بود با ديدن جمعيت تمايل پيدا كرد كه تيكت بخرد رفتيم سوال كرديم از كل سالن فقط دو جا خالي بود و ان هم در بدترين موقعيت با قيمت ٦٠ دلار، فكر كرديم نمي ارزد و او برگشت به خانه اش. ما در بهترين قسمت سالن صندلي رزرو داشتيم. اجراي ديشب كه قرار بود اُپرا باشد يك تياتر با رقص باله بود كه البته داستان خيلي زيبايي داشت، دو كودك فقير كه تصميم گرفتند شبي كه قرار است بابانوئل بيايد زير درخت بخوابند، و آن شب شيرني ها ستاره ها و ادم برفي ها برايشان تا صبح رقصيدند. به مدت دو نيم ساعت تمام. من كل اين زمان متحير به ادمهاي روي صحنه نگاه ميكردم تا كوچكترين حركت زيبا را از دست ندهم، چرا تا حالا چنين زيبايي را از دست داده بودم؟ قرار گذاشتم كه دفعه بعد جوجه را با خودم ببرم. قرار گذاشتم كل برنامه سال شان را داشته باشم و خودم را دعوت كنم ب بهترين اجراها و موسيقي هاي كلاسيك.

از هفته بعد شامل جيم ميشوم با كارت سياه رفيق برايم نيم قيمت مي افتد، قرار دارم كه ورزش كنم امسال لباس ورزشي ميگردانم با خودم و ساعت هاي بين كار و درس را ورزش ميكنم. شايدم باهم رفتيم، ازوطرف نزديك خانه كلاس تكواندو گذاشته اند 😇

تيغ زني رك و راست

ميگه رفيقش بچه مايه داري هست كه با يك دختر از راه دور در ارتباط بوده و اولين هفته اي كه همديگه را در استكهلم ديدن رفيقش را برده طلافروشي و يك گردنبند الماس را نشان داده قيمت ٤٠ هزار كرون! رفبقشم نخريده دختر همانجا كات كرده رفته پي كارش بعد رفيقش رفته انلاين يك دختر پيدا كرده در امريكا! و خلاصه جور امدن و رفته امريكا دختره بردش كيف فروشي يك كيف خواسته ٢٠ هزار كرون قيمتش! ميگه پسر الان در حيرت و اشك و ناله و اه بسر ميبره كه چرا همچين ادمهايي تابلويي سر راهش قرار ميگيرند كه از راه نرسيده ميخوان سركيسه شل كنه ان هم چه شل كردني 🤣

وضعيت قمر در عقرب دانشكده اينجينري

قبلا وقتي دانشجويان اين دانشكده را ميديدم كه با دستكول ها و كوله پشتي هاي مارك فاكولته شان پز ميدهند حسوديم ميشد، تا اينكه ترم قبل يك كورس مهمان شان شدم. هنوز به امتحان پروگرامينگ فكر ميكنم كه در يك حركت ابلهانه دانشگاه از دستش دادم، بدتر از ان اينكه كل تعطيلات كريسمسم با استرس درس خواندن گذشت و حتي تيكت برگشت از المان را كنسل كردم و جديد گرفتم كه بروم خانه خوب درس بخوانم سه شب تا ٥ صبح بيدار بودم و بقيه شبا ساعت ٢ شب ميخوابيدم و بعد از ده روز زندگي اين چنيني سر جلسه امتحان گفتند اسم بعضي ها راجستر نشده ما هم برگه چاپ نكرديم، مسوليين زپرتي شلغم زبان نفهم… بدم امد از هر چي مارك KTH هست خدا كنه زودتر پاس كنم راحت شم

هيچ ديگه چانس دوم اخر اپريل!!! 🙄

امروز براي دوتا لابراتوار بونس گرفتم. قبلش از شدت استرس حالت تهوع داشتم فكر نميكردم لابراتوار اول را پاس كنم اما هر دو را پاس كردم. بايد خيلي سپاسگزار كردم كه همكلاسي ام از مردم شريف هونگ كونگ است، اگر او نميبود اين كورس خيلي سخت تر از چيزي كه هست ميشد.

سپاسگزارم كه طوفان هفته قبل گذشت

.

امروز بين جنگل هاي فاكولته تخنيك گم شدم، اينترنت هم همان دقيقه گم شد مجبور شدم ب راهم ادامه بدهم تا اول اينترنت بخرم وقتي رمز را وارد كردم، نقشه نشان داد كه ١٥ دقيقه راه از مقصد دور شده ام. يك ساعت بود زير باران راه ميرفتم، وقتي بالاخره كلاس را پيدا كردم ٥٠ دقيقه گذشته بود، منتظر ماندم تا ده دقيقه استراحت شروع شود، بجايش موهاي ترم را خشك كودم و به پشت بستم، و ساندويچ تخم مرغي كه در كيفم گذاشته شده بود را خوردم، بعد از يك سرگرداني طولاني و سرما و گشنگي لذيذترين غذايي ممكن بود كه در زندگي ميخوردم.

استادم ايراني بود، وقتي معرفي ميكرد كه نبودم ولي از روي انگليسي حرف زدنش فهميدم كه ايراني هست. همچنان كه او لكچر توضيح ميداد من تصميم ام را گرفتم كه بايد اين مضمون را براي هميشه يكسره كنم.

فردا امتحان دارم، امروز رفتم عشق جان، جان و روح دو عالم را سخت در اغوش گرفتم و بوسيدم و بوييدم و بهش قول دادم كه فردا بعد از امتحان ميگريمش و تعطيلات پاييزي خوبي خواهيم داشت.

به مادر زنگ زدم از اف بودنم ناراض بود، خودم هم همينطور. تمام سلولهاي بدنم اغوشش را ارزو دارد.

امروز عملا بازدهي ام صفر است، احساس ضعف شديد بخاطر فشار دو روز گذشته دارم. طرف اسكرين كمپيوتر كه ميبنم سرم درد ميگيرد، تصميم دارم فقط پايان نامه و گزارش لابراتوار را سابميت كنم و بعد بروم سراغ مرور خلاصه نويسي هايم ولي ضعف دارم. بايد بخوابم. بخوابم. بخوابم.

اطرافيان ميگن بدجور درس ميخواني ولي من خودم نميفهمم، بلد نيستم طور ديگري درس خواندن را، نميدانم چگونه كسي ميتواند بدون اطلاعات كافي قبلي سر جلسه امتحان حاضر شود، هيچوقت در زندگيم چنين حالتي را تجربه نكردم، درس را مثل سگ خوانده ام. مثل سگ، مثل سگ.

روز طولاني و پر مشغله اي بود، اصلا اين اواخر هر روز اينطور است، تو گويي در يك برحه از تاريخم كه انقلابي عظيم در راه است و بدين سبب وضعيت زندگي در هر ثانيه هر چند درجه كه جا داشته باشد تغيير ميكند، من هم رفته ام در گوشه اي ايستادم و به گيجي روزگار خيره شدم.

امروز شش صبح از خواب بيدار شدم در حاليكه كل شب دو ساعت خوابيده بودم، و الان ساعت ١٢:٣٠ شب درحالي سر بر بالين ميگذارم كه ندايي در درونم شخم ميزند كه بايد تا ٣ شب بيدار ميبودي امشب! من هم كه هيچ، نه كه كَر باشم نه، توانش نيست.

قرار بود كه امروز بتوانم ١٤ ساعت بخوانم كه متاسفانه ٩ ساعت خواندم و فكر كنم فقط ٦ ساعتش كاملا مفيد بود، همه اميدم بسته است به فردا و آرزو ميكنم روز يكشنبه فشار كمتر شود.

چشمهام را ميبندم و روز دوشنبه را تصور ميكنم كه همه چي به طرز معجزه آسايي عالي پيش رفته و ما به چيزي كه ميخواستيم رسيديم.

هيچي سر جاش نيست، فقط منم كه اميدوارم همه چي خوب شود.

باز روزا كوتاه شده هفت و نيم صبح هوا تاريك است. بعد از يك شب سخت مملو از بي خوابي، شش صبح با صداي الارم تلفن كه مرا ياد تقويم تاريخ مياندازد، بلند ميشوم دلم نمخواهد خودم را از رختخواب بكنم وبا كلي افكار ددمنشانه چند قد لباس مربوط و نامربوط را به بَر ميكنم و شال خاكستري بلند و بزرگ را دور گردن و پشتم ميپيچم و به چَپَن و پَتكَي پدرم فكر ميكنم. از خانه ميزنم بيرون زير نور لامپهاي كم نور شهرداري برگ هاي زرد و سرخ پاييزي كه روي زمين را فرش كرده اند تنها چيز زيبايي است كه بنظرم ميرسد، بعد توجه ام به زيبايي جلب ميشود و آن جمله هميشگي مخصوص صبحهاي تاريك و سرد زمستان «ببين همه خواب اند و تو از اين سكوت و هواي تازه و طبيعت زيبا لذت ميبري، خدا تورو انتخاب كرده كه اين زيبايي را تجربه كني». ولي صد قدم جلوتر يك زن را ميبينم كه با كودك تقريبا دو ساله رو به روي مهدكودك از موتر پياده ميشوند و سعي ميكنم به روي خودم نياورم كه مردم مجبورتر از من هستند و همچنان در عمق نقش قرباني شناور باشم. وقتي ميرسم ايستگاه سيل جمعيت حرفي براي گفتن نميگذارند. بالاخره لعنت به سيستم كه جاي يك فحش را هم خالي نميگذارد، من ميتوانستم آسوده تر زندگي كنم! آه اي لُرد اي سرورى مايه آسايش من را بر من فرود آور.

كاش دستم را بگيرد و با هم به آينده اي روشن و زيبا پرواز كنيم

ددلاين ها را تعقيب ميكنم و هيچكدام را از دست نداده ام، دلم ميخواهد هرچه سريعتر به وضعيت جديد عادت كنم و همه چي نرمال شود.

ده روز وقت دارم تا اطلاعات كافي براي ارايه كردن جمع كنم، وقت زيادي نيست و امشب انها را دسته بندي ميكنم!