امروز براي دوتا لابراتوار بونس گرفتم. قبلش از شدت استرس حالت تهوع داشتم فكر نميكردم لابراتوار اول را پاس كنم اما هر دو را پاس كردم. بايد خيلي سپاسگزار كردم كه همكلاسي ام از مردم شريف هونگ كونگ است، اگر او نميبود اين كورس خيلي سخت تر از چيزي كه هست ميشد.

Advertisements

سپاسگزارم كه طوفان هفته قبل گذشت

.

امروز بين جنگل هاي فاكولته تخنيك گم شدم، اينترنت هم همان دقيقه گم شد مجبور شدم ب راهم ادامه بدهم تا اول اينترنت بخرم وقتي رمز را وارد كردم، نقشه نشان داد كه ١٥ دقيقه راه از مقصد دور شده ام. يك ساعت بود زير باران راه ميرفتم، وقتي بالاخره كلاس را پيدا كردم ٥٠ دقيقه گذشته بود، منتظر ماندم تا ده دقيقه استراحت شروع شود، بجايش موهاي ترم را خشك كودم و به پشت بستم، و ساندويچ تخم مرغي كه در كيفم گذاشته شده بود را خوردم، بعد از يك سرگرداني طولاني و سرما و گشنگي لذيذترين غذايي ممكن بود كه در زندگي ميخوردم.

استادم ايراني بود، وقتي معرفي ميكرد كه نبودم ولي از روي انگليسي حرف زدنش فهميدم كه ايراني هست. همچنان كه او لكچر توضيح ميداد من تصميم ام را گرفتم كه بايد اين مضمون را براي هميشه يكسره كنم.

فردا امتحان دارم، امروز رفتم عشق جان، جان و روح دو عالم را سخت در اغوش گرفتم و بوسيدم و بوييدم و بهش قول دادم كه فردا بعد از امتحان ميگريمش و تعطيلات پاييزي خوبي خواهيم داشت.

به مادر زنگ زدم از اف بودنم ناراض بود، خودم هم همينطور. تمام سلولهاي بدنم اغوشش را ارزو دارد.

امروز عملا بازدهي ام صفر است، احساس ضعف شديد بخاطر فشار دو روز گذشته دارم. طرف اسكرين كمپيوتر كه ميبنم سرم درد ميگيرد، تصميم دارم فقط پايان نامه و گزارش لابراتوار را سابميت كنم و بعد بروم سراغ مرور خلاصه نويسي هايم ولي ضعف دارم. بايد بخوابم. بخوابم. بخوابم.

اطرافيان ميگن بدجور درس ميخواني ولي من خودم نميفهمم، بلد نيستم طور ديگري درس خواندن را، نميدانم چگونه كسي ميتواند بدون اطلاعات كافي قبلي سر جلسه امتحان حاضر شود، هيچوقت در زندگيم چنين حالتي را تجربه نكردم، درس را مثل سگ خوانده ام. مثل سگ، مثل سگ.

روز طولاني و پر مشغله اي بود، اصلا اين اواخر هر روز اينطور است، تو گويي در يك برحه از تاريخم كه انقلابي عظيم در راه است و بدين سبب وضعيت زندگي در هر ثانيه هر چند درجه كه جا داشته باشد تغيير ميكند، من هم رفته ام در گوشه اي ايستادم و به گيجي روزگار خيره شدم.

امروز شش صبح از خواب بيدار شدم در حاليكه كل شب دو ساعت خوابيده بودم، و الان ساعت ١٢:٣٠ شب درحالي سر بر بالين ميگذارم كه ندايي در درونم شخم ميزند كه بايد تا ٣ شب بيدار ميبودي امشب! من هم كه هيچ، نه كه كَر باشم نه، توانش نيست.

قرار بود كه امروز بتوانم ١٤ ساعت بخوانم كه متاسفانه ٩ ساعت خواندم و فكر كنم فقط ٦ ساعتش كاملا مفيد بود، همه اميدم بسته است به فردا و آرزو ميكنم روز يكشنبه فشار كمتر شود.

چشمهام را ميبندم و روز دوشنبه را تصور ميكنم كه همه چي به طرز معجزه آسايي عالي پيش رفته و ما به چيزي كه ميخواستيم رسيديم.

هيچي سر جاش نيست، فقط منم كه اميدوارم همه چي خوب شود.

باز روزا كوتاه شده هفت و نيم صبح هوا تاريك است. بعد از يك شب سخت مملو از بي خوابي، شش صبح با صداي الارم تلفن كه مرا ياد تقويم تاريخ مياندازد، بلند ميشوم دلم نمخواهد خودم را از رختخواب بكنم وبا كلي افكار ددمنشانه چند قد لباس مربوط و نامربوط را به بَر ميكنم و شال خاكستري بلند و بزرگ را دور گردن و پشتم ميپيچم و به چَپَن و پَتكَي پدرم فكر ميكنم. از خانه ميزنم بيرون زير نور لامپهاي كم نور شهرداري برگ هاي زرد و سرخ پاييزي كه روي زمين را فرش كرده اند تنها چيز زيبايي است كه بنظرم ميرسد، بعد توجه ام به زيبايي جلب ميشود و آن جمله هميشگي مخصوص صبحهاي تاريك و سرد زمستان «ببين همه خواب اند و تو از اين سكوت و هواي تازه و طبيعت زيبا لذت ميبري، خدا تورو انتخاب كرده كه اين زيبايي را تجربه كني». ولي صد قدم جلوتر يك زن را ميبينم كه با كودك تقريبا دو ساله رو به روي مهدكودك از موتر پياده ميشوند و سعي ميكنم به روي خودم نياورم كه مردم مجبورتر از من هستند و همچنان در عمق نقش قرباني شناور باشم. وقتي ميرسم ايستگاه سيل جمعيت حرفي براي گفتن نميگذارند. بالاخره لعنت به سيستم كه جاي يك فحش را هم خالي نميگذارد، من ميتوانستم آسوده تر زندگي كنم! آه اي لُرد اي سرورى مايه آسايش من را بر من فرود آور.

كاش دستم را بگيرد و با هم به آينده اي روشن و زيبا پرواز كنيم

ددلاين ها را تعقيب ميكنم و هيچكدام را از دست نداده ام، دلم ميخواهد هرچه سريعتر به وضعيت جديد عادت كنم و همه چي نرمال شود.

ده روز وقت دارم تا اطلاعات كافي براي ارايه كردن جمع كنم، وقت زيادي نيست و امشب انها را دسته بندي ميكنم!

انقدر گريه كردم كه امروز چشمهايم تار تار ميبينند، و در مقابل نور اب ميزنند، ولي همچنان از اشك ريختن لذت ميبرم چون آرامم ميكند، ميدانم پريودم و تاثير هورمون هاست. كاش امروز خانه ميماندم!

خدا كنه برنامه با همين حساب كتابي كه من كردم پيش بره. اي سرور كائنات لطفا توجه داشته باش.

از كائنات محترم آنچه از خير و بركت در زندگي بمن وعده داده شده را استدعا دارم.

به او بگوييد پروگرامينگ پيشرفته را خواهد آموخت.

انگار دور زندگي افتاده رو دور برعكس هر چه تلاش كردم نتيجه برعكس ميده، تصميم گرفتم، كه هيچ كاري نكنم تا ببينم سيگنال هام به كائنات چه اشكال فني پيدا كرده اند.

امروز گفت همكلاسيش مهربان نيست، بسختي مهربان را تلفظ كرد مِيَبا، دو بار تكرار كرد تا فهميدم منظورش مهربان هست، گفتم مهم اينه كه قلب تو مهربان است و با بچه هايي كه مهربان نيستند بازي نكن بگذار از نعمت با تو بودن محروم باشند، فكر كنم اخرين جمله را نفهميد چون منم خودم در اين سن تازه فهميدمش. ولي اميدوارم كه براي او انقدر زياد طول نكشد.

 

دراز كشيدم زير شعاع نور افتاب و چه خوشحالم كه اين منم كه اينطور ارام دراز كشيده و به هيچ چيز جز نوازش افتاب فكر نميكند.

If I could put an end to the pains I would do it now.

همكلاسي دختر زيبايي هست، يك هفته اول كه اصلا حرفهايش را نميفهميدم چون محو مردمك چشمش بودم، تا حالا يك چشم سبز روشن شفاف كه در افتاب بدرخشد را انقدر واضح و از نزديك نديده بودم، هرچند چهارنفر از اعضاي خانواده خودم چشم سبز هستند ولي اين فرق دارد.

وقتي بيشتر حرف زديم فهميدم زنهاي دنيا خيلي مثل هم فكر ميكنند و بدون در نظر داشت گذشته شان در روابط از مشكلات مشابه اما در درجات مختلف رنج ميبرند. چيزي كه ارامش بخش است، راه حل اين مشكلات و يا بهتر بگويم نحوه درك كردن و شريك كردن تجربيات است كه آن هم بدون در نظر داشت محل تولد براي مشكل مشابه كارساز است. تجربيات يك زن شرقي كه ميتواند راه گشا يا حداقل مايه ارامش يك دختر متولد غرب باشد تا از طريق مبادله افكار به يكديگر كمك كنيم تا زندگي را از زاويه بهتري ببينيم.

پ.ن: وقتي ان بالا افتاب هست من الان در زير زمين مترو يخ ميزنم، مقصر كيه؟ افتاب هست اين تويي كه بايد بروي تا زمان حركت قطارت زير افتاب بياستي.

چند وقتي هست با ع اشنا شدم، بين كودكان مهاجر پسري به اين سويه از تربيت و ادب و احترام نديده بودم، امروز باز هم مصاحبه داره، برايش نوشتم كه نذري به گردن بگيرد و برود خدابهمراهش، نوشته: تشكر سميه. و اين حس عجيبي بمن داد، مدتها بود كه به اين اسم كامل خطاب نشده بودم.

زندگي هر از گاهي بمن ميفهماند كه بزرگترين خدمتي كه بخودم كردم همين بود كه از ملت شريف شهيدپرور افغانستاني مقيم سوئدن فاصله گرفتم و وارد كلوني هاي قومي قبيله اي نشدم، هر چند خود را انسان موفقي در ايجاد ارتباط نميبينم و با دور شدن از ملت شريف جايگزين خاص خارجي هم نداشتم باز هم خيلي معامله پرسودي بود، تنهايي و پيشرفت شخصي بجاي روابط غيرحقيقي. كار عاقلانه اي بود ايكاش بخودم جايزه بدم.

درس ها عملا شروع شده ولي من هنوز در تابستان و حال و هوايش گيرم، تلاش ميكنم قبول كنم كه بايد استايل زندگي را تغيير بدهم، حتي شيوه درس خواندم مثل مطالعه ازاد با فراغت بال و زنگ تفريحات بلند هست. بايد به شدت و سرعت تغيير ايجاد كنم.

صفحات شبكه هاي مجازي را بسته ام اما خبرهاي انتحاري پي در پي در غرب كابل درز ميكند وارد زندگيم و رنج آن تحمل بحران اين روزهاي زندگي را سخت تر ميكند.

بعد از دو جلسه تاخيرنشستم سر كلاس الكتروديناميك. استرس عقب ماندن دارم. خواستم از پسرايي كه صف اول نشسته اند بپرسم كه كدام اطلاعات مهمي اگر بوده شريك كنند كه ديدم سه تا دختر مثل دسته گل امدند سر كلاس منصرف شدم از پرسيدن. از دخترها ميپرسم.

شش سالگي عشق جان

ديروز تولد يگانه عشق الهي را طبق ميل خودش جشن گرفتيم، و من احساس كردم پسرم چقدر بزرگ شده، حالا ميفهمه خيلي چيزها را خوشي و رنج ها را. هديه ها را مثل يك بزرگسال باز كرد و تشكر كرد پارسال اينطوري نبود، تولد عشق من مبارك باشه و برايت از صميم قلب بهترين سال را ارزو ميكنم.

دختر حاجي

  • پدر به زودي حاجي ميشود، نميدانم بنويسم آرزوي ديرينه و مهم اش يا نه؟ چون تا جايي كه اورا ميشناسم زياد برايش مهم نبود، البته بود ولي چيزهاي مهمتر داشت، از من طلب بخشش كرد و در همان ثانيه فكر كردم طلب بخشش براي چه؟ آيا پدرم براي كاري از من عذر ميخواهد كه ميدانسته اشتباه است ولي برمن روا ميداشته؟ يا اينكه امروز فكر ميكند اشتباه بوده؟ برايم مهم بود بدانم ولي فكر كردم دانستن اش چه چيزي از صورت مسئله را تغيير ميدهد؟ هيچ. در ضمن كه من همه سالهاست كه بخشيده بودم. خودم را.

چند روز شده به بهانه يك عروسي وصل شدم به دنيايي كه فكر ميكردم آدمهايش بايد خيلي عوض شده باشند ولي متاسفانه همان مردم سنتي و رك تر بكويم خرفت، سالها بود كه كلمه خرفت را بكار نبرده بودم و حالا حس ميكنم حق مطلب در مورد هر دو جانب ادا شد. صبوري در مقابل مردمي كه در مقابل تغيير پاي خود را مانند حيوان رم كرده بند ميكنند تنها چاره است ولي خيلي سخته ولي سخت تر از آن باور كردن اين موضوع است كه اينها چگونه ميتوانند كه اينكار را بكنند؟ چطور ممكن است در جهان اول با نرم هاي قبيله و شرع زندگي كنند و آن را يك ارزش هم بدانند؟ چطور ميتوانند بر خلاف جريان اصلي آب خود را تا اين حد (سالها) نگه دارند؟

ديروز با ث رفتيم ديدن اسد، بعد از مدتها بود كه به ديدن كسي ميرفتم، كلا از وقتي كه تارك دنيا شدم نتايج بهتري ميبينم البته همه اش پيشرفت ها و كشف هاي شخصي است، اخيرا خيلي تغيير كردم، رنگ ناخن ميخرم آن هم چند رنگ ، ست مانيكور، سوتين چند رنگ، لباس هاي زنانه تابستاني، كفش هاي كوري بلند. كفش كوري بلند خيلي اعتماد بنفس ميدهد، حس ميكنم از بالا به پايين مينگرم، امسال كل تابستان شلوارك و يا پيراهن هاي كوتاه پوشيدم، مو رنگ كردم و رفتم پيش دكتر پوست. پريدم در آب درياچه و لذت بردم از اينكه به روش خود زندگي ميكنم و حتي رابطه ام با حضرت اكس خوبتر شده هر چند او بي عقل ترين موجودي بود كه در زندگيم ديده بودم و خواهم ديد، سعي كردم بخاطر جوجه چشم روي حماقت هايش ببندم و به خودم فكر كنم، كلا فرضيه ام اين است كه نفر اصلا مُرده و ازش توقع فهيمدن هم ندارم.

از انطرف همه اكانت هاي سوشال مديا را وداع گفتم و بجايش در بحر خود غرق شدگي را بيشتر شدت بخشيدم. چند پلان براي شروع سال جديد ريختم كه با تكيه به شانس الهي پلان A كار كرد.

اسد را برديم بار و هركسي درباره برنامه هايش صحبت كرد، يادش هست كه دو سال قبل كه بهش زنگ زدم در كجا ايستاده بودم و حالا از شنيدن اينكه يك زن تنها كه روزي كل جامعه را در مقابل خود ميديد امروز از ان مرحله گذشته، آنها را به حال خود رها كرده بودم و خودم را برداشته و رفته بودم. وقت خداحافظي بهم گفت كمرت را ببند و با جديت بسمت هدفت پيش برو و حتما بتوان، گفتم: اي به چشم!

فصل نو

در مسير بزرگترين آرزويم قرار گرفتم. شايد خيلي دير باشد ولي هرگز فكرش را نميكردم تا اين حد خوشحالي را احساس كنم. هيجان زده ام و احساس ميكنم سبك شده ام، اصلا تپش قلب پيدا كردم، در عين حالي كه ترس غريبي وجودم را فرا گرفته و هر دم به ث ميگويم ميترسم كه نتوانم و او با يك نگاه عاقل اندر سفيه بمن ميفهماند كه خفه شوم.

بايد يكبار ديگر با خودم خلوت كنم، بروم گوشه اي كنار درياچه نزديك خانه و عميق شوم در مسيري كه در مقابلم قرار گرفته، سختي هاي راه و اينكه چقدر بايد قوي باشم تا بتوانم بخوبي گذر كنم.

سپاسگزارم از زمين و زمان. اين تنها آرزوي زندگيم هست كه هيچ وقت خيال پردازي درباره اش را رها نكردم، و الان بابتش خودم را سخت در آغوش ميفشارم و دوست ميدارم. حتي زماني كه هيچ اميدي به بِه شدن وضعيت زندگي ام نبود و هزار نياز بيشتر از آن داشتم شعله خواستن اش در دلم را خاموش نكردم.

از ماه سپتامبر فصل جديدي از زندگيم را كمر بسته شروع ميكنم و با تمام نيرو برايش تلاش ميكنم و از سرمنشا عشق و سرور كائنات ميخواهم كه همه چيز طوري مرتب شود كه راضي باشم و اگر مقدور است حتي بهتر و عالي تر. ☀️