چند سال قبل خواب ديده بودم كه در بين مردمي در يك كلاس مكتب كه تاريك بود بطرز بسيار زيبايي اذان ميگم و بعد ناگهان كسي قطع كرد و نگذاشت تمامش كنم، اين روزا داره تعبير ميشه. اون فرد هم شايد خودم بودم خود بعديم بوده كه نگذاشته اوني باشم كه اذان ميگه. شايد دوباره وقتشه كه در يك زندگي فرو بروم كه بتعداد انگشتان يكدست ادم بشناسم. هر وقت دلم تغيير ميخواهد اول هوس گوشه نشيني ميزنه به سرم.