ناخنهايم را نارنجي رنگ كردم، رفتم خانه آ براي اينكه باهم شام بخوريم، قبلا ازين كارها نميكردم ولي الان براي يكساعت ديدن دوستان بيست دقيقه رانندگي ميكنم و بيست دقيقه ديگه برميگردم.

حرف خاصي هم نداشتم دو سه روز است كه احساس ضعف دارم،گشنه ام ولي دلم نميخواهد غذا بخورم، آن ضعف لعنتي ميدانم حاصل چيست، حس بي ميلي به دنياي اطرافم از غذا و لباس گرفته تا آدمها بجز آ.

سر از فردا كلاسم شروع ميشه و چند طرح براي كمتر كردن استرسم و بيشتر درس خواندنم دارم كه اميدوارم نتيجه بدهد.