فصل نو

در مسير بزرگترين آرزويم قرار گرفتم. شايد خيلي دير باشد ولي هرگز فكرش را نميكردم تا اين حد خوشحالي را احساس كنم. هيجان زده ام و احساس ميكنم سبك شده ام، اصلا تپش قلب پيدا كردم، در عين حالي كه ترس غريبي وجودم را فرا گرفته و هر دم به ث ميگويم ميترسم كه نتوانم و او با يك نگاه عاقل اندر سفيه بمن ميفهماند كه خفه شوم.

بايد يكبار ديگر با خودم خلوت كنم، بروم گوشه اي كنار درياچه نزديك خانه و عميق شوم در مسيري كه در مقابلم قرار گرفته، سختي هاي راه و اينكه چقدر بايد قوي باشم تا بتوانم بخوبي گذر كنم.

سپاسگزارم از زمين و زمان. اين تنها آرزوي زندگيم هست كه هيچ وقت خيال پردازي درباره اش را رها نكردم، و الان بابتش خودم را سخت در آغوش ميفشارم و دوست ميدارم. حتي زماني كه هيچ اميدي به بِه شدن وضعيت زندگي ام نبود و هزار نياز بيشتر از آن داشتم شعله خواستن اش در دلم را خاموش نكردم.

از ماه سپتامبر فصل جديدي از زندگيم را كمر بسته شروع ميكنم و با تمام نيرو برايش تلاش ميكنم و از سرمنشا عشق و سرور كائنات ميخواهم كه همه چيز طوري مرتب شود كه راضي باشم و اگر مقدور است حتي بهتر و عالي تر. ☀️

Advertisements

هيچ وقت زن هاي مغرور را چلنج ندهيد، همه آدمها در نهايت خود را انتخاب ميكنند اما زنهايي كه به خودشناسي رسيده اند زودتر اين كار را ميكنند.

كيشت و مات

قريب نود و نه درصد استعدادهاي خانوادگي مان زير بار سنگين ديسفانكشناليتي طوري گم شد كه كشف استعداد يكي از اعضاي خانواده بمثل كشف الماسك از زير شاخ و برگ هاي درخت توسط كلاغ ميماند. آخرين باري كه شطرنج را جدي بازي كردم كلاس اول دبيرستان بودم، بعد يك روز امدم خانه ديدم مهره هاي شيشه اي سفيد و بنفش شطرنج كه زيبايي شان چشم هر مهماني را ميگرفت زير خاك جاروي مادرم به خاك و خون كشيده شده اند خواستم نجات بدهم ولي ميشدم طعمه دسته جاروي مادرجانم كه بخود حق داده بود در اواسط ماه جوزاي يكي از سالهاي دهه هشتاد شمسي پنج نفر از اعضاي خانواده را از دم تيغ ناكامي بيرون بكشد و هر پنج نفر متعلم بازي گوش خانه را با اين حركت مات ابدي كرد، البته كيش و بقول دوستان مقيم افغانستان كِشت داد ولي راي پدر كه اين مهره ها كه رفتند جايگزين ندارند مات شديم!

درس، درس لعنتي هميشه طعمه چرب و نرمي بود كه بخاطرش خيلي شانس ها به فاك فنا رفت، ميشد شطرنج بازي را ادامه بدهيم و يكي دوتاي مان ازش نان در بياوريم بس كه استعدادهاي درخشان كشف نشده در اين زمينه بوديم و تا امديم كشفش كنيم و از زير مرداب ظلالت درش بياوريم و در گوشه نور هدايت قرارش دهيم غرق شد. بهمين ترتيب از آن پس يكي پس از ديگري استعدادهاي بعدي قرباني شد، هنر نقاشي خواهرم، تكواندو، پهلواني، معرق كاري، جعل سند و…

خلاصه امشب كه بعد از سالها نشستم رو به روي برادر ده سال از خود كوچكتر كه آن زمانها وقتي ما شطرنج ميزديم اين در كوچه دنبال توپ ميگشت و نشان به آن نشان كه وقتي گرمش ميشد لباسهايش را در مياورد ميبخشيد به نان خشكي. پسر مرفه بي درد! و باختم. بعد بازم باختم و بعد آتيلا را بهانه كردم كه وقتي خوابيد با حواس جمع بازي ميكنم و كردم و بردم. بازي خوبي بود خوبترش اين بود كه از خودم يك صدم همينم توقع نداشتم پس از سالها بازي نكردن بتوانم خوب مقاومت كنم، ولي اين پسر عجب استعدادي دارد. جهت شادي روحش تصميم گرفتم مهره ها را هيچ وقت بخورد جارو برقي ندهم ولي مهرهاي ما خيلي زشت هستند و اين اشتياق را ميسوزاند فكر نميكنم كه از ما بابي فيشري در بياد.

خلص كلام اينكه تجربه امروزم درس خيلي بزرگي بود كه فهميدم چقدر جاي اين بازي در اين سن و سال و بين بحبوحه و استرس هاي زندگيم خالي بوده، چه كمكي ميكند براي تمركز حواس و ورزش مغز. عالي است بزنيم شطرنج بزنيم كه رستگاري ما در همين است.

حرامي

ميگه فلان رهبر سياسي خيلي #حرامي بود، گفتم تو ديدي مادرش با كسي ديگه خوابيده بود و فلاني متولد شد؟ چرا در فحش دادن به رهبر سياسي هم از مادرش استفاده ميكني؟

ميگه ببين اين حرامي در تعريف اسلامي را بگذار يكطرف ولي در اصطلاح حرامي به كسي ميگويند كه بسيار حرامي باشد و منظورم از حرامي بودن جنگ سالاران افغانستان معني دوم است.

تا حالا هيچوقت اينطور قانع نشده بودم. 😶

پ:ن: كدام روشعنفكر بود كه به هر نحوي جز فحش، زنان اطرافش را تحقير ميكرد، و در اوج ديد ابزاري نسبت به زنان در فضا محو بود يكبار براي اينكه بفهمانمش حركتش چه دردي دارد بهش فحش ناموسي دادم، با سر خورد زمين. كارم اشتباه بود؟ بله هنوزم ميگم كارم اشتباه بود و هست ولي اي حرامي ازو حرامي هاي نوع دوم بود راه ديگه اي در آن ثانيه بنظرم نرسيد، خداي من مادرش را ببخشد و از بلاها حفظش كند سرش به سلامت زن مظلوم.

مسئله آدم بودن

به اندازه فهم ما آدمها پيچيده است، كافيست اينقدر شعور داشته باشي كه به مسئله از ديد مخالف هم ببيني، من از نظر خيلي ها آدم نيستم چون مثل آن بزغاله ها فكر نميكنم، در ثاني همفكر بودن با يك عده نميتواند بمعني آدم بودن باشد چون از بالاتر كه ببيني اين عده ممكن است گَله از آب در بيايند، گوسفند نباشيم و قبول كنيم كه انسان بودن قوانين بسيار بسيار بسيار ساده دارد، كه هر كسي حتي يك كودك انها را ميداند اما پاي عمل كه برسد… با نفهمي هاي خود آدم بودن را پيچيده نكنيم.

كافر همه را…

اينطور نيست كه ما اعتمادمان از كسي كه بما خيانت كرده سلب ميشود، امروز فهميدم كه طرفي كه خيانت ميكند از همه بدتر است نه به ما اعتماد دارد چون ميداند به او اعتماد نداريم نه به خودش و نه حتي به وجدانش، بعد از كسي كه به وجدان خودش باور نداشته باشد چگونه ميتوان توقع داشت كه باور كند به تعهداتي كه دادي پايبندي؟ او هرگز چنين تواني را ندارد.

به كيش خود پندارد آيا؟ 🧐🧐🧐

ديروز كه داشتم آتيلا را به مهمان جديد معرفي ميكردم در گوشم به سويدي گفت مادرجان بهش بگو كه همچنين عاشق هستم! چشمهايم به شكل ستازه شد بوسيدمش و گفتم پسرم ميگه عاشق هم هست. پرسيدند عاشق كي؟ گفت نميگم كي! در استانه شش سالگي براي خود مثل بيست ساله ها حريم خصوصي قايل اند، كودكان ميفهمند اين ماييم كه فكر ميكنيم كودكان نميفهمند. فداي پسر عاشقم شوم، جان مادر ❤️

سلام جام جهاني 🤪

امروز فيلم Etternal sunshine of the spotless man را درحالي پلي كردم كه از خستگي توان نشستن نداشتيم. ث كه رفت رسما بخوابه. در نقطه حساس فيلم حس كردم وضعيتم لايق اين فيلم خوب نيست. خاموش كردم و با خاطر اسوده خوابيدم. وقتي بيدار شديم دو ساعت مانده بود به شروع فوتبال سويدن و جرمني. گفتم بريم؟ دو دل بود من هم ادم افسرده اي كه سريع نرفتن را جشن ميگيرم ولي ديدم امده بالاي سرم كه بايد برويم، بخاطر من خودش را از جا كنده بود، مجبور شدم ده دقيقه اي اماده شوم، اگر ميفهميديم انقدر خوش ميگذرد از صبح براي رفتن برنامه ميرختم. وارد يكي از مشهورترين و بزرگترين بارهاي استكلهم شديم و بين كل مجلس من و رفيق طرفدار المان بوديم. بيست دقيقه از بازي گذشته بود كه ما تازه وارد بار شديم به ث گفتم نگران نباش حالا كه رسيديم المانت گول ميخوره و شوقت ميپره، تا رسيديم گول خورد. لووول. بعد براي دلداري گفتم بيخيال اخرش ما دو يك ميبريم، دقيقه نود دو يك برديم كاش شرط بندي كرده بودم…. 🤓✌️😎

با دخترانمان حرف بزنيم!

چند روز پيش با ث درباره بعضي تفكرات جنسيتي كه بطور ناخوداگاه در وجود ما طوري ته نشين شده اند كه ممكن است هيچ وقت متوجه آن نشويم حرف ميزديم، اغلب ما رفتاري كه در مقابل يك مرد داريم را در مقابل يك زن نداريم و يا برعكس. ث تجربه كرده بود كه با يك دوست زن به راحتي سر موضوع بي اهميتي رابطه را بهم زده بود و يا در مقابل شاگردانش موضوع را طوري جدي گرفته بود كه اگر اشتباه از يك مرد بود ممكن بود انقدر سخت نگيرد كه در مقابل يك زن گرفته بود. خوب اين رفتار جنسيتي در مردها هم وجود دارد نرمش ناخوداگاهي كه مردا در مقابل زنها دارند حتي باعث ايجاد واكنش و سوتفاهم در همسر و يا دوست دختر ان مرد ميشود و زمينه سواستفاده زنان ديگر از اين مرد را بوجود مي آورد. در اين بين يك نكته جابتر به ذهنم رسيد و اينكه بسياري از ما زنها دوست داريم بدانيم كدام رفتار ما جنسيتي است و يا شايد دوست داشته باشيم از انها خودداري كنيم، نظر به تجربه شخصي خودم هر چه بيشتر اين نشانه ها را بشناسيم و انها را كنترل كنيم، نه تنها سوتفاهم كمتري در روابط ايجاد ميشود بلكه نياز ما به نه گفتن كمتر ميشود، منظورم اين است كه ميتوانيم خود را در شرايطي قرار بدهيم كه هر كسي خيال خام نكند و يا پوزيشن افراد تنها بواسطه جنسيت متفاوت شان در دايره روابط مان در جايگاه هاي اشتباه جابجا نشود.

منشا اين رفتارهاي ناخوداگاه را چيزي جز غريزه نميبينم كه دليل بروز آن آموزش نديدن است، حالا چيزهايي را كه خود تجربه كرده ايم و يا ميخوانيم را به دخترانمان منتقل كنيم و از تجربه و ازمايش نسل بعدي جلوگيري كنيم، راه حل مشكل بالا از نظر من اين است كه اول انها را تشخصي بدهيم و بعدا صحبت كنيم. جهت تشخيص ميتوانيم از خود سوال كنيم، اين سوال ها به من كمك زيادي در شناخت اين رفتارها در خودم كرده است. براي مثال كسي كه حتي احساس نميكند دچار اين نوع تفكرات است براي مدتي در روبه رو شدن با افراد چه شخصا يا در جمع از خود بپرسد آيا همين رفتار را در مقابل يك زن خواهم داشت؟ اگر در يك جمع زنانه بودم چه ميگفتم؟ چه احساسي ميداشتم؟

پ.ن: نياز داشتم سالها قبل اين چيزها را ميفهميدم و عملا خودم هم استفاده ميكردم. اگر رفتارهاي جنسيتي نميداشتم در چالش هاي نه گفتن هم كه غالبا هنرش را بلد نيستيم نمي افتادم و دردسرم كمتر بود، من اين رفتارها را نميفهميدم ولي هنر نه گفتن را خيلي وقت قبل ياد گرفتم چون درباره اش حرف زده بودند، به گوش من هم رسيد. بياييد حرف بزنيم!

زندگي در خط سير ازادي و ازادگي كامل بايد خيلي دلچسب و زيبا باشد. ولي نه هيچكس تعريف مشخصي از كامل در اين زمينه دارد و نه در تعريف آزادي. هر كدام از ما در اين خط به شدت نسبي حركت ميكنيم. يك زماني همه چيزهايي كه امروز دارم برايم زندگي يك زن كاملا ازاد و مستقل تعريف ميشد، تصور ميكردم در چنين وضعيتي چقدر خوشبخت و خوشحال خواهم بود. من حتي در تصوراتم انقدر تك تاز بودم كه خود را تنها ميديدم، فكر نميكردم در آن حالت مردي كنارم باشد، يا من در كنار مردي ايستاده باشم. تعريفم از خود ايده الم زني بود كه كاملا روي پاي خود ايستاده و در مسيري كه دلخواهم است ميروم و وقتم را روي روياهايم ميگذارم. تقريبا به بسياري از چيزهايي كه فكر ميكردم رسيدم. به قيمت تجربيات سخت و تلخ و وحشتناكي كه يادشان مانند كابوس نفسم را تنگ ميكند. باز هم ميگويم بايد بازهم خيلي پيش تر از اينها به حبل الهي عشق به خود متوسل ميشدم، و در همه آن حوادثي كه نقش قرباني را بازي كردم، خودخواهانه يا خودخواهانه تر خودم را بر ميداشتم و ميدان را رها ميكردم براي انها كه عشق به جنك داشتند. امروز ولي احساس كردم چقدر از آزادي ام لذت ميبرم و روحم آرام است، من سالهاست كه چيزهايي را نشانه گرفته ام و به عقايدي تكيه كرده ام كه بسياري حتي انها را درك نكرده اند و اگر هم فهميده اند توان و جرات تغيير را نداشته اند، امروز فهميدم كه زندگي به روش خود چقدر زيبا بوده و من در اين زيبايي چنان محضوض ام كه نميبينمش.

آزادي چيزي نيست كه كسي بتواند از آن بگذرد و با نداشتن اش كنار بيايد، و مهمتر از ازادي ازادگي است در كردار. خودبخود به عقايد ديگران احترام دارم و جانب مقابلم را براي عقايد و باورها و گذشته اش قضاوت نميكنم. اين را هم امروز فهميدم كه چه لذتي در اين ديدگاه است، وقتي با كسي بحث كردم كه حتي از اينكه چرا مردم مثل او فكر نميكنند ناراحت بود فهميدم كه چقدر دنياي من آرام و متعادل است. همه چالش هايي كه او داشت را من گذرانده بودم حتي خلاف مسيري كه وجدانم ميگفت رفته بودم ولي امروز آزاد و رها هستم و چقدر از اين حس لذت ميبرم. حرفهاي مرا فقط كسي ميفهمد كه براي زندگي به همان روشي كه خودش ميخواهد مبارزه كرده از دست داده و بدست اورده محدود شده مخالفت ديده اما نگذاشته فكرش محدود بشه و بزرگترين خوشي زندگيم در كهن سالي همين خواهد بود كه براي يافتن خودم دويدم!

خیلی علاقه دارم که یک روز در ذهن یک زن شاعر زندگی کنم، و بفهمم که درون آن چه میگذرد، آیا دنیای زنان شاعر به تنهایی دنیای امثال من است؟ اینطور به نظر نمیرسد. کسی که شعر میفروشد یا شعر میگوید تا مخاطب داشته باشد حسابش از کسی که شعر میگوید برای شعر جداست. و البته من به کسی فکر میکنم که شعر را برای شعر میگوید. فکر میکنم که باید سپاسگزار باشد از اینکه این توانمندی را دارد تا احساسش را در قالب کلمات با اهنگ موزون بیان کند و در کنار بیان دلتنگی هاو نگرانی هایش، دنیا را لطیف تر کرده بجای هزارها زن دیگر سخن بگوید. کاش زنان شاعر کشورم اسوده باشند، تا حرف هایم را بی پرواتر و زیباتر بنویسند.

اگر دوباره نوشتن در این وبلاگ بنوعی رابطه با دنیای بیرون از درونم اتلاق شود، فکر نمیکنم که بخواهم ادامه بدهم به نوشتن، دلم خواست که تغییراتی در وبلاگ ایجاد کنم، چیزی شود که بیشتر خودم را در آن پیدا کنم. میخواهم سعی کنم بیشتر بنویسم، نه برای مخاطب نه برای دوست داشتن دنیای وبلاگ نویسی، فکر میکنم هر زمانی هر کاری را که دوست دارم را باید انجام بدهم. نه حد و مرزی تعیین کرده ام و نه هدف خاصی، جز نوشتن برای حال دل خودم.

چند وقتی شده است که از دنیای مجازی به کلی خداحافظی کرده ام. و عجب آرامشی است دختر!

بعد سالها موج سواری و درگیر موج شدن در رسانه های اجتماعی، باید خیلی طولانی از همه جا کنده بشی تا بفهمی من چه میگویم. زندگی دور از رسانه ها یعنی چی. جایی که فقط مخاطب یا مانیتور باشی بدون اینکه به محتویات بی مورد دنیا چیزی را اضافه یا کم کنی.

گیجم. نمیدانم از چه بنویسم.

عزت نفس 

من ساده نيستم، فقط نياز دارم كه روي  مباني عزت نفس ام بيشتر كار كنم و از نقش جنگجوي قرباني بيرون بيام، وقتشه كه سر همه دو راهي ها عاشقانه خودم و خواسته هايم را انتخاب كنم، ديگر وقت براي جنجال و راضي كردن و همنظر كردن ديگران نميگذارم. فقط برنامه مي ريزم و بدون توجه به «هيچ» موضوعي، نكته اي، اما و اگري ، كاري را ميكنم كه نتيجه اش، سلامتي رواني و جسمي و رضايت و حس خوش شادي و موفقيت است. ايده ايثار و گذشت و شادي دل اين و ان بايد در بين همنسلان مادرم بماند من از اين ارثيه والاي  زن افغان ( در واقع تنها چيزي كه زن افغان به نسل بعدش ياد ميدهد همين قرباني شدنه كه از نظر مردان اين سرزمين ايثارگري است) گذشتم! 

همه هنوزم ميجنگيم 

منتظر نامه دوست بودم، از انجا كه ميشناسمش منتظر بودم در نامه از چالش هاي زيادي بنويسد اما وقتي نامه بدستم رسيد منقلب شدم. كار از چالش گذشته وقت زرنگ شدن و خود را از مخمصه بيرون كشيدن يا ماندن و فنا شدن هست، مغزم كار نميكند، چطور ميشود كه دنيا در مقابل زن افغاني كه ميخواهد خودش باشد اينگونه بيايستد؟ فكر ميكردم فقط منم كه هنوز ميجنگم ولي من تنها نيستم ما هر يك در گوشه اي درگير مبارزه با مردانگي اين زندگي و دين و فرهنگ گوه هستيم. 

ولي من خسته ام، نه از انها شدم نه از خودم، به گوشه خودم خزيدم تا با تمام وجودي كه ميخواهم خودم باشم. بدون يار بدون حمايت بدون دلسوزي بدون ابرو بدون حيثيت بدون دين بدون شرع بدون عرف. من و سايه ام. ترس را رها كردم و قدم بعدي را برداشتم، گفتم اگر هلاك شدم از تصميم خودم باشد نه نتيجه تسليم شدنم به تصميم ديگران. الان در اين گوشه، اين نامه داغونم كرد، اين نامه مرا برد وسط همه ترس هايم، همه چيزهايي كه زنجير شده بود تا من زجر بكشم اب شوم ولي نتوانم تصميم بگيرم. اما من بالاخره اين كار را به كمكي دوست ديگري كردم و ميدانم كه اين دوست هم بايد اينكار را بكند براي او و من چاره اي نيست بجز انتخاب زندگي به روش خود… 

درس 

درس اول: انسان گاهي تا نهايت پستي رو تجربه ميكنه چون توانايي نجات خودش رو از دست داده. 

درس دوم: هيچ چيزي و كسي با ارزشتر از سلامتي جسمي و رواني خود انسان نيست. 

درس سوم: اگر انقدر ساده اي كه ادمها را نميشناسي، تحقيق كن ببين بقيه دربارش چي ميگن. 

درس چهارم: هرگز بخاطر كسي كه به هر دليلي حتي ناخواسته بهت بي وفايي كرده، دلتنگ و ناراحت نباش. 

دو شبه كه همش خواب مي بينم ، خواب هايي كه وقتي بيدار ميشم از شوكش نميتونم نفس بكشم، خوابم ميپره، ولي اميدوارم اتفاق خوبي بيافته كه مي افته. 

دارم بهار رو حس ميكنم، اين هفته دماي هوا با اول هفته قبل ده درجه فرق ميكنه! 

تصميم دارم حتما كلاس شنا ثبت نام كنم، مخصوصا حالا كه مخارجمون كلاس ورزش و ماهي دوبار ماساژ را اداره اي كه كار ميكنم ميده. 

دوستم ميگه زن خيلي ساده اي هستي و بهترين كاري كه در زندگيت بايد بكني همينه كه به مردا اعتماد نكني به هيچ بهانه و نيازي. انقدر كه تو ساده اي و انقدر كه مردا به چيزهاي متفاوتي نسبت بتو فكر ميكنند باعث ميشه هميشه فكر كني اينا در كمين تو اند تا سو استفاده كنند. 

من فكر كردم، شايد همه چي اونطوري كه اون فكر ميكنه نباشه ولي مطمئنم انطوري كه من فكر ميكنم هم نيست. 

شايد يك بخش جديد باز كردم توي اين وبلاگ تا درباره هر كتابي كه تا اخر خواندم بنويسم. امروز كل روز خانه بودم و حداكثر تلاشم را كردم تا بچه تلويزيون نبينه و الحق كه سخت ترين كار دنيا بازي دادن بچه هاست. سرم داره گيح ميره انگار از جنگ برگشتم، ولي تمام روز در اين فكر بودم كه از اين به بعد كتابخواني جدي اي را مثل يك دوره اي در گذشته ام شروع كنم. ان زمانها كه عاشق بوي كاغذهاي سرد و نو وسط كتاب بودم. 

صله رَحِم 

خوبه، بعد از مدتها من از لاك تنهايي خودم بيرون امدم و زنگ زدم به پسر عمو، كلي باهم حرف زديم و يادخاطرات شيرين لحظاتمان را شيرين تر كرد. از همه بهتر خوشحالي هر دوي ما از مصاحبت بود، خوشحالي واقعي بدون تعارف و ريا رو بعد مدتها تجربه كردم و چه حس نابي. 

ان حس نوشتن ديگر نيست، چون من ان ادم قبلي نيستم. ناراحتم نيستم وظيفه ندارم كه اينجا را اپديت نگه دارم. هر وقت عشقم كشيد كه چيزي بنويسم ميام،  حسي كه نسبت به اينجا دارم بيشتر دوست داشتن و قدر داني هست تا عشق نوشتن. 

شناخت خود بزرگترين رسالت ماست

بزرگترين رسالتي كه انسان دارد، تربيت فرزند، كار تحصيل، عبادت و تجربه نيست. چيزي كه يك لحظه نبايد از ان غفلت كرد شناخت خود است. ما در هر تجربه در هر عبادت در طول تربيت كودك و در حين كار و تحصيل و هر تجربه اي، در حال شناخت خود هستيم. مادامي كه از بيشتر شناختن خود، اناليز ابعاد شخصيت و نفس و كار روي عزت نفس و اعتمادبنفس خود فرار ميكنيم، در واقع از وظيفه اصلي خود چشم پوشي كرده ايم و نهايت اينكار تباهي است. 

٢٢نوامبر ٢٠١٣

ساعت نه صبح بود رسيديم ميدان هوايي، از يك جايي ديگه فقط كسايي را ميگذاشتند رد شوند كه بليط داشتند. وسايل هايم را گرفتم و ديدم كه اتيلا توي باغچه كنار يك بوتع درخت نشسته و با خاك بازي ميكنه، اين اخرين صحنه اي بود كه ازش يادمه براي اخرين ميخواستم باز بپرم بغلش كنم ولي ك نذاشت گفت همين الان متوجه نيست اگر نه باز همرايت راهي ميشه، همين شد كابوس يك سال و نيم جدايي همه ان شبها كه ميديم در باغچه بازي ميكنه بعد شروع ميكنه به گشتن دنبال من و من هم پنهان ميشوم. 

د سالن انتظار ميدان يك دختر خيلي شاد و سر به هوا را ديدم كه اسمش مريم بود باهم همسفر بوديم تا استكهلم. يك پالتوي سياه بلند پوشيده بود با كلاه سرش و شال زرد و كفش ساق دار. 

وقتي رسيديم تركيه، شش ساعت تاخير داشتيم،  اول از همه رفتيم دستشويي كه چند طبقه زير زمين بود و انجا با تيپ افغانستان خداحافظي كرديم، به همين سادگي.  صندلي هاي ماساژ را پيدا كرديم كه با ده ليره كار ميكردند و ما چه ماجراهايي را طي كرديم تا دلار را به ليره تبديل كنيم. 😂 

مريم هربار كه از كنار شيريني فروشي تركي رد ميشد از شيريني هايي كه براي نمونه گذاشته بود برميداشت هر بار از يك مدل 😂💁🏼 

وقتي حركت كرديم به سوي استكهلم، عينكم را كه اخرين نشانه وطن بود كه واقعا دوستش داشتم در هواپيما جا گذاشتم، شايد زندگي ميخواست بمن بفهماند كه دل از همه چيز ببرم و از نو شروع كنم اما من نخواستم.

ديروز وقتي از خواب بلند شدم انقدر تمام وجودم غرق ثانيه هاي قبل از حركتم در كابل بود كه حس ميكردم تمام سلول هاي بدنم در حال اشك ريختن هستند و من داشتم لحظه به لحظه بيست و دوم نوامبر دو هزار و سيزده را شخم ميزدم و همراهش انگار در دلم رخت ميسشتم. انگار هنوز ساعت هشت صبح ان روز است و من نميخواهم حركت كنم ميخواهم زمان همانجا ثابت شود ميخواهم ادامه اش طور ديگري اتفاق بيافتد.

به مريم زنگ زدم گفتم ميداني سه سال قبل همين ساعت ميدان هوايي بوديم؟ گفت اها من اصلا تو فكرش نبودم، با خودم فكر كردم درستشم همينه، بايد فراموش كرد تا بتواني از نو بسازي. ولي لامصب  اولين چيزي كه ياد كرد همون شيريني ها و پيدا كردن ليره براي ماساژ بود.

قرار گذاشتيم شب ببينيم، و بعد از ساعت چهارعصر تا ساعت هشت شب بين سرك هاي شهر استكهلم راه رفتيم و ساندويچ خورديم و در نهايت در كافه كلي درد دل كرديم و سلفي گرفتيم اينطوري اشنايي ما سه ساله شد! 

وقتي خط به خط درباره ان روز مينويسم در واقع بخودم فكر ميكنم. بين اين كلمات، و خطوط دلم براي خود ان زمانهايم تنگ ميشود، براي ان زن شاد و خوشحالي كه دنبال هيجان و تجربه هاي زيبا بود و حالا بعد از سه سال بعد از رها كردن همه چيزهايي كه در افغانستان داشتم و بدست اوردن همه تجربه هاي جديد در يكي از زيباترين شهرهاي جهان، با خودم فكر ميكنم هر انچه كه اينجا براي بديت اوردنش تلاش ميكنم را در افغانستان داشتم! بجز دلخوشي هاي واقعي كه هيج جا اتفاق نمي افتد جز كابل، كابل من كابل دوست داشتني من 😭 

انقدر ديروز برام تلخ و سخت تمام شد كه حتي دلم نميخواد بهش فكر كنم 

همه چي خوبه

همه چي خوبه منتها ما ادمها عادت كرديم به ديدن نيمه خالي ليوان، بنظرم همه چي را بايد همينجوري كه هست بپذيرم  و اول از همه خودم را! 

امروز خوب بود 

امروز خوب بود، ديروزم خوب بود،  انگار دارم بونوس جمع ميكنم. 

ديروز خوب بود كه يك كتاب سيصد صفحه اي را خواندم، امروز خوب بود كه دل سير بغل داداش گريه كردم و بعدش كه رفت نشستم و ٤٠ صفحه از مسخره ترين رمان دنيا را خواندم، رماني به زبان سويدي از زندگي يك كمدين،  كه در دهه هفتاد ميلادي نوشته شده. مجبورم بخوانمش چون نمره داره 😭 

همچنين امروز خوب بود چون در افتون بلادت خبري خواندم درباره اينكه شايد دولت تصميم بگيره كه اگر كودكان افغان مثل بچه ادم در مدرسه درس بخوانند انها را ديپورت نكنند. 

خسته ام

چرا بعضي زنها ميفهمند اخر يك رابطه يا رفتار چيه و كجاست ولي يك عده ديگر نه تنها هيچ ايده اي درباره زمان درست پايان بخشيدن به تلخي ندارند كه مثل توپ از يك اشتباه به دومي و سومي و … شوت ميشن.و يا برعكس زنهايي كه به هر قيمتي چسبيدن به يك زندگي و حاضرند همه جوره تحملش كنند، توهين بشن كتك بخورند و…  و بحث شوت شدن يا رانده شدن نيست بلكه حرف از ضربه هاييه كه به كمر روح و روان انها وارد ميشه. 

يكي سري جواب به ذهنم ميرسه كه ليست ميكنم: 

زناني قرباني، هميشه ياد گرفتن خود را قرباني بقيه و شرايط كنند. 

انهايي كه هميشه براي مردم زندگي كرده اند و ياد گرفتن كه در هر شرايطي نگاه منتقد مردم را بعنوان عامل مهم در تصميماتشان دخيل بدانند. 

انهايي كه هر چه بيشتر ازار ميبينند بيشتر وابسته ميشوند و به اين فكر هستند كه با اين همه زجري كه كشيده اند و تا اينجا رسانده اند رها كردنش هدر رفتن همه زحمات و انرزي هست و شايد به زودي وضعيت بهتر بشه و اگر صبر نكنند شايد روزي از اينكه براي بهتر شدنش يك ذره ديگر هم صبر نكرده اند پيشمان شوند. انگار اين گروه شامل سندروم استكهلم هستند. 

انهايي كه هيچ وقت حامي درست و حسابي اول در خانواده بعد در جامعه و زندگي شخصي نداشته اند، اينها دو دسته اند يا خيلي ضعيف و وابسته خواهند شد و يا خيلي قوي و مستقل بنظر ميرسند اما در درون خود با عقده هايشان به سختي كنار خواهند امد. 

زناني كه مادران وابسته، غير مستقل ضعيف بيسواد و يا توسري خور داشتند هم كساني هستند كه ممكنه خودشان را در دسته اول يعني قرباني قرار دهند و هيچ وقت ايده اي براي اينكه كي وقت پايان هست ندارند و يا ميترسند از اينده نامعلومي كه ممكن هست بدتر از امروزشان باشد. 

وقتي دقيق ميشوم، به اين نتيجه ميرسم كه داشتن يك مادر فهميده، قوي ، مستقل و شجاع يكي از مهمترين عواملي هست كه زناني را بار بياورد كه در هيچ كدام از اين دسته ها قرار نگيرند. 

و در نهايت، من يك زن خسته هستم! 

پرفكشنيزم بس است! 

من يك ادم ايده اليست ديونه هستم كه خودمو جر ميدم تا در كمترين فرصت در بهترين شرايط ممكن محيط قرار بگيرم، و شايد تا قسمتي موفق بوده باشم اما خسته ام الان! و تا زماني كه از خودم و اطرافيانم توقع دارم درست مثل سگ جان بكنندو  خوب رفتار كنند و در راه رسيدن به هدف تمام تلاششان را بكنند و هيچ وقت نا اميد نشوند و كون گشادي هم در نيارند، افسردگي رهايم نخواهد كرد، زيرا ادمهاي اطراف اگر ميخواستند ايده ال باشند يا براي خوبتر شدن وضعيت مشترك شان با من،  تلاش كنند نياز به فشارهاي من كه در واقع روي خودم مياد نبود، اينو هر روز صبح بخونم و بكنم تو كله ام اگر نرفت بكنمش تو ***م. 

اعتقاد ندارم

تا قبل وارد شدنش در زندگيم، به اين معتقد بودم كه قرار گرفتن هر ادمي سر راه زندگي ما ادمها حتما حكمتي داره. وحودش نشانه اي است براي اينكه بفهميم مسير درست كدام هست. امد و رفت و من نفهميدم حكمت اين امدن و رفتن چي بود همين شد كه  ديگه اعتقادي به اين حرف ندارم. ديگه اصلا به هيچي اعتقاد ندارم، به همه ان ارزش هاي ماورايي و به بيهوده نچرخيدن زمين و اسمان… 

خنگي با عشق 

امروز يكجايي خواندم هنگام صحبت كردن با عشق سي درصد خنگ ميشويد. 

خواستم بگم حساب كتاباشون اشتباهه، ادم كنار عشقش اصلا هوش ندارد كه درصدش محاسبه شود. يكسر روح است و جان است و عشق… همچنين وقتي عشق نيست باز هم نميشود محاسبه كرد هوشي كه برباد رفته را… ادمها تنها زماني ايكيو دارند كه نه كسي امده باشد و نه كسي رفته باشد.