تولدت مبارك افغانستاني

امروز تولد ريس مان بود، معلمين زبان مادري هر كشوري برايش شعر تولدت مبارك را به زبان خودشان خواندند، گروه ماهم گفتند مال ما مثل زبان فارسي ايرانه شعرش يكيه! 

بر آن شدم كه بگم كدام افغانستاني كه در ايران بدنيا نيامده ميگه تولد تولد تولدت مبارك بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي …

بعد من ازانهام كه اعتمادبنفسم تو اين مواقع ميره زير صفر و يخ ميزنه هيچي نگفتم چون خودم هم شعر تولدت مبارك به لهجه دري را حفظ نبودم. سكوت كردم گفتم شايد اين فرهنگ ماست كه بروز ميكند اين همه ادم، كه بزرگترين گروه زبان مادري را تشكيل ميدهيم ان شعر را بلد نيستيم! 

شايدم چون اين شعر عمومي نيست، يا ما تولد را بادعاي خير ( دعاي خير دعايي هست كه در هيچ كتابي نوشته نشده و همه ملاها حفظ اند، و ما وقتي ميفهميم كسي دعاي خير ميكند كه دستش را دور ريشش ميگرداند) برگزار ميكنيم از خير سر دين مقدسمان و يا اين سالهاي جنگ همه چيز را با خون شسته و برده. 

اين لينكها اهنگ تولدت مبارك با لهجه دري دارد: 

پ.ن: قشنگترين اش مال چيني ها بود، من نفهميدم چي گفت اما اگر ميفهميدم حتما خيلي قشنگتر مي بود. 

جمعه ها

جمعه ها سخت ترين روز هفته است، فكر ميكنم در حقم ظلم شده بايد هفته كاري از دوشنبه تا پنج شنبه ميبود، روزهاي جمعه از اعماق وجودم ارزو ميكنم كه دختر پادشاه سرزمين يخي ميبودم و مجبور نميشدم جمعه ها كار كنم 🙈 ساعت كاريم از هشت صبح شروع ميشه و ميدانم كه ان دوتا شاگردم هم حسي مثل خودم را دارند همينه كه تقريباهرگز همديگه را نميبينيم. من به هر زحمتي خودم را ميرسانم سر كلاس اما انها نيستند، بخودم تلقين ميكنم كه اصلا ناراحت نيستم كه نميان و سعي ميكنم به اينكه با چه زحمتي از رختخواب جدا ميشم دوش ميگيرم و از ان سر شهر خودم را ميرسانم مدرسه فكر نكنم. و حتما فراموش ميكنم كه من ٦ صبح شروع كردم به امادگي براي كلاس ساعت هستي كه انها فقط يك ايستگاه ٥ دقيقه اي فاصله دارند از مدرسه اگر نه سكته ميزنم. ميرم چاي درست ميكنم و تا ساعت ٩ وبگردي ميكنم، اخر هفته گزارش ميدم كه غايب بودند اما انگار براي معلم اصلي شان هم مهم نيست. تنها چيزي كه ناراحتم ميكنه اينه كه ما افغانستانيها زود سير ميشوند، همينه كه اين بچه ها تارسيدند اروپا يادشان ميره همه ان تحقيرها و محروميتها در ايران و افغانستان و ميخواهند حقوقشان برابر يك كودك سويدي باشه اما زحمتي براي داشتن موقعيت ها بالا نكشتد! 

چقدر كول شدم و دوست داشتني اين روزها تو نميدوني، كلا رفتم تو فاز اينكه هيچ چيزي با ارزشتر از وقت و انرژي و سلامتي و اعصاب خودم نيست، چاي سرد شد. 

برلين

باهاش بيست و چند سال زندگي كردم باهم خورديم خوابيديم خنديديم دعوا كرديم درد دل كرديم نكرديم اما همه آن سالها به اندازه يك سفر يك هفته اي به برلين  اورا در دلم شيرين نكرده بود، برلين اورا بمن شناساند، حس كردم با تصور اينكه بهم نزديكيم چقدر از هم دوريم، حسكرديم چقدر اين انسان را دوست داشته ام و نميدانستم، با اينكه هر دو مريض بوديم و فرصت حرف زدن كم بود ولي طوري دوست داشتنش در من زنده شد كه هر وقت چشمم را ميبندم كه بخودم فكر كنم يك حس خوشي و حسرت و دلتنگي و غرور و افتخار و تمايل به بازگشت و همه اينها بعلاوه حال دگرگوني كه قدرت بيانم از گفتنش عاجزه در من فوران ميكنه، 

آه دلم ميخواهد براي هميشه همان پاكي و سادگي تنها تصويري باشه كه ازش نگه ميدارم دلم ميخواهد اين زندگي ماشيني و دل مشغولي هايش اين حس و اين دوست داشتن را هيچ وقت كمرنگ نكند. 

ادم بايد خواهر و برادر و پدر مادرش را نشنود، زندگي بايد انقدر رحم كند كه اينها را حداقل در فاصله نزديك نگه دارد، با خواهر و برادر يا درباره خواهر برادر نبايد حرف. بايد ديدش، بوسيدش، باهاش دعوا كرد و در اخر در اغوش كشيد!  

   

خيلي سويدي طور! 

بعد از گذشت مدتها از عضويتم در انجمن قلم سويدن،ديشب در اولين جلسه سالانه اعضا شركت كردم، عده زيادي ادمهايي كه بهم حس اين را دادند كه من واقعا در كشور سويد هستم دور هم جمع شده بودند، بجز من و يك پسر بنگلادشي و دو تا خانم ايراني ديگه بقيه سويدي بودند، اولين بار در زندگيم بود كه برنامه راس ساعت شروع شد و راس ساعت به اتمام رسيد بين ساعت ٦ تا ٨ شب گزارش سال قبل اعلام شد نتايج انتخابات اعلام شد و سريعا چوكي ها از حالت كنفرانس به رستوران تغيير داده شدند ما شام خورديم و بيرون شديم. 

پ.ن: من كه از فرهنگي امدم كه مهمان دو ساعت در خانه ميشينه سه ساعت دم در خداحافظيش طول ميكشه و تا حالا فكر ميكردم اين سر وقت بودن ها مال  كتاب قصه هاست، چندان دَ جانم هم نَشيشت اينطور نظم. 

پاي استدلاليون چوبين بود 

بين ملل خاورميانه رايجه كه توقع داشته باشند بخاطر تغيير فكر و رفتارشان بايد مورد ستايش و تحسين و احترام ان هم  از نوع  پاچه خواري قرار بگيرند.( انهايي كه حرفم را رد ميكنند را بايد ناديده گرفت تا جوهر وجودشان را نشان بدهند از صدتا يكي اگر متمايز باشه) 

گاهي فكر ميكنم چقدر ابلهانه است اگر تو كله من چيزي ميگذره بايد شريك زندگيم بگه وا اسلاما چه الماسي چه عقلي چه تدبيري بيا بپرستمت. نه اينكه من جز اين دست هرگز نبودم و از شكم مادرم بيخيال به به چهچه ملت بدنيا امده ام نه. بودم اما با بدتر از خودم روبه رو شدم كه متوجه شدم و اين خودش نكته مثبت قضيه است كه ميشه گفت از( هر) انساني ميشه چيزي ياد گرفت. بدترش اينه كه در حالت برعكسش كسي نميخواهد بخاطر طرز فكرش و به تعقيب رفتارهاي ناشي از ان طرز فكر توبيخ بشه. آنجاست كه پاي توجيه مياد وسط. تا زماني كه توجيه اولين راه حل هست رسيدن به توافق نظر ناممكنه. بدترينش اينه كه در زندگي با توجيهاتي رو به رو ميشوي كه در حد بالااوردن تهوع آوره، ادمهايي كه انقدر خود را مقبول ميدانند كه با لشكر چين هم يكجا شوي يك درصد احتمال نميدن كه طرز فكرشان كارساز نيست. نا اميدكننده است كه فكر كني با اين پيشرفت تكنولوژي همچين موجوداتي هنوزم هستند. ولي هستند.

کم حرفی

با اینکه میدانم آنچه مدیا درباره افغانستان میگوید خبرهای ناخوش اینده تکان دهنده است و زندگی انجا جاری است اما حس میکنم تصویرم درباره افغانستان به سمت تیرگی میگراید. با خودم میگویم وقتی انجا بودم هم اتفاقاتی می افتاد که کمتر از قتل فرخنده و حاملگی خاطره از پدرش و مصیبت صدها زن دیگر نبود ولی چون من داخل ان جامعه زندگی میکردم، عشق می ورزیدم، دوستانی داشتم بهتر از گل، معاشرت بود مصاحبت بود کار بود مشغله بود همه اینها… آه همه ان روزهای کاملا افتابی صورتی و ابی من را به سکوتی عمیق میکشاند. یکی از تغییراتی که در سوید در من ایجاد شده همین کم حرفی هست. اصلا حوصله زیاد حرف زدن یا گوش دادن به حرف های ادمهای نامربوط را ندارم، حلقه دوستانم هم دارند تبدیل میشوند به ادمهایی که یکی از ویژگی هایشان همین کم حرفی است.

ستایش، ان دخترک شش ساله افغانستانی که این روزها عکس هایش همه مردم دنیا را به اغوش میکشد، همان که بعد از کشتنش رویش اسید ریختند تا بسوزد. تو فکرشم. از الف تا یا میاد تو ذهنم و من هی فرار میکنم. گفتم اینجا بنویسم تا سهمی داشته باشم در سکوت نکردن اما فاجعه انقدر عمیقه که اخرش سکوته.

معجون اعصاب

قبلا از حرف بد کسی ناراحت میشدم برادرم به من میگفت حساس نباش، مثل این بود که انگار میگفت په په باش. خودم هم اصلا نمیفهمم چی شد ناگهانی. یک روز به یک تیتری برخوردم که نوشته بود احساساتی شدن امری اختیاری است چون ماییم که تصمیم میگیریم یک عده ای بتوانند مارا ناراحت خوشحال و… کنند اما عده ای دیگر نه. دقیقا مثل شنا یاد گرفتن بود برام که وقتی نا امید شده بودم یک روز دیدم دارم شنا میکنم اصلا نفهمیدم چه فرقی داشت تمرین ان روز با تمرین های قبلی یا وقتی که بعد از یکسال اموختن زبان سویدی، تا دیروزش انگلیسی حرف میزدم اما ان روز که کفش میخریدم با فروشنده سویدی حرف زدم بدون مشکل فرداشم به دکتر زنگ زدم و تمام تماس به زبان سوم ام بود. چند هفته بعدش هم اولین مصاحبه کاری ام به زبان سویدی یک ساعت و نیم طول کشید و من چه چه زدم. این روزها وقتی عامل خارجی منفی خودش را بروز میده با خودم میگم خوب الان من باید عصبانی بشم؟ و نمیشم. بدون هیچ تلاشی!  اینطور نیست که قبلا هم از این حرف و حدیث ها نبود، بود اما اینطور کاربردی و عمیق و دقیق هرگز نبود. نمیدانم شاید هم دارم بزرگ میشوم و ناخوداگاه همه چی عوض میشود. هر چه هست من دوست دارم. این حسی که دو هفته ای میشه امده سراغم، ارامش، رضایت و خوشی ای که پشتش هیچ ترس و نگرانی نیست را دوست دارم. میدانم یک طوری شد که اینطور شد اما نمیدانم چی شد، معجون اعصاب خوردم عایا؟؟؟  :)

این روزها انقدر دنیایم را کوچک کرده ام که دیگر خودم هم درونش جای نمیشوم.

دیروز برای چندمین بار دیدار یک دوست را رد کردم.

دیگر قرار نیست احدی بداند پشت تصمیم هایم چه دلیلی پنهان است. میفهمم همه انچه از امروز تغییر میکند بر اساس تصمیم شخصی خودم هست. خیلی با خودم فکر کردم، بهترین کاری که میتوانستم گوش دادن به وجدانم بود حالا احساساتی است یا سنتی یا دلسوز یا دیگر قدرت شکستن تابوها را ندارد یا فکر میکند فقط خودش را میدیده حالا باید دیگران را هم ببیند یا میترسد یا از بیترسی خسته شده، هزاران اما و اگر دیگر مهم نیست مهم این است که باید درک کنم که از امروز معادله بر اساس خواست من تغییر کرده.

همه تمركزم را گذاشتم روي بهتر كردن رابطه ام با بچه، كمتر كارتون ببينه بيشتر بازي كنيم و هر چه ميگذره بيشتر و بيشتر دلم ميخواهد باهاش باشام. كلاسهاي زبان تا اخر ماه مي تعطيل اند و من ميخواهم فقط بازي كنيم :) 

غبطه ميخورم

نشسته ام اين گوشه و غبطه ميخورم به همه آدمهايي كه هميشه خودشان را به همه چيز و همه كس ترجيح داده اند. آنها كه معيار خوب و بد انتخاب ها مقدار نفع و ارامش و پيشرفت خودشان از هر لحاظي بوده و هيچ چيزي واقعا هم با ارزشتر از گذاشتن وقت و انرژي روي خود ادم نيست. چيزي كه من خيلي سال قبل بايد به دركش ميرسيدم. 

پ.ن: به ح ميگم ول كن اين يارو رو وصله تو نيست ولي انگار دارم از   سياره ديگه با زبان جديد همراهش حرف ميزنم. داره تمام تلاشش را ميكنه  خودش را در حد تفكر و دنياي اون يارو كوچك كنه. البته از نظر خودش داره به اون كمك ميكنه كه تغيير كنه. آخه آدم ساده مرد گنده چه نيازي بتو داره اگر بخواهد ادم بشه اين بخودش مربوطه. همينطور كه الان بمن مربوط نيست اين سطرها رو به ح فكر كنم ولي مينويسم و از سادگيش چنان د حيرتم كه افتادم به جان اشتباهات خودم در زندگيم. 

چطور ميشه كه عده اي دقيقا در نقطه مخالف ادمهاي بالا هميشه قرباني شدن را انتخاب ميكنند؟

غبطه ميخورم بدون چاي بدون قند! 

برگشتم ولي همه برگشت ها زيبا نيست 

دارم مقاله اي درباره تست بكارت در افغانستان مينويسم و عجيب فجايعي درين سالها زير پوست آن جامعه اتفاق افتاده از ان دست فجايع كه شاخ هم در بياورم كم است . دختري تحت نظر شش پزشك چهاربار تست شده. قتل هاي ناموسي، فرار از منزل، زندان فقط براي اينكه جواب تست مشكوك بوده با اينكه پرده سالم است. عموما دخترهايي كه از خانه فرار ميكنند به درخواست نامزد پدر يا برادر تست ميشوند

چه بگویم جزاین که درین اواخر که زندگی بر من گذشت تقریبا تمام فلسفه هایم تغییر کرد.

دیوانه بود اما میفهمید

روزی که در یک مجلس عروسی دیدمش و لباس قشنگ پوشیده و خیلی زیبا میرقصد موی های تنم سیخ شد و نگرانش شدم، بچه ام بغلم بود امد به طرفم و لبخند زد و پسرم را بغل گرفت بالا پایین انداخت گفت چه خوشکله، لبخندی زدم بچه را ازش پس گرفتم اما هنوز بدنم سرد سرد بود، دست و دلم میلرزید نگرانش بودم نگران اینکه مردم قصه خوب رقصیدنش را دهان به دهان بچرخانند و به گوش آنی برسد که نباید.

مادرش گفته بود که او پریود میشود، خیلی ناراحت بود. یک دقیقه تصور کردم که پریود میشود هر ماه، پریود شدن، دل دردهای بی دلیل، خونریزی، نواربهداشتی. اه همه اینها!

انوقت ها سرکارمیرفتم و با یک بچه چند ماهه شبانه درس هم میخواندم، خیلی مصروف بودم، مادرش امد خانه ما به من گفت باید برایش کاری انجام بدهم اما من قادر به انجام دادن ان کار نبودم، نه فرصت اش را داشتم نه امیدی به این سیستم فاسد! از شوهرم خواستم کمک کند، چند روز رفت دنبال کارشان اما بالاخره رها کرد. گفت باید خودشان یک ادم کمر بسته داشته باشند که کارشان را دنبال کند ازین اداره به آن اداره دویدن وقت میخواهد و من کارم را از دست خواهم داد.

در سوید، بیشتر از افغانستان ادمهای معلول، عقب مانده، نابینا و ناشنوا می بینم، نه اینکه زیادتر باشند بلکه سیستم طوری هست که به انها رسیدگی میشود به اسانی یک انسان سالم میتوانند در شهر بگردند. اما در افغانستان مجبورند خانه نشین شوند هم سرنوشت خودشان سیاه است هم مادر و پدرشان، تا توانایی دارند انها را تر و خشک می کنند وقتی پیر شوند دعا می کنند بچه شان قبل از خودشان بمیرد چون بعد از انها کسی نیست که ازش مواظب کند.

مادرش میگفت کمر درد شده، حالا زورش به دخترش هم نمیرسد، گاهی دست و پایش را با زنجیر میبندد که بیرون نرود اما دخترک چهار حواسش به بیرون رفتن است. میرود بیرون بی مقصد تا هر کجا که دور شود، گرما و سرما را هم نمفهمد. وقتی پریود باشد برایش نوار بهداشتی میگذارند، هر جا که دلش بخواهد و متوجه شود ان را در می اورد و پرت میکند، او چه میداند این تکه پارچه خونی لای پایش چیست؟ اصلا خون چیست، و این خون چه معنی میدهد؟

او نمیداند، این چیزها را که مادرش میداند، ان غم ها را. با هر بار پریود شدن دختر، مادر پیرتر میشود نگران تر و عاجز تر. دست و پایش را با زنجیر می بندد که بیرون نرود، از ترس تجاوز!

سرم را گذاشته ام روی شیشه اتوبوس با سرعت به سمت شهر میرود ساعت شش و نیم صبح و هوا هنوز تاریک است، معمولا زمستان ها تا حوالی ساعت هشت و نیم صبح هوا تاریک است. با خودم فکر میکنم، خوب شد ان زمان موفق نشدیم دخترک را در دیوانه خانه علی آباد راجستر کنیم. هنوز هم نگران زیبایی و جوانی اش هستم، اینکه یک روز بهش تجاوز کنند موهای تنم را سیخ میکند. چه اعتمادی به ان دیوانه خانه است که هیچ کس صدای کسی را نمیشنود. زنجیر مادر بهتر نیست؟

خیلی وقتها به فکرش می افتم. اینکه ادم ها را میشناخت حتی مرا که فقط چند بار دیده بودمش که در دیوانه خانه ثبت نامش کنم. محبت را میفهمید، لبخند را و از همه بدتر که پریود میشد، با خودم میگویم خوب شد نتوانستیم راجسترش کنیم نمیخواستم که نفرینم کند! دیوانه بود اما محبت را میفهمید، حتما نفرین را هم.

 

 

 

مرگ آزادی بیان

از پول ها و پروژه هایی که بنام ازادی و حقوق زن و تلاش برای فعال ساختن زنان بعنوان نیروی کار، تشویق برای تحصیل و هزار حرف دیگر مصرف شد یادم می اید که یک بار در محفل چندین هزار دلاری سالانه مبارزه با خشونت علیه زنان، زینت کرزی همسر رییس جمهور در مجلس شرکت کرده بود و عکسش هم منتشر شد، همین بود نتیجه ان همه پولها. ما توانستیم عکس زن کرزی را ببینیم، ببینیم که بانوی اول چه شکلی است، زیبا بود، شاید به زیبایی تو هرگز نمیرسید اما در تقدیرش چیزی بنام خاکستر شدن هم مسلما نبود!

خاکسترت مریم انگار نتیجه کار مخالفین ازادی بیان در این جامعه است و خدایی بیشتر کار کرده اند و موفق تر بنظر می رسند. از خاک قبرت کمی برای اشرف غنی هدیه ببریم، یا چطور است عکس ات را کنار عکس دخترش چاپ کنیم و هدیه بفرستیم؟ چه کنم که صبری بر داغ تو در دلم نیست…

بین این همه ادمها که در افغانستان در این پانزده سال طعمه انتحار شدند. نمیدانم چرا چهره معصوم تو مرا از درماندگی به زانو دراورده است. اینگونه نگاه نکن، نمیخواهد بگویی دخترکی هستی که مبارزه میکردی با ظلم هایی که از زمان عبدالرحمن به نسل نسلت به ارث رسیده، نگو که میخواستی زن پیشگام در افغانستان باشی، نگو که میخواستی سرنوشت ات را خود به گونه ای دیگر رقم بزنی اما نشد. نگو که تو نان اور ان خانواده بودی، بودی یا میخواهند مرا زجر بدهند؟ وقتی فرخنده سنگسار شد من از تغییر امید بریده بودم چه باقی مانده بود که تو با خاکستر شدنت میخواستی ثابت کنی؟ من به زانو در امده از وضعیت تغییر این مملکتم بعد تو دیگر باورم نمیشود که این دخترکان زیبا که هر روز عکسهایشان یا ارزوهایشان را به دیوار فیسبوک میزنند فردا هم این کار را کنند. دیگر نمیگویم امیدوارم روزی برسد که امنیت، صلح و ارامش برقرار باشد و قانون حکم فرما باشد.

 

مریم ابراهیمی
مریم ابراهیمی، کارمند تلویزیون طلوع که دو روز پیش در حادثه انتحاری، به همراه شش همکار دیگرش خاکستر شد.

تسلیم حجم حرف های ناگفته ای شدم که هر روز در من و در زندگی ام و در جامعه اطرافم می افتد و من به سکوت پناه برده ام.

نوشتن

از نوشتن راضی نیستم چون همیشه چیزهایی در ذهنم پنهان بوده است که میخواستم درباره اش حرف بزنم اما هر وقت امدم اینجا درباره چیزهایی دیگری حرف زدم.

آدم به یک سن میرسد، دیگر هیچ چیز هیجان انگیز نیست، هیچ چیز!

بهترم

تقریبا سه ماه شد که نرفتم شنا، بخاطر همین لکه های سیاه و مشکلات پوستی که فکر میکردم آرامش ندارم، گم شده ام و هیچ چیز سر جاش نیست، رفتم دکتربهم داروی کم خونی داد که حساسیت ایجاد کرد، یک ماه تمام بدنم مخصوصا پاهام میخارید و لکه های سیاه ایجاد میشد و زیر پوستم خون گره میزد، بعد از تحمل سختی های فراوان و درد خارش و مصرف داروهای ضدحساسیت حالم خوب شد، انقدر ان خارش ها وخیم بود که دیگر هرگز فکر نمیکنم گم شده ام، حالم خوب نیست یا ارامش ندارم. ارامش یعنی همین که شب میخوابم پاهام انقدر نمیخاره که مجبور شم نصف شب دوش اب سرد سرد سرد بگیرم.

قهر بودم

با خودم قهر بودم، نه من به راه اون میرفتم نه اون به راه من راضی میشد. چند وقت که نبودم هیچ جا، میل به زندگی اجتماعی زیر صفر بود. نمیدانم برگشتم که به کی چی بگم؟

داستانک

زن پشت در نیمه باز شنید؛ 
سپاس یک دنیا از لطف بی پایانت، امیدوارم که یک روزی برسد که من هم روز مادر را برایت تبریک بگم…
زن میخکوب شد، روز پدر، روز مادر، روز زن، روز عشاق… او هم یک روز اینها را به این مرد تبریک گفته بود و یا که تمام روز منتظر بود که مرد با شاخه گلی یا هدیه ای قشنگ ترین روز زندگی اش را تبریک بگوید اما این اتفاق هرگز از یک تماس یا پیام تلفنی بالاتر نرفته بود.

ناراحتی اش نه از حسادت بلکه از حسرت بود…

زندگی برای خود

من همیشه دوست داشتم از کسی که خیلی دوستم دارد گردنبند هدیه بگیرم، یکی از زنانه ترین فانتزی های عاشقانه ام. البته ان گردنبند باید زیباترین گردنبند طلای موجود می بود بدون توجه به محدودیت قیمت.

دیروز که از کنار طلافروشی رد شدم، ناگهان اصلا نفهمیدم چی شد رفتم داخل، به فروشنده گفتم برای کسی هدیه میخرم، ظریف باشد و دختر پسند، بله درست است من به این نتیجه رسیده بودم که هیچ کس نمیتواند ادمی را بیشتر از خودش دوست داشته باشد، اینکه ما منتظر این هستیم که اطرافیان به ما توجه کنند در واقع نوعی نیازمندی است. اما این هدیه که خودم برای خودم خریدم عشقی در ان سرشار است که همیشه با من است، انسانی که درون من سالها زیسته است و هرگز در هیچ شرایط خوب یا بد زندگی پا پس نکشیده است.

این هدیه را به بهانه استحکام دوستی با خویشتن خریدم و به افتخار اینکه قرار است، قویتر از اینکه هستم باشم.
12209131_1730142140541965_2045144722_o

داستانک

فاحشه گب نزن

این اخرین پیامی بود که ان شب دریافت کرده بود. وقتی برگشت خانه، دخترش گوشه اتاق خوابیده بود، ناخن هایش را چک کرد سالم بود، وقتی پدرش با معشوقه اش چت میکرده ناخن های دخترک بین در اسانسور گیر کرده بود،  مرد دراتاقی دیگر پشت کامپیوترش نشسته بود و با دختر سفیر چت میکرد، زن از روی سکوت مرد و لبخندهایی که گاهی همه دندانهایش را نمایان میکرد میفهمید که طرف دختر است. در را که نیمه باز بود بست.

برگشت و به سکوت سنگین اتاقش پناه برد، رده های چوب روی سقف را شمارد، یک دو سه… و در چهارمی غرق شد در سرنوشت دخترک سفیر، دختری که عاشق مردش شده بود و مرد به زنش گفته بود: دعا کن کارم با این دخترک شود، اگر شود خیلی بزرگ خواهم شد و در جامعه شخصیت معرفی میشوم، زن چندشش امده بود ازینکه مردی بزرگی اش را در اسم و رسم خانواده زن ببیند.

یاد خودش افتاد یاد دخترک عاشقی که روزی در پای زیارت امام زاده دست همین مرد را گرفته بود و پرسیده بود تو قالین باف بوده ای؟ مرد گفته بود از کجا فهمیدی؟ -از سر انگشتانت که صاف شده فهمیدم. آن روزها فکر میکرد واقعا به یک مرد تکیه داده است، فکر میکرد اگرجهان بلرزد او پشتش به جایی تکیه داده شده که اهل لرزیدن نیست، بعدها فهمیده بود اینها همه تصورات او از مرد ایده الی بوده که در ذهن خودش می پرورانده، و وقتی در دام رابطه عاطفی با این مرد افتاده بود همه ان تصورات را به این مرد تشبیه میکرد در حالیکه مرد خیلی ازین تصورات دور بود.

بعدها… که شبها تا دیر وقت شب کار میکرد و اتومیبلها  با چراغ های نوربالای زرد از کنارش رد میشدند و او ارزو میکرد که ایکایش یکی از اینها مسافر زن داشته باشد تا من هم دست بلند کنم و مرا به نیمی از راه مقصد برساند، و وقتی تقریبا هر شب چندین مرد او را بعد از ورنداز کرده بودند، برایش بوق زدند، پیشنهاد دادند، تا بالاخره یک تاکسی سوارش کرده بود، فهیده بود که این مرد ان کسی نیست که او بهش تکیه کرده است.

وقتی که معاش ماهانه اش رسیده بود و صبح که دیده بود کیفش خالی است و مرد گفته بود من پولهایت را یک جای امن گذاشته ام، و یا آن روز که دوستش مهدیه را با شوهرش دیده بود که چقدر عاشقانه در همه مجالس باهم شرکت میکنند و به شوهرش گفته بود امروز میایی دفتر محل کار ما؟ و او جواب داده بود نه من بیکار نیستم با لوچک ها بگردم، من با سفیرها و وکیلان و روسای احزاب ملاقات دارم فهمیده بود که همه ان تصورات درباره مرد ایده الش که به این مرد نسبت میداده پوچ بوده اند.

ان زمان که گفته بود بیا امشب برویم هتل باهم غذا بخوریم؟ و جواب شنیده بود ما خانه نداریم انوقت تو میخواهی بروی رستوران…سرش گیج رفت گم شده بود بین چوب های سقف خانه  که در لابلای ان به سرنوشت دختر سفیر فکر میکرد.

بیاد اورد که مرد بارها گفته بود که جانم را برایت فدا میکنم، اما زن هیچ وقت این را نفهمیده بود، نه اینکه نخواهد ارزش قایل شود، نفهمیده بود که این جان را چگونه فدا میکند؟ کی فدا میکند؟ و چه کار میکند که مثلا زن بفهمد مردش پایه این زندگیست، نفهمیده بود و امیدوار بود دختر سفیر اینها را بفهمد.

***ما هرگز به کسی عشق نمی‌ورزیم.
فقط به تصوری که از کسی داریم عشق می‌ورزیم.

فرناندو پسوا / کتاب دل‌واپسی
ترجمه: جاهد جهانشاهی

 

جزای دیوانگی

مرضیه دیوانه، زنی که عقب افتادگی ذهنی داشت، و در هزاره جات بدنیا امده بود. من هیچ وقت درباره خانواده اش نه پرسیدم نه چیزی شنیدم. اما قلعه ای که در آن بدنیا آمده بود مشخص بود.
مردم تعریف از اورا فقط در دو جمله بیان میکردند: خیرین و زنان منطقه به او غذا میدادند و گاهی هم بدنش را میشستند یا لباس جدید میپوشاندنش. معلوم نبود کدام خیر نادیده یکبار با او سکس کرده بود و او حامله شده و کودکی به دنیا آورده بود.

چند بار به در همان اوایل تولد کودک وقتی زیاد گریه کرده بود مرضیه به او کیله (موز) میداده تا ارام بگیرد وقتی ارام نمیشده اورا میزده، و چند بار هم وقتی میخواسته بغلش کند بچه از پشت میافتاده و در نهایت بچه میمیرد. اما مرضیه همچنان زنده گی میکرد.
کسی هیچ وقت نگفت مرضیه کی خونریزی ماهانه میکرد و چطور خودش را در آن زمان مدیریت میکرد؟ چه کسی به مرضیه تجاوز کرد و یک زن دیوانه را در آن سرمای زمستان های کوه های هزاره جات به دردسرهای حاملگی انداخت؟ ان زن چگونه زایید و گناهش برای تحمل آن درد زایمان چه بود.

دیوانه اگر درک نداشته باشد درد را هر بدنی میفهمد. با اینکه در ان قریه پیدا کردن مجرم مثل آب خوردن اسان است، هیچ ملایی حتی شاید نپرسید چه کسی اینکار را کرده؟

نمیدام تا کنون چند بار دیگر مثل امشب وقتی در سکوت و هجوم هزاران فکر، مرضیه دیوانه به یادم آمده، آرزو کرده ام که خدا کند تا حالا مرده باشد!

نوت: این داستان واقعی را زن کاکایم برایم تعریف کرده، و این زن متولد یکی از قلعه های قریه پدری ام است/بود. نمیدانم زنده است یا مرده.

لطفا گوسفند نباشیم

حتما شنیدید که میگویند فلانی گوسفندی است. یا فلان ملت گوسفندی است. خاصیت گله گوسفند اینه که اگر یکیش به یکطرف راه اش را کج کرد بقیه هم بدون چون و چرا دنبالش راه می افتند. گاهی این خاصیت را به افراد یا جامعه پیوند میدهند.
ما نمونه های زیادی از به شدت گوسفندی بودن طرز فکر مردم افغانستان را در جامعه شاهد بودیم. در حدی که اگر به عده ای بربخورد که چرا از تشبیه #گوسفند استفاده کرده ام و ان را دور از ادب بدانند من نمیتوانم واقعیت ها را کتمان کنم.

واضحترین مثال قضیه #فرخنده است. وقتی ملا فریاد زد این کافر قران را آتش زده، باید سنگسار شود، همه مثل گوسفند به طبعیت از حرف ملا دنبال سنگ گشتند، اما فرض کنید زمانیکه ملا فریاد زد که این کافر قران را اتش زده، جزایش سنگسار است و با این جمله فکر جمعی را بسمت سنگسار هدایت کرده بود همان ثانیه یک نفر به دهان ملا میزد و ازو مدرک میخواست و ان کاغذ باطله ها را میخواند و میگفت قانون ادعایت را بررسی خواهد کرد. او با این کار فکر جمعی را از سمت سنگسار به سمت اثبات ادعا میکشانید مطمئنا سرنوشت #فرخنده این نبود.

مثال دیگر که همین روزها رییس جمهور اشرف غنی را به معذرت خواهی وا داشت، گفتن حسین نواسه خدا بجای نواسه پیغمبر خدا بود. هر موجودی اگر فیلم را ببیند خیلی واضح معلوم است که اشرف غنی در یک اشتباه لفظی پیغمبر را جا گذاشته.
حالا کافیست اولین نفری که این ویدیو را نشر کرده و بجای این ادعا که اشرف غنی کفر گفته میگفت اشتباه لفظی رییس جمهور بوده و یا حتی به خنده به آن پیشوند #سوتی میداد. فکر جمعی از حمله و فحش به اشرف غنی به سمت خنده و جوک ساختن از قضیه تغییر میکرد.

چند روز پیش مریم منصف خانم افغانی الاصل وارد پارلمان کانادا شد، در حلقه ارتباطات فیسبوکی من، تا زمانی که اسد بودا پستی اشاره به اینکه وارد شدن مریم به پارلمان کانادا چیزی عجیبتر از وارد شدن ده ها خانم وکیل در پارلمان افغانستان نیست! فکر جمعی داشت از مریم خدا میساخت.
و همینطور است مثالهای دیگر که در زندگی روزمره هر یک از ما اتفاق می افتد.
موضوع گوسفندی قضاوت کردن جامعه دو نکته را بمن می آموزد. اول اینکه همین ها که بدون یک لحظه درنگ به یک شخصیت حمله میکنند همانها هستند که با یک جرقه پشیمان میشوند و متاسفانه خیلی ازینها بعنوان شخصیت در جامعه معرفی شده اند اما شخصیتی که قدرت تحلیل یک خبر را نداشته باشد چگونه میتواند موقعیت خود را حفظ کند؟ دوم که برای کمتر اسیب دیدن از یک جریان فکری گوسفندی باید در لحظه اول زاویه دید مردم را تغییر بدهیم یعنی همان زمان که گله هنوز شروع به حرکت بسمت سرپایینی نکرده در غیر ان اگر حرکت اغاز شد تنها کاری که میتوان کرد،  این است که فقط زیر سایه درخت بنشینیم و سوت بزنیم تا مردم خسته شوند.
اگر رهبران سیاسی زرنگ بودند میتوانستند با استفاده ازین ترفند و ایجاد جرقه فکری با استفاده از رسانه های اجتماعی پروژه های بزرگی را بنفع خود ختم کنند.
اما چیزی که من میخواهم و خودم معتقدم که تا حدی ان را رعایت میکنم همین گوسفند نبودن است. باور کنید فقط ده ثانیه طول میکشد که قبل از هر گونه قضاوت یا حمله بپرسیم: ایا بمن ربط داره؟ از کجا معلوم که درست باشه این خبر؟ اگر شخصیت این فرد خراب شود چی بمن میرسد؟

قوی باش

بعد از مدتها به هوس آهنگهای شاد، با صدای بلند آهنگهای دهه شصت را گوش میدادم. اخر قطار نشستم.
دختر سیاه پوست رو به رویم نشسته بود، از انها بود که زیبایی اش ادم را به خود جذب میکرد؛ پسری خیلی خوشکل تر از خودش را روی زانو اش نشانده بود در چهره پسرک دنبال نشانه های مادرش میگشتم کاملا بسط صورتش مثل مادرش بود و حدس زدم که پدرش سویدی باشد.

ناگهان دیرم دو قطره اشک از چشم راست دختر چکید قبلا خوانده بودم که اگر اشک از چشم راست سرازیر شود نشانه غم است.
با تلفن حرف میزد و من فقط میشنیدم که اندی میخواند: بلا شیطون خودم دشمن جون خودم…. دل داغون خودم آخ دل داغون خودم…

اهنگ دیگر شاد نبود تمام راه تا مرکز شهر به دخترک و بخودم فکر میکردم کمی جلوتر فهمیدم که یک دختر بسیار زیبا با موهای صاف بلند هم دارد.
هر دو در یک ایستگاه پایین شدیم، خودم را بهش رساندم و گفتم میتوانم کمکت کنم؟ کیف مسافرتی سنگینی را میکشید، نه گفت و تشکر کرد. دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم قوی باش! همه مشکلاتت روزی حل خواهد شد تو زن بسیار قوی بنظر میایی. تو میتوانی. اشک از چشمانش جاری شد و گفت تشکر از مهربانی ات گفتم بخیر بری…

تا دورها چشمانم دنبالش میکرد، زنی که ازین شهر سرد، دو بچه و زندگی ای که در یک کیف بار کرده بود را با خود میبرد. نمیدانم بار آن زندگی در آن لحظه بر شانه هایش چقدر سنگین تر از آن کیف بود.
تمام روز با خودم فکر میکردم آیا اگر زمانهایی که فکر میکردم شانه هایم زیر بار سنگین زندگی میشکند غریبه ای دست بر شانه ام گذاشته بود تا آرامم کند، آیا چیزی برایم فرق  میکرد؟!

حالا حس میکنم نمیدانم آیا من آن حرفها را به او گفتم یا به خودم؟

انتظار

ادم خوبه یاد بگیره در انتظار کسی یا چیزی نباشه، خود انتظار کشیدن نا امیدی میاره.
خیلی از ادم های همین دور و اطراف خودم و حتی خیلی اوقات خودم انتظار عوض شدن کسی یا شرایطی را کشیدیم. نه تنها انتظار به سر رسیدنش با آن شادی در لحظه اش، غمی که در طی زمان در روح نشسته را نمیتواند از بین ببرد که ادم را سرخورده میکند و میکشاند به سمت افسردگی از شدت سرخوردگی بخاطر ناتوانیش در نه گفتن به تقدیری که بزور دارند برایش مینویسند.
چه بسا خیلی وقتها هم انرژی گذاشتیم و صبر کردیم در انتظار یک تغییر، یک خوب شدن، یک ادم شدن، یک معجزه ولی مگر معجزه وجود دارد؟ پای چه کسانی را برای این صبر احمقانه وسط کشیدیم و روح ها را ازار دادیم که چی؟
من دیگر حتی نمیخوام انتظار یک اخر هفته خوب را بکشم، یا دیدن دوستی که برای امدنش امروز و فردا میکند و یا بهتر شدن شرایط زندگی. اگر اینهمه انتظار ها را برای شکوفایی حسن و زیبایی و ارامش درون کشیده بودم حالا نه تنها از اسارت وابستگی به هر کسی در آمده بودم که از زندگی در لحظه چه لذت ها میبردم.
فلسفه انتظار ، امید واهی به آینده ای است که تصور میکنیم مطابق میل ما شدنش از توان مان خارج است و چون ترسو تر از نه گفتن به آن موقعیت یا شخص هستیم که نگذاریم دیگر با بودنش آزار بدهد، در انتظار تغییریم. ابلهانه است شاید هم خنده دار وقتی بفهمیم که انکه باید تغییر کند کسی جز خودمان نیست. تغییری که به خواست خود ادم باشد، تغییری که آزادی و آرامش بیاورد.

اخر هفته بخوبی گذشت، مجموعا در پختن یک غذای خوشمزه، پیاده روی با پسرم زیر آفتاب و بازی در پارک، خواندن چند فصل از کتاب تاریخی مورد علاقه ام، لباس شویی، و پیش بردن یکسری از کارهای فیلم فستیوال و از همه مهمتر رفتن به یک پارتی به یاد ماندنی و در نهایت فرار از افکار منفی.
نشستم کنار بخاری و کف پاهایم را چرب میکنم. یادم می آید قرار بود بک مطلب برای یک مجله بنویسم پاک از یادم رفت.
تمام فکرم را پروژه جدید پر کرده که زمان درخواستش کم مانده و من هنوز نگرانم که ارگان ما آیا ظرفیت اجرای طرح را دارد یا نه، ولی ناگهان مسائل شخصی ذهنم را پر میکند، خیلی وقته از ایوان خبری نیست تقریبا ده ماهه ندیدمش، امروز نتوانستم بروم شنا درحالیکه دلم میخواست، باید دوباره با صاحبخانه جدید حرف بزنم. فردا باید چند جای جدید درخواست کار بدهم. پسرعموها در راه قاچاق اند و نگرانشانم. پاهایم را چرب میکنم….