Archive

بایگانی نویسنده

دیوانه بود اما میفهمید

2016-01-22 دیدگاه‌ها غیرفعال

روزی که در یک مجلس عروسی دیدمش و لباس قشنگ پوشیده و خیلی زیبا میرقصد موی های تنم سیخ شد و نگرانش شدم، بچه ام بغلم بود امد به طرفم و لبخند زد و پسرم را بغل گرفت بالا پایین انداخت گفت چه خوشکله، لبخندی زدم بچه را ازش پس گرفتم اما هنوز بدنم سرد سرد بود، دست و دلم میلرزید نگرانش بودم نگران اینکه مردم قصه خوب رقصیدنش را دهان به دهان بچرخانند و به گوش آنی برسد که نباید.

مادرش گفته بود که او پریود میشود، خیلی ناراحت بود. یک دقیقه تصور کردم که پریود میشود هر ماه، پریود شدن، دل دردهای بی دلیل، خونریزی، نواربهداشتی. اه همه اینها!

انوقت ها سرکارمیرفتم و با یک بچه چند ماهه شبانه درس هم میخواندم، خیلی مصروف بودم، مادرش امد خانه ما به من گفت باید برایش کاری انجام بدهم اما من قادر به انجام دادن ان کار نبودم، نه فرصت اش را داشتم نه امیدی به این سیستم فاسد! از شوهرم خواستم کمک کند، چند روز رفت دنبال کارشان اما بالاخره رها کرد. گفت باید خودشان یک ادم کمر بسته داشته باشند که کارشان را دنبال کند ازین اداره به آن اداره دویدن وقت میخواهد و من کارم را از دست خواهم داد.

در سوید، بیشتر از افغانستان ادمهای معلول، عقب مانده، نابینا و ناشنوا می بینم، نه اینکه زیادتر باشند بلکه سیستم طوری هست که به انها رسیدگی میشود به اسانی یک انسان سالم میتوانند در شهر بگردند. اما در افغانستان مجبورند خانه نشین شوند هم سرنوشت خودشان سیاه است هم مادر و پدرشان، تا توانایی دارند انها را تر و خشک می کنند وقتی پیر شوند دعا می کنند بچه شان قبل از خودشان بمیرد چون بعد از انها کسی نیست که ازش مواظب کند.

مادرش میگفت کمر درد شده، حالا زورش به دخترش هم نمیرسد، گاهی دست و پایش را با زنجیر میبندد که بیرون نرود اما دخترک چهار حواسش به بیرون رفتن است. میرود بیرون بی مقصد تا هر کجا که دور شود، گرما و سرما را هم نمفهمد. وقتی پریود باشد برایش نوار بهداشتی میگذارند، هر جا که دلش بخواهد و متوجه شود ان را در می اورد و پرت میکند، او چه میداند این تکه پارچه خونی لای پایش چیست؟ اصلا خون چیست، و این خون چه معنی میدهد؟

او نمیداند، این چیزها را که مادرش میداند، ان غم ها را. با هر بار پریود شدن دختر، مادر پیرتر میشود نگران تر و عاجز تر. دست و پایش را با زنجیر می بندد که بیرون نرود، از ترس تجاوز!

سرم را گذاشته ام روی شیشه اتوبوس با سرعت به سمت شهر میرود ساعت شش و نیم صبح و هوا هنوز تاریک است، معمولا زمستان ها تا حوالی ساعت هشت و نیم صبح هوا تاریک است. با خودم فکر میکنم، خوب شد ان زمان موفق نشدیم دخترک را در دیوانه خانه علی آباد راجستر کنیم. هنوز هم نگران زیبایی و جوانی اش هستم، اینکه یک روز بهش تجاوز کنند موهای تنم را سیخ میکند. چه اعتمادی به ان دیوانه خانه است که هیچ کس صدای کسی را نمیشنود. زنجیر مادر بهتر نیست؟

خیلی وقتها به فکرش می افتم. اینکه ادم ها را میشناخت حتی مرا که فقط چند بار دیده بودمش که در دیوانه خانه ثبت نامش کنم. محبت را میفهمید، لبخند را و از همه بدتر که پریود میشد، با خودم میگویم خوب شد نتوانستیم راجسترش کنیم نمیخواستم که نفرینم کند! دیوانه بود اما محبت را میفهمید، حتما نفرین را هم.

 

 

 

مرگ آزادی بیان

2016-01-22 دیدگاه‌ها غیرفعال

از پول ها و پروژه هایی که بنام ازادی و حقوق زن و تلاش برای فعال ساختن زنان بعنوان نیروی کار، تشویق برای تحصیل و هزار حرف دیگر مصرف شد یادم می اید که یک بار در محفل چندین هزار دلاری سالانه مبارزه با خشونت علیه زنان، زینت کرزی همسر رییس جمهور در مجلس شرکت کرده بود و عکسش هم منتشر شد، همین بود نتیجه ان همه پولها. ما توانستیم عکس زن کرزی را ببینیم، ببینیم که بانوی اول چه شکلی است، زیبا بود، شاید به زیبایی تو هرگز نمیرسید اما در تقدیرش چیزی بنام خاکستر شدن هم مسلما نبود!

خاکسترت مریم انگار نتیجه کار مخالفین ازادی بیان در این جامعه است و خدایی بیشتر کار کرده اند و موفق تر بنظر می رسند. از خاک قبرت کمی برای اشرف غنی هدیه ببریم، یا چطور است عکس ات را کنار عکس دخترش چاپ کنیم و هدیه بفرستیم؟ چه کنم که صبری بر داغ تو در دلم نیست…

بین این همه ادمها که در افغانستان در این پانزده سال طعمه انتحار شدند. نمیدانم چرا چهره معصوم تو مرا از درماندگی به زانو دراورده است. اینگونه نگاه نکن، نمیخواهد بگویی دخترکی هستی که مبارزه میکردی با ظلم هایی که از زمان عبدالرحمن به نسل نسلت به ارث رسیده، نگو که میخواستی زن پیشگام در افغانستان باشی، نگو که میخواستی سرنوشت ات را خود به گونه ای دیگر رقم بزنی اما نشد. نگو که تو نان اور ان خانواده بودی، بودی یا میخواهند مرا زجر بدهند؟ وقتی فرخنده سنگسار شد من از تغییر امید بریده بودم چه باقی مانده بود که تو با خاکستر شدنت میخواستی ثابت کنی؟ من به زانو در امده از وضعیت تغییر این مملکتم بعد تو دیگر باورم نمیشود که این دخترکان زیبا که هر روز عکسهایشان یا ارزوهایشان را به دیوار فیسبوک میزنند فردا هم این کار را کنند. دیگر نمیگویم امیدوارم روزی برسد که امنیت، صلح و ارامش برقرار باشد و قانون حکم فرما باشد.

 

مریم ابراهیمی

مریم ابراهیمی، کارمند تلویزیون طلوع که دو روز پیش در حادثه انتحاری، به همراه شش همکار دیگرش خاکستر شد.

2016-01-20 دیدگاه‌ها غیرفعال

تسلیم حجم حرف های ناگفته ای شدم که هر روز در من و در زندگی ام و در جامعه اطرافم می افتد و من به سکوت پناه برده ام.

نوشتن

2016-01-17 دیدگاه‌ها غیرفعال

از نوشتن راضی نیستم چون همیشه چیزهایی در ذهنم پنهان بوده است که میخواستم درباره اش حرف بزنم اما هر وقت امدم اینجا درباره چیزهایی دیگری حرف زدم.

2015-12-27 دیدگاه‌ها غیرفعال

آدم به یک سن میرسد، دیگر هیچ چیز هیجان انگیز نیست، هیچ چیز!

بهترم

2015-12-27 دیدگاه‌ها غیرفعال

تقریبا سه ماه شد که نرفتم شنا، بخاطر همین لکه های سیاه و مشکلات پوستی که فکر میکردم آرامش ندارم، گم شده ام و هیچ چیز سر جاش نیست، رفتم دکتربهم داروی کم خونی داد که حساسیت ایجاد کرد، یک ماه تمام بدنم مخصوصا پاهام میخارید و لکه های سیاه ایجاد میشد و زیر پوستم خون گره میزد، بعد از تحمل سختی های فراوان و درد خارش و مصرف داروهای ضدحساسیت حالم خوب شد، انقدر ان خارش ها وخیم بود که دیگر هرگز فکر نمیکنم گم شده ام، حالم خوب نیست یا ارامش ندارم. ارامش یعنی همین که شب میخوابم پاهام انقدر نمیخاره که مجبور شم نصف شب دوش اب سرد سرد سرد بگیرم.

قهر بودم

2015-12-27 دیدگاه‌ها غیرفعال

با خودم قهر بودم، نه من به راه اون میرفتم نه اون به راه من راضی میشد. چند وقت که نبودم هیچ جا، میل به زندگی اجتماعی زیر صفر بود. نمیدانم برگشتم که به کی چی بگم؟

داستانک

2015-11-08 دیدگاه‌ها غیرفعال

زن پشت در نیمه باز شنید؛ 
سپاس یک دنیا از لطف بی پایانت، امیدوارم که یک روزی برسد که من هم روز مادر را برایت تبریک بگم…
زن میخکوب شد، روز پدر، روز مادر، روز زن، روز عشاق… او هم یک روز اینها را به این مرد تبریک گفته بود و یا که تمام روز منتظر بود که مرد با شاخه گلی یا هدیه ای قشنگ ترین روز زندگی اش را تبریک بگوید اما این اتفاق هرگز از یک تماس یا پیام تلفنی بالاتر نرفته بود.

ناراحتی اش نه از حسادت بلکه از حسرت بود…

زندگی برای خود

2015-11-07 دیدگاه‌ها غیرفعال

من همیشه دوست داشتم از کسی که خیلی دوستم دارد گردنبند هدیه بگیرم، یکی از زنانه ترین فانتزی های عاشقانه ام. البته ان گردنبند باید زیباترین گردنبند طلای موجود می بود بدون توجه به محدودیت قیمت.

دیروز که از کنار طلافروشی رد شدم، ناگهان اصلا نفهمیدم چی شد رفتم داخل، به فروشنده گفتم برای کسی هدیه میخرم، ظریف باشد و دختر پسند، بله درست است من به این نتیجه رسیده بودم که هیچ کس نمیتواند ادمی را بیشتر از خودش دوست داشته باشد، اینکه ما منتظر این هستیم که اطرافیان به ما توجه کنند در واقع نوعی نیازمندی است. اما این هدیه که خودم برای خودم خریدم عشقی در ان سرشار است که همیشه با من است، انسانی که درون من سالها زیسته است و هرگز در هیچ شرایط خوب یا بد زندگی پا پس نکشیده است.

این هدیه را به بهانه استحکام دوستی با خویشتن خریدم و به افتخار اینکه قرار است، قویتر از اینکه هستم باشم.
12209131_1730142140541965_2045144722_o

داستانک

2015-11-07 دیدگاه‌ها غیرفعال

فاحشه گب نزن

این اخرین پیامی بود که ان شب دریافت کرده بود. وقتی برگشت خانه، دخترش گوشه اتاق خوابیده بود، ناخن هایش را چک کرد سالم بود، وقتی پدرش با معشوقه اش چت میکرده ناخن های دخترک بین در اسانسور گیر کرده بود،  مرد دراتاقی دیگر پشت کامپیوترش نشسته بود و با دختر سفیر چت میکرد، زن از روی سکوت مرد و لبخندهایی که گاهی همه دندانهایش را نمایان میکرد میفهمید که طرف دختر است. در را که نیمه باز بود بست.

برگشت و به سکوت سنگین اتاقش پناه برد، رده های چوب روی سقف را شمارد، یک دو سه… و در چهارمی غرق شد در سرنوشت دخترک سفیر، دختری که عاشق مردش شده بود و مرد به زنش گفته بود: دعا کن کارم با این دخترک شود، اگر شود خیلی بزرگ خواهم شد و در جامعه شخصیت معرفی میشوم، زن چندشش امده بود ازینکه مردی بزرگی اش را در اسم و رسم خانواده زن ببیند.

یاد خودش افتاد یاد دخترک عاشقی که روزی در پای زیارت امام زاده دست همین مرد را گرفته بود و پرسیده بود تو قالین باف بوده ای؟ مرد گفته بود از کجا فهمیدی؟ -از سر انگشتانت که صاف شده فهمیدم. آن روزها فکر میکرد واقعا به یک مرد تکیه داده است، فکر میکرد اگرجهان بلرزد او پشتش به جایی تکیه داده شده که اهل لرزیدن نیست، بعدها فهمیده بود اینها همه تصورات او از مرد ایده الی بوده که در ذهن خودش می پرورانده، و وقتی در دام رابطه عاطفی با این مرد افتاده بود همه ان تصورات را به این مرد تشبیه میکرد در حالیکه مرد خیلی ازین تصورات دور بود.

بعدها… که شبها تا دیر وقت شب کار میکرد و اتومیبلها  با چراغ های نوربالای زرد از کنارش رد میشدند و او ارزو میکرد که ایکایش یکی از اینها مسافر زن داشته باشد تا من هم دست بلند کنم و مرا به نیمی از راه مقصد برساند، و وقتی تقریبا هر شب چندین مرد او را بعد از ورنداز کرده بودند، برایش بوق زدند، پیشنهاد دادند، تا بالاخره یک تاکسی سوارش کرده بود، فهیده بود که این مرد ان کسی نیست که او بهش تکیه کرده است.

وقتی که معاش ماهانه اش رسیده بود و صبح که دیده بود کیفش خالی است و مرد گفته بود من پولهایت را یک جای امن گذاشته ام، و یا آن روز که دوستش مهدیه را با شوهرش دیده بود که چقدر عاشقانه در همه مجالس باهم شرکت میکنند و به شوهرش گفته بود امروز میایی دفتر محل کار ما؟ و او جواب داده بود نه من بیکار نیستم با لوچک ها بگردم، من با سفیرها و وکیلان و روسای احزاب ملاقات دارم فهمیده بود که همه ان تصورات درباره مرد ایده الش که به این مرد نسبت میداده پوچ بوده اند.

ان زمان که گفته بود بیا امشب برویم هتل باهم غذا بخوریم؟ و جواب شنیده بود ما خانه نداریم انوقت تو میخواهی بروی رستوران…سرش گیج رفت گم شده بود بین چوب های سقف خانه  که در لابلای ان به سرنوشت دختر سفیر فکر میکرد.

بیاد اورد که مرد بارها گفته بود که جانم را برایت فدا میکنم، اما زن هیچ وقت این را نفهمیده بود، نه اینکه نخواهد ارزش قایل شود، نفهمیده بود که این جان را چگونه فدا میکند؟ کی فدا میکند؟ و چه کار میکند که مثلا زن بفهمد مردش پایه این زندگیست، نفهمیده بود و امیدوار بود دختر سفیر اینها را بفهمد.

***ما هرگز به کسی عشق نمی‌ورزیم.
فقط به تصوری که از کسی داریم عشق می‌ورزیم.

فرناندو پسوا / کتاب دل‌واپسی
ترجمه: جاهد جهانشاهی

 

جزای دیوانگی

2015-11-01 دیدگاه‌ها غیرفعال

مرضیه دیوانه، زنی که عقب افتادگی ذهنی داشت، و در هزاره جات بدنیا امده بود. من هیچ وقت درباره خانواده اش نه پرسیدم نه چیزی شنیدم. اما قلعه ای که در آن بدنیا آمده بود مشخص بود.
مردم تعریف از اورا فقط در دو جمله بیان میکردند: خیرین و زنان منطقه به او غذا میدادند و گاهی هم بدنش را میشستند یا لباس جدید میپوشاندنش. معلوم نبود کدام خیر نادیده یکبار با او سکس کرده بود و او حامله شده و کودکی به دنیا آورده بود.

چند بار به در همان اوایل تولد کودک وقتی زیاد گریه کرده بود مرضیه به او کیله (موز) میداده تا ارام بگیرد وقتی ارام نمیشده اورا میزده، و چند بار هم وقتی میخواسته بغلش کند بچه از پشت میافتاده و در نهایت بچه میمیرد. اما مرضیه همچنان زنده گی میکرد.
کسی هیچ وقت نگفت مرضیه کی خونریزی ماهانه میکرد و چطور خودش را در آن زمان مدیریت میکرد؟ چه کسی به مرضیه تجاوز کرد و یک زن دیوانه را در آن سرمای زمستان های کوه های هزاره جات به دردسرهای حاملگی انداخت؟ ان زن چگونه زایید و گناهش برای تحمل آن درد زایمان چه بود.

دیوانه اگر درک نداشته باشد درد را هر بدنی میفهمد. با اینکه در ان قریه پیدا کردن مجرم مثل آب خوردن اسان است، هیچ ملایی حتی شاید نپرسید چه کسی اینکار را کرده؟

نمیدام تا کنون چند بار دیگر مثل امشب وقتی در سکوت و هجوم هزاران فکر، مرضیه دیوانه به یادم آمده، آرزو کرده ام که خدا کند تا حالا مرده باشد!

نوت: این داستان واقعی را زن کاکایم برایم تعریف کرده، و این زن متولد یکی از قلعه های قریه پدری ام است/بود. نمیدانم زنده است یا مرده.

لطفا گوسفند نباشیم

2015-10-28 دیدگاه‌ها غیرفعال

حتما شنیدید که میگویند فلانی گوسفندی است. یا فلان ملت گوسفندی است. خاصیت گله گوسفند اینه که اگر یکیش به یکطرف راه اش را کج کرد بقیه هم بدون چون و چرا دنبالش راه می افتند. گاهی این خاصیت را به افراد یا جامعه پیوند میدهند.
ما نمونه های زیادی از به شدت گوسفندی بودن طرز فکر مردم افغانستان را در جامعه شاهد بودیم. در حدی که اگر به عده ای بربخورد که چرا از تشبیه #گوسفند استفاده کرده ام و ان را دور از ادب بدانند من نمیتوانم واقعیت ها را کتمان کنم.

واضحترین مثال قضیه #فرخنده است. وقتی ملا فریاد زد این کافر قران را آتش زده، باید سنگسار شود، همه مثل گوسفند به طبعیت از حرف ملا دنبال سنگ گشتند، اما فرض کنید زمانیکه ملا فریاد زد که این کافر قران را اتش زده، جزایش سنگسار است و با این جمله فکر جمعی را بسمت سنگسار هدایت کرده بود همان ثانیه یک نفر به دهان ملا میزد و ازو مدرک میخواست و ان کاغذ باطله ها را میخواند و میگفت قانون ادعایت را بررسی خواهد کرد. او با این کار فکر جمعی را از سمت سنگسار به سمت اثبات ادعا میکشانید مطمئنا سرنوشت #فرخنده این نبود.

مثال دیگر که همین روزها رییس جمهور اشرف غنی را به معذرت خواهی وا داشت، گفتن حسین نواسه خدا بجای نواسه پیغمبر خدا بود. هر موجودی اگر فیلم را ببیند خیلی واضح معلوم است که اشرف غنی در یک اشتباه لفظی پیغمبر را جا گذاشته.
حالا کافیست اولین نفری که این ویدیو را نشر کرده و بجای این ادعا که اشرف غنی کفر گفته میگفت اشتباه لفظی رییس جمهور بوده و یا حتی به خنده به آن پیشوند #سوتی میداد. فکر جمعی از حمله و فحش به اشرف غنی به سمت خنده و جوک ساختن از قضیه تغییر میکرد.

چند روز پیش مریم منصف خانم افغانی الاصل وارد پارلمان کانادا شد، در حلقه ارتباطات فیسبوکی من، تا زمانی که اسد بودا پستی اشاره به اینکه وارد شدن مریم به پارلمان کانادا چیزی عجیبتر از وارد شدن ده ها خانم وکیل در پارلمان افغانستان نیست! فکر جمعی داشت از مریم خدا میساخت.
و همینطور است مثالهای دیگر که در زندگی روزمره هر یک از ما اتفاق می افتد.
موضوع گوسفندی قضاوت کردن جامعه دو نکته را بمن می آموزد. اول اینکه همین ها که بدون یک لحظه درنگ به یک شخصیت حمله میکنند همانها هستند که با یک جرقه پشیمان میشوند و متاسفانه خیلی ازینها بعنوان شخصیت در جامعه معرفی شده اند اما شخصیتی که قدرت تحلیل یک خبر را نداشته باشد چگونه میتواند موقعیت خود را حفظ کند؟ دوم که برای کمتر اسیب دیدن از یک جریان فکری گوسفندی باید در لحظه اول زاویه دید مردم را تغییر بدهیم یعنی همان زمان که گله هنوز شروع به حرکت بسمت سرپایینی نکرده در غیر ان اگر حرکت اغاز شد تنها کاری که میتوان کرد،  این است که فقط زیر سایه درخت بنشینیم و سوت بزنیم تا مردم خسته شوند.
اگر رهبران سیاسی زرنگ بودند میتوانستند با استفاده ازین ترفند و ایجاد جرقه فکری با استفاده از رسانه های اجتماعی پروژه های بزرگی را بنفع خود ختم کنند.
اما چیزی که من میخواهم و خودم معتقدم که تا حدی ان را رعایت میکنم همین گوسفند نبودن است. باور کنید فقط ده ثانیه طول میکشد که قبل از هر گونه قضاوت یا حمله بپرسیم: ایا بمن ربط داره؟ از کجا معلوم که درست باشه این خبر؟ اگر شخصیت این فرد خراب شود چی بمن میرسد؟

قوی باش

2015-10-27 دیدگاه‌ها غیرفعال

بعد از مدتها به هوس آهنگهای شاد، با صدای بلند آهنگهای دهه شصت را گوش میدادم. اخر قطار نشستم.
دختر سیاه پوست رو به رویم نشسته بود، از انها بود که زیبایی اش ادم را به خود جذب میکرد؛ پسری خیلی خوشکل تر از خودش را روی زانو اش نشانده بود در چهره پسرک دنبال نشانه های مادرش میگشتم کاملا بسط صورتش مثل مادرش بود و حدس زدم که پدرش سویدی باشد.

ناگهان دیرم دو قطره اشک از چشم راست دختر چکید قبلا خوانده بودم که اگر اشک از چشم راست سرازیر شود نشانه غم است.
با تلفن حرف میزد و من فقط میشنیدم که اندی میخواند: بلا شیطون خودم دشمن جون خودم…. دل داغون خودم آخ دل داغون خودم…

اهنگ دیگر شاد نبود تمام راه تا مرکز شهر به دخترک و بخودم فکر میکردم کمی جلوتر فهمیدم که یک دختر بسیار زیبا با موهای صاف بلند هم دارد.
هر دو در یک ایستگاه پایین شدیم، خودم را بهش رساندم و گفتم میتوانم کمکت کنم؟ کیف مسافرتی سنگینی را میکشید، نه گفت و تشکر کرد. دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم قوی باش! همه مشکلاتت روزی حل خواهد شد تو زن بسیار قوی بنظر میایی. تو میتوانی. اشک از چشمانش جاری شد و گفت تشکر از مهربانی ات گفتم بخیر بری…

تا دورها چشمانم دنبالش میکرد، زنی که ازین شهر سرد، دو بچه و زندگی ای که در یک کیف بار کرده بود را با خود میبرد. نمیدانم بار آن زندگی در آن لحظه بر شانه هایش چقدر سنگین تر از آن کیف بود.
تمام روز با خودم فکر میکردم آیا اگر زمانهایی که فکر میکردم شانه هایم زیر بار سنگین زندگی میشکند غریبه ای دست بر شانه ام گذاشته بود تا آرامم کند، آیا چیزی برایم فرق  میکرد؟!

حالا حس میکنم نمیدانم آیا من آن حرفها را به او گفتم یا به خودم؟

انتظار

2015-10-26 دیدگاه‌ها غیرفعال

ادم خوبه یاد بگیره در انتظار کسی یا چیزی نباشه، خود انتظار کشیدن نا امیدی میاره.
خیلی از ادم های همین دور و اطراف خودم و حتی خیلی اوقات خودم انتظار عوض شدن کسی یا شرایطی را کشیدیم. نه تنها انتظار به سر رسیدنش با آن شادی در لحظه اش، غمی که در طی زمان در روح نشسته را نمیتواند از بین ببرد که ادم را سرخورده میکند و میکشاند به سمت افسردگی از شدت سرخوردگی بخاطر ناتوانیش در نه گفتن به تقدیری که بزور دارند برایش مینویسند.
چه بسا خیلی وقتها هم انرژی گذاشتیم و صبر کردیم در انتظار یک تغییر، یک خوب شدن، یک ادم شدن، یک معجزه ولی مگر معجزه وجود دارد؟ پای چه کسانی را برای این صبر احمقانه وسط کشیدیم و روح ها را ازار دادیم که چی؟
من دیگر حتی نمیخوام انتظار یک اخر هفته خوب را بکشم، یا دیدن دوستی که برای امدنش امروز و فردا میکند و یا بهتر شدن شرایط زندگی. اگر اینهمه انتظار ها را برای شکوفایی حسن و زیبایی و ارامش درون کشیده بودم حالا نه تنها از اسارت وابستگی به هر کسی در آمده بودم که از زندگی در لحظه چه لذت ها میبردم.
فلسفه انتظار ، امید واهی به آینده ای است که تصور میکنیم مطابق میل ما شدنش از توان مان خارج است و چون ترسو تر از نه گفتن به آن موقعیت یا شخص هستیم که نگذاریم دیگر با بودنش آزار بدهد، در انتظار تغییریم. ابلهانه است شاید هم خنده دار وقتی بفهمیم که انکه باید تغییر کند کسی جز خودمان نیست. تغییری که به خواست خود ادم باشد، تغییری که آزادی و آرامش بیاورد.

2015-10-25 دیدگاه‌ها غیرفعال

اخر هفته بخوبی گذشت، مجموعا در پختن یک غذای خوشمزه، پیاده روی با پسرم زیر آفتاب و بازی در پارک، خواندن چند فصل از کتاب تاریخی مورد علاقه ام، لباس شویی، و پیش بردن یکسری از کارهای فیلم فستیوال و از همه مهمتر رفتن به یک پارتی به یاد ماندنی و در نهایت فرار از افکار منفی.
نشستم کنار بخاری و کف پاهایم را چرب میکنم. یادم می آید قرار بود بک مطلب برای یک مجله بنویسم پاک از یادم رفت.
تمام فکرم را پروژه جدید پر کرده که زمان درخواستش کم مانده و من هنوز نگرانم که ارگان ما آیا ظرفیت اجرای طرح را دارد یا نه، ولی ناگهان مسائل شخصی ذهنم را پر میکند، خیلی وقته از ایوان خبری نیست تقریبا ده ماهه ندیدمش، امروز نتوانستم بروم شنا درحالیکه دلم میخواست، باید دوباره با صاحبخانه جدید حرف بزنم. فردا باید چند جای جدید درخواست کار بدهم. پسرعموها در راه قاچاق اند و نگرانشانم. پاهایم را چرب میکنم….

2015-10-12 دیدگاه‌ها غیرفعال

من الان میخوابم و تو داری تو تاریکی قدم میزنی که از پوچی بگذری چه میدانم شاید از من و پوچی باهم بگذری.
شاید هم تو نگذری فقط رد شوی و این منم که قضاوتم چیز دیگریست. برای من دوری دوریست فرقی نمیکند دلیلش چه باشد. دوری مرگ هستی نزدیک است هر چه در نزدیکی بود در دوری تار و مار میشود.
من هم میگذرم. این روزها هم. تو هم. ما همه. و چقدر دلم این روزها کودکیست که در هوای سرد پائیزی تابی را در گوشه حیاط خلوت خانه آرزو دارد. در اوج نقطه ارام تنهایی، باد سرد زیر آفتاب پاییز صورتم را سرخ کند و برگ های زرد تنها کسانی باشند که با من حرف میزنند…

2015-10-12 دیدگاه‌ها غیرفعال

شب تو خوابم انقدر گریه کرده بودم که نیم شب از فرط سر دردی بیدار شدم. حس میکردم نمیشود سر را تکان داد. به ساعت نگاه کردم نه و نیم صبح بود.چرا من فکر میکردم نیمه شبه؟ معلوم نبود از کی اشک ریختم و کی خواب رفتم که این وقت روز بیدار شدم…
ظهر قبل از مدرسه مستقیم رفتم نوبت دکتر گرفتم !

2015-10-11 دیدگاه‌ها غیرفعال

من از خودم میگریزم. هر چه دویدم که فرار کنم و از خودم دور شوم که نبینم نشد سایه به سایه دنبالم بود. نمیشود بیخیال خود شد این ازون خودها نیست، نه از دریای خروشان میترسد نه از حجم خروشنده دشمن، نه از پهنای تاریکی نه از بی انتهایی تنهایی هایم.
انقدر که دنبالم امد ایستادم برگشتم و از خودم پرسیدم از من چه میخواهی؟ گفت نقابم را بردار. من مرد پشت کسی پنهان شدن نیستم، درست است همه حتی آن ها که لاشخور اند نقاب دارند ولی رسالت هر انسانی باهم فرق دارد. از من فرار نکن بیا رو به رویم بنشین تا همه اشتباهات با هر سطحی از تاوان را دلیرانه در آغوش بگیریم. ببین چقدر زیباتر خواهیم شد. ما خیلی دویدیم ولی پی هم نه باهم. بیا قایم موشک بازی را بس کنیم، من باشم و من و نگذاریم او بین ما رخنه کند. نگذاریم مگر ما چقدر دیگر زمان داریم؟ دستش را گرفتم به راهی که آمدم نگاه کردم به خودم که خسته و تشنه است، گفتم باشه تمومش میکنیم دیگه از حالا قرار نیست ما چیزی را درست کنیم یا درست نگه داریم  ما فقط زندگی میکنیم. تنهایی. بی هیچ مشاوری. حالا مینشینیم تا ببینیم دور گردون کی بنام ما میگردد!

2015-10-11 دیدگاه‌ها غیرفعال

این میزان؛ این میزان سرد قرار است ما را بهم بشناساند.

2015-10-11 دیدگاه‌ها غیرفعال

ادم چه میداند که بین جامعه عقب مانده افغانی برای کار با یکی بجز سلامت روانی خودش باید از سالم بودن زن با شوهرشم مطمئن شویم. که زنه روانی نباشه یا شکاک یا ابله! همینطور مرد

2015-10-07 دیدگاه‌ها غیرفعال

وقتی میبرمش مهد کودک ازش قول میگیرم که در راه ازم نخواهد که بغلش کنم، قول هم میدهد ولی فایده ندارد. دست هایش را باز میکند جلوی پاهایم می ایستد به من میچسبد و بالا نگاه میکند، میگوید مادر جان مره بغل موکونی؟ من چه جوابی میتوانم داشته باشم؟ همه آن اگر و بایدها که برایش در خانه می بافم وقتی چشم تو چشم میشیم انگار اصلا قول و قراری نداشتیم من و این پدرسوخته.

پشتش میکنم. مثل مادر بزرگم که مارو در کودکی به پشتش سوار میکرد. حالا یاد گرفته اگر میخواهد طولانی مدت ان بالا باشد باید محکم دستاشو حلقه کنه دور گردنم، و برایم شعر بخواند، به انگلیسی شعر میخواند، خیلی از کلمات را هم فقط ریتم اهنگش را بلد است و اصلا خود کلمه را نمیگوید ولی ریتم را تا اخر میرود. منم همراهی میکنم بعضی جاها رو. یک روز که خودش مهد بود رفتم همه کارتون هایی که شعر دارد را گوش دادم و شعرهایش را حفظ کردم. من در این لحظه در حال و اینده و گذشته غرقم و او فقط کودکی میکند، چقدر دلم میخواهد مثل او کودک باشم. از وجودش هر لحظه سپاسگزارم، وقتی بغلش میکنم یا وقتی به پشتم سوار است میخواهم آن لحظه آن حس آن خوشبختی را قابش بگیرم بزنم به دیوار همیشه جلوی چشمم باشه. 

2015-10-04 دیدگاه‌ها غیرفعال

تو سرما اون بالای بالای پله ها یک نیمکت دو نفره چوبی بود هوا انقدر سرد بود که ادم دلش نمخواست بشینه رو نیمکت و سرمای چوب از ماتحت الی مغز استخوان سر ادم سیخ بکشد ولی چاره نبود. جایی جز ان فراهم نبود. آنجا نشستم و شروع کردم به حرف زدن گفتم هیچگاه زندگی آنقدر سخت نبوده که آرزوی بازگشت به گذشته را در من تا این حد قوی کند، دریا آن دور موج آرامی داشت. سکوت حکمفرما بود، یادم نمی آید صدای آب میامد یا نه ولی الان تو ذهنمه صدای آب. من همیشه از شکایت کردن میترسیدم، چون میدانم بار منفیش تاثیر خوب نداره فکر کردم خودم را خیلی ضعیف نشان دادم شایدم اینطور باشد. اما حس دیگری این روزها در پس زمینه ذهنم موج میزند، دور و نزدیک میشود و من قشنگ احساس میکنم به آرامشی که میخواهم رسیدم، حتی چند وقت قبل یک هفته کامل همان حس را تجربه کردم همه چیز خوب نه عالی بود. میدانم که همه چیز دارد زور آخرش را میزند درست مثل وقتی که به اخرهای سربالایی رسیده باشی حس میکنی توان یک قدم برداشتنم نداری ولی ناگهان میبینی بالای کوه هستی و آنطرف آن پایین آفتاب است، نهر، سبزه و صدای پرندگان. با تمام وجود درک میکنم که زمستان دارد می رود و من دوباره اوج میگیرم. 

2015-10-04 دیدگاه‌ها غیرفعال

بعضی ادمها با تغییر شرایط محیط، تا دیر زمان تغییرات را بروز نمیدهند. ادم فکر میکند اینها رشد نمیکنند شاید هم تحت تاثیر محیط قرار نمیگیرند شاید هم خیلی سنتی به نظر بیایند.اگر دسته اول در محیط رشد مناسب قرار بگیرند ابتدا با تغییرات انقدر کلنجار میروند تا از یک جای زندگی شان درز کند وقتی هم بروز داده شد خیلی عمیق و با ریشه، برگشتن به حالت قبل امکان پذیر نیست!

بعضی های دیگر در اولین روزهای تغییر محیط ظاهرشان کاملا عوض میشود، لباس، طرز حرف زدن، لهجه و بعد …. اینها خطرناک ترین موجودات برای ادغام شدن با دسته اول هستند، دسته اول اگر انها را مانند خود قضاوت کند کار خودش و سرنوشت اش ساخته شده. این دسته ممکن است سالها بعد از تغییر ظاهری هنوز هم همان آدم های سابق باشند. درحالیکه داشتن چنین ظاهری از نظر دسته اولی ها مستلزم طرز فکر هم طراز یا بالاتر از آن نوع ظاهر است. همین است که اگر دسته اولی به گیر دست دوم بیافتد مصداق به کاهدان زدن دزد نابلد است.

جمعه است

2015-10-02 دیدگاه‌ها غیرفعال

گفتم که زندگی در ماضی نه تنها افسردگی می اورد که سرگردانی هم. رسیدم مدرسه میبینم نوشتن امروز درس نیست معلم میگه مگر بهت نگفتم جمعه تعطیله؟ گفتم مگر امروز پنج شنبه نیست؟ گفت برو یک کافه بخور و استراحت کن امروز جمعه است.
گفتم بله و من فقط نیم ساعت قبل تازه با ماضی خداحافظی کرده بودم و نیم ساعت نمیتواند 24 ساعت را جبران کند هر چند هم که تند بگذرد. از حالا جمعه من شروع شده خانم معلم!

2015-10-02 دیدگاه‌ها غیرفعال

یک کش بستم دور دستم که اگر معیار قضاوتم به زمان گذشته برگشت محکم بکشم و رهاش کنم. من اگر فقط در حالا زندگی کنم و افعالم ماضی نشود حالم خوب است. من اگر تو به یادم نیایی حالم خوب است. اگر همه خوبی هایت را به ماضی بسپارم و همانجا رهایش کنم حالم خوب است. تو برای من یک فعل گذشته ای که دیگر هیچ وقت تکرار نخواهی شد. حالا حالم خیلی خوب است.

دیگر نمیشود فاصله ها را پنهان کرد

2015-09-27 دیدگاه‌ها غیرفعال

فکر میکنم زندگی ماشینی سخت شده، تحمل بار همه مسولیتهای زندگی به تنهایی نفس ادمی را میکشد، همین است که مردم به ازدواج فکر میکنند به اینکه دونفری زندگی را برای یکدیگر اسانتر کنند. ادم ها به تکیه گاه واقعی عاطفی نیازمندند بیشتر عقده ها از کمبود عاطفه است، ازدواج یعنی پناه میبرم به تو از همه ادمهای اطراف که نمیتوانند برایم تو شوند.

فکر میکردم به این حداقل درک رسیده باشیم که دیدمان نسبت به خیلی مسایل چیزی شبیه جد بزرگوارمان نباشد، اما بسیاری جماعت دور و بر من هنوز با معیارهای زمان پدربزرگ مان ازدواج میکنند که در کوه های هزاره جات زندگی میکردند و تقریبا همه چیزشان همانجا از تولید به مصرف بود و نیازی به دنیای بیرون مگر در موارد خیلی ضروری نداشتند. نمیدانم چرا انقدر محکم چسبیده اند به افکار قبیله ای و میخواهند پیشرفت جهان و تکنولوژی را  که مثل خوره افتاده توی زندگی های شخصی ادمها و به تعقیف در جامعه و همه چیز را میبلعد و همه سیستم ها را از نو می افریند نادیده بگیرند؟

وجود این ادمها در اروپا که مثل مادربزرگ من در کوه های هزاره جات فکر میکنند عجیب است، شایدم مایه تاسف باشد. تازه افتخارشان هم این است که همه معیارهای خوبی همان جامعه درب و داغون که عاری از سواد و به تعقیب ان فرهنگ است را دارند. افتخار به نام پدر و پدربزرگی که یک زندگی عادی را گذرانده اند بد نیست اما بدی اش تابو ساختن انها است. گذشته زمان من دختر یا پسر فلانی ام… گیرم که پدر تو فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟

چقدر فاصله گرفته ایم، دیگر نمیشود فاصله ها را پنهان کرد.

2015-09-25 دیدگاه‌ها غیرفعال

برای خبرهای خوبی که این هفته به من رسیده سپاسگزارم 😇

2015-09-15 دیدگاه‌ها غیرفعال

کلا پریود خر است. فرقی نمیکند که در چه موقعیتی باشی. اول فکر میکنیم در من بی اثر است اما کافیه حتی در شلوغترین روزهای زندگی ام، دو ساعت ازش بگذرد. دلم میخواد از میان جمعیت بگوشه ای بخزم. من باشم و چای سیاه و هیچ کسی به در اتاقم تک تک نزند. مچاله شوم و خیره شوم به نقطه ای کم کم پاهایم گرم بیایید و بخواب بروم… بیدار شدنم فقط با صدای مادر باشد.

Shared from WordPress

2015-09-15 دیدگاه‌ها غیرفعال

سقف آزادی ملت ها – http://wp.me/p1NLxi-2k2

2015-09-15 دیدگاه‌ها غیرفعال

یکی از مواردی که مرا در زندگی مستاصل کرد تصمیم قاطع خواهرم برای تغییر ندادن ذهنش درباره اینکه زندگی شخصی هر کدام از خواهر برادرها به خودش ربط دارد بود. البته ریشه اش را میدانم خودش نمیخواهد باور کند، اصولا تغییر باور برای هر انسانی سخت است ایشان هم جز همان دسته. اما بالاخره موفق شدم که من باهاش کنار بیام. :)