از هيچ كاري به اندازه دويدن از پشت قطار متنفر نيستم، آن هم در زمستان بين برف ها كه سرعت نصف ميشود، قطارهاي گند استكهلم را نبايد از دست داد چون ضمانتي به بعديش نيست، حتي به هماني كه به هزار سختي ميگيري هم ضمانت نيست! رسط راه دقيقا در داخل تونل يا جايي روي يك تپه از كار مي افتد و در را باز نميكنند چون راه ندارد، پليس هم كاري نميكند همانجا باش تا صبح دولتت بدمد. اين دويدن ها و احساس سوزش سينه و پاره شدن كيسه هاي هوايي شش چيزيست كه متاسفانه فعلا ازش خلاصي هم ندارم با اينكه ماشين خريدم باز هم دنبال قطار ميدوم پدرم در امد اه.

Advertisements

فرزند مادرم

من يك ادم خيالباف پركارم كه تنها فرقي كه با خيالباف هاي ديگه دارم اينه كه براي رسيدن به آن خيال دويده ام، ولي واضح و مبرهن است كه هرگز خيالبافي بشكل افغاني نتيجه خوب ندارد، آدمهاي خيال باف خود را با من آرماني خود مقايسه ميكنند و در زمانهاي سختي زندگي بيشتر افسرده ميشوند و زماني هم كه وضعيت شان خوبتر است تافته جدا بافته اند، چون دنياي اطراف با آنها بر اساس آنچه هستند رفتار ميكنند نه آنچه مي انديشند، بعد خرابي از اينجا پيش مي آيد.اينكه چرا من خيلي خيالبافم بخاطر اينه كه هميشه ارزوي نجات دادن مادرم را داشتم ، بدون در يك وضعيت نابسامان براي ادمهاي باهوش يكي از دلايل خيالبافي بيش از حدشان است.

به مادرم فكر ميكنم كه سالمترين عضو خانواده ما بود، البته در يك خانواده كه تحت سيطره پدرسالاري نسل اندر نسل قرار داشت، نقش مادرم چندان اثرگزار نبود، شايد بتوان گفت چون خطوط خيلي بي حال و كمرنگ سفيد و صورتي و ابي در يك ديوار تيره قهوه اي و سياه.

زني ساده و صادق و بي كس، كه جز خداي بالاي سرش هيچ كس، مطلقا هيچ كس نداشت حتي يك چاه كه سر در آن فرو كند و براي غم هايش بگريد، زني كه سالها خدمت مردمان كينه دل عقده اي تباه همه چي پرور بي عقل احمقي را كرد كه هنوزم وقتي ميبينم در گوشه هاي دنيا افتاده اند به همان درد گرفتارند.

مادرم از دار دنيا يك مادر داشت كه او هم اسير همين گرگ ها بود، يادم مي آيد وقتي مادربزرگم پير شده بود، مادرم بارها ميگريست و از خدا طلب مرگ مادرش را ميكرد، اخر يك زن به كجا برسد كه ارزوي مرگ عزيزش را بكند؟ اين يك جمله خودش انعكاس دهنده بيچارگي آن خطوط زيباي محو بي حال بين تارهاي درهم تنيده سياه زار است.

الان در آوان شصت سالگي مادرم پيرزني هست كه صبحها از شدت درد كمر نميتواند به تنهايي بياستد ولي هم سن و سالانش اين سر دنيا هنوز كارمند دولت هستند و در ٦٧ سالگي بازنشسته ميشوند.

اگر من زني مغرور هستم كه توان تحمل كمترين ازار مرد را ندارم، نه بر خودم و نه بر ديگران، بخاطر التهاب ان خطوط رنگي روحم است، مادرم انسان بي زباني بود كه جز عشق نورزيد، نه تنها به ما بعنوان اولادش بلكه به همه گرگ زاده هاي اطرافش. عشق او زباني نبود از جنس معنا و واقعي بود، چنان به روح نشست كه وقتي سايه هاي سياه پدرسالاري قبيله اي از روي ما محو شد، عشق مادرم مانند نور خورشيد در زندگي همه فرزندانش ميدرخشد،

من بخاطر مادرم در مقابل آن سيستم پدرسالار ايستادم، در مقبل خود پدرم و صد البته خواهرش كه تربيت شده همان سيستم ضد زن بود. انگ ها خوردم كه يك زماني ازارم داد ولي الان ادم ورزيده اي در اين زمينه هستم كه اين چيزا برايم خرده مسئله قابل ناديده گرفته شدن هستند.

ياد گرفتم كه به روش خودم زندگي كنم، كاملا به روش خودم، طوريكه خيلي ها حسرتش را ميخورند، همانطور كه فكر ميكنم درست است زندگي ميكنم وتابوهايي كه ميشكنم الان برايم مجسمه هاي فروشي لب سرك هم نيستند.

حالا ميبينم كه من بيشتر دختر مادرم هستم تا عضوي از آن قبيله، چرا كه در مقابل همه ارزش هاي آنها ايستادم و رويشان پا گذاشتم، اما صادقم و زلالم همچون مادرم، دلم مثل دل مادرم درياست، عشق ميورزم و براي ابادي زندگي اطرافيانم اهميت قابل هستم، برايش تلاش ميكنم، با دوستانم دوستم طوري كه اعتماد ميكنند و ميدانند من نقش بازي نميكنم، نيازي هم ندارم.

من فرزند مادرم هستم با اندكي تفاوت. او زنيست كه مانند هزاران زن افغان ديگر از سر ناچاري به سيستم خدمت كرد، ولي رنگ نباخت. در عشق ورزيدن و مهرباني سر تسليم و تعظيم به مقام مادرم فرود مي اورم، مادرم يك زن بيچاره بود، حتي الان وقتي به وضعيتش فكر ميكنم تنها راه چاره اش همان بود كه صبر كند اما وقتي از دل دريايش حرف ميزنم فرق ميكند عشق و مهرباني و صداقتش از سر ناچاري نبود اين خاصيت روح بلند مادرم بود و هست. او ميتوانست مانند زنهاي خانواده شوهرش كه در مروت و صداقت را به رويش بسته بوند باشد و رنگ بازي كند، اما رنگ بازي كردن كار بيچاره هايست كه همه چي را باختند حتي روحشان را و مادرم او يك فرشته بود. فرق من و مادرم همين است كه من چاره داشتم و دارم و او نداشت. فرق ما در اين كلمه است. فرق نسل ما اين است، ما مثل مادرهايمان نيستيم ما راه چاره داريم ميتوانيم بگذاريم و برويم بدون اينكه ويران شويم.

كودكان مهاجر افغان در مكاتب سوئدن

از سال ٢٠١٥ بعنوان معلم زبان مادري در بيش از بيست مكتب استكهلم كار كردم و بيش از صد شاگرد داشته ام ولي بجز دقيقا سه نفر از شاگردهايم بقيه همه بلا استثنا در وضعيت فاجعه بيسوادي بسر ميبرند در ترم جديد شاگردي دارم كه از ٢٠١٥ در سويدن بوده و هر ترم زبان مادري داشته ولي نميتواند حروف الفباي فارسي را بنويسد و بخواند و در همه اين زمانها معلمين معاش خود را دريافت كرده پي كار خود رفته اند.

اينها اكثر پسران نوجواني هستند كه قرباني پروژه هاي اينتگريشن و تصميات اداره مهاجرت درباره وضعيت مهاجرتشان شدند،. حتي در مكاتب بطرز مسلكي اموزش نديدند، هر روز كه ج يكي از شاگردان جديدم كه فارسي را الفبا و رياضي را از شناختن علائم جمع و تفريق و مساوي پيشم شروع كردن ميبينم، اشتياقش براي يادگيري از معلمي كه حداقل تلاش ميكند كه انچه او نياز دارد را به او اموزش بدهد، بيشتر غمگين ميشوم، اين ادم اگر سه سال معلم درست ميداشت الان وارد دبيرستان شده بود درحاليكه او هنوز فارسي را خوانده نميتواند و كسي خبر ندارد!!!

تياتر ستاره ها و نتيجه گيري هاي سرچوكي

چند روز پيش رفتم اجراي منيره را ببينم. تياتر ستازه ها، بازي در نقش چهار زن افغان كه گرفتار جنگ و سنگسار و تجاوز ميشوند و در ان بين ميترسند، غرورشان را انتخاب ميكنند عاشق ميشوند همه چيز خود را ميبازند و بالخره هر كدام پيامي از وجود زن و وضعيت زن در ان سياه چال ميدهد.

بعد از برنامه شخصيت شخيص فعال همه فن حريف در روي همه صحنه هاي اجتماعي به همراه ج.ل دعوت شد تا درباره وضعيت زنان بعد از طالبان و وضعيت زنان بعد از انتخابات پيش رو حرف بزند، نتيجه بحث براي من اين بود كه مهاجرين مقيم استكهلم دقيقا وضعيت مهاجرين ايران را دارند با اين تفاوت كه در گذشته سرفلكه ها بحث و تفسير ميشد ولي اينجا هر كس از هرجايي يك بلندگويي پيدا ميكند تا محتويات ذهنش را خالي كند، مهمتر از همه با فرض اينكه داناي كل است و وقتي جايي حرفي ميزند همه شنونده ها ابله هستند و هيچ تحليل بهتري جز خود او ندارند، اخه …. خانم يكم مطالعه كن تويي كه نفست به تعداد بلندگوهايي كه هر جا به هر بهانه پيدا ميشه بند هست، قبل از خزعبلات پراكني يك كم مطالعه كن! باز خوبه ج.ل در صحنه حضور داشت و كلمه بخوردش ميداد و بحثي را هم كه معلوم بود قبلا تقسيم بندي شده را باز هم ماست مالي ميكرد و يك دو كلمه قانع كننده به خورد مردم ميداد.

پ.ن: بهش گفتن كه نظرت درباره وضعيت امروز زنان چيه؟ فرمود چون بچه بودم بابام مادرم رو خيلي كتك ميزد بعد من بزرگ شدم منو هم با كتك ميخواست نامزد بچه كاكايم كند بعد من گفتم نه و فهميدم اها ما ميتوانيم! و ناگهان همه تلاش هاي زنان امروز براي ورود تعداد بيشترشان به پارلمان تلاش براي معاونيت رياست جمهوري، تعداد زنان كارمند در ارگانها، تلاش فراگير براي فراگير شدن تحصيلات دختران، مبارزات اجتماعي زنان و تحصن ها براي مبارزه عليه خشونت هاي جنسي و تجاوزات و اتش زدن زنان در قريه ها، و و و همه پر شدن و من به شهود تازه اي از وضعيت روشن زنان در افغانستان از ديد كسي كه خود را آگاه به حقوق ما ميداند و چهار دست و پا به هر بلندگويي حمله ور ميشود رسيدم!،

تماشاي اين صحنه ها خنده دار نيست، گريه دارد.

ناخنهايم را نارنجي رنگ كردم، رفتم خانه آ براي اينكه باهم شام بخوريم، قبلا ازين كارها نميكردم ولي الان براي يكساعت ديدن دوستان بيست دقيقه رانندگي ميكنم و بيست دقيقه ديگه برميگردم.

حرف خاصي هم نداشتم دو سه روز است كه احساس ضعف دارم،گشنه ام ولي دلم نميخواهد غذا بخورم، آن ضعف لعنتي ميدانم حاصل چيست، حس بي ميلي به دنياي اطرافم از غذا و لباس گرفته تا آدمها بجز آ.

سر از فردا كلاسم شروع ميشه و چند طرح براي كمتر كردن استرسم و بيشتر درس خواندنم دارم كه اميدوارم نتيجه بدهد.

فقط چند ساعت مانده تا اتمام اوقات فراغت و بايد كمربسته ترم جديد را شروع كنم. از همين حالا استرس بيدار شدن صبح هاي زود و تحمل سوز و سرما را دارم، امشب وقت آ را رساندم امدم خانه ژ در اتاق را بستم و گريه كردم نميدانم براي چه گريه ميكردم فكر ميكنم شايد ترس داشتم ترس از قدم برداشتن، زمستان هاي سوئدنهر كسي را با هر حجمي از خوشبختي زمين گير ميكنه و من خوشبختم كه در اواخر كم اوردم چيز زيادي نمانده هواشناسان فرمودند كه تا دو هفته ديگر كمر سرما ميشكند و من همه اميدم به حرف آنهاست.

امروز براي ع و م كه كورس هاي امادگي كنكور ميخوانند اخرين قسط كمك مالي را فرستادم خيلي دوست داشتم دست و بالم چنان فراخ ميبود كه بتوانم همه دوران تحصيل حمايت شان كنم ولي چاله چوله انقدر زياد كه آدم واقعا نميفهمه كدام طرف را بگيره، و جرات هم نميكنه در وضعيت درماندگي كسي وعده اي بده كه نتواند از پسش برايد، فقط يك جمله كه من خدا نيستم و اولتر از همه مسئوليت سرنوشت خودم را دارم آرامش بخشه.

ان شب كه دعوت شدم به تياتر در تياتر شاهي، يك خانم و شوهرش با ما بودن، دو تا بازنشسته سويدني، ازهمانها كه اين روزا در پروژه هاي اينتگريشن كار ميكنند، خلاصه آدمهاي كار درستي بودند، خانمه بمن گفت كه قبلا كارش مدير تربيت كردن بوده و من ازش چيزهاي زيادي ياد خواهم گرفت، كمي از زندگي خود برايش گفتم و داستانهايي كه بر من گذشت و كارهايي كه كرده بودم و پروژه هاي شخصي كنوني ام، خيلي تحت تاثير قرار گرفته بود و پافشاري كرد كه وقتي از امريكا برگشتند حتما به خانه اش برويم و انها هم خواهند امد، وقتي بيايند برايشان غذاهاي افغاني درست ميكنم و زنان موفق افغان هم عصرم را به ايشان معرفي خواهم كرد.

چيزي كه من بطور فراگير ديده ام علاقه اين مردم به معرفي فرهنگ سويدني به مهاجرين تازه وارد است، اين دو جوره اولين كساني نيستند كه اينكار را بصورت والنتر ميكنند بسياري از زوج ها و يا خانمها و اقايان بازنشسته اينكار را با اشتياق انجام ميدهند.

ميروم دانشگاه دلشاد ميشوم، حتي استرس هاي امتحاناتش را دوست دارم،

تياتر شاهي

بعد از سالها ديشب يكي از آرزوهاي كوچكم كه هميشه شانس تحقق داشت ولي توجه نميكردم ناگهاني و البته رايگان براورده شد، ث زنگ زد كجايي ؟ اماده ميشدم كه بروم سر كار گفت شب در تياتر شاهي يك اجراي اپرا دعوت شده و ميتواند يك مهمان هم داشته باشد.

بعد از كار منتظر ژ بودم در كافه وقتي امد باهم كافه زديم و سخنان شيريني كه جايش فقط تو كافه است،

سالن پر بود از آدم ژ كه من را تا انجا همراهي كرده بود با ديدن جمعيت تمايل پيدا كرد كه تيكت بخرد رفتيم سوال كرديم از كل سالن فقط دو جا خالي بود و ان هم در بدترين موقعيت با قيمت ٦٠ دلار، فكر كرديم نمي ارزد و او برگشت به خانه اش. ما در بهترين قسمت سالن صندلي رزرو داشتيم. اجراي ديشب كه قرار بود اُپرا باشد يك تياتر با رقص باله بود كه البته داستان خيلي زيبايي داشت، دو كودك فقير كه تصميم گرفتند شبي كه قرار است بابانوئل بيايد زير درخت بخوابند، و آن شب شيرني ها ستاره ها و ادم برفي ها برايشان تا صبح رقصيدند. به مدت دو نيم ساعت تمام. من كل اين زمان متحير به ادمهاي روي صحنه نگاه ميكردم تا كوچكترين حركت زيبا را از دست ندهم، چرا تا حالا چنين زيبايي را از دست داده بودم؟ قرار گذاشتم كه دفعه بعد جوجه را با خودم ببرم. قرار گذاشتم كل برنامه سال شان را داشته باشم و خودم را دعوت كنم ب بهترين اجراها و موسيقي هاي كلاسيك.

از هفته بعد شامل جيم ميشوم با كارت سياه رفيق برايم نيم قيمت مي افتد، قرار دارم كه ورزش كنم امسال لباس ورزشي ميگردانم با خودم و ساعت هاي بين كار و درس را ورزش ميكنم. شايدم باهم رفتيم، ازوطرف نزديك خانه كلاس تكواندو گذاشته اند 😇

تيغ زني رك و راست

ميگه رفيقش بچه مايه داري هست كه با يك دختر از راه دور در ارتباط بوده و اولين هفته اي كه همديگه را در استكهلم ديدن رفيقش را برده طلافروشي و يك گردنبند الماس را نشان داده قيمت ٤٠ هزار كرون! رفبقشم نخريده دختر همانجا كات كرده رفته پي كارش بعد رفيقش رفته انلاين يك دختر پيدا كرده در امريكا! و خلاصه جور امدن و رفته امريكا دختره بردش كيف فروشي يك كيف خواسته ٢٠ هزار كرون قيمتش! ميگه پسر الان در حيرت و اشك و ناله و اه بسر ميبره كه چرا همچين ادمهايي تابلويي سر راهش قرار ميگيرند كه از راه نرسيده ميخوان سركيسه شل كنه ان هم چه شل كردني 🤣

وضعيت قمر در عقرب دانشكده اينجينري

قبلا وقتي دانشجويان اين دانشكده را ميديدم كه با دستكول ها و كوله پشتي هاي مارك فاكولته شان پز ميدهند حسوديم ميشد، تا اينكه ترم قبل يك كورس مهمان شان شدم. هنوز به امتحان پروگرامينگ فكر ميكنم كه در يك حركت ابلهانه دانشگاه از دستش دادم، بدتر از ان اينكه كل تعطيلات كريسمسم با استرس درس خواندن گذشت و حتي تيكت برگشت از المان را كنسل كردم و جديد گرفتم كه بروم خانه خوب درس بخوانم سه شب تا ٥ صبح بيدار بودم و بقيه شبا ساعت ٢ شب ميخوابيدم و بعد از ده روز زندگي اين چنيني سر جلسه امتحان گفتند اسم بعضي ها راجستر نشده ما هم برگه چاپ نكرديم، مسوليين زپرتي شلغم زبان نفهم… بدم امد از هر چي مارك KTH هست خدا كنه زودتر پاس كنم راحت شم

هيچ ديگه چانس دوم اخر اپريل!!! 🙄

امروز براي دوتا لابراتوار بونس گرفتم. قبلش از شدت استرس حالت تهوع داشتم فكر نميكردم لابراتوار اول را پاس كنم اما هر دو را پاس كردم. بايد خيلي سپاسگزار كردم كه همكلاسي ام از مردم شريف هونگ كونگ است، اگر او نميبود اين كورس خيلي سخت تر از چيزي كه هست ميشد.

سپاسگزارم كه طوفان هفته قبل گذشت

.

امروز بين جنگل هاي فاكولته تخنيك گم شدم، اينترنت هم همان دقيقه گم شد مجبور شدم ب راهم ادامه بدهم تا اول اينترنت بخرم وقتي رمز را وارد كردم، نقشه نشان داد كه ١٥ دقيقه راه از مقصد دور شده ام. يك ساعت بود زير باران راه ميرفتم، وقتي بالاخره كلاس را پيدا كردم ٥٠ دقيقه گذشته بود، منتظر ماندم تا ده دقيقه استراحت شروع شود، بجايش موهاي ترم را خشك كودم و به پشت بستم، و ساندويچ تخم مرغي كه در كيفم گذاشته شده بود را خوردم، بعد از يك سرگرداني طولاني و سرما و گشنگي لذيذترين غذايي ممكن بود كه در زندگي ميخوردم.

استادم ايراني بود، وقتي معرفي ميكرد كه نبودم ولي از روي انگليسي حرف زدنش فهميدم كه ايراني هست. همچنان كه او لكچر توضيح ميداد من تصميم ام را گرفتم كه بايد اين مضمون را براي هميشه يكسره كنم.

فردا امتحان دارم، امروز رفتم عشق جان، جان و روح دو عالم را سخت در اغوش گرفتم و بوسيدم و بوييدم و بهش قول دادم كه فردا بعد از امتحان ميگريمش و تعطيلات پاييزي خوبي خواهيم داشت.

به مادر زنگ زدم از اف بودنم ناراض بود، خودم هم همينطور. تمام سلولهاي بدنم اغوشش را ارزو دارد.

امروز عملا بازدهي ام صفر است، احساس ضعف شديد بخاطر فشار دو روز گذشته دارم. طرف اسكرين كمپيوتر كه ميبنم سرم درد ميگيرد، تصميم دارم فقط پايان نامه و گزارش لابراتوار را سابميت كنم و بعد بروم سراغ مرور خلاصه نويسي هايم ولي ضعف دارم. بايد بخوابم. بخوابم. بخوابم.

اطرافيان ميگن بدجور درس ميخواني ولي من خودم نميفهمم، بلد نيستم طور ديگري درس خواندن را، نميدانم چگونه كسي ميتواند بدون اطلاعات كافي قبلي سر جلسه امتحان حاضر شود، هيچوقت در زندگيم چنين حالتي را تجربه نكردم، درس را مثل سگ خوانده ام. مثل سگ، مثل سگ.

روز طولاني و پر مشغله اي بود، اصلا اين اواخر هر روز اينطور است، تو گويي در يك برحه از تاريخم كه انقلابي عظيم در راه است و بدين سبب وضعيت زندگي در هر ثانيه هر چند درجه كه جا داشته باشد تغيير ميكند، من هم رفته ام در گوشه اي ايستادم و به گيجي روزگار خيره شدم.

امروز شش صبح از خواب بيدار شدم در حاليكه كل شب دو ساعت خوابيده بودم، و الان ساعت ١٢:٣٠ شب درحالي سر بر بالين ميگذارم كه ندايي در درونم شخم ميزند كه بايد تا ٣ شب بيدار ميبودي امشب! من هم كه هيچ، نه كه كَر باشم نه، توانش نيست.

قرار بود كه امروز بتوانم ١٤ ساعت بخوانم كه متاسفانه ٩ ساعت خواندم و فكر كنم فقط ٦ ساعتش كاملا مفيد بود، همه اميدم بسته است به فردا و آرزو ميكنم روز يكشنبه فشار كمتر شود.

چشمهام را ميبندم و روز دوشنبه را تصور ميكنم كه همه چي به طرز معجزه آسايي عالي پيش رفته و ما به چيزي كه ميخواستيم رسيديم.

هيچي سر جاش نيست، فقط منم كه اميدوارم همه چي خوب شود.

باز روزا كوتاه شده هفت و نيم صبح هوا تاريك است. بعد از يك شب سخت مملو از بي خوابي، شش صبح با صداي الارم تلفن كه مرا ياد تقويم تاريخ مياندازد، بلند ميشوم دلم نمخواهد خودم را از رختخواب بكنم وبا كلي افكار ددمنشانه چند قد لباس مربوط و نامربوط را به بَر ميكنم و شال خاكستري بلند و بزرگ را دور گردن و پشتم ميپيچم و به چَپَن و پَتكَي پدرم فكر ميكنم. از خانه ميزنم بيرون زير نور لامپهاي كم نور شهرداري برگ هاي زرد و سرخ پاييزي كه روي زمين را فرش كرده اند تنها چيز زيبايي است كه بنظرم ميرسد، بعد توجه ام به زيبايي جلب ميشود و آن جمله هميشگي مخصوص صبحهاي تاريك و سرد زمستان «ببين همه خواب اند و تو از اين سكوت و هواي تازه و طبيعت زيبا لذت ميبري، خدا تورو انتخاب كرده كه اين زيبايي را تجربه كني». ولي صد قدم جلوتر يك زن را ميبينم كه با كودك تقريبا دو ساله رو به روي مهدكودك از موتر پياده ميشوند و سعي ميكنم به روي خودم نياورم كه مردم مجبورتر از من هستند و همچنان در عمق نقش قرباني شناور باشم. وقتي ميرسم ايستگاه سيل جمعيت حرفي براي گفتن نميگذارند. بالاخره لعنت به سيستم كه جاي يك فحش را هم خالي نميگذارد، من ميتوانستم آسوده تر زندگي كنم! آه اي لُرد اي سرورى مايه آسايش من را بر من فرود آور.

كاش دستم را بگيرد و با هم به آينده اي روشن و زيبا پرواز كنيم

ددلاين ها را تعقيب ميكنم و هيچكدام را از دست نداده ام، دلم ميخواهد هرچه سريعتر به وضعيت جديد عادت كنم و همه چي نرمال شود.

ده روز وقت دارم تا اطلاعات كافي براي ارايه كردن جمع كنم، وقت زيادي نيست و امشب انها را دسته بندي ميكنم!

انقدر گريه كردم كه امروز چشمهايم تار تار ميبينند، و در مقابل نور اب ميزنند، ولي همچنان از اشك ريختن لذت ميبرم چون آرامم ميكند، ميدانم پريودم و تاثير هورمون هاست. كاش امروز خانه ميماندم!

خدا كنه برنامه با همين حساب كتابي كه من كردم پيش بره. اي سرور كائنات لطفا توجه داشته باش.

از كائنات محترم آنچه از خير و بركت در زندگي بمن وعده داده شده را استدعا دارم.

به او بگوييد پروگرامينگ پيشرفته را خواهد آموخت.

انگار دور زندگي افتاده رو دور برعكس هر چه تلاش كردم نتيجه برعكس ميده، تصميم گرفتم، كه هيچ كاري نكنم تا ببينم سيگنال هام به كائنات چه اشكال فني پيدا كرده اند.

امروز گفت همكلاسيش مهربان نيست، بسختي مهربان را تلفظ كرد مِيَبا، دو بار تكرار كرد تا فهميدم منظورش مهربان هست، گفتم مهم اينه كه قلب تو مهربان است و با بچه هايي كه مهربان نيستند بازي نكن بگذار از نعمت با تو بودن محروم باشند، فكر كنم اخرين جمله را نفهميد چون منم خودم در اين سن تازه فهميدمش. ولي اميدوارم كه براي او انقدر زياد طول نكشد.

 

دراز كشيدم زير شعاع نور افتاب و چه خوشحالم كه اين منم كه اينطور ارام دراز كشيده و به هيچ چيز جز نوازش افتاب فكر نميكند.