٢٢نوامبر ٢٠١٣

ساعت نه صبح بود رسيديم ميدان هوايي، از يك جايي ديگه فقط كسايي را ميگذاشتند رد شوند كه بليط داشتند. وسايل هايم را گرفتم و ديدم كه اتيلا توي باغچه كنار يك بوتع درخت نشسته و با خاك بازي ميكنه، اين اخرين صحنه اي بود كه ازش يادمه براي اخرين ميخواستم باز بپرم بغلش كنم ولي ك نذاشت گفت همين الان متوجه نيست اگر نه باز همرايت راهي ميشه، همين شد كابوس يك سال و نيم جدايي همه ان شبها كه ميديم در باغچه بازي ميكنه بعد شروع ميكنه به گشتن دنبال من و من هم پنهان ميشوم. 

د سالن انتظار ميدان يك دختر خيلي شاد و سر به هوا را ديدم كه اسمش مريم بود باهم همسفر بوديم تا استكهلم. يك پالتوي سياه بلند پوشيده بود با كلاه سرش و شال زرد و كفش ساق دار. 

وقتي رسيديم تركيه، شش ساعت تاخير داشتيم،  اول از همه رفتيم دستشويي كه چند طبقه زير زمين بود و انجا با تيپ افغانستان خداحافظي كرديم، به همين سادگي.  صندلي هاي ماساژ را پيدا كرديم كه با ده ليره كار ميكردند و ما چه ماجراهايي را طي كرديم تا دلار را به ليره تبديل كنيم. 😂 

مريم هربار كه از كنار شيريني فروشي تركي رد ميشد از شيريني هايي كه براي نمونه گذاشته بود برميداشت هر بار از يك مدل 😂💁🏼 

وقتي حركت كرديم به سوي استكهلم، عينكم را كه اخرين نشانه وطن بود كه واقعا دوستش داشتم در هواپيما جا گذاشتم، شايد زندگي ميخواست بمن بفهماند كه دل از همه چيز ببرم و از نو شروع كنم اما من نخواستم.

ديروز وقتي از خواب بلند شدم انقدر تمام وجودم غرق ثانيه هاي قبل از حركتم در كابل بود كه حس ميكردم تمام سلول هاي بدنم در حال اشك ريختن هستند و من داشتم لحظه به لحظه بيست و دوم نوامبر دو هزار و سيزده را شخم ميزدم و همراهش انگار در دلم رخت ميسشتم. انگار هنوز ساعت هشت صبح ان روز است و من نميخواهم حركت كنم ميخواهم زمان همانجا ثابت شود ميخواهم ادامه اش طور ديگري اتفاق بيافتد.

به مريم زنگ زدم گفتم ميداني سه سال قبل همين ساعت ميدان هوايي بوديم؟ گفت اها من اصلا تو فكرش نبودم، با خودم فكر كردم درستشم همينه، بايد فراموش كرد تا بتواني از نو بسازي. ولي لامصب  اولين چيزي كه ياد كرد همون شيريني ها و پيدا كردن ليره براي ماساژ بود.

قرار گذاشتيم شب ببينيم، و بعد از ساعت چهارعصر تا ساعت هشت شب بين سرك هاي شهر استكهلم راه رفتيم و ساندويچ خورديم و در نهايت در كافه كلي درد دل كرديم و سلفي گرفتيم اينطوري اشنايي ما سه ساله شد! 

وقتي خط به خط درباره ان روز مينويسم در واقع بخودم فكر ميكنم. بين اين كلمات، و خطوط دلم براي خود ان زمانهايم تنگ ميشود، براي ان زن شاد و خوشحالي كه دنبال هيجان و تجربه هاي زيبا بود و حالا بعد از سه سال بعد از رها كردن همه چيزهايي كه در افغانستان داشتم و بدست اوردن همه تجربه هاي جديد در يكي از زيباترين شهرهاي جهان، با خودم فكر ميكنم هر انچه كه اينجا براي بديت اوردنش تلاش ميكنم را در افغانستان داشتم! بجز دلخوشي هاي واقعي كه هيج جا اتفاق نمي افتد جز كابل، كابل من كابل دوست داشتني من 😭 

انقدر ديروز برام تلخ و سخت تمام شد كه حتي دلم نميخواد بهش فكر كنم 

همه چي خوبه

همه چي خوبه منتها ما ادمها عادت كرديم به ديدن نيمه خالي ليوان، بنظرم همه چي را بايد همينجوري كه هست بپذيرم  و اول از همه خودم را! 

امروز خوب بود 

امروز خوب بود، ديروزم خوب بود،  انگار دارم بونوس جمع ميكنم. 

ديروز خوب بود كه يك كتاب سيصد صفحه اي را خواندم، امروز خوب بود كه دل سير بغل داداش گريه كردم و بعدش كه رفت نشستم و ٤٠ صفحه از مسخره ترين رمان دنيا را خواندم، رماني به زبان سويدي از زندگي يك كمدين،  كه در دهه هفتاد ميلادي نوشته شده. مجبورم بخوانمش چون نمره داره 😭 

همچنين امروز خوب بود چون در افتون بلادت خبري خواندم درباره اينكه شايد دولت تصميم بگيره كه اگر كودكان افغان مثل بچه ادم در مدرسه درس بخوانند انها را ديپورت نكنند. 

خسته ام

چرا بعضي زنها ميفهمند اخر يك رابطه يا رفتار چيه و كجاست ولي يك عده ديگر نه تنها هيچ ايده اي درباره زمان درست پايان بخشيدن به تلخي ندارند كه مثل توپ از يك اشتباه به دومي و سومي و … شوت ميشن.و يا برعكس زنهايي كه به هر قيمتي چسبيدن به يك زندگي و حاضرند همه جوره تحملش كنند، توهين بشن كتك بخورند و…  و بحث شوت شدن يا رانده شدن نيست بلكه حرف از ضربه هاييه كه به كمر روح و روان انها وارد ميشه. 

يكي سري جواب به ذهنم ميرسه كه ليست ميكنم: 

زناني قرباني، هميشه ياد گرفتن خود را قرباني بقيه و شرايط كنند. 

انهايي كه هميشه براي مردم زندگي كرده اند و ياد گرفتن كه در هر شرايطي نگاه منتقد مردم را بعنوان عامل مهم در تصميماتشان دخيل بدانند. 

انهايي كه هر چه بيشتر ازار ميبينند بيشتر وابسته ميشوند و به اين فكر هستند كه با اين همه زجري كه كشيده اند و تا اينجا رسانده اند رها كردنش هدر رفتن همه زحمات و انرزي هست و شايد به زودي وضعيت بهتر بشه و اگر صبر نكنند شايد روزي از اينكه براي بهتر شدنش يك ذره ديگر هم صبر نكرده اند پيشمان شوند. انگار اين گروه شامل سندروم استكهلم هستند. 

انهايي كه هيچ وقت حامي درست و حسابي اول در خانواده بعد در جامعه و زندگي شخصي نداشته اند، اينها دو دسته اند يا خيلي ضعيف و وابسته خواهند شد و يا خيلي قوي و مستقل بنظر ميرسند اما در درون خود با عقده هايشان به سختي كنار خواهند امد. 

زناني كه مادران وابسته، غير مستقل ضعيف بيسواد و يا توسري خور داشتند هم كساني هستند كه ممكنه خودشان را در دسته اول يعني قرباني قرار دهند و هيچ وقت ايده اي براي اينكه كي وقت پايان هست ندارند و يا ميترسند از اينده نامعلومي كه ممكن هست بدتر از امروزشان باشد. 

وقتي دقيق ميشوم، به اين نتيجه ميرسم كه داشتن يك مادر فهميده، قوي ، مستقل و شجاع يكي از مهمترين عواملي هست كه زناني را بار بياورد كه در هيچ كدام از اين دسته ها قرار نگيرند. 

و در نهايت، من يك زن خسته هستم! 

پرفكشنيزم بس است! 

من يك ادم ايده اليست ديونه هستم كه خودمو جر ميدم تا در كمترين فرصت در بهترين شرايط ممكن محيط قرار بگيرم، و شايد تا قسمتي موفق بوده باشم اما خسته ام الان! و تا زماني كه از خودم و اطرافيانم توقع دارم درست مثل سگ جان بكنندو  خوب رفتار كنند و در راه رسيدن به هدف تمام تلاششان را بكنند و هيچ وقت نا اميد نشوند و كون گشادي هم در نيارند، افسردگي رهايم نخواهد كرد، زيرا ادمهاي اطراف اگر ميخواستند ايده ال باشند يا براي خوبتر شدن وضعيت مشترك شان با من،  تلاش كنند نياز به فشارهاي من كه در واقع روي خودم مياد نبود، اينو هر روز صبح بخونم و بكنم تو كله ام اگر نرفت بكنمش تو ***م. 

اعتقاد ندارم

تا قبل وارد شدنش در زندگيم، به اين معتقد بودم كه قرار گرفتن هر ادمي سر راه زندگي ما ادمها حتما حكمتي داره. وحودش نشانه اي است براي اينكه بفهميم مسير درست كدام هست. امد و رفت و من نفهميدم حكمت اين امدن و رفتن چي بود همين شد كه  ديگه اعتقادي به اين حرف ندارم. ديگه اصلا به هيچي اعتقاد ندارم، به همه ان ارزش هاي ماورايي و به بيهوده نچرخيدن زمين و اسمان… 

خنگي با عشق 

امروز يكجايي خواندم هنگام صحبت كردن با عشق سي درصد خنگ ميشويد. 

خواستم بگم حساب كتاباشون اشتباهه، ادم كنار عشقش اصلا هوش ندارد كه درصدش محاسبه شود. يكسر روح است و جان است و عشق… همچنين وقتي عشق نيست باز هم نميشود محاسبه كرد هوشي كه برباد رفته را… ادمها تنها زماني ايكيو دارند كه نه كسي امده باشد و نه كسي رفته باشد. 

يك گوشه از زندگي كودك مهاجر 

زنگ زد گفت ميتوني چند دقيقه ترجمه كني؟ زن سويدي دوستش را كه براي ترجماني اورده بود خانه راه نداده بود. گفت بمن هزار كرون پول داده كه كشف پت دار زمستاني بخرم ولي او به كفش پت دار حساسيت داشته و از ان مدل نخريده، كفش ارزان خريده كه نصف كفش مورد نظر سرپرست قيمت داشته، شب وقتي خانم سرپرست همراه دوست پسرش ميرسه خانه با عصبانيت و داد و فرياد ازش ميخواهد كه كفش ها را برگرداند، او هم ازينكه جلوي شخص سوم خرد شده و خجالت كشيده كفش و رسيدش را به سمت سرپرست پرت ميكنه و از خانه ميزند بيرون. قضيه دعوا و كوتاه نيامدنها به سوسيال كشيده بود و پسر نميتوانست از حقش دفاع كند. بعد از رد و بدل شدن صحبت ها، و اينكه در نهايت من بچه را راضي كردم كه با تكيه به فرهنگ شرقي اش كه مردا حتي اگر پسر نوجوان باشند بايد به خانمها احترام بگذارند و بحث را خاتمه بدهند از سرپرست لج باز معذرت بخواهد. چون ميدانستم اينطوري مشكلش زودتر حل ميشود و درد سر بدرفتاريهاي بعدي سرپرست را هم نخواهد كشيد. 

ولي در واقع ان سرپرست نفهمي كه سر بچه جيغ ميكشد بايد صلب صلاحيت شود و بچه ها را ازش بگيرند تا بفهمد كه سرپرسيتي صبر و حوصله و احترام ميخواهد درحاليكه او ميگفت: وقتي اين بچه در خانه خودم بمن احترام نگذارد من نيازي نميبينم مثل خودش رفتار نكنم و برخورد ديگري داشته باشم و من حس كردم كه همين جمله بايد گورش را بكند و بزودي بچه ها را ازش بگيرند چون طبق قرارداد انها حق ندارند اينطوري رفتار كنند و همچنين هيچ پدر و مادري حق ندارد با بچه ناسازگار مقابله به مثل كند و جواب جيغ را با جيغ و دعوا را با دعوا و فحش را با فحش بدهد! من وكيل يا قاضي نبودم اما به نوبه خودم همه نكاتي را كه پسر خواست ترجمه كردم و روي هر كدامش كه از نظر من دليل موجه بود با تاكيد حرف زدم. اينكه كفش زمستاني پت دار نميتواند بپوشد، اينكه سرپرست بدون پرسيدن هيچ دليلي شروع به فرياد زدن كرده ولي اينكه سرپرست جلوي ما با ان شدت با بچه دعوا ميكرد نشان ميداد چقدر بچه در موقعيت پايين تري قرار دارد. 

از همه بحث اينجاش فقط كه مسول پسر پرسيد: مگه تو ماهانه پول خرجي نميگيري كه نه كاپشن زمستاني داري نه كفش و شلوار؟ گفت كاپشنو يكي بهم داده شلوارو كسي ديگه و من همه پول ماهانه را ميفرستم براي شش نفر ديگه كه چشم به راه پول من اند! پدر فلج و مادر و خواهرانم. 

صفر مطلق

دارم جهان را از دريچه پاييز سرد ميبينم، جهاني كه جهان ديگريست، يادم هست ك زمستان هاي قبل گرمتر از پاييز امسال بود، چه ميدانم  چرا دست و دلم ميلرزد حس كسي رو دارم كه درون چاهي دستش به ريشه درختي بند بود كه نيافتد درون سياهي و الان، ريشه قطع شده و من معلق در فضاي تاريكم. بدون صدا و درد و درك نميدانم كي بزمين خواهم خورد و ايا استخوانهايم ميشكند و يا من ان پايين را احساس نخواهم كرد.شايد از ترس بميرم مثل خيلي وقتهاي ديگه كه از ترس مُردم!  يادم نميايد تا حالا چندبار از شدت ترس مردم…ميدوم بسمت گوشي تلفنم شايد جايي خبري پيامي چيزي بخوانم ولي هيچ! البته الان خيلي جاها دي اكتيوم.  پس اين دلشوره من از چيست؟ خدا كند همه خوب باشند. فكر ميكنم بايد همه انچه درونم هست را خالي كنم روي يك صفحه، كتابش كنم يا داستاني كوتاه يا بنويسم و اتش بزنم يا بنويسم و نگه دارم ك سالها بعد خودم را  قضاوت كنم، نميدانم ك خواهم خنديد يا گريه ميكنم و يا حسرت ميخورم! اصلا من دوباره به روي جهان خواهم خنديد؟ 

زبان مادري

فكر ميكردم افريقايي ها زبان مادري شان مثل ماست، ولي انها يك زبان تقريبا عمومي دارند به نام ساحلي كه اكثرشان ان را بلدند، و بعد از ساحلي پرتقالي و اسپانيايي ميخوانند! فكر ميكردم مردم اريتريا حتما اريتيايي و مردم سومالي حتما سوماليايي و كنيايي ها كنيايي حرف ميزنند، ولي هيچي مثل فكر من نيست. 

زبان مادري در سويد براي كودكان غيرسويدي تقريبا الزامي است چون معتقدند با كمك زبان مادري بهتر ميتوان بقيه دروس را فهميد

روزهاي كاري 

كارم براي يك سال ديگر تمديد شد، به مدارس رفتم و برنامه ها را با انها درست كردم، زندگي كاري افتاد روي روال عادي  خودش، صبح برو عصر برگرد. و اين در حاليست كه من كار را با شرايط بهتر ميخواهم. حقوق بيشتر، استرس كمتر و كار ثابت. 

رمان ميخوانم

امروز اب قطع بود، بله حتي اينجا اين سر دنيا، مردم كه ربات نيستند، لوله اصلي ورودي به كل ساختمان تركيده بود و كل روز اب نداشتيم و من هم دومين رمان به زبان سويدي ام را به صفحه ٢٠٠ رساندم يعني تقريبا دو سوم! تابستان پارسال كه دوستي زنگ زده بود و من در وضعيت روحي فاجعه بسر ميبردم گفت: دختر ميداني يك چيز جالب در تو هست و اين كه در بدترين شرايط روحي ات هم يك برنامه براي تعقيب كردن داري مثلا ميتواني درس بخواني، بعد از يكسال هر روز بيشتر به حرفش عميق ميشوم، راست ميگفت حتي به افسردگي هم وقت نميدهم با خيال راحت تمام وجودم را فرا بگيرد، شايد درست است شايد هم اشتباه باشد بايد وقتي همه چيز خرابه و ابم قطعه منم ببندم در هر كتاب و كار و برنامه اي را! 

خيلي فاصله گرفتم از شخصيت قبلي از ان ادمي كه در كابل بودم، همين است كه دير به دير مي ايم به وبلاگم، حس ميكنم نميتوانم در ادامه ان شخص بنويسم. سرگرمي هاي پوچ در رسانه هاي اجتماعي شايد دليل ديگرش باشد و در نهايت نااميدي از وضعيت افغانستان. ولي تصميم دارم كه برگردم به اين زندگي..

پاييز رسيد 

دوباره دويدن صبحگاهي براي عقب ماندن از قطار و ماراتن براي بموقع رسيدن به سر كار شروع شد و من اصلا نفهميدم تابستاني را كه گذشت بس كه مصروف بودم و هر چه ميدوم از زندگي پر سرعت اين كشور عقبترم. ولي هر چه بود از تابستان پارسال و تمام روزها و ثانيه هايش بهتر بود، و مهمتر اينكه پايان خوش اش در اخرين ثانيه ها جواب مثبت پناهندگي برادر كوچكم در سوئد بود. 

ماه اول بست نشستم خانه و امتحان آيلتس دادم تا نمره قبولي براي ورود به دانشگاه را بگيرم و ماه دوم پروژه مهم ديگه اي برداشتم كه متاسفانه تا زماني كه من برايش تعيين كرده بودم نتيجه نداد و انطور كه بنظر ميرسد با من به پاييز ميرود.

انچه مرا در اين تابستان تغيير داد و شدم مثل آب روي آتش، فاجعه بيست و سوم جولاي #دهمزنگ بود. اينكه ما در تار عنكبوت افكار قبيله چنان دست و پايمان بسته است كه خون صد نفر كشته و سيصد زخمي آب را از آب تكان نميدهد.😦 و اينكه مردمان اين كشور در مقابل طراحان دسيسه هاي نفاق افكن بين اقوام انقدر ريزند كه با ميكروسكوپ بسختي ديده ميشوند. 

#enlightenment

بيست جولاي ٢٠١٦ سياه، نزديك به ٣٠٠ زخمي و ١٠٠ كشته داديم، براي اينكه بهرخيابانها ريختيم كه حق واضح خود را از حكومتي كه بنيانش دموكراسي است مطالبه كنيم. رياست اجراييه پاسخ داد هزاره ها برق ميخواند يا سويچ برق؟ 

داستانش اين بود كه قرار بود برق پانصد ولت تركمنستان با هزينه حدود صد ميليون دلار از باميان و شهرهاي مركزي گذشته بسمت جنوب برود. اين تحقيق را كمپني برف فيشنر انجام داده بود و به صرفه ترين راه را باميان اعلام كرده بود. اما به همكاري دولت و پرداخت رشوه توسط شركت خصوصي برق برشنا، بر مبناي قبيله گرايي تصميم زير ميزي بر ان شده كه برق را بجاي باميان از سالنگ بگذرانند جايي كه در حال حاضر اولا يك خط برق دارد، و ثانيا بسيار منطقه خطرناكي است از اين نظر كه زمستانها برف كوچ باعث قطع لين برق ميشود. علاوه بر اينكه هزينه ملي اين تغيير سيصد ميليون دلار براورد شده است. يعني حدود سه برابر. 

حس ميكنم انها كه دست در اينكار دارند رهگذراني هستند كه دلشان با اينده اولاد اين وطن نميسوزد، براي غارت امده اند و هيچ باكي شان نيست از تعداد كشته ها. و عده اي كه سكوت كردند و عده اي كه معامله كردند همه دست به دست هم ما را هر دم شهيد كردند… 

ادمها براي اعتراض به اين تصميم به خيابان ريختند، تا #دهمزنگ شاهد باشد ما هزاره ها كي براي روشنايي خون داده ايم! ما فرياد زديم ولي انگار واقعا خدا هم كر شده بود…

در اين عكس بوضوح ميبينيم كه چگونه دولت فاشيست فعلي، به مردم جفا ميكند، برق را دور باميان ميچرخاند ولي از بين اش نميگذراند. اين نقشه بايد ثبت تاريخ شود تا روسياهي اين دولت فاشيست را به ايندگان نشان بدهند. 
من ميدانم كه نه اين وضعيت براي ما ميماند و نه ان زور و تفنگ و انتحار براي انها، انچه  اين وطن را ويران كرد حماقت همينهايي بود كه با سياست كثيف خود سعي بر حذف يك قوم كردند. 

تحصن براي #زهرا

تصور ميكنم يازده سالگي ام را، كه حتي پريود نميشدم، چيزي از روابط جنسي با جنس مذكر نميدانستم. تصور ميكنم #زهرا دخترك مغبول چهارده ساله را كه در يازده سالگي به بد داده شده بود، تعريف من از بد اين است كه پدري براي اتمام دعواي قبيله و براي كشته نشدن خودش يا پسرش، اصلا از ترس جان خودش، دخترش را قرباني ميكند، دختر را ميدهد دست دشمن كه يعني هر كار ميخواهيد با او انجام بدهيد، با يك دختر يازده ساله سكس كنيد، تا من زنده بمانم، بزنيدش، و حتي خاكسترش كنيد تا من نفس بكشم، نماز بخوانم، الله اكبر بگويم و احتمالا ظالمان را نفرين كنم! تا خدا جزاي كارشان را بدهد.

از خاكستر شدن زهراي چهارده ساله چهارماهه حامله، تعجب نميكنم كه از حضور پدرش در خيمه تحصن تعجب ميكنم! ميتوانست با يك نه بميرد، ميتوانست به كابل فرار كند، ميتوانست از خير اموالش بگذرد اما در خاكستر شدن كودكي با كودك درونش نقش نداشته باشد. 

انجا افغانستان، ظلم هايي بر عليه زنان تحصيلكرده و كارمند ميبينم كه سوزانده شدن دختركي بي پناه برايم موجه ميشود.وقتي زني ميتواند صدايش را بلند كند و اعتراض كند با ظلم خانواده و شوهر و جامعه دست و پنجه نرم ميكند و فجايعي حيرت انگيز اتفاق مي افتد بايد هم انتظار داشت امثال #زهرا براي اجتناب از درو كردن خشخاش به آتش كشيده شوند. 

#niceattack 

يازده شب، باشه در اوج خوشي دست به دست بچه دو ساله ات ميخندي و ناگهان ديوانه اي با كاميون سنگين شروع كنه به رگباربستن مردمي كه غرق شادي اند، اعتماد ام را نسبت به ادمهاي اطرافم هر لحظه بيشتر از دست ميدم. وقتي از خيابان رد ميشم يا وقتي كنار ساحل با خانواده افتاب ميگيريم يا وقتي ميرويم جشن هاي خياباني و يا حتي در سينما و فرودگاه، كجاي دنيا امنه؟ 

من فرياد :) 

امروز براي اولين بار اسمم را از زبان پسرم شنيدم، داشتم ذوق مرگ ميشدم گفتم چي؟؟؟ بازم تكرار كرد گفتم بازم بگو بازم تكرار كرد. من ذوق من پرواز من حض من فرياد…. 

هرجا كه هستي شاد باش! 

اينجا ادم در اوج ارامش دلتنگه و دائم غرق نوستالژيه،  گاهي فكر ميكنم  اين همه سير در گذشته يا گشتن نشانه اي از گذشته توي اين محيط جديد بيماريه كه من گرفتارش شدم. 

خاصيت مهاجرته، اوايل با خودم ميگفتم مهاجر بودم الانم مهاجرم چه فرقي داره ولي ان كوه دلتنگي و حس بي ريشگي انگار ريشه ميدواند بجاي عادت كردن به زندگي جديد، شايد هم عادت كردم و شكل عادت كردن تو غربت همينطوريه، ارامش همراه با حس دلتنگي براي گذشته اي كه نه وجود داره و نه دلت ميخواد برگري چون همه چي تو خيالت قشنگتره. 

امروز اين پيام را از يكي از شاگردهام دريافت كردم، تازه مهاجر شده، عميق فكر ميكنه و خوب مينويسه، دلم ميخواد قشنگ ترين اتفاقها ازين به بعد براش بيافته، (ارزوهايي از جنس يك معلم، كه فقط يك معلم دركش ميكنه) فقط  اگر خودت وبلاگ را ميخواني بايد بهت بگم من روزه نميگيرم خوشكل 😊

راز اشك هاي ماري

ترم قبل در شش مدرسه ابتدايي استكهلم كار كردم، هر مدرسه اي خاصيت هاي خاص خودش را داشت، يكيش معلمان دلسوز با شاگردهاي تنبل، ديگري شاگردهاي زرنگ و سيستم خراب، يك جاي ديگه نه شاگرد شاگرد بود نه مكتب مكتب و يك جاي ديگر شاگردهاي اهل درس با خوي واقعا كودكانه و جاي ديگر شاگردهايي كه فكر و ذكرشان رابطه با دخترهاي سوئدي مدرسه شان بود. 

بين همه معلمين و برو و بياها، يك خانم مسن كار ميكرد، ماريا، توي مدرسه اي در وسط شهر، تنها كسي بود كه خيلي صبورانه فقط به كارش فكر ميكرد و هر روز با شش پسر با سويه هاي درسي مختلف سر و كله ميزد. من پنج ساعت باهاشان درس داشتم.

هفته اخر قرار شد باهاش عكس يادگاري بگيريم، همه شاگردا كنارش ايستادند، من عكس را چاپ كردم و همراه با يك كارت كه پسرها داخلش به زبان سوئدي نوشته بودند: ماري عزيز تو تنها كسي هستي كه در آغاز زندگي ما در سوئد عشق و انسانيت را با صبوري و مهرباني ات بما اموختي. تو بهتريني. 

وقتي روز اخر قاب عكس را بهش داديم، شانه هايش لرزيد، بعد جمله را خواند اما نتوانست جلوي خودش را بگيرد و اشك ريخت. تشكر ميكرد و من را در اغوش گرفته بود، من مبهوت! يك آن غرق شدم در همه سالهايي كه معلم بودم يا معلم خوبي داشتم و ان لحظات خداحافظي كه دردش با لبخند در اعماق وجودم حك شده بودند! خدا ميداند راز اشك هاي ماري چي بود! 

روزهاي اخر مدرسه

اين روزها كه روزهاي اخر مدارس هست، با خداحافظي از شاگردهايي كه سال ديگه ميروند اول دبيرستان و قرار است نبينمشان يك خط درميان بين حس دلتنگي بسر ميبرم، فكر نميكردم تا اين حد به انها عادت كرده باشم تا حدي كه اين هفته اخر مدرسه سخت ترين هفته كاريم هست. ياد روزهاي اخر دبستان راهنمايي دبيرستان و دانشگاهم  و ياد ان معلم هاي دوست داشتني و دوستاني كه روزهاي اخر را باهم جشن گرفتيم زنده و پاينده باد. 

بي رنگ

خيلي عوض شدم، خيلي زياد. اين را وقتي فهميدم كه بعد مدتها با دوستم كه در كابل هست چت كردم وقتي وارد بحث هاي خصوصي و جزيي شديم فهميدم كه چقدر روحيه شادم كمرنگ شده و چقدر به تنهايي عادت كرده ام انقدر كه فكر ميكردم دنيايش زيادي شلوغ است با اينكه پر بود از خوشگذراني هاي زنانه و كار و مادر بودن ….

سري زدم به بخش مدياي تويترم و انقدر شخصيت توي عكسها با الانم فرق داشتند كه ترس برم داشت. اين روزها كه از دست افكار بيهوده پناه ميبرم به خواب و از ترس مجلس دعوت نشدن جواب تماس هاي تلفني ام را بيجواب ميگذارم، بجاي ديدن دوست كتاب ميگيرم به دستم با ان ادم قبلي خيلي بيگانه ام و اين را دوست ندارم. يك جايي اين وسط گم شدم من كه…. 

پ.ن: يكي از تغييراتي كه اين روزها بيشتر حس ميكنم اين حساسيت به استفاده از ضمير اول شخص هست ، تمام تلاشم را ميكنم كه بجاي فاعل در اول جمله بعنوان شناسه اخر فعل كمرنگش كنم، يك چيزي مثل كمرنگ كردن خودم در جامعه! 

There is no justice in the word 

شايد بارها شنيده بودمش، اما هيچ وقت به اين حد عميق نشده بودم، معلم زبان سويدي برادرم ما را دعوت كرده بود به بالاي تپه اي نزديك دريا وسط شهر، به نوشيدن ساكي ( نوشيدني ژاپني كه از برنج در ساختنش استفاده ميكنند) 

فضاي قشنگي بود فقط هوا كمي سرد بود، گفت وقتي دبيرستاني بوده مادرش را به مدرسه خواسته اند و معلم به مادرش گفته دخترت يك مشكل بزرگ داره كه بايد حل بشه اگر نه بعدا به دردسرهاي بزرگي مي افتد و ان اين است كه دخترت فكر ميكند در جهان عدالت وجود دارد! و برايش مبارزه ميكند. ميخنديد و تعريف ميكرد كه بعدا مادرش در خانه چقدر تلاش كرده به او بفهماند عدالتي در جهان نيست، ولي نيمدانست من از حرفش شوكه شدم بطوري كه تمام ان شب كه بعد از تپه رفتيم بار كه بيليارد بازي كنيم در فكر نحوه تفكر معلمين ان مدرسه بودم. 

بهش گفتم در دنيا عدالت وجود ندارد اما من اگر حس كنم برايش مبارزه نميكنم زندگي ام بي معنا خواهد بود، (خوب اين مبارزه كردن براي چيزي كه وجود ندارد به چه معنا؟). يك حرفي هست كه نميتوانم بيانش كنم! اينكه من ازين زوايه قضيه را نديده بودم، فكر ميكردم مبارزه براي عدالت طوري حياتي هست كه كم كم شده بود چيزي مثل اعتقاد» به وجود عدالت در جهان».

الان حس ميكنم خالي شدم، مثل بادكنكي در هوا يا ادمي كه افتاده روي ابرها. نگاه كردن به اعتقاداتت از يك زوايه ديگر گاهي انقلابي بوجود مياره كه براي خودت هم قابل باور كردن نيست. خوبي اين نگاه جديد در اين روزها اين بود كه ديگه توقع ندارم از كارهايي كه ميكنم نتيجه اي را كه خودم ميخوامو بگيرم، يعني تلاش ميكنم اما اگر نگرفتم همين جمله جواب همه افكاريست كه هجوم مي اورند، ديگه ازينكه كسي زير پامو خالي كنه انقدر افسرده نميشوم كه قبلا ميشدم يعني اصلا ناراحت نميشم. فكر ميكنم اخرش هم نتوانستم انچه اين جمله در اعماق ناخوداگاهم تكان داد را توضيح بدهم. ميداني اصلا عدالتي در دنيا وجود نداره همين! 

#Tutap

همين سي و دو حرف تكراري كه كنار هم قرار ميگيرند تا براي ما معني بسازند و رنج و خوشي بدهند، يك روز انقلاب تبسم يك روز جنبش روشنايي و نميدانيم قصه بعدي چه خواهد بود، هر چه هست خوب است اگر براي امروز نباشد براي فردا و براي تاريخ خوب است.

در اين بين ادمها غربال ميشوند، در اين بحث حسادت ها و تعصبات قومي انهايي كه به اساني بروز نميدهند برملا ميشود و من اين را دوست دارم اينكه اين جنبش ها چهره واقعي بعضي ادمها را حداقل به خودشان مينماياند و ريز و درشت را شده براي يك روز جدا ميكند، هر چند اين چيزها افغانستان نميشود. براي ما نسل جديد كم كم دعوا بر سر اينكه اين كشور سرزمين اصلي و ابتدايي چه گروهي بوده و هست بي رنگ ميشود. ولي مهم اين است كه اكنون كه اقوام مختلف باهم در اين سرزمين زندگي ميكنند به اين نتيجه برسند، حداقل نسل جوان بفهمند كه افغانستان روزي مامني براي همه است كه همديگر را با احترام قبول كنيم. نميدانم شايد هم فقط براي من واطرافيانم اينطور  باشد. اما قبول زندگي مسالمت اميز در كنار يكديگر به معناي گذشتن از حقوق مسلم مان هرگز نيست! 

از اينكه در اين قرن بايد براي برق بجنگيم احساس پوچي ميكنم اما از اصل مبارزه نه. دلم ميخواست بجاي تعصبات و جنگ هاي ابلهانه قومي و مذهبي همه عينك تعصب را در اورده و رو به روي همديگر مينشستيم و همديگر را بعنوان شهروندان با حقوق مساوي قبول ميكرديم اما انگار ازين معني بسيار فاصله داريم زماني كه يكي از كارمندان پشتون تلويزيون در ارتباط با تظاهرات #جنبش-روشنايي در فيسبوكش مينويسد: افغانستان را عبدالرحماني ديگر لازم است و جواب ميگيرد: افغانستان را خالق هاي هزاره اي ديگر لازم است. وقتي فعالين مدني و رسانه اي فعاليت هايشان يكسويه هست، وقتي تمام تلاش عده اي اين است كه صداي هزاره ها بين المللي نشود. كتمان هويت و ناديده گرفتن حقوق هزاره ها و ديگر اقوام راه حل بيرون رفت از وضعيت كنوني كشور نيست، از انجا كه هيچكس نميتواند روزگاري بدتر از عبدالرحمن بر سر مردم هزاره بياورد، وضعيت ما رو به تغيير و پيشرفت است چون ما تصميم گرفته ايم كه تقدير اينچنين باشد. 

ولي افتخار ميكنم به مردمي كه با گل اعتراض كردند و به ترس اشرف غني و ديوارهاي كانتينري اش خنديدند و در كشوري كه قدم به قدمش را خشونت و قلدري پر كرده تيم جمع اوري اشغال و بطري هاي اب داشتند! يعني در بين ملتي كه محافظ رياست جمهوري در لندن با مشت بر دهان معترض ميكوبد تا دردهاي صد و سي ساله اش را بيان نتواند مردم به پوليس هاي نگه باني كه اماده شليك هستند گل ميدهند.  

عادت كردن 

بنياد بسياري از عقبگرايي ها عادت كردن است، عادت كنيم كه عادت نكنيم، يا همانطور كه عادت كرديم همانطور هم عادت نكنيم، اميدوارم دوستان متوجه شده باشند 👻

پ.ن: عادت كرديم كه دير از خواب بلند شويم، عادت داريم كه چهارساعت با مبايل گيم بزنيم اما وقتي نيم ساعت كتاب ميخوانيم خوابمان ميبرد، عادت كرديم به تنهايي و از جمع ها هراس داريم، عادت كرديم به سكوت در نتيجه جايي كه بايد صدايمان بلند شود نميشود و بنياد ظلم را خودمان بر عليه خود ميگزاريم، گاهي همين عادت ها چنان رسوخ ميكنند در وجودت كه تاثير بدش از اعتياد هم بيشتر است، افيون جامعه در واقع عادتهاي يك جامعه است نه دين! 😇 

ميبينم كه ميگم! خودم بخاطر عادت هاي بد حتي قيد بعضي اهدافم را زدم. اين روزها متوجه عادت هام هستم، عادت هاي خوب، عادت هاي بد، فكر ميكنم تنها راه حل رهايي از عادت هاي بد، عادت كردن به عادت بد نكردنه، تمرين ميخواهد دو حالت دارد يا بايد خيلي عاقل باشي كه فاجعه را محاسبه كني و شروع كني به تغيير و يا بايد خوب به نقطه اخر خريت برسي و در نقطه اي از خودت و همه چيزت حالا بهم بخوره كه تصميم بگيري همه چيز عوض شود حتي عادت ديد! نحوه نگرش منفي به زندگي تا رفتارها. 

جايزه سفير

ديروز كه رفتم سفارت افغانستان دراستكهلم، فضاي كاري طوري بود كه يك افغانستان كوچك را حس ميكردم، متاسفانه همانطور كه هميشه ميگويم، براي ساختن يك جامعه افغاني اولين ماده تعصب هاي قومي است بعد بقيه موارد اضافه ميشود.

كارمندي كه در بخش قنسولي جواب مراجعين را ميداد، با اين فرض شروع به حرف زدن ميكرد كه طرف مقابلش يا احمق است يا سر جنگ دارد، و مردم هم دقيقا نقش مردم را بازي ميكردند، همانطور كه در افغانستان اينكار را ميكنند، همه ناراضي اما كسي صدايش را نميكشيد شايد چون ميخواست نفر اول اعتراض نباشد. شايد هم هزاره ها بيشتر تمايلشان به سكوت هست. 

خلاصه من رفتم سراغ كله گنده شون، سفير! سفير علياي جمهوري اسلامي افغانستان از پارسال كه تازه امده بود و جامعه افغاني سويدن دستش نبود و مارا خيلي تحويل ميگرفت تا الان خيلي فرق كرده بود، بحدي كه خوب فهميده بود دقيقا مثل انچه در افغانستان ميگذرد و امثال سفير در ان زمينه داناي عالم اند، من هزاره براي جامعه هزاره چانه ميزنم و فلاني براي فلاني از همين رو در بحثي كه من پيش كشيده بودم چنين جواب داد: مَه كسي كه حَوصيله مَه سر بوبَره بَريش جايزه ميتوم! و در همين لحظه از طرف قنسول ندا  آمد كه: و تو جايزه ره بردي. ديدم كه دل قنسول چقدر خنك شد ازين حرفش چون پارسال خيلي جگرخون بود از اينكه با ما انطور رفتار ميشود و اينطور نه! 

راستي انجا مردم اعتراض داشتند كه تشناب سفارت لامپ ندارد، من به گوش مبارك رساندم.🤒

پ.ن: من نفهميدم جايزه ام چي بود تعيين نكردند 🤔😂

تولدت مبارك افغانستاني

امروز تولد ريس مان بود، معلمين زبان مادري هر كشوري برايش شعر تولدت مبارك را به زبان خودشان خواندند، گروه ماهم گفتند مال ما مثل زبان فارسي ايرانه شعرش يكيه! 

بر آن شدم كه بگم كدام افغانستاني كه در ايران بدنيا نيامده ميگه تولد تولد تولدت مبارك بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي …

بعد من ازانهام كه اعتمادبنفسم تو اين مواقع ميره زير صفر و يخ ميزنه هيچي نگفتم چون خودم هم شعر تولدت مبارك به لهجه دري را حفظ نبودم. سكوت كردم گفتم شايد اين فرهنگ ماست كه بروز ميكند اين همه ادم، كه بزرگترين گروه زبان مادري را تشكيل ميدهيم ان شعر را بلد نيستيم! 

شايدم چون اين شعر عمومي نيست، يا ما تولد را بادعاي خير ( دعاي خير دعايي هست كه در هيچ كتابي نوشته نشده و همه ملاها حفظ اند، و ما وقتي ميفهميم كسي دعاي خير ميكند كه دستش را دور ريشش ميگرداند) برگزار ميكنيم از خير سر دين مقدسمان و يا اين سالهاي جنگ همه چيز را با خون شسته و برده. 

اين لينكها اهنگ تولدت مبارك با لهجه دري دارد: 

پ.ن: قشنگترين اش مال چيني ها بود، من نفهميدم چي گفت اما اگر ميفهميدم حتما خيلي قشنگتر مي بود. 

جمعه ها

جمعه ها سخت ترين روز هفته است، فكر ميكنم در حقم ظلم شده بايد هفته كاري از دوشنبه تا پنج شنبه ميبود، روزهاي جمعه از اعماق وجودم ارزو ميكنم كه دختر پادشاه سرزمين يخي ميبودم و مجبور نميشدم جمعه ها كار كنم 🙈 ساعت كاريم از هشت صبح شروع ميشه و ميدانم كه ان دوتا شاگردم هم حسي مثل خودم را دارند همينه كه تقريباهرگز همديگه را نميبينيم. من به هر زحمتي خودم را ميرسانم سر كلاس اما انها نيستند، بخودم تلقين ميكنم كه اصلا ناراحت نيستم كه نميان و سعي ميكنم به اينكه با چه زحمتي از رختخواب جدا ميشم دوش ميگيرم و از ان سر شهر خودم را ميرسانم مدرسه فكر نكنم. و حتما فراموش ميكنم كه من ٦ صبح شروع كردم به امادگي براي كلاس ساعت هستي كه انها فقط يك ايستگاه ٥ دقيقه اي فاصله دارند از مدرسه اگر نه سكته ميزنم. ميرم چاي درست ميكنم و تا ساعت ٩ وبگردي ميكنم، اخر هفته گزارش ميدم كه غايب بودند اما انگار براي معلم اصلي شان هم مهم نيست. تنها چيزي كه ناراحتم ميكنه اينه كه ما افغانستانيها زود سير ميشوند، همينه كه اين بچه ها تارسيدند اروپا يادشان ميره همه ان تحقيرها و محروميتها در ايران و افغانستان و ميخواهند حقوقشان برابر يك كودك سويدي باشه اما زحمتي براي داشتن موقعيت ها بالا نكشتد! 

چقدر كول شدم و دوست داشتني اين روزها تو نميدوني، كلا رفتم تو فاز اينكه هيچ چيزي با ارزشتر از وقت و انرژي و سلامتي و اعصاب خودم نيست، چاي سرد شد.