هشت ساله گی

از سپتامبر 2007 دارم برای وردپرس خلق میکنم امروز در ماه جولای پیام داده که شش سال است مینویسی و از پرواز با وردپرس سپاسگزاری کرده.
دو ماه دیگر میشوم هشت ساله. حالا من دارم با اینها پرواز میکنم با انها خودشان در فضا هستند کلا؟

image

این روزها

این روزها کلاف زندگی چنان پیچیده که پیدا کردن سرش گاهی ناممکن به نظر میرسد.تصمیم گرفتم که این باور را باور کنم که من اول مسول خودم هستم. و اولین سرنوشتی که باید برایم مهم باشه و تلاش کنم تغییرش بدم سرنوشت خودم هست. شاید دیگران، اطرافیان اصلا نخواهند مرا بفهمند و این دیگر اصلا اهمیت ندارد.

«معلومات را از هر ‹بامعلوماتی› میشود آموخت. حتی از یک کتاب 15 تومانی. اما، روزگار وقتی دست به یک نغزبازی میزند که، ناگهان در برابر روحی می نشاندت که احساس می کنی یک حادثه است! حادثه ای که می توانست اتفاق نیفتد. ممکن بود هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی، چنین اوج ها و رنگ ها و گرماها و جلوه ها و پروازها و تکان هایی هم در دنیا هست.»
این جمله از شریعتی را الان خوب درک میکنم.

تغییر یا تطبیق

گفت حالا بین این وضعیت تو فکر میکنی چی میخواهی.
_ تغییر!
گفت چرا تغییر؟ تو هیچ مشکلی نداری، زن قوی ای هستی همه چیزهایی که امروز فکر میکنی ازش خسته ای را تحسین میکنم و واقعا وجود زنهایی مثل تو مایه افتخار یک جامعه است.
میدانی این چیزهایی که تو فکر میکنی باید تغییرش بدی به نوعی به تو ارزش میدهند؟ مخصوصا هر چه سن ات بالاتر برود.
چرا بجای تغییر به تطبیق فکر نمیکنی؟ تو نیاز داری چیزهایی خوب این جامعه را برداری و تطبیق بدی با انچه یا خود از انجا اوردی و البته خیلی از چیزهایی که از انجا اوردی را هم دیگه بیخیال شو مثلا مهمترینش اینه که برای هر تصمیمی حتی ریسکی ترینش اصلا به چیزی به اسم مردم فکر نکن! فقط منافع خودت را ببین.
حالا من یک ادم سه فرهنگی هستم که دنبال تطبیقم هر چی فکر کنم از فرهنگ های قبلی دم داره با قیچی دنبالشم!
😈😈😈

زنان به مردانی نیاز دارند که پشتیبان باشند

به مردانی که حمایت‌گر و همراه باشند. زنی که به خیاطی علاقه دارد، وقتی لباسی دوخته است، هیچ چیز برای او بهتر از این نیست که از همسرش بشنود که بهترین لباس دنیا را دوخته است. هیچ چیز بهتر از این نیست که مردی همسرش را در مسیری که زن می‌پسندد هل بدهد. و هیچ چیز بهتر از این نیست که زن بداند غذایی که پخته است به دل مرد نشسته است و ببیند مرد حتی متوجه ادویه‌ای شده که زن این بار به غذا اضافه کرده است.
در همین میان لازم است توجه شود که هر کدام از این نیازها اگر تامین نشود، احتمال خیانت بالا خواهد رفت. هر کدام از این نیازها اگر پاسخ مناسبی دریافت نکند، می‌تواند فضا را برای خیانت مناسب کند. هیچکس به یکباره دزد نمی‌شود. هیچکس به یکباره اهل جنایت نمی‌شود. خیانت هم همینطور است.باید به نکات ریز و درشتی که هر کدام به تنهایی ممکن است تاثیری نداشته باشند اما جمع شدن‌شان خطرساز است توجه کرد و آن‌ها را جدی گرفت. هیچ‌گاه توجه، محبت و پشتیبانی و حمایت‌گری‌تان را به یکباره از همسرتان سلب نکنید. اگر قرار است به سفر بروید، یا چند روزی به خاطر مشغله کاری یا هر چیز دیگر نمی‌توانید وظایف‌تان را به درستی انجام دهید، از قبل توضیح بدهید.
copy

وقتی ادمها توان درکشان از موقعیت تحت کنترل احساس باشد نه منطق. انوقت است که حتی اگر بالاترین انرژی و بهترین ایده ها را هم داشته باشند نمیتوانند باهم عملی کنند. بالاخره فشار منطق عمومی جامعه اطراف (مقدار و نوع فشار بستگی به سطح باور و اندیشه ان جامعه دارد)  انها را مجبور میکند از هم فاصله بگیرند. و در نهایت این ادمهای خلاق مجبورند جدا جدا از هم پای عده ای دیگر را بعنوان کنترل کننده به میدان بکشند تا ایده هایشان را عملی کرده و از انها بنوعی بهره نیز ببرند. این نوع خلاق ها همیشه برده بوده اند و خواهند ماند. بیشعوری بدون شاخ و دم.

آدمها انقدر تحت شرایط محیط و اطرافیان هستند که ایمان آوردم بچه آهویی که زیر افتاب گرم یک روز خوب در آغوش میگیرم میتواند گرگ باشد در روز طوفان که برای نجات خودش حتی اگر لازم باشد تکه پاره ات میکند.

وقتی زمان ترک چیزی برسه خودش میره چندان نیاز به مبارزه نیست. کافیه عمیقا درک کنم که فلان عادت خوب نیست آزارم میده و باید متوقف بشه. اما ترک ادمها مثل ترک چیزها نیست. گاهی مجبور به ترک کسی میشی که اصلا زمانش نیست و ….
چی میخواستم بگم حالا؟ اه رشته افکار رفت از دستم. ببین چه وضعیه یادم میره چی میخواستم بگم. مثل امروز که راهی را که دها بار رفتم و برگشتم را گم کرده بودم. راه که میرم کلا تو دنیای دیگه ای هستم امروز یک ایستگاه قبل از ایستگاه مدرسه پیاده شدم و دقیقا نیم ساعت کوچه به کوچه گشتم اخرش برگشتم ایستگاه و قطار گرفتم رفتم مدرسه پیاده روی هم به گم شدن ختم شد.
من هنوز از کائنات سپاسگزارم چون شاید خیلی فاجعه نباشه ادم گاهی اینطوری گیج و گم بشه بهتر از خیلی اتفاق های دیگه است که ممکن بود بیافته….

مثل اینکه معتاد شدم به نوشتن
کاغذ گیرم میاد مینویسم، توی نوتهای موبایلم مینویسم. توی برنامه ورد کامپیوترم مینویسم… تنها جایی که نمخوام بنویسم اینجاست چون نمیخوام این چیزهایی که این روزها مینویسم را کسی بخواند. اما میخوام داشته باشم همه چیزهایی که این روزها بهش فکر میکنم و هر احساسی که دارم را با شیواترین طرز بیان ممکن که بلدم مینویسم.
میخواهم نگه دارم برای یادگاری. برای زمانی که دیگر هیچ چیز مثل امروز نیست، بخوانمشان و بگویم : چقدر من قوی بودم که توانستم بگذرم!

بعد از دو روز تحمل هوای بارانی بلاخره امروز عصر طاقتم طاق شد. چترم را برداشتم رفتم بیرون.

سه ساعت رفت و برگشتنم به خانه شد.

با دوستی که قرار داشتم، چای خوردیم. گفتم که این روزها کاملا حالم دگرگون است یک چیزهایی میخواهم که خودم هم نمیدانم. نمیدانم چی حالم را خوب میکند که همان را طلب کنم.

دوست گفت ریلکس مای دیر!

به چشماش نگاه کردم دیدم که من دارم برای کی میبافم؟ همدیگر را درک نمیکردیم اما حداقل کار خوبش این بود که به حرفهایم گوش داد و معذرت خواست از اینکه نمیفهمد.

لبخند زدم و گفتم بخشیدم.

به چای خیره شدم و اشک ریختم و دوباره دلم هوای مادرم را کرد. دوستم بالای سرم ایستاد سرم را نوازش داد و من گریه کردم انقدر که ارام شدم.

وقت خداحافظی هنوزم من ابری بودم نتوانستم بخاطر گوش سپردن به دلتنگی هایم ازش تشکر کنم ولی حالا فکر میکنم که چقد خوش شانسم که این سر دنیا با اینکه ادمها زبانم را درک نمیکنند باز کسی مستمعم هست و همچین ادمی سر راه منم قرار گرفته.

آره باید بخاطر حداقل ها خوشحال بود.

 

 

باید فکر کنم

داشتم درباره رابطه با همسر مطالعه میکردم که جایی نوشته بود:

برای اینکه توضیح بدهم چه کارهایی باعث ایجاد رابطه بهتر با همراه زندگیت میشه اول خوب فکر کن و به این چهار سوال پاسخ بده:

۱. آیا واقعا یک رابطه عاشقانه واقعی دارید؟ رابطه ای که با دوست داشتن نگه داشته میشه نه با بند و بسط های سنتی و فشارهای خانواده و اطرافیان و عرف ها.

۲. ایا همراهت کسی هست که هنوزم بهش خیلی فکر میکنی؟ حداقل بیشتر از دیگران؟

۳. آیا میتوانی به خودت بگی که واقعا دوستش داری؟

۴. آیا با وجود نقاط ضعفش میتوانی بگویی هنوز دوستش داری؟

عشق

اگر واقعا صادقانه جوابت به همه این سوالها مثبت است به فکر بهتر کردن رابطه ات باش در غیر اینصورت اگر جواب مشخصی برای این چهار سوال نداری بهتر است به جدایی فکر کنی.

حالا من باید به این سوالها فکر کنم!

رابطه بهتر

خودم را میگذارم جلوی چشمام. نگاه میکنم به خودم. چشمهایم را میبندم و به پنج سال قبل فکر میکنم به اینکه ان زمان چه ایده ال هایی داشتم، آرزوهایم چه بود، الان چقدر نسبت به ان زمان تغییر کرده ام، به چه چیزهایی رسیده ام و چقدر ایده ال هایم تغییر کرده.

می بینم که چه طوفانی به پا شده. چقدر این ادم عوض شده. به چه چیزهایی فکر میکردم و الان چه نقدهایی روی طرز فکر ان زمانم دارم. بعد حلاجی میکنم. نوبت به تغییر رسیده. چه ابعادی از شخصیتم را دوست ندارم. دلیل بعضی رفتارهایی که دوست ندارم چیست؟ و چرا وقتش نرسیده که تغییرشان بدهم؟

همه اینها از زمانی شروع شد که تصمیم گرفتم چهل روز روزه ارامش بگیرم. از رسانه ها امدم بیرون، اخبار را تعطیل کردم حتی رابطه با ادمها در دنیای واقعی به رابطه با چند نفر ختم شد. تغییر طرز فکر خود دنیای اطراف حتی ادمهای اطراف را عوض میکند.

چند تغییر گفتاری. حذف بعضی کلمات از دایره لغات ذهنم.

چند تغییر در روابط خصوصی.

چند تغییر در برخورد با ادمهای اطرافم.

چند تغییر در احساسم.

چند تغییر در اعتقاداتم.

چند تغییر در اخلاقم.

همه اینها برای ایجاد رابطه بهتر و احساس دلپذیرتر با شخصیت محکم و مقتدر خودم هست. فقط برای رابطه بهتر با خود خودم و نه هیچ کس دیگر.

 

 

چهار سال گذشت.

سر میز دو نفره تنها نشسته بود و غذای مانده دیروز را که گرم کرده بود با بی میلی میخورد. همانطور که روی تایم لاین تویتر تک خبرها را مرور میکرد با یک تکه گوشت مرغ  در بشقابش ور میرفت.

فکر میکرد چه بنویسد که صدایی شنید: امروز سالگرد ازدواج ماست…

جا خورد. یعنی چند سال از ازدوج اش گذشته بود. چه بی خبر! گذشت زمان باور نکردنی است اعداد را تند و تند کنار هم میچیند و با لبخند سردی از کنارت میگذرد. طوریکه نمیدانی جواب لبخندش را تبسم کنی یا اخم. یک لحظه چشمانش را بست و رفت به چهار سال قبل، همان روز در آینه ارایشگاه خود را خوشبحت ترین دختر روی زمین میدید که در لباس سفید دستان مهربان ترین مرد زندگی اش که عشق را به او هدیه داده بود جلوی  حاضرین در تالار  گرفته بود تا همه سفید بختی اش را هورا بکشند و پایکوبی کنند…

خودش را با حالایش مقایسه کرد، تکانی خورد نفس عمیقی کشید و سعی کرد شانه هایش را بالا بدهد و گفت: پس چرا برای من کادو نخریدی خوب؟ شوکه شده بود، نه ازینکه چهار سال به همان سرعتی که فرشته زمان اعداد را کنار هم میچیند، گذشته بود. بلکه به خاطر تفاوت فاحشی که در خود ان زمانش و اکنونش میدید. خاطرات، پستی ها و بلندی ها، ارزوها، اهداف توقع ها چه خواستن ها و چه شدن ها… غرق در همه انها بود که شنید: امروز دلت نمیخواهد غذا بخوری. دید هنوز تکه گوشت را در بشقاب چپ و راست میکند. آهی کشید و نوشت: روز جهانی اهدا خون مبارک!

بامیان پایتخت فرهنگی کشورهای اتحادیه سارک

Bamianفکر کنم برای همه خیلی مشخص و واضح بود که چه اتفاقی افتاد و اصلا نیاز به گفتن نیست.

برای من هزاره امروزی، افغانستان فقط اسما و جبرا حکم کشور دارد. نمیشود گفت که ظلمی که دولت و دولت های گذشته بر هزاره ها کرده اند، قابل چشم پوشی یا گذشت است، اما من واقعا نگران کور شدن انهایی هستم که چشمشان را به زور بسته اند که نبینند.

انتخاب بامیان به عنوان پایتخت فرهنگی کشورهای اتحادیه سارک انقدر اتفاق پیش پا افتاده ای بود که فقط خود مردم هزاره ان هم بیشتر از طریق رسانه های اجتماعی تبلیغش کردند. مقامات با بی توجهی های گذشته و شرکت نکردن در برنامه افتتاحیه، ثابت کردند که به نحو احسن چشمشان را روی این حقیقت که {فرهنگ در افغانستان را هزاره معنی بخشیده است} بستند.

از یک نگاه دیگر هم میشود گفت کسی که زبانی جز گروگان گیری و انتحار و انفجار نمیفهمد پایتخت فرهنگی برایش چقدر میتواند اهمیت داشته باشد؟

بعد در یک حرکت دیگر میبینم اشرف غنی در روز جهانی محیط زیست یک عکس از خودش مربوط به این روز نشر کرده و درباره حفظ محیط زیست میفرماید برای من ناراحت کننده است که ما خانه خود را تمیز میکنیم اما کوچه را جز خانه خود حساب نمیکنیم. شما بفرمایید غازتان را بچرانید نامه های عاشقانه تان به برادران پاکستانی چپ و راست رو میشود. شما را چه به محیطی که همین برادرانتان از حالت زیست به حالت لولیدن در آوردنش.

انتخاب شهر بامیان بعنوان پایتخت فرهنگی کشورهای عضو اتحادیه سارک موضوعی مهمی است که اگر در شهری جز بامیان اتفاق می افتاد، مقدار فراوانی از بودجه دولت به ان سو سرازیر میشد، حداقلش، خدمات اجتماعی بالا میرفت تا از مهمان ها پذیرایی بهتر شود. در حالی که بعنوان مثال افتضاح دولت چند رکشا (سه چرخه) را به طرز شرم اوری بجای امبولانس به ریاست صحت عامه بامیان داده است. تو خود حدیث مفصل خوان ازین مجمل.

آهای کسانی که چشمتان را کور گرفته اید من سرزمینم را عاری از فساد و ظلم امروزش میخواهم. جفایی که امروز عده ای در انجا روا میدارند در طول زمان دودش چشم خودشان را کور خواهد کرد. و من به انچه میخواهم خواهم رسید حتی اگر چند نسل طول بکشد.

شورای جهانی هزاره.

امروز جلسه سالانه انتخابات شورای جهانی هزاره ها بود.

من با اتیلا درحالی شرکت کردیم که اصلا امید نداشتم در یک جلسه رسمی سه ساعت طاقت بیاره اما خوب همراهیی کرد.

یکی از سخنرانان از ملا محمد فیض کاتب هزاره چنین نقل کرد: انگلیس ها جاسوسان هزاره خود را بین این مردمان فرستادند که به آنها بگوید، انگلیس منافع هزاره ها را در نظر میگیرد و دوست شماست، شما هم دولت بریتانیا را دوست خود بپندارید. اما سران هزاره که سیاسی نبودند، به اتفاق نظر گفتند: دولت بریتانیا دولت کافر است و ما برای حفظ دین، ناموس و سرزمین خود با عبدالرحمان خواهیم جنگید، و سرانجام هزاره ها شکست سختی خوردند. این شد که عبدالرحمان خاین در مدت سه سال ۶۳٪ هزاره را قتل عام کرد.

همین اقا جنگ میران هزاره در ان زمان را با مقاومت غرب کابل بابه مزاری اینطوری مقایسه کرد که مقاومت بابه ما را به عرش برد و ان یکی چنان به فرشمان کوبیده که هنوز هم یارای قامت راست کردنمان نیست.

حرفاش به دلم نشست، مثل پدرم حرف میزد، بله اگر برای هر قوم دیگه ای یک جنگ سالار به حساب میاید، اما برای ما یک منجی است، بخاطر همین تفاوت دو مقاومت است. مقاومت مزاری به ما اعتماد بنفس دوباره امید و خودباوری بخشید و به بقیه اقوام یاداور شد که مجبورا ما را در سرزمین ابا اجدادی مان سهیم کنند.

بارها فرق جنگ مزاری با بقیه سران جنگی که در ان زمان باعث جنگ های داخلی افغانستان بعد از روس ها شدند را برای دوستانم بیان میکردم اما وقتی چشمی نخواهد ببیند، هر کار کنیم نمی بیند، جنگ مزاری عین عدالت بود همانطور که امروز حمایت من از حقوق #هزاره ها عین عدالت است، چرا که ما در وضعیت سیاسی بالا دست نیستیم که حقی را غصب کرده باشیم و عدالت اجتماعی برایمان به این معنی باشد که حق دیگران را بدهیم. متاسفانه عدالت برای ما امروز بعنی پافشاری بر سر حقوقی که یا نداریم یا اسما داریم و حقیقتا وجود ندارد.

فکر میکنم از بین همه مسایل اداری که امروز انجا بیان شد و به خود اعضای انجمن ربط داشت برای من شنونده این جمله کاتب خیلی جالب بود. واقعا ادمی به فهمیدگی کاتب در ان زمان چه رنجی از نفهمی اطرافیانش میکشیده؟؟ خدا داند.

جلسه با انتخاب ریاست دوره قبل برای این دوره به پایان رسید. با آدمهای جدید اشنا شدم و دارم لذت می برم از شخصیت جدیدم، از اینکه ترجیح دادن گوشه تنهایی باعث شده، ارام تب و تاب ادمها را نگاه کنم، نمیگویم برای من رمقی نمانده که کار کنم، به قول پسر دایی که من تازه از ۱۰۰ تا گل ۲ تا گلم شکوفه کرده ولی دوست دارم به همین روال ادامه بدم تا خودم، خودی که دوست دارم را دوباره بسازم. وقت لازم دارم!

به دوست گفتم، تمام انرژی ام را میگذارم که کار گروهی مان پیش برود و اگر نرفت، همینجا دفترچه هر نوع کار گروهی و اجتماعی را بسته، بوسیده و به بالای طاقچه گذاشته سراغ زندگی کاملا شخصی میروم. دیگر فقط من خواهم ماند و این وبلاگ که کم کم دارد تمام نوشته هایش کاملا شخصی میشود.

تپش قلب

ما همیشه در درس علوم خوانده ایم که تنفس و جریان خون باعث تپش قلب میشود. این روزها میزان تپش های قلب عده ای از ما را تعداد انتحاری های کابل تعیین میکند.

* **قلب من هم که خودت میدانی از کجا زندگی میگیرد.

از سیاست تا زندگی خصوصی

صبح علی الطلوع سراغ تحلیل نیویورک تایمز رفتم, (چه حماقتی!) که در رابطه جنگ در افغانستان پرداخته بود٬ یاد صحبتی افتادم که هفته ها پیش با خانواده ام داشتم و اینکه همه نگران وضعیت امنیت و آینده افغانستانیم. سرمایه زندگی ما هزاره ها به اندازه یک جوال آرد چند کیلویی است٬ یعنی که ما در طول تاریخ فقط یک بار کوچک را حمل کرده ایم و نداشتن همین جوال« خریطه» آرد امروز مشکل اساسی زندگیست.

تصور کنید جنگ داخلی در افغانستان به معنی واقعی آغاز شود و ما هر خانواده هزاره بخاطر دم تیغ بودن، بی ثباتی و قومی شدن جنگ و بخاطر منافع استخبارات منطقه و یا پشتونوالی شدن قدرت بازهم مجبوریم مسیر مهاجرت را در پیش بگیریم.  اینکه این جنگ چقدر به منافع پشتونها یا تاجکهاست اما برای هزاره ها هیج جنگی منافع آور نبوده و از زمان عبدالرحمن جابر تا امروز قربانیان اصلی این سرزمین هزاره ها اند.

جدا از سیاست زندگی خصوصی من به این جنگ وابسته است٬ جون بحران در افغانستان باعث میشه سرمایه ناچیز خانواده ام نابود شود٬ خانواده ام از تحصیل بماند٬ فرصت های کاری و تامین بودجه زندگی از میان برداشته شود٬ همه اعضای خانواده ام مهاجرت دیگر و مهاجرت ها را تجربه خواهند کرد.

اصولا انسان خوشبین و امیدوار به آینده هستم٬ سالهای زیاد را در خوشبینی و حرکت های مثبت و سازنده سپری کردم و تجربه خوبی را برای مدیریت بحران بدست آوردم اما در این روزها حس میکنم که دیگر به هیچ چیز خوش بین نیستنم. گیجم از سیاست دو پهلوی غرب که بنام دموکراسی در افغانستان به خورد جهان میدهد و در نهایت گاهی نگرانی از اوضاع افغانستان مرا تا سرحد نا امیدی مطلق میکشاند و نمیدانم چرا؟

اگر هیج بحثی نباشد٬ بحث جنگ روانی و طالبانیزم شدن افغانستان به سبک پشتونوالی امروز تاثیرات منفی اش را در زندگی خصوصی من گذاشته است. من اینجا باید دست و پا بزنم که خودم و زندگی ام را مدیریت کنم تا بعد بتوانم فکر اصولی کنم که آینده خانواده ام٬ قوم و تبارم و مردم سرزمینم چه میشود!؟

حالا زمان آن رسیده که با خودم کنار بیایم٬ و واقعا قبول کنم که هر کسی مسول سرنوشت خویش است، از برادرم بخواهم که محکم بایستاند و خواهرم را جدی بگیرم و نگرانش نباشم٬ چون خودش امروز یکی از چهره های موفق در عرصه تحصیل زبان فرانسه است. خودش شرایط فکری بهتری دارد٬ بخوبی وضعیت زندگی خود و خانواده را درک میکند.

قدم بعدی

میخواهم یک زن امروزی باشم تا به ساختن جهان خود و جهانم نقش ارزنده بازی کنم.

سعی کنم متفاوت باشم و این حس کمکم میکند تا در فهمیدن زندگی قوی عمل کنم.

از بحث های حاشیه ای که مانع کار قوی و ارزشی میشود اجتناب کنم.

وقت فرار از ترافیک مغزی است.

توقع بیشتری از شرایط پیش آمده نداشته باشم و خودم را برای مبارزه طولانی مدت برای تغییر مثبت آماده کنم.

به اهدافم باورمند باشم همانطور که همیشه اطرافیان مرا بیشتر از خودم قبول داشته اند.

همانطور که عملا وابسته کسی نیستم، از لحاظ روانی هم استقلال کامل همه جانبه را تمرین کنم و همان شخصی باشم که خودم دوستش دارم.

از زمان خوب استفاده کنم و این طرز دید را در خانواده و کودکم منتقل کنم.

وارد جنگ افغانستان نشوم٬ بهتر است بجایش خودم را برای صلح با خویشتن و بعد برای آوردن ثبات در زندگی نزدیکانم رهبری کنم.

شعور سیاسی ام را بالا ببرم.

به عشق و زندگی خصوصی ام برسم و عشق بورزم.

از بیشعور ها فرار کنم.

دوست

من همیشه دلم میخواست یک دوست داشته باشم، مثل اینه باشه. اساسا همچین چیزی را نمیتوان در خواب هم دید؟ ولی وجود داره، چون اگر وجود نمیداشت خیالش به ذهنم راه پیدا نمیکرد. شاید هم دوستی لازمه همت کنه و مثل اینه صاف و شفاف و صمیمی رو به رویم بایستد. طوری که من حس کنم زلال است نه طوری که خودش فکر میکند شفاف است و کافیست. باز هم همچین چیزی را نمیتوان در خواب دید؟ فکر میکنم شاید لازم باشه که من چشم هایم را بشورم تا شفاف ببینم! شایدم هر دو.

دل بسته ام از همه عالم بروی دوست
وز هر چه فارغیم،بجز گفتگوی دوست…

آن سوی واقعیت ها

آن سوی واقعیت های زندگی آدمها یک سری واقعیت های دیگه نهفته است که ما حالا به هر دلیلی نمی بینیم. شاید هم خوبه که نمی بینیم، چون اگر ان واقعیت ها دردناک نبودند پنهان نمیشدند.

زندگی ادمها شده مثل یک نمایش، کسی از وضعیت به هم ریخته و پر اضطراب پشت صحنه خبر ندارد، مردم فقط نتایج روی صحنه و های و هوی و تبلیغات تماشاچیان را می بینند.

یادم می اید که یکبار کسی برایم در فیسبوک پیام گذاشت: نمیدانم که شما چکار میکنید انقدر خوشبخت هستید، به من هم یاد بدهید چگونه میتوان خوشبخت بود.

فهمیدم که چقدر ادمها عقل شان به چشم شان است، نه اینکه من بخواهم حقیقتی درباره زندگی ام را پنهان کنم اما مطالبی که در فیس بوک نشر میکردم، عموما مسایل مثبت است، مثل اغلب کاربران دیگر که خوشی هایشان را نشر میکنند. اگر اینطور نبود بهش نمیگفتند کتاب چهره!

زن ها برای اینکه اینکه در افغانستان، موفق باشند زحمتی شاید چند برابر میکشند برای اینکه هم زندگی کنند و هم به حداقل خواسته های دومی خود برسند. همین زنهای تحصیلکرده را میگویم، همین ها که می شنویم در فلان رشته درس میخواند، به فلان کشور پناهنده شده و دانشگاه میخواند. بورسیه گرفته، رییس فلان موسسه شده. همین ها قسمت های دردناک زندگی شان سیاه و کبود است. انقدر سیاه انقدر کبود که حتی گاهی خودشان هم جرات مرور کردن خاطراتشان را ندارند. زن هایی که نمیشود روی تابوهایی که میشکنند قیمت گذاشت.

لذت میبرم از این تنهایی

فکر میکنم چه میشود که من به یکباره روی مشغله ای، مشکلی، موجودی، خط میکشم و دیگر برای همیشه تمام میشود. اما برای ترک خیلی چیزهای دیگر زجر میکشم.

بیشتر که فکر میکنم، می بینم رها کردنم به یکباره نیست، به هر موضوعی فرصت میدهم که جایگاه خودش در زندگی ام پیدا کند، فرصت میدهم به شخص. اما وقتی می بینم شدنی نیست و یا نگه داشتن اش ارزش زجری که به زندگی تحمیل میکند را ندارد، دور می اندازمش، به مسافتی به دوری سیاه چاله های تاریک در فضا که به دور خود بپیچد و هرگز دیگر برنگردد. و به یک باره راحت میشوم.

این روزها یک دسته موارد اخلاقی را دور انداخته ام. از تنهایی سخت لذت می برم و هیچ کس و هیچ چیز برایم مهمتر از ارامشم نیست، دارم خودم را رفرش میکنم برای یک پرتاب بلند. به بلندی ارزوهایم. قرار است اتفاق های مهم و بزرگی بیافتد!

 

بله بعد از یک طوفان شدید، و طی شدن روزهای روزه آرامش حالا وقت این رسیده که به گوشه ای بخزم و پاهایم را زیر افتاب دراز کنم، عینک نیمه دودی که یادگار کابل است را به چشم بزنم و به هیچ چیز جز خودم و زندگی کاملا شخصیه شخصی ام فکر نکنم. حتی به آن هم فکر نکنم. فقط به خودم برسم.

باید پرید توی آب

میگویم من نمیتوانم نظر به حرف کسی تصمیم بگیرم که خودش در چاهی مشابه من فروافتاده و تصمیم دارد جستجو در تاریکی را به امید اینکه پایان شب سیه سفید است ادامه بدهد. شاید من هم باید ادامه بدهم شاید هم اصلا زمان درستی برای حتی فکر کردن به این موضوع نیست. و شاید من هنوز خیلی ترسو هستم. من یکی که خودم میدانم کجا غرقم، میدانم که لایه های پایین ذهنم هنوز درگیر افکار سنتی است و لایه لایه روحم در بند اآن است، اما میدانم در راه درست تغییر هستم. ارام ارام، لایه به لایه… زمان بر است اما بهتر از تسلیم شدن به همه ترس هایمان است. یک بار زندگی میکنم. و در این یک دوره کوتاه زندگی مجال فکر کردن و دل به دریا نزدن نیست. باید پرید توی آب.

میخندد… میگوید چه میدانی این زندگی که امروز ما ازش ناراضی هستیم و انها بهش چسبیده اند، فردا طوری شود که انها فراری شوند و ما یارای تغییر نداشته باشیم.

یک سرنوشت

محله جدید که زندگی میکنم چقدر دلگیره، اصلا مهاجرت همش دلگیره. یک همسایه افغان و یک سفیر بازنشسته ایتالیایی تنها کسانی هستند که میشناسم.
از مهاجرتم به سوئد بیش از یکسال گذشت و انقدر فشارها متحمل شدم که احساس میکنم بیست سال پیر شده ام.
پسرهای همسایه من و اتیلا را به صرف آش رشته دعوت کردند انقدر دلتنگ بودم که از پیشنهاد مهمانی لبخند بر لبانم نشست. وقتی رسیدم یک دوست جدید را معرفی کردند. معمولا اینجا اولین سوالهایی که از افغانستانی ها بعد از معرفی میپرسی اینها هستند؛ چند ساله اینجایی؟ قبولی داری؟ خانواده ات کجا هستند؟ کی فوت کردند، در کدام جنگ، در کدام دوره؟ از کجا امدی؟ چرا منفی خوردی؟ چند تا؟
و امین نوری از ان سرنوشت های شنیدنی داشت از انها که بعد از شنیدنش فقط میتوانی آه بکشی و به نقطه ای دور خیره شوی و حس عجیب سرگردانی هر چه سنگین تر تو را فرا بگیرد.
امین گفت من بیست و یک ساله هستم تا حالا دو تا جواب منفی از کشور سویدن گرفتم، پنج سال پیش خانه را از ایران با هزار دلیل که برایم هیچ راه چاره ای جز فرار نمانده بود ترک کردم.
اینجا من را در حوالی 17 سالگی 19 ساله کشیدند این شد که راه برای سرگردانی من و جواب منفی اداره مهاجرت به بهانه زیر سن نبودنم آسانتر شد و اکنون پنج سال است که من بی سرنوشت هر روز به امید فردایی که ارزو میکنم از امروزم بدتر نباشد میگذرانم.

انجا در افغانستان دولت انقدر بی مسئولیت هست که برای کوچکترین تصمیماتش اختیار ندارد چه برسد که جان ما شهرواندانش را طبق قانون حفظ کند.
یکطرف دیگر مردم کشور در کنار ضعف صلاحیت اجرایی قانون، درگیر بسیاری سنت های خرافی و تعبیر اشتباه دین و نفوذ بیش از حد عالمان دین در خصوصی ترین مسائل زندگی شان هستند.
یکی از همین به اصطلاح عالمان، از همان ها که از دین نان شب اش را در می اورد. بعد از خواندن مصاحبه امین نوری در روزنامه جامعه باز  او را تکفیر کرده. تکفیر! به همین راحتی که میگویی، حکم مرگ یک نوجوان که در کشورهای دیگر به اسم «آینده ساز وطن» یاد میشوند را صادر کرده است.
او که وقتی شب به خانه برمیگردد فرزند جوانش پیش پایش به احترامش می ایستد نمیداند چه حسی دارد مادر نگران امثال امین نوری وقتی فرزندش نه در اروپا پناه داده میشود نه در افغانستان امنیت دارد و نه در ایران جای  دارد.

image

وقتی کابل بودم با خودم میگفتم همینجا بمیرم حاضر نیستم دیگر پناهنده شوم از خاطرات تلخی که در ایران داشتم چهره غربت برایم کاملا خاکستری و تیره بود. میترسیدم. من مسئول فعالیت های اجتماعی خود در کابل بودم اما تنها مسئولیت من در برابر ان سیستم پر از نقض و فاسد کافی نبود و نیست. گویا بخشی از سرنوشت من هم این بود که در استکهلم شنونده سرگردانی های بی پایان و سرنوشت مبهم  مهاجرین کشورم باشم و آه بکشم. :(

داستانک

فریاد میزند من دیگر رمقی برای دعوای ثابت کردن حقوق غلط خود درستم و یا حقوق درست خود غلطم یا هر چی فکر میکنم حقم است ندارم و نمیخواهم برای چنین مسائل بدیهی حتی بحث کنم. اصلا از کلمه حق و حقوق بدم می اید وقتی هر کسی هر جایی به نفع خودش معنا کرده! دیگر نمیخواهم به اخلاقی پایبند باشم که جد اندر جدمان حین غارنشینی هایشان تبدیلش کردند به عرف و چهار تا بی عرضه مثل ما حتی گاهی با افتخار نشان میدهیم چقدر خوبیم که به انها پایبندیم.
اصلا این پایبندی ها خودش نوعی ریاکاری است و مخصوص ادمهای ترسویی که یک عمر کلمه «مردم» را پتکی کردند بر سر خواسته های کوچک و بزرگشان و اخر خودشان شدند همان مردم که حالا تو دنیای مدرن غیبت هایشان بجای دور هم نشستن و سبزی پاک کردن پشت کنفرانس های اسکایپ است.
میشنود من دوستت دارم عزیزم.
میگوید دوست داشتن بهانه ای است برای نگه داشتن کسی و این هم همان عرف قدیمیه عشق است همان بهانه برای نگه داشتن زنجیرهای فرسوده روابط.
دوستی و عشق به ادم توان و انرژی چند برابر میدهد برای دویدن برای امیدوار بودن و برای در لحظه شاد زیستن. عشقی که پویای ام را از من بگیرد دوستی ای که هیچ افتخاری جز وفاداری به رابطه را نداشته باشد را میشود چیزهایی دیگری هم نامید بجز دوستی بجز عشق.
باز میگوید ولی من دوستت دارم و این بار دخترک اصلا نمیفهمد…فکر میکند دو موجود از دو سیاره متفاوت با دو دنیای کاملا متفاوت در ذهان هایشان رو به روی هم ایستاده اند.
اهی میکشد به چشمانش خیره میشود و میچرخد که برود دستانی از پشت به او حلقه میشوند: عزیزم من واقعا دوستت دارم فقط تو بگو چه تغییری میخواهی که من همان کار را بکنم؟ این سوال مانند پتکی سربی بر سر دخترک فرود می اید: آه خدااای من چگونه میتوان تغییر را دیکته کرد؟ حلقه را باز میکند، شال سیاه را به دور خود میپیچد و از اتاق بیرون میزند.

بی ضمانت

وقتی کودک بودم بارها با خودم فکر کردم که مادر و پدرم «چطور» فهمیدند که اگر من را بدنیا بیاورند میتوانند از من نگه داری کنند و بعرش من را بدنیا اوردند؟
با خودم میگفتم خوب اینها چقدر نترس هستند که با خود فکر نکردند اگر یک زمان پول نداشته باشند غذا بخرند بعد من از گرسنگی بمیرم بعد چی میشد؟
حالا که بزرگ شدم میفهمم که ان زمان ها حتی دنبال ضمانت اجرایی میگشتم. چیزی که بعدها فهمیدم نه تنها خیلی از پدر مادرها به شمول خودم، بلکه دولت ما هم نداشت.
حالا که خودم پسر دارم وقتی به مشغله های فکری کودکی ام فکر میکنم دلم میخواهد میدانستم که هیچ پدر و مادری فرزندشان را هرگز رها نمیکنند و حالا دلم.میخواهد پسرم بداند هر چند زمانی که اورا بدنیا می اوردم همان مسئله عشق به فرزند داشتن باعث شد اما حالات زندگی هیچ وقت ضمانت ندارد. چطور میشود ضمانت کرد که با داشتن خانه و کار و شرایط تحصیل و سلامت و… بچه دار شدن کار درستی باشه یا غلط. همه شرایطی که ادم را به کاری وا میدارد در زمان خودش ایده آل است چه بسا سه سال بعدش همه ان شرایط یک خلا و اشتبله به نظر بیاید یا نیاد…..