تحصن براي #زهرا

تصور ميكنم يازده سالگي ام را، كه حتي پريود نميشدم، چيزي از روابط جنسي با جنس مذكر نميدانستم. تصور ميكنم #زهرا دخترك مغبول چهارده ساله را كه در يازده سالگي به بد داده شده بود، تعريف من از بد اين است كه پدري براي اتمام دعواي قبيله و براي كشته نشدن خودش يا پسرش، اصلا از ترس جان خودش، دخترش را قرباني ميكند، دختر را ميدهد دست دشمن كه يعني هر كار ميخواهيد با او انجام بدهيد، با يك دختر يازده ساله سكس كنيد، تا من زنده بمانم، بزنيدش، و حتي خاكسترش كنيد تا من نفس بكشم، نماز بخوانم، الله اكبر بگويم و احتمالا ظالمان را نفرين كنم! تا خدا جزاي كارشان را بدهد.

از خاكستر شدن زهراي چهارده ساله چهارماهه حامله، تعجب نميكنم كه از حضور پدرش در خيمه تحصن تعجب ميكنم! ميتوانست با يك نه بميرد، ميتوانست به كابل فرار كند، ميتوانست از خير اموالش بگذرد اما در خاكستر شدن كودكي با كودك درونش نقش نداشته باشد. 

انجا افغانستان، ظلم هايي بر عليه زنان تحصيلكرده و كارمند ميبينم كه سوزانده شدن دختركي بي پناه برايم موجه ميشود.وقتي زني ميتواند صدايش را بلند كند و اعتراض كند با ظلم خانواده و شوهر و جامعه دست و پنجه نرم ميكند و فجايعي حيرت انگيز اتفاق مي افتد بايد هم انتظار داشت امثال #زهرا براي اجتناب از درو كردن خشخاش به آتش كشيده شوند. 

#niceattack 

يازده شب، باشه در اوج خوشي دست به دست بچه دو ساله ات ميخندي و ناگهان ديوانه اي با كاميون سنگين شروع كنه به رگباربستن مردمي كه غرق شادي اند، اعتماد ام را نسبت به ادمهاي اطرافم هر لحظه بيشتر از دست ميدم. وقتي از خيابان رد ميشم يا وقتي كنار ساحل با خانواده افتاب ميگيريم يا وقتي ميرويم جشن هاي خياباني و يا حتي در سينما و فرودگاه، كجاي دنيا امنه؟ 

من فرياد :) 

امروز براي اولين بار اسمم را از زبان پسرم شنيدم، داشتم ذوق مرگ ميشدم گفتم چي؟؟؟ بازم تكرار كرد گفتم بازم بگو بازم تكرار كرد. من ذوق من پرواز من حض من فرياد…. 

هرجا كه هستي شاد باش! 

اينجا ادم در اوج ارامش دلتنگه و دائم غرق نوستالژيه،  گاهي فكر ميكنم  اين همه سير در گذشته يا گشتن نشانه اي از گذشته توي اين محيط جديد بيماريه كه من گرفتارش شدم. 

خاصيت مهاجرته، اوايل با خودم ميگفتم مهاجر بودم الانم مهاجرم چه فرقي داره ولي ان كوه دلتنگي و حس بي ريشگي انگار ريشه ميدواند بجاي عادت كردن به زندگي جديد، شايد هم عادت كردم و شكل عادت كردن تو غربت همينطوريه، ارامش همراه با حس دلتنگي براي گذشته اي كه نه وجود داره و نه دلت ميخواد برگري چون همه چي تو خيالت قشنگتره. 

امروز اين پيام را از يكي از شاگردهام دريافت كردم، تازه مهاجر شده، عميق فكر ميكنه و خوب مينويسه، دلم ميخواد قشنگ ترين اتفاقها ازين به بعد براش بيافته، (ارزوهايي از جنس يك معلم، كه فقط يك معلم دركش ميكنه) فقط  اگر خودت وبلاگ را ميخواني بايد بهت بگم من روزه نميگيرم خوشكل 😊

راز اشك هاي ماري

ترم قبل در شش مدرسه ابتدايي استكهلم كار كردم، هر مدرسه اي خاصيت هاي خاص خودش را داشت، يكيش معلمان دلسوز با شاگردهاي تنبل، ديگري شاگردهاي زرنگ و سيستم خراب، يك جاي ديگه نه شاگرد شاگرد بود نه مكتب مكتب و يك جاي ديگر شاگردهاي اهل درس با خوي واقعا كودكانه و جاي ديگر شاگردهايي كه فكر و ذكرشان رابطه با دخترهاي سوئدي مدرسه شان بود. 

بين همه معلمين و برو و بياها، يك خانم مسن كار ميكرد، ماريا، توي مدرسه اي در وسط شهر، تنها كسي بود كه خيلي صبورانه فقط به كارش فكر ميكرد و هر روز با شش پسر با سويه هاي درسي مختلف سر و كله ميزد. من پنج ساعت باهاشان درس داشتم.

هفته اخر قرار شد باهاش عكس يادگاري بگيريم، همه شاگردا كنارش ايستادند، من عكس را چاپ كردم و همراه با يك كارت كه پسرها داخلش به زبان سوئدي نوشته بودند: ماري عزيز تو تنها كسي هستي كه در آغاز زندگي ما در سوئد عشق و انسانيت را با صبوري و مهرباني ات بما اموختي. تو بهتريني. 

وقتي روز اخر قاب عكس را بهش داديم، شانه هايش لرزيد، بعد جمله را خواند اما نتوانست جلوي خودش را بگيرد و اشك ريخت. تشكر ميكرد و من را در اغوش گرفته بود، من مبهوت! يك آن غرق شدم در همه سالهايي كه معلم بودم يا معلم خوبي داشتم و ان لحظات خداحافظي كه دردش با لبخند در اعماق وجودم حك شده بودند! خدا ميداند راز اشك هاي ماري چي بود! 

روزهاي اخر مدرسه

اين روزها كه روزهاي اخر مدارس هست، با خداحافظي از شاگردهايي كه سال ديگه ميروند اول دبيرستان و قرار است نبينمشان يك خط درميان بين حس دلتنگي بسر ميبرم، فكر نميكردم تا اين حد به انها عادت كرده باشم تا حدي كه اين هفته اخر مدرسه سخت ترين هفته كاريم هست. ياد روزهاي اخر دبستان راهنمايي دبيرستان و دانشگاهم  و ياد ان معلم هاي دوست داشتني و دوستاني كه روزهاي اخر را باهم جشن گرفتيم زنده و پاينده باد. 

بي رنگ

خيلي عوض شدم، خيلي زياد. اين را وقتي فهميدم كه بعد مدتها با دوستم كه در كابل هست چت كردم وقتي وارد بحث هاي خصوصي و جزيي شديم فهميدم كه چقدر روحيه شادم كمرنگ شده و چقدر به تنهايي عادت كرده ام انقدر كه فكر ميكردم دنيايش زيادي شلوغ است با اينكه پر بود از خوشگذراني هاي زنانه و كار و مادر بودن ….

سري زدم به بخش مدياي تويترم و انقدر شخصيت توي عكسها با الانم فرق داشتند كه ترس برم داشت. اين روزها كه از دست افكار بيهوده پناه ميبرم به خواب و از ترس مجلس دعوت نشدن جواب تماس هاي تلفني ام را بيجواب ميگذارم، بجاي ديدن دوست كتاب ميگيرم به دستم با ان ادم قبلي خيلي بيگانه ام و اين را دوست ندارم. يك جايي اين وسط گم شدم من كه…. 

پ.ن: يكي از تغييراتي كه اين روزها بيشتر حس ميكنم اين حساسيت به استفاده از ضمير اول شخص هست ، تمام تلاشم را ميكنم كه بجاي فاعل در اول جمله بعنوان شناسه اخر فعل كمرنگش كنم، يك چيزي مثل كمرنگ كردن خودم در جامعه! 

There is no justice in the word 

شايد بارها شنيده بودمش، اما هيچ وقت به اين حد عميق نشده بودم، معلم زبان سويدي برادرم ما را دعوت كرده بود به بالاي تپه اي نزديك دريا وسط شهر، به نوشيدن ساكي ( نوشيدني ژاپني كه از برنج در ساختنش استفاده ميكنند) 

فضاي قشنگي بود فقط هوا كمي سرد بود، گفت وقتي دبيرستاني بوده مادرش را به مدرسه خواسته اند و معلم به مادرش گفته دخترت يك مشكل بزرگ داره كه بايد حل بشه اگر نه بعدا به دردسرهاي بزرگي مي افتد و ان اين است كه دخترت فكر ميكند در جهان عدالت وجود دارد! و برايش مبارزه ميكند. ميخنديد و تعريف ميكرد كه بعدا مادرش در خانه چقدر تلاش كرده به او بفهماند عدالتي در جهان نيست، ولي نيمدانست من از حرفش شوكه شدم بطوري كه تمام ان شب كه بعد از تپه رفتيم بار كه بيليارد بازي كنيم در فكر نحوه تفكر معلمين ان مدرسه بودم. 

بهش گفتم در دنيا عدالت وجود ندارد اما من اگر حس كنم برايش مبارزه نميكنم زندگي ام بي معنا خواهد بود، (خوب اين مبارزه كردن براي چيزي كه وجود ندارد به چه معنا؟). يك حرفي هست كه نميتوانم بيانش كنم! اينكه من ازين زوايه قضيه را نديده بودم، فكر ميكردم مبارزه براي عدالت طوري حياتي هست كه كم كم شده بود چيزي مثل اعتقاد» به وجود عدالت در جهان».

الان حس ميكنم خالي شدم، مثل بادكنكي در هوا يا ادمي كه افتاده روي ابرها. نگاه كردن به اعتقاداتت از يك زوايه ديگر گاهي انقلابي بوجود مياره كه براي خودت هم قابل باور كردن نيست. خوبي اين نگاه جديد در اين روزها اين بود كه ديگه توقع ندارم از كارهايي كه ميكنم نتيجه اي را كه خودم ميخوامو بگيرم، يعني تلاش ميكنم اما اگر نگرفتم همين جمله جواب همه افكاريست كه هجوم مي اورند، ديگه ازينكه كسي زير پامو خالي كنه انقدر افسرده نميشوم كه قبلا ميشدم يعني اصلا ناراحت نميشم. فكر ميكنم اخرش هم نتوانستم انچه اين جمله در اعماق ناخوداگاهم تكان داد را توضيح بدهم. ميداني اصلا عدالتي در دنيا وجود نداره همين! 

#Tutap

همين سي و دو حرف تكراري كه كنار هم قرار ميگيرند تا براي ما معني بسازند و رنج و خوشي بدهند، يك روز انقلاب تبسم يك روز جنبش روشنايي و نميدانيم قصه بعدي چه خواهد بود، هر چه هست خوب است اگر براي امروز نباشد براي فردا و براي تاريخ خوب است.

در اين بين ادمها غربال ميشوند، در اين بحث حسادت ها و تعصبات قومي انهايي كه به اساني بروز نميدهند برملا ميشود و من اين را دوست دارم اينكه اين جنبش ها چهره واقعي بعضي ادمها را حداقل به خودشان مينماياند و ريز و درشت را شده براي يك روز جدا ميكند، هر چند اين چيزها افغانستان نميشود. براي ما نسل جديد كم كم دعوا بر سر اينكه اين كشور سرزمين اصلي و ابتدايي چه گروهي بوده و هست بي رنگ ميشود. ولي مهم اين است كه اكنون كه اقوام مختلف باهم در اين سرزمين زندگي ميكنند به اين نتيجه برسند، حداقل نسل جوان بفهمند كه افغانستان روزي مامني براي همه است كه همديگر را با احترام قبول كنيم. نميدانم شايد هم فقط براي من واطرافيانم اينطور  باشد. اما قبول زندگي مسالمت اميز در كنار يكديگر به معناي گذشتن از حقوق مسلم مان هرگز نيست! 

از اينكه در اين قرن بايد براي برق بجنگيم احساس پوچي ميكنم اما از اصل مبارزه نه. دلم ميخواست بجاي تعصبات و جنگ هاي ابلهانه قومي و مذهبي همه عينك تعصب را در اورده و رو به روي همديگر مينشستيم و همديگر را بعنوان شهروندان با حقوق مساوي قبول ميكرديم اما انگار ازين معني بسيار فاصله داريم زماني كه يكي از كارمندان پشتون تلويزيون در ارتباط با تظاهرات #جنبش-روشنايي در فيسبوكش مينويسد: افغانستان را عبدالرحماني ديگر لازم است و جواب ميگيرد: افغانستان را خالق هاي هزاره اي ديگر لازم است. وقتي فعالين مدني و رسانه اي فعاليت هايشان يكسويه هست، وقتي تمام تلاش عده اي اين است كه صداي هزاره ها بين المللي نشود. كتمان هويت و ناديده گرفتن حقوق هزاره ها و ديگر اقوام راه حل بيرون رفت از وضعيت كنوني كشور نيست، از انجا كه هيچكس نميتواند روزگاري بدتر از عبدالرحمن بر سر مردم هزاره بياورد، وضعيت ما رو به تغيير و پيشرفت است چون ما تصميم گرفته ايم كه تقدير اينچنين باشد. 

ولي افتخار ميكنم به مردمي كه با گل اعتراض كردند و به ترس اشرف غني و ديوارهاي كانتينري اش خنديدند و در كشوري كه قدم به قدمش را خشونت و قلدري پر كرده تيم جمع اوري اشغال و بطري هاي اب داشتند! يعني در بين ملتي كه محافظ رياست جمهوري در لندن با مشت بر دهان معترض ميكوبد تا دردهاي صد و سي ساله اش را بيان نتواند مردم به پوليس هاي نگه باني كه اماده شليك هستند گل ميدهند.  

عادت كردن 

بنياد بسياري از عقبگرايي ها عادت كردن است، عادت كنيم كه عادت نكنيم، يا همانطور كه عادت كرديم همانطور هم عادت نكنيم، اميدوارم دوستان متوجه شده باشند 👻

پ.ن: عادت كرديم كه دير از خواب بلند شويم، عادت داريم كه چهارساعت با مبايل گيم بزنيم اما وقتي نيم ساعت كتاب ميخوانيم خوابمان ميبرد، عادت كرديم به تنهايي و از جمع ها هراس داريم، عادت كرديم به سكوت در نتيجه جايي كه بايد صدايمان بلند شود نميشود و بنياد ظلم را خودمان بر عليه خود ميگزاريم، گاهي همين عادت ها چنان رسوخ ميكنند در وجودت كه تاثير بدش از اعتياد هم بيشتر است، افيون جامعه در واقع عادتهاي يك جامعه است نه دين! 😇 

ميبينم كه ميگم! خودم بخاطر عادت هاي بد حتي قيد بعضي اهدافم را زدم. اين روزها متوجه عادت هام هستم، عادت هاي خوب، عادت هاي بد، فكر ميكنم تنها راه حل رهايي از عادت هاي بد، عادت كردن به عادت بد نكردنه، تمرين ميخواهد دو حالت دارد يا بايد خيلي عاقل باشي كه فاجعه را محاسبه كني و شروع كني به تغيير و يا بايد خوب به نقطه اخر خريت برسي و در نقطه اي از خودت و همه چيزت حالا بهم بخوره كه تصميم بگيري همه چيز عوض شود حتي عادت ديد! نحوه نگرش منفي به زندگي تا رفتارها. 

جايزه سفير

ديروز كه رفتم سفارت افغانستان دراستكهلم، فضاي كاري طوري بود كه يك افغانستان كوچك را حس ميكردم، متاسفانه همانطور كه هميشه ميگويم، براي ساختن يك جامعه افغاني اولين ماده تعصب هاي قومي است بعد بقيه موارد اضافه ميشود.

كارمندي كه در بخش قنسولي جواب مراجعين را ميداد، با اين فرض شروع به حرف زدن ميكرد كه طرف مقابلش يا احمق است يا سر جنگ دارد، و مردم هم دقيقا نقش مردم را بازي ميكردند، همانطور كه در افغانستان اينكار را ميكنند، همه ناراضي اما كسي صدايش را نميكشيد شايد چون ميخواست نفر اول اعتراض نباشد. شايد هم هزاره ها بيشتر تمايلشان به سكوت هست. 

خلاصه من رفتم سراغ كله گنده شون، سفير! سفير علياي جمهوري اسلامي افغانستان از پارسال كه تازه امده بود و جامعه افغاني سويدن دستش نبود و مارا خيلي تحويل ميگرفت تا الان خيلي فرق كرده بود، بحدي كه خوب فهميده بود دقيقا مثل انچه در افغانستان ميگذرد و امثال سفير در ان زمينه داناي عالم اند، من هزاره براي جامعه هزاره چانه ميزنم و فلاني براي فلاني از همين رو در بحثي كه من پيش كشيده بودم چنين جواب داد: مَه كسي كه حَوصيله مَه سر بوبَره بَريش جايزه ميتوم! و در همين لحظه از طرف قنسول ندا  آمد كه: و تو جايزه ره بردي. ديدم كه دل قنسول چقدر خنك شد ازين حرفش چون پارسال خيلي جگرخون بود از اينكه با ما انطور رفتار ميشود و اينطور نه! 

راستي انجا مردم اعتراض داشتند كه تشناب سفارت لامپ ندارد، من به گوش مبارك رساندم.🤒

پ.ن: من نفهميدم جايزه ام چي بود تعيين نكردند 🤔😂

تولدت مبارك افغانستاني

امروز تولد ريس مان بود، معلمين زبان مادري هر كشوري برايش شعر تولدت مبارك را به زبان خودشان خواندند، گروه ماهم گفتند مال ما مثل زبان فارسي ايرانه شعرش يكيه! 

بر آن شدم كه بگم كدام افغانستاني كه در ايران بدنيا نيامده ميگه تولد تولد تولدت مبارك بيا شمعا رو فوت كن كه صد سال زنده باشي …

بعد من ازانهام كه اعتمادبنفسم تو اين مواقع ميره زير صفر و يخ ميزنه هيچي نگفتم چون خودم هم شعر تولدت مبارك به لهجه دري را حفظ نبودم. سكوت كردم گفتم شايد اين فرهنگ ماست كه بروز ميكند اين همه ادم، كه بزرگترين گروه زبان مادري را تشكيل ميدهيم ان شعر را بلد نيستيم! 

شايدم چون اين شعر عمومي نيست، يا ما تولد را بادعاي خير ( دعاي خير دعايي هست كه در هيچ كتابي نوشته نشده و همه ملاها حفظ اند، و ما وقتي ميفهميم كسي دعاي خير ميكند كه دستش را دور ريشش ميگرداند) برگزار ميكنيم از خير سر دين مقدسمان و يا اين سالهاي جنگ همه چيز را با خون شسته و برده. 

اين لينكها اهنگ تولدت مبارك با لهجه دري دارد: 

پ.ن: قشنگترين اش مال چيني ها بود، من نفهميدم چي گفت اما اگر ميفهميدم حتما خيلي قشنگتر مي بود. 

جمعه ها

جمعه ها سخت ترين روز هفته است، فكر ميكنم در حقم ظلم شده بايد هفته كاري از دوشنبه تا پنج شنبه ميبود، روزهاي جمعه از اعماق وجودم ارزو ميكنم كه دختر پادشاه سرزمين يخي ميبودم و مجبور نميشدم جمعه ها كار كنم 🙈 ساعت كاريم از هشت صبح شروع ميشه و ميدانم كه ان دوتا شاگردم هم حسي مثل خودم را دارند همينه كه تقريباهرگز همديگه را نميبينيم. من به هر زحمتي خودم را ميرسانم سر كلاس اما انها نيستند، بخودم تلقين ميكنم كه اصلا ناراحت نيستم كه نميان و سعي ميكنم به اينكه با چه زحمتي از رختخواب جدا ميشم دوش ميگيرم و از ان سر شهر خودم را ميرسانم مدرسه فكر نكنم. و حتما فراموش ميكنم كه من ٦ صبح شروع كردم به امادگي براي كلاس ساعت هستي كه انها فقط يك ايستگاه ٥ دقيقه اي فاصله دارند از مدرسه اگر نه سكته ميزنم. ميرم چاي درست ميكنم و تا ساعت ٩ وبگردي ميكنم، اخر هفته گزارش ميدم كه غايب بودند اما انگار براي معلم اصلي شان هم مهم نيست. تنها چيزي كه ناراحتم ميكنه اينه كه ما افغانستانيها زود سير ميشوند، همينه كه اين بچه ها تارسيدند اروپا يادشان ميره همه ان تحقيرها و محروميتها در ايران و افغانستان و ميخواهند حقوقشان برابر يك كودك سويدي باشه اما زحمتي براي داشتن موقعيت ها بالا نكشتد! 

چقدر كول شدم و دوست داشتني اين روزها تو نميدوني، كلا رفتم تو فاز اينكه هيچ چيزي با ارزشتر از وقت و انرژي و سلامتي و اعصاب خودم نيست، چاي سرد شد. 

برلين

باهاش بيست و چند سال زندگي كردم باهم خورديم خوابيديم خنديديم دعوا كرديم درد دل كرديم نكرديم اما همه آن سالها به اندازه يك سفر يك هفته اي به برلين  اورا در دلم شيرين نكرده بود، برلين اورا بمن شناساند، حس كردم با تصور اينكه بهم نزديكيم چقدر از هم دوريم، حسكرديم چقدر اين انسان را دوست داشته ام و نميدانستم، با اينكه هر دو مريض بوديم و فرصت حرف زدن كم بود ولي طوري دوست داشتنش در من زنده شد كه هر وقت چشمم را ميبندم كه بخودم فكر كنم يك حس خوشي و حسرت و دلتنگي و غرور و افتخار و تمايل به بازگشت و همه اينها بعلاوه حال دگرگوني كه قدرت بيانم از گفتنش عاجزه در من فوران ميكنه، 

آه دلم ميخواهد براي هميشه همان پاكي و سادگي تنها تصويري باشه كه ازش نگه ميدارم دلم ميخواهد اين زندگي ماشيني و دل مشغولي هايش اين حس و اين دوست داشتن را هيچ وقت كمرنگ نكند. 

ادم بايد خواهر و برادر و پدر مادرش را نشنود، زندگي بايد انقدر رحم كند كه اينها را حداقل در فاصله نزديك نگه دارد، با خواهر و برادر يا درباره خواهر برادر نبايد حرف. بايد ديدش، بوسيدش، باهاش دعوا كرد و در اخر در اغوش كشيد!  

   

خيلي سويدي طور! 

بعد از گذشت مدتها از عضويتم در انجمن قلم سويدن،ديشب در اولين جلسه سالانه اعضا شركت كردم، عده زيادي ادمهايي كه بهم حس اين را دادند كه من واقعا در كشور سويد هستم دور هم جمع شده بودند، بجز من و يك پسر بنگلادشي و دو تا خانم ايراني ديگه بقيه سويدي بودند، اولين بار در زندگيم بود كه برنامه راس ساعت شروع شد و راس ساعت به اتمام رسيد بين ساعت ٦ تا ٨ شب گزارش سال قبل اعلام شد نتايج انتخابات اعلام شد و سريعا چوكي ها از حالت كنفرانس به رستوران تغيير داده شدند ما شام خورديم و بيرون شديم. 

پ.ن: من كه از فرهنگي امدم كه مهمان دو ساعت در خانه ميشينه سه ساعت دم در خداحافظيش طول ميكشه و تا حالا فكر ميكردم اين سر وقت بودن ها مال  كتاب قصه هاست، چندان دَ جانم هم نَشيشت اينطور نظم. 

پاي استدلاليون چوبين بود 

بين ملل خاورميانه رايجه كه توقع داشته باشند بخاطر تغيير فكر و رفتارشان بايد مورد ستايش و تحسين و احترام ان هم  از نوع  پاچه خواري قرار بگيرند.( انهايي كه حرفم را رد ميكنند را بايد ناديده گرفت تا جوهر وجودشان را نشان بدهند از صدتا يكي اگر متمايز باشه) 

گاهي فكر ميكنم چقدر ابلهانه است اگر تو كله من چيزي ميگذره بايد شريك زندگيم بگه وا اسلاما چه الماسي چه عقلي چه تدبيري بيا بپرستمت. نه اينكه من جز اين دست هرگز نبودم و از شكم مادرم بيخيال به به چهچه ملت بدنيا امده ام نه. بودم اما با بدتر از خودم روبه رو شدم كه متوجه شدم و اين خودش نكته مثبت قضيه است كه ميشه گفت از( هر) انساني ميشه چيزي ياد گرفت. بدترش اينه كه در حالت برعكسش كسي نميخواهد بخاطر طرز فكرش و به تعقيب رفتارهاي ناشي از ان طرز فكر توبيخ بشه. آنجاست كه پاي توجيه مياد وسط. تا زماني كه توجيه اولين راه حل هست رسيدن به توافق نظر ناممكنه. بدترينش اينه كه در زندگي با توجيهاتي رو به رو ميشوي كه در حد بالااوردن تهوع آوره، ادمهايي كه انقدر خود را مقبول ميدانند كه با لشكر چين هم يكجا شوي يك درصد احتمال نميدن كه طرز فكرشان كارساز نيست. نا اميدكننده است كه فكر كني با اين پيشرفت تكنولوژي همچين موجوداتي هنوزم هستند. ولي هستند.

کم حرفی

با اینکه میدانم آنچه مدیا درباره افغانستان میگوید خبرهای ناخوش اینده تکان دهنده است و زندگی انجا جاری است اما حس میکنم تصویرم درباره افغانستان به سمت تیرگی میگراید. با خودم میگویم وقتی انجا بودم هم اتفاقاتی می افتاد که کمتر از قتل فرخنده و حاملگی خاطره از پدرش و مصیبت صدها زن دیگر نبود ولی چون من داخل ان جامعه زندگی میکردم، عشق می ورزیدم، دوستانی داشتم بهتر از گل، معاشرت بود مصاحبت بود کار بود مشغله بود همه اینها… آه همه ان روزهای کاملا افتابی صورتی و ابی من را به سکوتی عمیق میکشاند. یکی از تغییراتی که در سوید در من ایجاد شده همین کم حرفی هست. اصلا حوصله زیاد حرف زدن یا گوش دادن به حرف های ادمهای نامربوط را ندارم، حلقه دوستانم هم دارند تبدیل میشوند به ادمهایی که یکی از ویژگی هایشان همین کم حرفی است.

ستایش، ان دخترک شش ساله افغانستانی که این روزها عکس هایش همه مردم دنیا را به اغوش میکشد، همان که بعد از کشتنش رویش اسید ریختند تا بسوزد. تو فکرشم. از الف تا یا میاد تو ذهنم و من هی فرار میکنم. گفتم اینجا بنویسم تا سهمی داشته باشم در سکوت نکردن اما فاجعه انقدر عمیقه که اخرش سکوته.

معجون اعصاب

قبلا از حرف بد کسی ناراحت میشدم برادرم به من میگفت حساس نباش، مثل این بود که انگار میگفت په په باش. خودم هم اصلا نمیفهمم چی شد ناگهانی. یک روز به یک تیتری برخوردم که نوشته بود احساساتی شدن امری اختیاری است چون ماییم که تصمیم میگیریم یک عده ای بتوانند مارا ناراحت خوشحال و… کنند اما عده ای دیگر نه. دقیقا مثل شنا یاد گرفتن بود برام که وقتی نا امید شده بودم یک روز دیدم دارم شنا میکنم اصلا نفهمیدم چه فرقی داشت تمرین ان روز با تمرین های قبلی یا وقتی که بعد از یکسال اموختن زبان سویدی، تا دیروزش انگلیسی حرف میزدم اما ان روز که کفش میخریدم با فروشنده سویدی حرف زدم بدون مشکل فرداشم به دکتر زنگ زدم و تمام تماس به زبان سوم ام بود. چند هفته بعدش هم اولین مصاحبه کاری ام به زبان سویدی یک ساعت و نیم طول کشید و من چه چه زدم. این روزها وقتی عامل خارجی منفی خودش را بروز میده با خودم میگم خوب الان من باید عصبانی بشم؟ و نمیشم. بدون هیچ تلاشی!  اینطور نیست که قبلا هم از این حرف و حدیث ها نبود، بود اما اینطور کاربردی و عمیق و دقیق هرگز نبود. نمیدانم شاید هم دارم بزرگ میشوم و ناخوداگاه همه چی عوض میشود. هر چه هست من دوست دارم. این حسی که دو هفته ای میشه امده سراغم، ارامش، رضایت و خوشی ای که پشتش هیچ ترس و نگرانی نیست را دوست دارم. میدانم یک طوری شد که اینطور شد اما نمیدانم چی شد، معجون اعصاب خوردم عایا؟؟؟  :)

این روزها انقدر دنیایم را کوچک کرده ام که دیگر خودم هم درونش جای نمیشوم.

دیروز برای چندمین بار دیدار یک دوست را رد کردم.

دیگر قرار نیست احدی بداند پشت تصمیم هایم چه دلیلی پنهان است. میفهمم همه انچه از امروز تغییر میکند بر اساس تصمیم شخصی خودم هست. خیلی با خودم فکر کردم، بهترین کاری که میتوانستم گوش دادن به وجدانم بود حالا احساساتی است یا سنتی یا دلسوز یا دیگر قدرت شکستن تابوها را ندارد یا فکر میکند فقط خودش را میدیده حالا باید دیگران را هم ببیند یا میترسد یا از بیترسی خسته شده، هزاران اما و اگر دیگر مهم نیست مهم این است که باید درک کنم که از امروز معادله بر اساس خواست من تغییر کرده.

همه تمركزم را گذاشتم روي بهتر كردن رابطه ام با بچه، كمتر كارتون ببينه بيشتر بازي كنيم و هر چه ميگذره بيشتر و بيشتر دلم ميخواهد باهاش باشام. كلاسهاي زبان تا اخر ماه مي تعطيل اند و من ميخواهم فقط بازي كنيم :) 

غبطه ميخورم

نشسته ام اين گوشه و غبطه ميخورم به همه آدمهايي كه هميشه خودشان را به همه چيز و همه كس ترجيح داده اند. آنها كه معيار خوب و بد انتخاب ها مقدار نفع و ارامش و پيشرفت خودشان از هر لحاظي بوده و هيچ چيزي واقعا هم با ارزشتر از گذاشتن وقت و انرژي روي خود ادم نيست. چيزي كه من خيلي سال قبل بايد به دركش ميرسيدم. 

پ.ن: به ح ميگم ول كن اين يارو رو وصله تو نيست ولي انگار دارم از   سياره ديگه با زبان جديد همراهش حرف ميزنم. داره تمام تلاشش را ميكنه  خودش را در حد تفكر و دنياي اون يارو كوچك كنه. البته از نظر خودش داره به اون كمك ميكنه كه تغيير كنه. آخه آدم ساده مرد گنده چه نيازي بتو داره اگر بخواهد ادم بشه اين بخودش مربوطه. همينطور كه الان بمن مربوط نيست اين سطرها رو به ح فكر كنم ولي مينويسم و از سادگيش چنان د حيرتم كه افتادم به جان اشتباهات خودم در زندگيم. 

چطور ميشه كه عده اي دقيقا در نقطه مخالف ادمهاي بالا هميشه قرباني شدن را انتخاب ميكنند؟

غبطه ميخورم بدون چاي بدون قند! 

برگشتم ولي همه برگشت ها زيبا نيست 

دارم مقاله اي درباره تست بكارت در افغانستان مينويسم و عجيب فجايعي درين سالها زير پوست آن جامعه اتفاق افتاده از ان دست فجايع كه شاخ هم در بياورم كم است . دختري تحت نظر شش پزشك چهاربار تست شده. قتل هاي ناموسي، فرار از منزل، زندان فقط براي اينكه جواب تست مشكوك بوده با اينكه پرده سالم است. عموما دخترهايي كه از خانه فرار ميكنند به درخواست نامزد پدر يا برادر تست ميشوند

چه بگویم جزاین که درین اواخر که زندگی بر من گذشت تقریبا تمام فلسفه هایم تغییر کرد.

دیوانه بود اما میفهمید

روزی که در یک مجلس عروسی دیدمش و لباس قشنگ پوشیده و خیلی زیبا میرقصد موی های تنم سیخ شد و نگرانش شدم، بچه ام بغلم بود امد به طرفم و لبخند زد و پسرم را بغل گرفت بالا پایین انداخت گفت چه خوشکله، لبخندی زدم بچه را ازش پس گرفتم اما هنوز بدنم سرد سرد بود، دست و دلم میلرزید نگرانش بودم نگران اینکه مردم قصه خوب رقصیدنش را دهان به دهان بچرخانند و به گوش آنی برسد که نباید.

مادرش گفته بود که او پریود میشود، خیلی ناراحت بود. یک دقیقه تصور کردم که پریود میشود هر ماه، پریود شدن، دل دردهای بی دلیل، خونریزی، نواربهداشتی. اه همه اینها!

انوقت ها سرکارمیرفتم و با یک بچه چند ماهه شبانه درس هم میخواندم، خیلی مصروف بودم، مادرش امد خانه ما به من گفت باید برایش کاری انجام بدهم اما من قادر به انجام دادن ان کار نبودم، نه فرصت اش را داشتم نه امیدی به این سیستم فاسد! از شوهرم خواستم کمک کند، چند روز رفت دنبال کارشان اما بالاخره رها کرد. گفت باید خودشان یک ادم کمر بسته داشته باشند که کارشان را دنبال کند ازین اداره به آن اداره دویدن وقت میخواهد و من کارم را از دست خواهم داد.

در سوید، بیشتر از افغانستان ادمهای معلول، عقب مانده، نابینا و ناشنوا می بینم، نه اینکه زیادتر باشند بلکه سیستم طوری هست که به انها رسیدگی میشود به اسانی یک انسان سالم میتوانند در شهر بگردند. اما در افغانستان مجبورند خانه نشین شوند هم سرنوشت خودشان سیاه است هم مادر و پدرشان، تا توانایی دارند انها را تر و خشک می کنند وقتی پیر شوند دعا می کنند بچه شان قبل از خودشان بمیرد چون بعد از انها کسی نیست که ازش مواظب کند.

مادرش میگفت کمر درد شده، حالا زورش به دخترش هم نمیرسد، گاهی دست و پایش را با زنجیر میبندد که بیرون نرود اما دخترک چهار حواسش به بیرون رفتن است. میرود بیرون بی مقصد تا هر کجا که دور شود، گرما و سرما را هم نمفهمد. وقتی پریود باشد برایش نوار بهداشتی میگذارند، هر جا که دلش بخواهد و متوجه شود ان را در می اورد و پرت میکند، او چه میداند این تکه پارچه خونی لای پایش چیست؟ اصلا خون چیست، و این خون چه معنی میدهد؟

او نمیداند، این چیزها را که مادرش میداند، ان غم ها را. با هر بار پریود شدن دختر، مادر پیرتر میشود نگران تر و عاجز تر. دست و پایش را با زنجیر می بندد که بیرون نرود، از ترس تجاوز!

سرم را گذاشته ام روی شیشه اتوبوس با سرعت به سمت شهر میرود ساعت شش و نیم صبح و هوا هنوز تاریک است، معمولا زمستان ها تا حوالی ساعت هشت و نیم صبح هوا تاریک است. با خودم فکر میکنم، خوب شد ان زمان موفق نشدیم دخترک را در دیوانه خانه علی آباد راجستر کنیم. هنوز هم نگران زیبایی و جوانی اش هستم، اینکه یک روز بهش تجاوز کنند موهای تنم را سیخ میکند. چه اعتمادی به ان دیوانه خانه است که هیچ کس صدای کسی را نمیشنود. زنجیر مادر بهتر نیست؟

خیلی وقتها به فکرش می افتم. اینکه ادم ها را میشناخت حتی مرا که فقط چند بار دیده بودمش که در دیوانه خانه ثبت نامش کنم. محبت را میفهمید، لبخند را و از همه بدتر که پریود میشد، با خودم میگویم خوب شد نتوانستیم راجسترش کنیم نمیخواستم که نفرینم کند! دیوانه بود اما محبت را میفهمید، حتما نفرین را هم.

 

 

 

مرگ آزادی بیان

از پول ها و پروژه هایی که بنام ازادی و حقوق زن و تلاش برای فعال ساختن زنان بعنوان نیروی کار، تشویق برای تحصیل و هزار حرف دیگر مصرف شد یادم می اید که یک بار در محفل چندین هزار دلاری سالانه مبارزه با خشونت علیه زنان، زینت کرزی همسر رییس جمهور در مجلس شرکت کرده بود و عکسش هم منتشر شد، همین بود نتیجه ان همه پولها. ما توانستیم عکس زن کرزی را ببینیم، ببینیم که بانوی اول چه شکلی است، زیبا بود، شاید به زیبایی تو هرگز نمیرسید اما در تقدیرش چیزی بنام خاکستر شدن هم مسلما نبود!

خاکسترت مریم انگار نتیجه کار مخالفین ازادی بیان در این جامعه است و خدایی بیشتر کار کرده اند و موفق تر بنظر می رسند. از خاک قبرت کمی برای اشرف غنی هدیه ببریم، یا چطور است عکس ات را کنار عکس دخترش چاپ کنیم و هدیه بفرستیم؟ چه کنم که صبری بر داغ تو در دلم نیست…

بین این همه ادمها که در افغانستان در این پانزده سال طعمه انتحار شدند. نمیدانم چرا چهره معصوم تو مرا از درماندگی به زانو دراورده است. اینگونه نگاه نکن، نمیخواهد بگویی دخترکی هستی که مبارزه میکردی با ظلم هایی که از زمان عبدالرحمن به نسل نسلت به ارث رسیده، نگو که میخواستی زن پیشگام در افغانستان باشی، نگو که میخواستی سرنوشت ات را خود به گونه ای دیگر رقم بزنی اما نشد. نگو که تو نان اور ان خانواده بودی، بودی یا میخواهند مرا زجر بدهند؟ وقتی فرخنده سنگسار شد من از تغییر امید بریده بودم چه باقی مانده بود که تو با خاکستر شدنت میخواستی ثابت کنی؟ من به زانو در امده از وضعیت تغییر این مملکتم بعد تو دیگر باورم نمیشود که این دخترکان زیبا که هر روز عکسهایشان یا ارزوهایشان را به دیوار فیسبوک میزنند فردا هم این کار را کنند. دیگر نمیگویم امیدوارم روزی برسد که امنیت، صلح و ارامش برقرار باشد و قانون حکم فرما باشد.

 

مریم ابراهیمی
مریم ابراهیمی، کارمند تلویزیون طلوع که دو روز پیش در حادثه انتحاری، به همراه شش همکار دیگرش خاکستر شد.

تسلیم حجم حرف های ناگفته ای شدم که هر روز در من و در زندگی ام و در جامعه اطرافم می افتد و من به سکوت پناه برده ام.

نوشتن

از نوشتن راضی نیستم چون همیشه چیزهایی در ذهنم پنهان بوده است که میخواستم درباره اش حرف بزنم اما هر وقت امدم اینجا درباره چیزهایی دیگری حرف زدم.