باز روزا كوتاه شده هفت و نيم صبح هوا تاريك است. بعد از يك شب سخت مملو از بي خوابي، شش صبح با صداي الارم تلفن كه مرا ياد تقويم تاريخ مياندازد، بلند ميشوم دلم نمخواهد خودم را از رختخواب بكنم وبا كلي افكار ددمنشانه چند قد لباس مربوط و نامربوط را به بَر ميكنم و شال خاكستري بلند و بزرگ را دور گردن و پشتم ميپيچم و به چَپَن و پَتكَي پدرم فكر ميكنم. از خانه ميزنم بيرون زير نور لامپهاي كم نور شهرداري برگ هاي زرد و سرخ پاييزي كه روي زمين را فرش كرده اند تنها چيز زيبايي است كه بنظرم ميرسد، بعد توجه ام به زيبايي جلب ميشود و آن جمله هميشگي مخصوص صبحهاي تاريك و سرد زمستان «ببين همه خواب اند و تو از اين سكوت و هواي تازه و طبيعت زيبا لذت ميبري، خدا تورو انتخاب كرده كه اين زيبايي را تجربه كني». ولي صد قدم جلوتر يك زن را ميبينم كه با كودك تقريبا دو ساله رو به روي مهدكودك از موتر پياده ميشوند و سعي ميكنم به روي خودم نياورم كه مردم مجبورتر از من هستند و همچنان در عمق نقش قرباني شناور باشم. وقتي ميرسم ايستگاه سيل جمعيت حرفي براي گفتن نميگذارند. بالاخره لعنت به سيستم كه جاي يك فحش را هم خالي نميگذارد، من ميتوانستم آسوده تر زندگي كنم! آه اي لُرد اي سرورى مايه آسايش من را بر من فرود آور.