روز طولاني و پر مشغله اي بود، اصلا اين اواخر هر روز اينطور است، تو گويي در يك برحه از تاريخم كه انقلابي عظيم در راه است و بدين سبب وضعيت زندگي در هر ثانيه هر چند درجه كه جا داشته باشد تغيير ميكند، من هم رفته ام در گوشه اي ايستادم و به گيجي روزگار خيره شدم.

امروز شش صبح از خواب بيدار شدم در حاليكه كل شب دو ساعت خوابيده بودم، و الان ساعت ١٢:٣٠ شب درحالي سر بر بالين ميگذارم كه ندايي در درونم شخم ميزند كه بايد تا ٣ شب بيدار ميبودي امشب! من هم كه هيچ، نه كه كَر باشم نه، توانش نيست.

قرار بود كه امروز بتوانم ١٤ ساعت بخوانم كه متاسفانه ٩ ساعت خواندم و فكر كنم فقط ٦ ساعتش كاملا مفيد بود، همه اميدم بسته است به فردا و آرزو ميكنم روز يكشنبه فشار كمتر شود.

چشمهام را ميبندم و روز دوشنبه را تصور ميكنم كه همه چي به طرز معجزه آسايي عالي پيش رفته و ما به چيزي كه ميخواستيم رسيديم.