به انچه میگویی خودت عمل کن

ژانویه 18, 2012 2 دیدگاه

این عنوان میتانه یک عنوان خیلی جنجالی باشه.

به آنچه می گویی خودت عمل کن، شعاری (فقط شعار و دیگر هیچ) است که ارزومندم یک روز شیران بالا مقام و دست اندرکار کشور( درود بر کرزی) به آن عمل کنند.

اما متاسفانه این کفتارهای روباه صفت در لباس شیر،( لباس جدید طراحی شده توسط کرزی) هیچ وقت قادر به عمل کردن به آنچه میگویند( جز موارد خلافش) نیستند.

من روی سخنم با امثال خودم است،‌ با خودم که یک آدم معمولی هستم و در این جامعه عنکبوتی یک گوشه اش تار انداخته ام.

ایکاش به آنچه به دیگران می گوییم خود عمل کنیم حد اقل در حد یک شهروند معمولی و شریف، بدور از همه توقعات و انتظارهایمان از اطرافیان ( و شیران دست اندرکار).

ایکاش وقتی در یک مجلس مهمانی همه مردها از دستشویی کردنشان کنار خیابان ها بد میگویند، فردا همان ها را نبینیم که شلوارشان را پایین کشیده اند و یک گوشه را نجس میکنند.

ایکاش روزی که همه در مجلس از ناس (نسوار) بد می گویند و معتادین به این پدیده را متهم می کنند، فردایش بتوانی حد اقل ده متر را توی سرک راه بری و هفت و هشت مورد آب دهن چند نفر بی شعور را نبینی!

ایکاش، وقتی که سر زن و بچه همسایه چند خانه آنطرف تر فریاد میزنی که کثافات و آشغالهایشان را به حیاط خالی کنار خانه تان نریزند تا از بویش دیوانه نشوی، خودت آشغالهایت را نبری یک محله دیگه، تو ی محوطه خالی شان بریزی آنهم شبانه که کسی نبینه.

ایکاش وقتی در مجلس همه و همه باهم از مخارج بالای مجالس( شادی مخصوصا) حرف میزنند. هفته بعدی به عروسی دختر حاجی تو تالار بالا شهر دعوت نشی، که حیران بمانی این همه راه را که بری شب چطوری پای پیاده برگردی؟

ایکاش هر روز صبح که از خانه میای بیرون تا لحظه ای که میرسی لب سرک سوار موتر شوی، هزار بار از کرزی گرفته به پایین اسم هر کدامشان را که بلد بودی از کم کاری هایشان، ناله نکنی و فحش ندی.

هزاران تا ایکاش های دیگر که کم کم با فرهنگ مردم عجین شده اند و پی بردن و ترک کردنشان کار حضرت فیل است از کدامش بگویم؟

از طرز لباس پوشیدنمان، که هر کدام نمایندگی از فرهنگ یک کشور همسایه می کنیم!

از بچه های بی تربیت همسایه که جز فحش دادن( آن هم از نوع رکیک ناموسی) کار دیگری بلد نیستن!

از بی برنامگی جوانان که جز جمع شدن سر کوچه و آمارگیری دخترای همسایه کار دیگه ندارن!

از مد و فشن و استایل های عجیب و غریب جدید که به بازار میاید و دختر خانم ها از هیچ کدام دریغ نمی کنند!

از کراچی کشی پدرها که هیچ وقت کراچی شان حداقل به دکان تبدیل نشد چه رسد به پشت میز نشینی و این حرفا!

از جوجه کشی مادرها که هر وقت به شفاخانه میروی زنی را میبینی که برای دهمین و یازدهمین زایمانش آمده و خیلی هم برای همه معمولی است!

از تنها محصول سواد، که همون نامه نگاری ( و اخیرا مسج نگاری) دختر پسر ها به یکدیگر است، بجای استفاده درست و واقعی از دانش برای تغییر وضعیت زندگی نکبت بار!

از مخارج و مصارف بزرگ و هنگفت در محافل نذر و نذورات و چهل و ختم، بجای اینکه همین پول را بدن به یگ جوان تا سرو سامان بگیره یا بورسیه شود.( اووووووووووه این آخری دیگه خیلی محالات ممکن بید)

از کدام اینها بگم و بگوییم؟

 

تکنیک های فرهنگی جدید دولت برای پر کردن جیبش

شاروالی کابل اعلام کرده که سه تا از بناهای تاریخی، قصر دارالامان، تپه تاج بیگ و چهل ستون را باز سازی میکنند اما این دفعه از پول مردم!

تازه این کارها فقط  برای ترویج رشد فرهنگ سهم گیری مردم افغانستان در امور بازسازی کشور است.

نمیدانم از بین آن همه فرهنگ های به فراموشی سپرده شده چطور مستقیم روی این نکته دست گذاشته شده؟

یکی نیست بگه خدای عالم خفه تان کند که هیچ وقت سیر نمی شوید کمک های بانک جهانی را خوردین و همچنان می خورید سیر نشدید که دست به جیب مردم شده اید؟

کرزی نمیدانم با چه رویی از مردم افغانستان و تجار ملی و سرمایه داران کشور خواسته تا در بازسازی قصرها کمک مالی نمایند.
نکته دیگر اینکه شاروال محترم فرمودند:

مصارف بازسازی این بناها دقیقا برآورد نشده و قرار است بعد از مطالعات و بررسی  منابع مالی که برای اجرای این پروژه لازم است مشخص شود.

این یعنی مردم وطن دوست همچنان به ریختن پول در حساب بانکی که شاروال صاحب در پشتنی بانک باز کرده است ادامه دهید هر وقت ما دلمان خواست اعلام میکنیم که بس است. این یعنی هرگز! آخر جیبی را که بانک جهانی و کمک های بین الملل پر نتواند مردم بدبخت افغانستان حتی تجار ملی شان چطور میخواهند پر کنند؟

 

اینجا قبرستان درد دل های من

ژانویه 14, 2012 3 دیدگاه

در پاسخ به یکی از ببنندگان وبلاگم که گفته بود: کمی تنوع خبری حاصل کن.

اینجا قبرستان درد دل های من است نه یک وبسایت خبری، نمیدانم مردم ما را چه شده که بیست و چهار ساعت دنبال خبرها آن هم خبرهای بد بد هستند همش مرگ و کشت و کشتار و دزدی و غارت و فساد…

بگذارید اینجا مال خودم باشد

جایی برای انچه که می نویسم تا حتی اگر هم شده خودم روز بخوانم و لذت ببرم

بگذارید اینجا حرف های خودم را بنویسم

خبری نیست جز خبر

ژانویه 10, 2012 2 دیدگاه

چند روز است که مستقیما از سر کوچه مان سوار موتر شده دفتر می آیم و بعد از وقت هم بر میگردم هیچ صحنه که آدم را بگیرد نیست جز ترافیک سنگین کابل که دیروز کنار یک خانم چند ده کیلویی نشسته بودم تا خانه نزدیک بود پای چپم کنده شود از بس سنگین بود.

در دفتری که کار می کنم و یک خبرگزاری است هم جز خبر چیزی نیست.

نیروهای ناتو حمله کردند یا مورد حمله قرار گرفتند.

ایران تحریم شد، ایران تنگه هرمز را نبست، مردم ایران اعتراض میکنند.

آمریکا تحریم میکند، رییس جمهورش چنین گفت و چنان کرد، فلانی را تهدید کرد، از فلانی حمیایت کرد…

افغانستان: خشونت علیه زنان، یک زن دزدیده شد، یک ملکی مرد، سه نظامی کشته شد،حمله انتحاری در پکتیکا…

همش خبر است خبرهای بد

نکته: چرا همه خبرگزاری ها در افغانستان دنبال خبرهای اینچنینی میگردند؟ حرفی از پیشرفت و اختراع و دوستی و همکاری هرگز زده نمیشود؟ همش حرف از جنگ و جدال و بحث و دعوا و جنگ است! آیا به این خاطر است که مردم بیشتر این نوع خبرها را دوست دارند و دنبال میکنند؟ اگر اینطوری باشد که واقعا برای همه ملت مریض مان متاسفم از دم باید بریم پیش روانشناس و بدتر از اون روانپزشک! اگر هم مربوط به اسپانسور های رسانه هاست که باید تحت قوانین آنها همیشه وضعیت های بحرانی گزارش داده شود، من حرفی برای گفتن ندارم :(

لطفا به این نکته باریک توجه کنید

حکایت این روزها

ژانویه 9, 2012 2 دیدگاه

حکایت این روزهای ما همان حکایت آن روزهاست.

یک روانشناس میگفت خانم ها بیشتر در خاطرات گذشته سیر میکنند آقایان در حال.

پس این بود دلیل پیشرفت مردها نسبت به خانم ها ( در کل، بدون درنظر گرفتن استثناءها)

چند روز است که دوباره وقتی سوار تاکسی هستم عبارت تاکیدی ام رو تکرار میکنم، برای جور دیگر زندگی کردن.

و آن عبارت در زندگی ام متجلی میشود میخواهم تغییرات اساسی بیاورم در بعضی جنبه ها.

تنها مشکل عمده خواب زمستانی من است که روی هرچی خرس قطبی است کم کرده ام به خدا.

هروقت یک دوستی را میبینم ازش میپرسم ساعت چند میخوابی و چطوری تا آنوقت شب نمیخوابی بعد سرکار تو دفتر تصمیم میگیرم وقتی رفتم خانه غذا بخورم و ظرفهایی که الان هشت نه روز است انبار شده را بشورم کلی کتاب بخوانم و فیلم ببینم اما وقتی میرسم خانه می پرم زیر کرسی و همه چی پر! فقط جمله تاکیدی مو در ذهنم تکرار میکنم اینم که خوابم میبره تمام میشه.

درباره استادم

ژانویه 7, 2012 2 دیدگاه

چند شبی بود که من همش خواب استادم را میدیدم.

مردی مطمئن بود پر از حرفهایی که گوش شنوا نداشت.

زحمت های زیاد و متفاوتی کشیده بود تا به اینجا رسید بود.

تقریبا میتوانم بگویم که در تمام سال هایی که درس خواندم فقط دو استاد داشتم که با انها رابطه عاطفی زیادی بر قرار کرده بودم.

از اولی که خبر ندارم اما همیشه به یادم است و همیشه سرنوشت های شیرینی در ذهنم برایش تصور میکنم.

استاد دومم در دوران دانشگاه به ما فیزیک درس داد شاید با همه همکلاسی هایم تقریبا سه سال هر روز با او درس داشتیم.

اما من در درون او فرد دیگری را شناخته بودم. شخصیتی بسیار مهربان که همیشه در او پنهان بود و کسی آن را نیافت.

افراد زیادی با او ارتباط داشتند از بعضی دانشجوهای سودجو بدم میامد که برای بعضی اغراض مثل بورسیه و نمره و این حرفا خودشان را به او چسپانده بودند و در ذهن او این تصور به وجود امده بود که بیشتر روابط دانشجویان افغانستانی با او بخاطر همین مسایل است.

متاسف از اینم که ما همیشه در روابطمان دنبال یک سود شخصی هستیم که اگر حاصل نشد. انوقت مثل یک عده از دانشجویان با همین استاد که در دانشگاه واقعا از جان مایه میگذاشت دشمن میشویم و شروع به اعتصاب درسی و دروغ و درم پشت سر یک دانشمند خارجی میکنیم.

به هر حال در دوران دانشجویی مجبور بودم برای اینکه استاد مرا هم جز آنها حساب نکند زیاد خودم را مثل بعضی ها نچسباندم بهش.

اما الان که همه چی تمام شده ازادم که رابطه انسانی با یک انسان داشته باشم.

یک ایمیل دادم و از همه نگرانی های دوران دانشجویی ام برایش نوشتم

جواب استاد این بود که:

مادرش خدا بیامرز شده و او سخت ازاین مسئله رنج میبرد.

نامه ای که چند وقت منتظرش بودم اینطور مرا منقلب ساخت

خدایا حال ما را عوض کن

ننه سرما

ژانویه 4, 2012 2 دیدگاه

نصف شب که صدای تق تق اش رو روی پنجره شنیدم حدس زدم که برفه اما به خودم امید دادم و گفتم که نا باران است باران گوش کن صدایش مثل باران است.

صبح که رفتم روی حیاط دیدم ننه سرما فرش سفیدشو روی حایط پهن کرده.

دلم برای بابا نوروز تنگ شد!

با خودم گفتم لامسب نمیشد دو روز دیر تر بیاد؟

دیگه آن حس و حال گذشته ها  که برف میبارید و تو اتاق پدر میگفت نروید روی حیاط  اما ما دانه دانه به عشق آدم برفی فرار میکردیم نمانده.

دلم برای آدم برفی تنگ نشد!

با اینکه بابا هم کنارم نبود که بگه نرو روی حیاط خودم حسشو نداشتم.

دلم برا بابا تنگ شد!

برقا رفته بود و این دیگه قوز بالا قوز بود.

چایی هم نداشتم که غم سرما را با یک حبه قند پایین بفرستیم.

دو تا تخم مرغ خانگی که گرانتر از تخم مرغای معمولی خریده بودم را شکستم تو روغن و این هم مثل قدیما نبود فقط پوستشو رنگ کرده بودند تا کلک بزنن زرده اش از تخم مرغ سفیدام بدرنگ تر بود.

دلم برای چوپان دروغ گو تنگ شد!

انگار برای هیچ کس حس و حال گذشته نمونده باید به همین اکنون عادت کرد.

نمیدانم این وقتها چرا اینقدر حال و گذشته رو مقایسه میکنم هی هی مادر.

دلم برا مادرم تنگ شد!

دلم تنگ است

هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

زمستان است ….

سحرگل پشت پرده حقیقت

ژانویه 3, 2012 3 دیدگاه

همه رسانه ها بدنبال تهیه گزارش از او هستند.

همه کسایی که دستشان در کاسه سیاست کثیف افغانستان است میروند ببینندش. با او عکس بگیرند و مصاحبه درست کنند یک شعاری هم بدهند. البته قبلا به خبرگزاری مربوطه خبر میدهند که ما رفتیم دیدن سحرگل حواستان باشد خوب مصاحبه بگیرید.

بعدش سحر گل که شش ماه با انبر گوشت از بدنش جدا شده (و فقط این تنها دردی ازو است که من درک میکنم چون یک بار زنبور پایم را نیش زد فقط احساس میکنم درد مشابهی باشد) دراز به دراز روی تخت بیمارستان افتاده.

گاهی که دوربین ها روی صورتش متمرکز میشوند خجالت میکشد. فکر میکنیم از اینکه مشهور شده شاید ته دلش راضی باشد اما….

او دلی غمگین تر و روحی زخمی تر از یک زن هفتاد ساله دارد کسی روحش را نمی بیند همه از جسم اش حرف می زنند.

اینکه سحرگل شبها در خوابش به آن اتاق سرد و تاریک بر میگردد و شوهرش دوباره  ناخن هایش را میکشد ما نمی بینیم.

اینکه دم صبح شاید سحرگل در میان خواب و بیداری صدای پای پرستار را با صدای پای مادرشوهرش و آن آهن داغ که قرار است روی پوستش قرار بگیرد اشتباه میگیرد را نمی بینیم .

مطمئنم که اگر میدیدن هم برای کسب شهرت دست از سر آنها هم برنمیداشتند و کنارش عکس یادگاری میگرفتند.پ

سحرگل هایی که به حکم بعضی ملایان که متاسفانه احکامشان اجرا میشود و در زندان اند سرنوشت شان چه خواهد شد؟؟؟

” اینان میفرمایند: زن تا خودش راضی نباشد تجاوز جنسی انجام نمیشود و چون این کار انجام شد آنک حکم زنا دارد نه تجاوز پس همه زنانی که به آنها تجاوز شده در زندان اند”

سحرگل های افغانستان راحت بخوابید حداقل رویاهای ترسناک تان از شر سوءاستفاده گران در امانند. می توانید درد دل واقعی تان را با آنها بگویید.

به آرزوی روزی که وقتی صبح ها چشم میگشاییم سر خط خبرها دو سه تا تجاوز جنسی در گوشه و کنار این جامعه نباشد

ادامه شکایات من از دولت

ژانویه 1, 2012 ۱ دیدگاه

باز هم میگویم این چه وضعی است در این کشور این بار شکایت من از وسایل حمل و نقل کهنه و فرسوده و عهد دقیانوس افغانستان است

گاهی باخودم میگویم که این ها چطور حرکت میکنند با این وضع؟ این از سرک های خراب این کشور که مثل عقده ها و کینه های مردم جنگ زده هر گوشه کنارش باد کرده یا سوراخ شده . آن هم از این موترهای بسیار کثیف و خراب و کهنه.

امروز کتم گیر کرد به یکی از همین موترها و پاره شد.

حرف های من و ذهنم

اینقدر داخل این وبلاگ نوشتی و نوشتی.

تا کی ؟

امروز از صبح تا الان که نان چاشت دارد اماده میشود صفحه پیشخوان وبلاگت باز بود.

و تو دنبال سوژه میگشتی که چیزی بنویسی.

یعنی اونقدر وضعت خرابه و حرفی برای گفتن نداری  که اول میروی فیس بوک وتویتر و چند تا سایت خبری را پشت سر هم باز میکنی تا ایده بگیری؟

تو که اینطوری نبودی.

چند وقت دیگر شاید یک مسابقه وبلاگ نویسی برگزار بشه.

و تو بعد از دو سال نوشتن حتی شانس کشاندن داورها رو به ارشیو این لامسب نداشته باشی.

اوه من در تعقیب جو، جو در تعقیب من.

کو مسابقه بابا؟

من که برای مسابقه نمی نویسم مگر تو این دو سال چند تا مسابقه شرکت کردم؟

( خبر نداشتی اگر نه اینکارو میکردی اگه راست میگویی چرا میخواهی به انگلیسی هم بنویسی)

عجب ذهنی هستی تو! میخواهم انگلیسی ام قوی شود همین به جان عمه.

مردم این همه مطلب از کجا میارن؟

لاحول و ولا…

باز مقایسه کردی مره؟

خو خو دیگه مقایسه نمیکنم

بگذار به کارم برسم

بگذار این چرت و پرت ها را تایپ کنم مردم از گشنگی.