فاجعه افشار
شاید من هرگز فاجعه افشار را انطور که باید درک نکردم اما همیشه سالروز فاجعه افشار میشود بخشی از روحم خانه به خانه کوچه به کوچه با افشار همدردی میکند.
کودکتر از آن بودم که چیز زیادی یادم بیاید.
یک روز بعد از ظهر با مادر و خواهرم رفتیم خانه مامایم.( دایی)
خانه برزگی داشت حرف های مهم مهم که میشد هم آنجا جمع میشدند. خانه پر بود از خانم ها کلا مجلس زنانه بود.
ما دخترهای کوچکه جمع کردن در یک اتاق دیگه یک پسری هم تازه از افغانستان آمده بود اسمش انور بود اونم با دخترا بود ( بهش میگفتن انور چاقالو).
اینجا انور چاقالو برای ما اهنگ های هزارگی میخواند تقریبا از همه دخترا بزرگتر بود. خوب یادم میاد با دهانش صدای ساز در می آورد و هزارگی می رقصید و همه دخترا دست می زدند. برای همه شان شنیدن آن آهنگ ها و آن رقص محلی در آن محیط با فرهنگ متفاوت جالب بود.
به بهانه دیدن مادرم از اتاق به زور زدم بیرون.
اتاق بزرگی که همه خانم ها با چادر مشکی جمع بودن وقتی وارد شدم کلا شوکه شدم یک لحظه فکر کردم محرمه همه زنا گریه میکردن صدای یا زهرا یا زهرا شان بلند بود.
اخر اتاق تلویزیون روشن بود و یک فیلم ویدیویی نشان داده میشد.
مادر را بین آن همه چادر سیاه پیدا نکردم. پیشتر رفتم.
آه همیشه که چشمانم را می بندم صحنه های فیلم از جلوی چشم ذهنم رد میشود.
زنی که یک سر بریده شده را در دست داشت از موهای بلندش گرفت بود سر را از درون چاهی در آورده بود.
خودشان کشته بودن همه آن ادمهایی رو که داخل چاه بود را خودشان با دستان خودشان کشته بودند.
زن شان دخترشان مادرشان را….
خانه ی سوخته ای را نشان میدادند که در آن بیش از ده ها زن ها و دختر های آن محله را در آن خانه جمع کرده بودند به همراه پیرمردی و چند نارنجک به او داده بودند تا در صورتی که مردان از دفاع محله عاجز ماندند پیرمرد خانه را به انفجار بکشد.
و او این کار را کرده بود. و تنها لباس ها و سرهای بی تن، تن های بی سر، آغشته در خون روی هم انبار شده بود.
و تازه عروسی در یک خانه روی حیاط یک خانه مجلل، خود را از طبقه دوم خانه به پایین انداخته بود تا از تجاوز نجات پیدا کند.
و هزاران صحنه و لحظه های غم انگیز و وحشتناک که در آن فیلم ثبت نشده بود!
سالها بعد پیرزنی تعریف میکرد از افشار تا خوشحال خان خانه به خانه دیوار ها سوراخ بوده و او به همراه دخترک چند ساله اش که از ترس زهره ترک شده بوده همه ی آن خانه ها را بدون کفش طی کرده تا خود را از فاجعه نجات بدهد. از شوهر و پسرش دیگر هیچ وقت خبری نشده و او بعد از آن برای سالها پرستار دخترش شده که دیگر هیچ وقت لب به سخن نگشوده و حواسش سر جا نیامده.
افشار داستان مرگ و خون و درد.
داستان روزهایی که تنها کسانی که آن فاجعه بر سرشان گذشته می توانند عمق ترس و وحشت را درک کنند.
و ما امروز تنها یادی از شهدای آن فاجعه میکنم و یا مقاله ای مینویسم یا خاطره ای تعریف می کنیم. اما هیچ کدام اینها بیانگر عمق آن فاجعه نیست.
این ها همه زخم هایی است که نسل ها روی قلب مردم خواهد ماند!
آن زن های بیگناه که کشته شدند آن دختر ها و عروسانی که همه با تجاوز هموطنانشان آبستن کینه و نفرت شدند چگونه به فراموشی سپرده می شوند؟؟
مادر قربانی عشق
می خواهم از مادران افغانی که سالها از عشق به فرزندانشان سوخته اند بنویسم.
از آنهایی که تا دیروز، طی سال ها جنگ، گلوله های دشمن، فرزندانشان را از دستشان می ربود تا در عشق فرزندشان بسوزند.
از مادرانی که درد و رنج و زندگی سخت را در وحشتناک ترین شرایط جنگ و فقر برای پاسداری از این عشق به جان دل خریده اند.
و امروز از مادرانی که قربانی دموکراسی و فصل جدید زندگی زنان در افغانستان می شوند.
دیروز مادری را دیدم که شوهرش او را به اتهام فحشا زیر لت و کوب خود گرفته بود. مادری که دو فرزند داشت و چنین شوهری را فقط بخاطر فرزندانش تحمل میکرد.
مردی که هر روز یک نیرنگ را برای قتل ازادی های این زن بازی میکرد چون میدانست او عاشق دو فرزندش است.
صدای دخترش هنوز در گوشم می پیچد که پدرش از دستانش گرفته او را در کوچه می کشید تا از مادرش جدا کند و او از وحشت منقلب میشد.
با خودم گفتم این فرزندان آینده سازان این کشور هستند؟
چگونه یک خانواده یا یک جامعه می تواند به فرزندانی که همیشه در اضطراب و بحث و جدال و نیرنگ بزرگ شده اند تکیه کند؟
چندین کودک دیگر اینچنین در افغانستان قربانی مبارزه برای آزادی بیان و حقوق زن می شوند؟
حرف مرد این است که زن یا طلاق بگیرد یا دیگر به مکتب برای تدریس نرود!!!
حتی شرافت شغل معلمی را هم زیر پا می برد تا حرفش را به کرسی بنشاند.
با این حال من همیشه دور و برم زنان موفق و قدرتمند و خوشبختی را می بینم که توانسته اند در چنین جامعه آشفته ای، شرافت و جایگاهشان را در جامعه و خانواده شان به خوبی تثبیت کنند.
و متاسفم برای همه خانواده هایی که اینطور با زن، نیم پیکر جامعه، مبارزه میکنند آنهایی که برای پنهان کردن پوچی افکارشان از توانمندی جسمی شان علیه یک زن استفاده می کنند تا مثلا غیرت خود را نشان دهند.
گاهی یک جمله هم کافی است تا اغتشاش درونت را بیان کنی که چقدر ذهنت مشغول است و تمرکزت کلا به هم ریخته.
از آن روزها
یاد آن روزها و سادگی هایش بخیر.
آن روزا که مهاجر بودیم و اینجا جنگ بود. فقط همین را میدانستم که جنگ است. کی با کی اش را بابایم میدانست. هر چند وقت یک بار متوجه حرفای خصوصی پدر و مادر میشدم که درباره برگشتن حرف میزدن. مادر همیشه کمی نگران میشد. بعد وسایل خانه را حراج میکردند که برمیگردیم افغانستان. من همیشه نگران عروسکهایم بودم که آیا مادر اجازه میدهد آنها را باخود ببرم یا نه.
تصوری که از افغانستان داشتم مثل شهر زاهدان ایران در آن زمان ها بود آن هم در هوای بسیار گرم تابستان. شاید از آن هم بدتر. تصوری از خانه و کوچه نداشتم از دوست و همبازی، از مدرسه و پارک هم. همیشه از مادرم می پرسیدم که قاشق ها را هم با خودش می برد؟ می ترسیدم که قاشق نباشد انجا و من بدون قاشق غذا نمی خوردم
مجاهدین آمدند!
این همان وقتی بود که ما جدا تصمیم به بازگشت به وطن داشتیم. باز جمع و جور کردن وسایل و رفتن و دلهره ها و نگرانی ها…
ناگهان همه چی تغییر کرد.
پدر هر شب با رادیوی کوچکش اخبارهای خارجی درباره افغانستان را دنبال میکرد. شب ها بیشتر به فکر بود. آرزوی دیدار پدر و مادرش بعد از بیست سال، با اخبار شبانگاهی هر شب محالتر میشد.
بازی های سیاسی جدید با سرنوشت افغانها یکبار دیگر جان گرفت و ما همچنان مهاجر ماندیم تا پانزده سال دیگر!
سیاست داخلی به داخل خانه ها کشیده شد. مسعود سیاف ربانی مزاری گلبدین… احزاب مختلف،جمعیت اسلامی، اتحاد، وحدت، حرکت …
جنگ بین خانه ها و خانم ها و بچه ها و برادر با برادر، پدر با پسر در گرفت. یکی همنژاد و هم مذهب با دیگری وصلت نمیکرد که حرکتی است یا وحدتی، بچه های افغانی در مدرسه ها با بچه فامیل هایشان که پدرشان در یک حزب دیگر بود دوست نمیشدند.
از افغانستان میامدند خروارها پول و کمک های مردمی را جمع می کردن به نام حزب و جنگ و در اصل برای برادر کشی.
چند نفر کله گنده هایشان یاد میدادند به زنها که برن پای سخنرانی رییس حزب مخالف بشینن و اخر جلسه تخم مرغ و گوجه فرنگی و اشغالشان را پرت کنن به سر و صورت سخنران( این اتفاق کاملا واقعی است و چقدر پست فکر میکردند، و با آن کارها نباید جز این سرنوشت چیز دیگری انتظار داشت)
بچه ها را جمع می کردند تو خیابانها تا فحش، تحت نام شعار نثار مثلا دشمنانشان کنند.
روزی که بابه مزاری شهید شد.
شبی که شهید شد پدرم بسیار گریست.
ولی جای تاسف این است که بیشتر مردم به انسان بودنش و قتل وحشیانه یک ادم فکر نمیکردند. موافقین ناراحت بودند که رهبر حزب وحدت مرده، مخالفین خوشحال بودند و سرور به پا میکردند حتی هزاره هایی که طرفدار حزب حرکت بودند( نفاق تا این حد ریشه زده بود بین ملت)
شاید دلیلم قانع کننده نباشد اما فرق هایی که او با بقیه همقطارانش دارد این احساس را در من ایجاد کرده که برایش ارزش قایل باشم.
او کسی بود که با قیام خود اعتامد بنفس و عزت را مردم هزاره ای که جزیی از این سرزمین بودند اما انگار کسی دوست نداشت باشند را زنده کرد.
مردمی که شصت فیصدشان را عبدالرحمن ملعون در زمان حکومتش قتل عام کرد و به عنوان برده فروخت و از سرزمین هایشان راند که تا دیر زمان آنها تنها نظاره گر تاریخ و سرنوشت های بدتر و بدتری که حاکمان پی در پی افغانستان برایشان ترسیم میکردند باشند.
و اگر گاهی هم فرصت اعتراض به زخم های کهنه شان که نسل به نسل به عنوان پست ترین قشر جامعه با خود داشتند، پیدا میکردند. بدنشان قطعه قطعه میشد و در چهار گوشه شهر آویزان می شد تا درس عبرتی باشند برای دیگران که دیگر عبدالخالقی جرات ظهور پیدا نکند.
و همین تنها دلیلی است که بودنش و خودش و یادش را دوست دارم.
بیست و دوم حوت یاد روز شهادتش گرامی.
پیامدهای زمستان
بعد از یک مقاومت چندین هفته ای در برابر سرما، بالاخره در یک شبیخون از طرف ویروسهای سرما خوردگی به ابتلا به این بیماری مفتخر شدم.
خدا کسی را مریض نکند اگر هم کرد در افغانستان نباشد. هیچ دارویی توان مقابله با این نوع سرماخوردگی را نداشت، اما در پی تلاش های بی شائبه شوهرم، بالاخره دارو کشف شد و من دو روز است تحت درمانم.
. اما در هوای برفی چشمتان روز بد نبیند
رفتم امپول بزنم، صبحش هوا ابری بود بعد شروع کرد به باریدن برف اما تا بعد از ظهر قطع شد، تنها خدمتی که کرد این بود که زمین را لغزنده تر کرد.
در پل سرخ خواستم از خیابان رد شوم، ناگهان دیدم تو هوام یک متر بالاتر از زمین، کاملا افقی بودم. خیلی جالب بود بعد از چند ثانیه با تخته پشتم روی زمین نازل شدم چشمتان روز بد نبیند تا شب نفس کم میاوردم
به انچه میگویی خودت عمل کن
این عنوان میتانه یک عنوان خیلی جنجالی باشه.
به آنچه می گویی خودت عمل کن، شعاری (فقط شعار و دیگر هیچ) است که ارزومندم یک روز شیران بالا مقام و دست اندرکار کشور( درود بر کرزی) به آن عمل کنند.
اما متاسفانه این کفتارهای روباه صفت در لباس شیر،( لباس جدید طراحی شده توسط کرزی) هیچ وقت قادر به عمل کردن به آنچه میگویند( جز موارد خلافش) نیستند.
من روی سخنم با امثال خودم است، با خودم که یک آدم معمولی هستم و در این جامعه عنکبوتی یک گوشه اش تار انداخته ام.
ایکاش به آنچه به دیگران می گوییم خود عمل کنیم حد اقل در حد یک شهروند معمولی و شریف، بدور از همه توقعات و انتظارهایمان از اطرافیان ( و شیران دست اندرکار).
ایکاش وقتی در یک مجلس مهمانی همه مردها از دستشویی کردنشان کنار خیابان ها بد میگویند، فردا همان ها را نبینیم که شلوارشان را پایین کشیده اند و یک گوشه را نجس میکنند.
ایکاش روزی که همه در مجلس از ناس (نسوار) بد می گویند و معتادین به این پدیده را متهم می کنند، فردایش بتوانی حد اقل ده متر را توی سرک راه بری و هفت و هشت مورد آب دهن چند نفر بی شعور را نبینی!
ایکاش، وقتی که سر زن و بچه همسایه چند خانه آنطرف تر فریاد میزنی که کثافات و آشغالهایشان را به حیاط خالی کنار خانه تان نریزند تا از بویش دیوانه نشوی، خودت آشغالهایت را نبری یک محله دیگه، تو ی محوطه خالی شان بریزی آنهم شبانه که کسی نبینه.
ایکاش وقتی در مجلس همه و همه باهم از مخارج بالای مجالس( شادی مخصوصا) حرف میزنند. هفته بعدی به عروسی دختر حاجی تو تالار بالا شهر دعوت نشی، که حیران بمانی این همه راه را که بری شب چطوری پای پیاده برگردی؟
ایکاش هر روز صبح که از خانه میای بیرون تا لحظه ای که میرسی لب سرک سوار موتر شوی، هزار بار از کرزی گرفته به پایین اسم هر کدامشان را که بلد بودی از کم کاری هایشان، ناله نکنی و فحش ندی.
هزاران تا ایکاش های دیگر که کم کم با فرهنگ مردم عجین شده اند و پی بردن و ترک کردنشان کار حضرت فیل است از کدامش بگویم؟
از طرز لباس پوشیدنمان، که هر کدام نمایندگی از فرهنگ یک کشور همسایه می کنیم!
از بچه های بی تربیت همسایه که جز فحش دادن( آن هم از نوع رکیک ناموسی) کار دیگری بلد نیستن!
از بی برنامگی جوانان که جز جمع شدن سر کوچه و آمارگیری دخترای همسایه کار دیگه ندارن!
از مد و فشن و استایل های عجیب و غریب جدید که به بازار میاید و دختر خانم ها از هیچ کدام دریغ نمی کنند!
از کراچی کشی پدرها که هیچ وقت کراچی شان حداقل به دکان تبدیل نشد چه رسد به پشت میز نشینی و این حرفا!
از جوجه کشی مادرها که هر وقت به شفاخانه میروی زنی را میبینی که برای دهمین و یازدهمین زایمانش آمده و خیلی هم برای همه معمولی است!
از تنها محصول سواد، که همون نامه نگاری ( و اخیرا مسج نگاری) دختر پسر ها به یکدیگر است، بجای استفاده درست و واقعی از دانش برای تغییر وضعیت زندگی نکبت بار!
از مخارج و مصارف بزرگ و هنگفت در محافل نذر و نذورات و چهل و ختم، بجای اینکه همین پول را بدن به یگ جوان تا سرو سامان بگیره یا بورسیه شود.( اووووووووووه این آخری دیگه خیلی محالات ممکن بید)
از کدام اینها بگم و بگوییم؟
تکنیک های فرهنگی جدید دولت برای پر کردن جیبش
شاروالی کابل اعلام کرده که سه تا از بناهای تاریخی، قصر دارالامان، تپه تاج بیگ و چهل ستون را باز سازی میکنند اما این دفعه از پول مردم!
تازه این کارها فقط برای ترویج رشد فرهنگ سهم گیری مردم افغانستان در امور بازسازی کشور است.
نمیدانم از بین آن همه فرهنگ های به فراموشی سپرده شده چطور مستقیم روی این نکته دست گذاشته شده؟
یکی نیست بگه خدای عالم خفه تان کند که هیچ وقت سیر نمی شوید کمک های بانک جهانی را خوردین و همچنان می خورید سیر نشدید که دست به جیب مردم شده اید؟
کرزی نمیدانم با چه رویی از مردم افغانستان و تجار ملی و سرمایه داران کشور خواسته تا در بازسازی قصرها کمک مالی نمایند.
نکته دیگر اینکه شاروال محترم فرمودند:
مصارف بازسازی این بناها دقیقا برآورد نشده و قرار است بعد از مطالعات و بررسی منابع مالی که برای اجرای این پروژه لازم است مشخص شود.
این یعنی مردم وطن دوست همچنان به ریختن پول در حساب بانکی که شاروال صاحب در پشتنی بانک باز کرده است ادامه دهید هر وقت ما دلمان خواست اعلام میکنیم که بس است. این یعنی هرگز! آخر جیبی را که بانک جهانی و کمک های بین الملل پر نتواند مردم بدبخت افغانستان حتی تجار ملی شان چطور میخواهند پر کنند؟
اینجا قبرستان درد دل های من
در پاسخ به یکی از ببنندگان وبلاگم که گفته بود: کمی تنوع خبری حاصل کن.
اینجا قبرستان درد دل های من است نه یک وبسایت خبری، نمیدانم مردم ما را چه شده که بیست و چهار ساعت دنبال خبرها آن هم خبرهای بد بد هستند همش مرگ و کشت و کشتار و دزدی و غارت و فساد…
بگذارید اینجا مال خودم باشد
جایی برای انچه که می نویسم تا حتی اگر هم شده خودم روز بخوانم و لذت ببرم
بگذارید اینجا حرف های خودم را بنویسم
خبری نیست جز خبر
چند روز است که مستقیما از سر کوچه مان سوار موتر شده دفتر می آیم و بعد از وقت هم بر میگردم هیچ صحنه که آدم را بگیرد نیست جز ترافیک سنگین کابل که دیروز کنار یک خانم چند ده کیلویی نشسته بودم تا خانه نزدیک بود پای چپم کنده شود از بس سنگین بود.
در دفتری که کار می کنم و یک خبرگزاری است هم جز خبر چیزی نیست.
نیروهای ناتو حمله کردند یا مورد حمله قرار گرفتند.
ایران تحریم شد، ایران تنگه هرمز را نبست، مردم ایران اعتراض میکنند.
آمریکا تحریم میکند، رییس جمهورش چنین گفت و چنان کرد، فلانی را تهدید کرد، از فلانی حمیایت کرد…
افغانستان: خشونت علیه زنان، یک زن دزدیده شد، یک ملکی مرد، سه نظامی کشته شد،حمله انتحاری در پکتیکا…
همش خبر است خبرهای بد
نکته: چرا همه خبرگزاری ها در افغانستان دنبال خبرهای اینچنینی میگردند؟ حرفی از پیشرفت و اختراع و دوستی و همکاری هرگز زده نمیشود؟ همش حرف از جنگ و جدال و بحث و دعوا و جنگ است! آیا به این خاطر است که مردم بیشتر این نوع خبرها را دوست دارند و دنبال میکنند؟ اگر اینطوری باشد که واقعا برای همه ملت مریض مان متاسفم از دم باید بریم پیش روانشناس و بدتر از اون روانپزشک! اگر هم مربوط به اسپانسور های رسانه هاست که باید تحت قوانین آنها همیشه وضعیت های بحرانی گزارش داده شود، من حرفی برای گفتن ندارم
لطفا به این نکته باریک توجه کنید
حکایت این روزها
حکایت این روزهای ما همان حکایت آن روزهاست.
یک روانشناس میگفت خانم ها بیشتر در خاطرات گذشته سیر میکنند آقایان در حال.
پس این بود دلیل پیشرفت مردها نسبت به خانم ها ( در کل، بدون درنظر گرفتن استثناءها)
چند روز است که دوباره وقتی سوار تاکسی هستم عبارت تاکیدی ام رو تکرار میکنم، برای جور دیگر زندگی کردن.
و آن عبارت در زندگی ام متجلی میشود میخواهم تغییرات اساسی بیاورم در بعضی جنبه ها.
تنها مشکل عمده خواب زمستانی من است که روی هرچی خرس قطبی است کم کرده ام به خدا.
هروقت یک دوستی را میبینم ازش میپرسم ساعت چند میخوابی و چطوری تا آنوقت شب نمیخوابی بعد سرکار تو دفتر تصمیم میگیرم وقتی رفتم خانه غذا بخورم و ظرفهایی که الان هشت نه روز است انبار شده را بشورم کلی کتاب بخوانم و فیلم ببینم اما وقتی میرسم خانه می پرم زیر کرسی و همه چی پر! فقط جمله تاکیدی مو در ذهنم تکرار میکنم اینم که خوابم میبره تمام میشه.
نظرات دوستان