صفات ارثی پدرها به دخترهایشان منتقل میشود.

مادر پدرم پا درد میشد، پدرم هم پا درد میشد. من که دخترشم هم پا درد میشم. دردم خیلی زیاده. اما شما چرخه میراث ژنتیکی را ببینید همان چیزیه که دانشمندان هم ثابت کرده اند: وارث اصلی مردان زنان هستند و برعکس. چون بیشتر صفات ژنتیکی پدر به دخترش به ارث میرسه  همینطور که از مادرش به پدرم رسیده و من الان شدیدا در درد پای حاصل از سرمای زمستان به خودم میپیچم و خوشحالم  ازینکه مردها اشتباه میکردند.

واقعا گم شده بود

گفت گم شده بین نمیدانم هایش. بین ارزشهایی ک دیگر ارزش نیستند اما چیز دیگری هم جایشان را نگرفته. بین اعتقاداتی ک به اسم اسلام، عرف، ترس از حرف مردم، قوانین زندگی جمعی و هر آشغال دیگه ای مثل آن به خوردش دادند.
مثل ادم معلقی که بین دو کوه بلند طنابی زده باشند و این آن وسط ها از طناب اویزان است، پاها به طناب وصله و موهایش به سمت زمین مثل افکارش چپ و راست باد میخورد.
اصلا نمیفهمید آدم های اطرافش را وقتی خودش را هنوز نمیفهمید. وقتی کاری را ک خودش میدانست انجامش در هر قانونی اشتباه است با سماجت انجام میداد و اصلا نمیفهمید چرا. و بعدش یک چیزی مثل خوره می افتاد به جانش، و کارش را بر بنیاد آن ارزش های برباد رفته شروع به قضاوت میکرد، قضاوت اعمال بر اساس مسائلی که بهش هیچ اعتقادی نداشت فقط میتوانست کار یک دیوانه باشد، کار همان ادمی ک از ان ارتفاع از طناب بین دو کوه اویزان است و دریای بیکران پایین پیام آور مرگ است و بس.
میگفت دوست پسرش را دیده بود ک وقتی خانمش جلوی این بهش زنگ زده بود عجیب دست پاچه شده بود تازه فهمیده بود ک چقدر آزادی هایی را خودش برای خودش به زور و با خشونت تعریف کرده بود غیرمنطقی و جاه طلبانه بود. کسی حق نداشت روی حرفش حرف بزنه اما این اجازه داشت هر اشتباهی بکنه. فقط یک ادم معلق میتوانست تصمیم هایش بر اساس عقده ها باشه و آزادی ها بی هیچ قید و بندی، و اعمال بی هیچ آینده نگری تعریف بشه.
روح سرگردانش فضای ذهنم را مملو از پیچ و تاب ارزش ها و بی ارزشی هایی کرد ک او را در خود تنیده بود. مثل طعمه ای در تار عنکبوت در تقلا برای رهایی. رهایی از چیزی ک نمیداند واقعا چیست؟ چه میخواست. نمیدانم ولی فقط نبودن در وضعیت حاضر تنها چیزی بود ک میتوانستم بهش توصیه کنم. او باید خودش را در خود واقعیش تعریف کنه. باید از آینه دیگران بکشد بیرون، بخزد به گوشه ای و دقیق حساب کتاب کنه تا معلوم بشه ازین به بعد حاوم این سرزمین به اسم جسمش کیه؟ احساساتی ک هر دم سازی میزنند؟ احساسات اطرافیان که راست و دروغ بهش منتقل میشوند و سعی میکنند عنانش را به دست بگیرند؟ منطق. منطقی ک به فنا رفته زیر خرواری از سرگردانی؟ زکاوت؟ صداقت؟ دغل بازی؟ چی؟

حکومت بر باد رفته

کنفرانس لندن با تجدید تعهدات کشورهای شرکت کننده پایان یافت.

پس از خروج طالبان، موضوع افغانستان بحث داغ رسانه در جهان بود. اما حالا این نو عروس یازده سال از عمرش میگذرد. شنیدن نامش گوش جهانیان را آزار نمیدهد، فقط تکراری شده.
محمد اشرف غنی حرف تکراری میگوید اما نقل قول بی بی سی از چکیده حرف هایش بطرز زننده ای واقعیت را بیان میکند: «اینجا آمده‎ایم که بگوییم حالا ما متحدیم و به ما کمک کنید. ما توافقنامه‌های امنیتی را امضا کردیم، پرونده کابلبانک را گشودیم، دادگاه عالی در یکماه آینده این پرونده را نهایی خواهد کرد. در مواجهه با مشکلات درنگ نکردیم، مشکلات را می‌دانیم و می خواهیم آنرا حل کنیم.»
…. «فقر شدید کماکان دامن‌گیر افغانستان است، فقر از عوامل بی‌ثباتی است، عامل تولید مواد مخدر است، باید به فقر زدایی به عنوان معضل اصلی تمرکز کنیم، اصلاحات دولت ما طوری پیش خواهد رفت که هرکسی بتواند کاری داشته باشد عرضه خدمات برای ما بسیار مهم است».
من با خواندن حرف های غنی به فکر فرو میروم. یازده سال کمک های بین المللی بسمت افغانستان سرازیر شد. کمک هایی که میتوانست افغانستان را سه بار از بنیاد فرش و سپس آباد کند. دود شد. دزدی های کوچک و بزرگ توسط مقامات دولتی، جنگ سالارها و احزاب سیاسی حتی مردم عادی در حد و توان و دسترسی شان نتیجه اش دراز شدن دوباره دست اشرف غنی در کنفرانس لندن شد.
میتوانست همه چیز اینطور نباشد، میتوانست بجای اینکه با عجز کاسه گدایی را دراز کند بگوید: *اینجا آمده‎ایم که بگوییم حالا ما متحدیم، افغانستان روی پای خود ایستاده ما نیاز به هیچگونه توافقنامه‌های امنیتی نداریم. امنیت حاکم است و ما با آغوش باز پذیرای همکاری با جامعه بین الملل  در حکومت داری و تجارت و ….هستیم. فساد ریشه کن شد و درین راستا ما در مواجهه با مشکلات درنگ نکردیم…*
میتوانست همه چیز ویران نباشد اما نشد.

درد زمین

چهار و نیم صبحه بیدار شدم، درده دیگه ادم که نیست درک نداره هر وقت خواست می آید، امشب شب یلدای این ماه ام هست.
ذهن خالیم شده ان دشتی که پسر بچه افریقایی سرش را به نشانه تسلیم در برابر وحشی صفتی نوع بشر، بر زمین به سجده گذاشت تا طعمه عقاب شه. داشتم فکر میکردم چرا وقتی عکاس فرانسوی این صحنه را ثبت کرد، ادمها از خودشان خجالت نکشیدند؟

image

تو فکر کن روح بشر هنوز در غارنشین صفتی سیر میکنه هرچند تکنولوژی پیشرفت کرده باشد و لباسها مدرن باشد بازهم ما در خودخواهی همانقدر  عقبیم که در تکنولوژی جلو!
میدانی هر کدام از ما انسانها در مرگ این کودکان چقدر سهیم هستیم؟ به اندازه بی وجدانی مان که باعث خاموشی در برابر تفاوت مرگ انسانی با انسان دیگر میشود.
یک لحظه روی این طرح فکر کردم که مثلا سازمان ملل برای بچه دار شدن خانواده ها شرایط استطاعتی خاص میگذاشت تا از تولید فرزندانی اینچنین ک طعمه عقاب زندگی شوند کاسته شود. و سریعا چهار تا ادم سواستفاده گر از نام حقوق بشر، در گوشه دیگر ذهنم با یک لوح سفید ک نوشته داشتن فرزند حق ماست! تولید شد.

دسامبر تولدمه و من تولد دوست ندارم کاش میشد این فرهنگ تولد را دفن کرد.

محرم و چالش هویتهای متزاحم

کافه نادری

IMG_20141108_025120

در این عکس چه چیزهای میشود دید؟ به نظر من در این عکس خیلی چیزها میشود دید یا ندید، بیشتر به این بستگی دارد که بدانیم برای دیدن باید دنبال چه چیزهایی باشیم و این هم بستگی به چارچوب تئوریک ما در تحلیل تصویر دارد. من در اینجا سعی میکنم بدون اینکه وارد بحثهای خیلی دقیق ودشوار شوم در چارچوب تئوریک نظریات طبقه تن آسان تورنشتاین وبلن و نظریات بوردیو در مورد قشربندی و سرمایه فرهنگی موضوع را تحلیل کنم قول میدهم زیاد پیچیده نباشد.

تورنشتاین وبلن برعکس اسم سختی که دارد نظر ساده ای دارد که فهمش دشوار نیست. میگوید یک نوع اشرافیت جدید به وجود امده که سعی میکند با مصرف چشمگیر و نمایشی، ثروت وقدرت خودش را به رخ دیگران بکشد. البته این ادمها در اصل دنبال عزت نفس هستند نه ساعت رولکس یا ماشین مازاراتی و امثال اینها منتها در یک فرهنگ رقابتی ادمها فقط موقعی…

بازدید از نوشته اصلی 1,771 واژه دیگر

سکسیسم در افغانستان!

ازار و اذیت جنسی و سکسیسم در افغانستان از دیدگاه یک زن میتواند بیان مسایل بسیار عمومی باشد که روزانه در اماکن عمومی با ان مواجه هستیم اما بحث درباره ازار جنسی، انتقال اگاهی و بیان تجربیات در این باره شاید راهی باشد برای تقلیل نگاه و قضاوت های اشتباه درباره جنسیت و نگاه جنسیتی به زنان در افغانستان.

من و سکسیم:

نمیدانم دقیقا چندساله بودم که سکس را درک کردم شاید چهار یا پنج ساله! و رابطه جنسی برای من یک عمل بسیار اشتباه و یک گناه نابخشودنی معنی شده بود. مطمینن من ان زمان کتاب نمیخواندم و هر چه جذب میکردم از محیط بود و نمیدانم چنین معنی ای کی و چگونه به من منتقل شد. متاسفانه جز کودکان باهوش بودم و این مسایل را بیشتر و عمیقتر درک میکردم.  به دلیل تعریفی که این رابطه در ذهن من داشت هیچوقت نمیتوانستم به عنوان سوال از پدر و مادرم بپرسم. و در دنیای کودکانه خودم با فلسفه بافی های شبانه و بازی های کودکانه ام چون برایم ثابت شده بود که ما کودکان محصول سکس هستیم پس مادر و پدرم و همه مادر و پدرها گناهکار بودند! و بارها یادم می اید اگر بخاطر کار اشتباهم از طرف والدین توبیخ میشدم. با خودم میگفتم شما سکس کردید ما بدنیا امدیم بعد الان برای شکستن یک پیاله من را دعوا میکنید اما با گناهی که خودتان کردید نماز هم میخوانید خجالت هم نمیکشند. گناه من از گناه پدر و مادرم مگر بزرگتر است؟

میتوانم بگویم که سکس برای من به مدت طولانی ای سکسیم خودساخته بود چیزی که خودم با ان فلسفه های کودکانه که راه به جایی نمیبرد ساخته بودم تا ازش زجر بکشم. الان هر کودکی در سن و سال مشابه می بینم دقیقا اولین چیزی که به ذهنم میرسد این است که پدر و مادر این کودک چقدر درباره فلسفه سکس و تولیدمثل و ربط ان به مسایل ماورایی با کودکشان حرف میزنند؟ مطمینا قریب به صفر درصد! همین الان این پستی که من میگذارم خودش از معدود پست هایی است که یک زن، اصلا یک افغانستانی درباره این موضوع درد دل میکند و به نوعی ریسک حساب میشود چه برسد به اینکه اگاهی عموم خانواده ها در این حد بالا باشد که حتما درباره این مسایل با کودکانشان باز و بدون سانسور حرف بزنند…

سکسیم امروز ما:

بعد از زمانی که کتاب خواندیم مطالعه کردیم نظر خواستیم نظر دادیم. چقدر در مبارزه واقعی با سکسیم قدم برداشتیم؟ من فکر میکنم بهترین کار برای من جهت جلوگیری از احساس مورد ازار و اذیت جنسی قرار گرفتن، تعریف ان از دیدگاه خودم برای اطرافیان، ودوستان و روابطم و در نهایت جامعه است.

هر چه با دقت تر به این مسله فکر کنیم و هر چه که ریزبین تر باشیم طبعا بیشتر زجر میکشیم. من  ازار جنسی را فقط متلک گفتن و دست به باسن و سینه دختران در کوچه های خلوت یا پیاده روی ها نمیدانم. ازار جنسی سکوت زن در برابر ازار جسنی است. جفای یک زن به زنهای نسل بعدش سکوت او دربرابر دیدن نشانه های ازارجنسی در زندگی اش هست. ازار جنسی نگاه متفاوت مردان تحصیلکرده  به زن در محیط کار، طولانی تر کردن وقت مکالمه، شوخی های بی مورد، رفتارهای محبت امیزی که به صورت نشانه ای برای ایجاد ارتباط با زن بروز داده میشود، نگاه ملامت بار مردانی که بعد از شاهد بودن ازار جنسی به جنس زن دارند، محدود کردن زن در خانواده به خاطر جنسیست اش، ترس دختران از دیر به خانه رسیدن، گروهی به بازار و مکان های شلوغ رفتن دخترخانم ها بخاطر ترس از اذیت شدن، محدودیت خانم ها از خندیدن در مکانهای عمومی حتی دانشگاه ها….  نمونه هایی از آزارجنسی در جامعه ما هستند که من خودم عملا بعضی از این ها را تجربه کرده ام!

چندش اور است، که مردانی داریم که دم از حقوق زن می زنند اولین کسانی هستند که و با هزار حیله و ترفند و دروغ خود را گرگی در لباس گوسفند جلوه میدهند تا این بار نه از طریق زور بلکه با حیله رضایت کام بگیرند.

آگاهی

اگاهی در این مورد چه کمکی به من کرد؟ ایا اگاهی من باعث ریزبین تر شدن و در نتیجه بیشتر آزار دیدن من در جامعه نشد؟ هر چند که نمیتوانم این موضوع را انکار کنم اما اگاهی کمکم کرد. اگاهی کاسه صبرم را لبریز کرد و من در جامعه فریاد کشیدم. مبارزه کردم با مردان درگیر فیزیکی و لفظی شدم. توهین شدم تحقیر شدم اما هر چه که بیشتر مبارزه کردم دیگر کمتر با این مسله عملا درگیر بودم. چون مبارزه، شکست و پیروزی هایش به من تجربه داد، تجربه اینکه در حالت های مختلف چه عکس العملی را در چه زمانی از خود بروز بدهم تا نتیجه به نفع من تمام شود.

حالا من در کمتر مواردی ازارجسنی را تجربه میکنم. چون در روابطم بسیار رک هستم و جایی اگر احساس خطر کنم سریعا ازار و اذیت جنسی و سکسیم از دیدگاه خودم را توضیح میدهم تا درصورتیکه هر کدام از نشانه های ازارجنسی در طرف مقابل ام مشاهده شد از عکس العمل درخور شان اش شوکه نشود. و در جامعه ای که تفاوت سطح فکری اگاهی و درک از صفر تا صد متفاوت است باید مبارزه با ازارجنسی کاری طاقت فرسا و نا امید کننده باشد و در مکان های مختلف انواع ازارها را تجربه کنی اما مبارزه و صحبت درباره سکسیسم در خانواده و جامعه بدون فکر به مدت زمان و نتیجه اش کاری است که یک زن باید انجام بدهد!

 

زن بودن

چهار زن را از ولایت فراه و منطقه شیندند هرات می ربایند، می برند صحرا، دادگاه صحرایی میگیرند و به اتهام کارهای غیر اخلاقی  گلوله ها را به مغزشان خالی میکنند.

به همین راحتی قانون برای یک زن ( حتی زن فاسد) در کشور من اجرا میشود! نیاز به مراحل قانونی و دولت و پلیس و زندان هم نیست. جالبتر اینکه پلیس هم کاری نمیکند.

مردم عام چه میگویند؟

خوب کد، صدقه چشمای کسی که ای فاحشه ها ره کم کرده. بخی کل منطقه ره بد نام کردن، زن و دختر مردم بیرون برامده نمیتانه بخاطر ازی فاحشه ها!

فاحشه ها اعدام صحرایی میشوند فاحشه هایی که وقتی متولد شدند بیگناه بودند، کودک بودند، گریه کردند، اغوش مادر را تجربه کردند، آنها هم وقتی اولین بار دست مردی به دست شان خورد بدنشان سرد شد فشار خونشان افتاد و زبانشان بند بند شد. انهایی که فقر، بی سوادی و جهالت خانواده شان به علاوه وقاحت و بی شرمی جامعه دست به دست هم دادند تا به چهره منفور جامعه تبدیل شوند برای یک لقمه نان.

ایا هیچ مردی، مثلا همین مردها که کنج مساجد سجاده اب میکشند و یارب یارب شان گوش فلک را کر کرده، یا این روشنکفران به این فکر کرده اند که در فاحشه شدن زنهای جامعه شان چقدر سهیم هستند؟ همین ها که زنهای خود را در پستوها پنهان کرده اند و زن مردم برایشان وسیله کام گیری در هر حدی که امکان پذیر باشد است.

آن طرف تر روی نقشه جغرافیایی در ایران، این روزها قضیه #اسیدپاشی یک عده افراطی به نام مبارزه با بی حجابی و امر به معروف و نهی از منکر خودسرانه، روی دختران و سکوت دولت برای برخورد شدید با این مجرمین بحث داغ روز در جامعه هست.

اجتماع های دانشجویی فعالین مدنی مردم عادی در برابر دادگستری شهر اصفهان برای حمایت از حقوق زنان در ایران شعار سر میدهند. اما صدا به کی میرسه و برخورد جدی صورت میگیرد یا نه خدا داند.

فکر میکنی اخبار عادی شده تکانت نمیدهد، عکس ها را می بینی دخترانی که کور شده اند زنهایی که در فراه به روی خاک افتاده اند، چشمانت را میبندی و یک لحظه فکر میکنی که میتوانستی جای هر کدام از این ادمها باشی، میلرزی بدنت سرد میشود اه سردی میکشی و کامپیوتر را خاموش میکنی. درد زن بودن را گاهی حتی یک زن هم احساس نمیکند.

پانوشت: چقدر خوب که با کسی که همیشه وبلاگت را میخواند همکلام شوی، هر حرفی بزنی نیاز به توضیح نداری حتی برای شوخی هایت. میفهمد درک میکند و این عالی است.

 

دختران مردانه پوش

یادم هست که درباره دخترانی که با لباس مردانه در کابل زندگی کرده اند و هنوز چندتایشان در کابل مشهور هستند قبلا هم حرف زده بودم. در همین وبلاگ. داشتن پسر در خانواده های افغانستانی هنوز هم یک دغدغه بزرگ برای مادران است. به گفته خواهرم از خدا چه پنهان که اگر پسر من هم دختر می بود شاید من به فکر فرزند دوم می بودم.

برابری جنسیت فرزند برای والدین افغانستانی خیلی کم اتفاق می افتد. همین نسل های جوان امروزی مان، هنوز دغدغه جنسیت فرزندشان را دارند و انگار داشتن پسر امید به زندگی را بالاتر میبرد.

آرامی بعد از سالهای جنگ که باعث شد فرهنگ های مختلف وارد کشور شود، فرهنگ پاکستانی، ایرانی و افغانستانی، از غلظت پافشاری بر داشتن پسر کاست. نه بهتر است بگویم خانواده ها نداشتن پسر را راحت تر از گذشته تحمل میکنند. اما این معضل در افغانستان هنوز هم عجیب بزرگ است. هنوز هم وجود دارد خانواده هایی که تفاوت جایگاه پسر و دختر مثل تفاوت سردار و کنیز است.

این لینک مصاحبه با نویسند کتابی به اسم Under ground girls است که درباره دختران مردانه پوش کابل در زمان طالبان نوشته است. مصاحبه باعث شد که این سوال در من خلق شود که کی دیگر چنین دخترانی نخواهیم داشت؟

استرس

بالاخره ادم یاد میگیره که یک روز به هر کسی که میرسه راحت بگه استرس دارم!

اما ما پنهان میکردیم. سالها ناخن جویدیم و پنهان کردیم که استرس داریم، ادمهای اطرافمان هم چقدر بی دقت بودند که نفهمیدن. انسان های امروزی خیلی راحت ترند. حتی نوجوانان راحت تر مشکلاتشان را بیان میکنند. نمیدانم اجازه دارم که این مسله را به رسانه های اجتماعی ربط بدم؟ با رشد و عمومی شدن رسانه ها خیلی از استرس ها از بین رفت و جایش را استرس های جدید گرفت.

من همچنان استرس دارم.

تغییر

به تغییر نیاز داشتم. ۲۵ لینک وبلاگ غیرفعال را از لیستم حذف کردم و پوسته جدید انداختم با اینکه نمای قبلی را خیلی دوست داشتم. هنوز کار داره باید بیشتر روش کار کنم.

از نوشته هایم راضی نیستم.

بعد از شش سال وبلاگ نویسی تازه دارم درک میکنم که از نوع نوشتنم راضی نیستم. نوشتن نمیدانم. شاید هم بخاطر اینه که کم کتاب خواندم. احساس تهی بودن میکنم.

توقع داشتم در وبلاگم از تنهایی های محضم و از حرفهایی که فقط به خودم میگم بنویسم. اما انگار که اینطور نیست. حس میکنم وبلاگهایم ادامه همین شخصیتم هستند که همه در اجتماع درک میکنند و من نمیخواستم این باشه. دلم میخواست بعد دیگری از شخصیتم اینجا حرف بزنه همان بعدی که ما مردم مخصوصا ما افغانستانی ها نهایت تلاش برای پنهان کردن اش را داریم.

دغدغه مصروفیت ها در پلت فرم های دیگر در فراموشی خودم و دنیای وبلاگ نویسم بی تاثیر نبود.

 

آمار وبگاه

آمار وبگاه بخشی از صحفه مدیریتی وبلاگ در وردپرس هست که در ان امار دقیق تعداد بازدیدکنندگان، پیوندهایی که باعث رسیدن انها به وبلاگم شده، کشوری و شهری که از انجا وبلاگ را باز کرده اند را نشان میدهد. این چنین است که من هر روز میفهمم که چه کسانی از کجای دنیا وبلاگم را باز میکنند، کی ها خواننده هستند و کی ها فضول! خواستم اطلاع بدم که بفهمید رد پای تان را وردپرس برایم ثبت میکند.

حتی کلمه ای که توسط سرچ ان به وبلاگم رسیده اند و یا اگر وبلاگ نویس باشند لینک وبلاگشان هم گزارش میشود.

Help Send the Afghan Women to the Asian Games

Mountain2Mountain: Field Notes

So its official.  The Afghan National Women’s team will go to the Asian Games in South Korea this September!  This will be the first time that an Afghan woman has competed in cycling in such a world class event.

Backstory: Although the mens and women’s teams were invited to the Games, which only occur every four years, the Afghan Olympic Committee was not going to send any members of the men’s or women’s team to the Games because they felt they wouldn’t be able to compete on the world stage and represent Afghanistan in a positive light.  I met with the President of the Afghan Federation, Fahim Hashimy two weeks ago in Kabul, and discussed the progress of the women’s team and the positive story of women’s rights and sports development that they represent is stronger than their racing ability.  The men’s team is relatively strong for the region and…

بازدید از نوشته اصلی 199 واژه دیگر

Sorry Latifa, You are a Hazara !

Afghan Human Rights Home

by an Independent Journalist ; Muhammad Younas 

10574266_682595515149584_837285246293709056_n

It was a pleasant day in Lal-o-Sar Jangal, Ghor Province Afghanistan. Latifa was thrilled since morning because she was going to Kabul City with her husband today for the honeymoon. Her husband, Nauroz had already told her to get all necessary stuff ready by 10pm.

Nearly a month ago, she got married with Nauroz, his village mate. She was just 22 years old, a young lady with full of dreams to enjoy the marriage life. It was early morning, when she left her bed to start the day but it was not the routine day. She couldn’t sleep properly as the honeymoon excitement kept her awake nearly all night. She hurriedly prepared breakfast for the family. Her blood was running fast in her veins. She seemed flying today—feeling over the moon. She wanted to finish all house chores as quick as possible and…

بازدید از نوشته اصلی 848 واژه دیگر

عروس خون

پنچ روز به عیدفطر مانده طالبان مسلح در راه بین غور- کابل یک ماشین مسافربری را نگه داشته و چهارده مسافر هزاره ان را جدا کرده و به رگبار بستند. در این بین یک تازه عروس هم به حجله خون رفت. یک دختر در لباس عروسی، با شال سبز، ارزوهای بزرگ. از غور برای زندگی زنانه اش به سمت کابل می رفت. به گلوله بسته شد تا راهی که قرار بود یک عمر با رنج پیش ببرد را یک شبه طی کرده باشد. با مرگش داستان زندگی زنانه اش در افغانستان را به نقطه پایان رساند. چه زود. اما او دیگر ترسی از حجله ندارد، مادر نمیشود، سختی لحظه های زایمان را نمیکشد، کودکی را در اغوش نمیگیرد. دیگر خدا را در ناچاری هایش صدا نمیزند. از اینده نامعلوم این کشور غرق در فساد و ستم نمیترسد. عروس و داماد با هم جاودانه زندگی متفاوتی را اغاز کردند. عروس خون  آرزوهایش را به  شال سبزش بست و آن را به نشانه پایداری عشق و صداقت اش و انزجار از ظلم گرگان وحشی بر مزارش به یادگار گذاشت.

عروسخون۲ عروسخون

A Tribute to Kobra A. Nader

Kobra was a fighter.

DSC02026

There is so much to write about Kobra Ahmadi Nader and her tragic departure, but the words I know seem helpless. I can however start by trying to write about how she lived and less about how her earthly life ended. I will also highlight some of the key features of her personality that made her the unique beautiful person we all admired. I do so as a tribute to Kobra’s extraordinary contribution to making my life colourful and meaningful during the past seven years, but also to remind myself of the values that shaped Kobra’s accomplished short life and her honourable post-life existence.

Kobra was born on the 2nd April 1986 as the last child in the family of six sisters and one brother. She was raised in Shahriar, a suburb of Tehran, Iran during the difficult years of civil war in Afghanistan. She graduated high school there…

بازدید از نوشته اصلی 1,272 واژه دیگر

اشرف غنی برنده شد!

بله  مسایل مربوط انتخابات افغانستان همچنان ادامه دارد، در نهایت هم اشرف غنی برنده این بازی شد و عبدالله و تیم اش سر و صدا به پا کردند و یک نوع یخن اندازی مرسوم افغانستانی تا بتوانند بیشترین ماهی را از اب گل الود بگیرند. حتی بحث جنگ و کودتا و حکومت موازی هم پیش کشیده شد که خیلی برای من مضحک است. سیاست بازی مردم ما مثل بازی کودکان در کوچه است.

مردم هم که همه متحیر، خسته، رخ زرد منتظر اند که این قایله زودتر ختم شود بلکه در وضعیت اقتصادی تغییری ایجاد شود تا زندگی کمی اسان تر شود.

مهم این است که همیشه مردم قربانی اند قربانی سیاست، تمام تعریف از افغانستان در جنگ و انتخابات و انتحاری خلاصه شده در حالیکه مردم هستند که زندگی میکنند و مردم هیچ کدام از اینها را نمیخواهند انچه ما میخواهیم یک نم درایت وطن فروشان مان است که اگر می فروشید برای خود ارزش قایل باشید ارزان نفروشید و اما خسته از همه اینها آرامش! بله ارامش چیزی است که مردم در نهایت بعد از همه حماقت های دولت میخواهند. ما واقعا تسلیم بحران بنظر می اییم و این همان چیزی است که برنامه ریزان اصلی حدس اش را می زنند و برایش پلان ریزی کرده اند. همان اصطلاح رایج (به مرگ بگیر که به درد راضی شوند) است.

فکر میکنم برنامه این است که مردم محتاج نان باشند تا نتوانند بیشتر از ان بخواهند. درد است… زجر است و تاسف….

 

انتخابات بی نظیر ریاست جمهوری افغانستان

بله انتخابات به دور دوم رفت. ۱۶ حمل مردم پای صندوق های رای رفتند و به افتخار این پای صندوق رفتن شان تعداد فراوانی طالب خود را در گوشه کنار کشور منفجر کردند تا پدیده انتخابات هر چه بی نظیر تر به چشم بیاید.

انتخابات در حالی به پایان رسید که جامعه جهانی از هیچ کوششی برای هر چه بهتر برگزار شدن ان دریغ نکرد. گفته میشود این تلاشها تا حدی بود که کشورهای همسایه وقتی دیدند که بعضی سایت های راهی دهی در ساعت ۱۱ صبح به کمبود برگ رای دهی مواجه شده اند. برگه های رای دهی از پیش تیک خورده خود  با خلوص نیت تقدیم کردند تا پروسه به بی نظیری هر چه تمام تر به پایان برسد.

عصر انتخابات زمانی بود که تمام رسانه های اجتماعی را عکس های زنان و مردان شهرهای کابل و بامیان و مزار و… مخصوصا زنان بامیان! فرا گرفته بود.

اما بعد از انتخابات مشخص شد که بیشترین رای را ملت غیور جنوب کشور که هیچ عکسی به علت غیور بودن انها از زنان شان منتشر نشده بود به صندوق ها ریخته اند تا حدی که در بعضی سایت ها وقتی برگه ها داخل صندوق ها جای نشده بود با پای شان بر برگه فشار وارد کردند و همراه با جای کفش شان برگه ها را روانه بررسی به کمیسیون مستقل انتخابات نمودند.

از فردای انتخابات هر روز عبدالله عبدالله و اشرف غنی احمد زی دو نامزدی که دست پیشتری در … وغیره  داشتند شروع به تبلیغات نموده و هر کدام به تیم و طرفداران خود برنده شدن شان را تبریک گفتند.

تقریبا یک ماه گذشت تا اینکه در تاریخ ۲۴ ثور، بالاخره کمیسیون ان یک درصد آرای باقی مانده و باطل اعلام نشده را بعد از اعلام نتایج به صورت ده درصد ده درصد،  به صورت رسمی اعلام کند و ملت از قبل شنوانده شده را عملا و رسما باخبر بسازد که انتخابات به دور دوم رفت.

دقیقا هم در این یک ماه تمام کوه و دشت و دریا و گاو و گوسنفدای کشور هم  فهمیده بودند که انتخابات به دور دوم میرود. این وسط اقتصاد فلج شده مردم که بیشترین ضربه را از انتظار کشیده و میکشد نفس های اخرش را تا اعلام نتیجه نهایی به امید پیروزی یکی از این مجاهدین راه حق و برتاج نشستن اش می کشد تا شاید خدا رحم کند و اوضاع سیاسی از حالت تشنج خارج شده مردم به روال عادی زندگی خود برگردند. اما این وسط بنظر می اید یک عده ای از این بازی خوششان امده و طول اش می دهند و غاز می چرانند و انگار نه انگار که ملت همیشه پایمال شده از این بیشتر توان چنین فشار شکننده اقتصادی را ندارد!

ما همچنان منتظریم که دور دوم انتخابات که  تاریخ ۱۴ جوزا سال جاری اعلام شده کی برگزار می شود؟

خلاصه ما و شما و جامعه جهانی همه دست به چانه به کی خیره ایم نمیدانم!!!

 

 

احمد سردار سال نو مبارک

سال نو شد و این بار بعد سال تحویل بجای ترقه بازی و صدای اتش بازی کودکان دود سیاه و اتش سرخ از هتل سرینا کابل بلند شد و فضای شهر را روشن کرد.

کسی چه میدانست که سرنوشت احمد سردار خبرنگار افغانستانی و دو فرزند و خانمش در این سال نو چنین باشد؟ پایان زندگی انها اینطور رقم خورد.

فرزندان قربانی نام و نشان پدر شدند.

دلم برای ان دو کودک می سوزد، انها که برای سرنوشت شان خود تصمیم نگرفته بودند که فرزندان یک خبرنگار باشند.

شاید پدر مادرهای زیادی بودند یا باشند که میخواستند یا میخواهند این امکانات را برای فرزندانشان فراهم کنند. ولی حتی اقامت در چنین جایی امنیت نمی اورد.

کابل تمام روز بر مرگ احمد سردار توسط طالبان گریست.

 

 

کابل و هرات بیشترین آمار خشونت با زنان را دارند

جهان زن

khoshoonat kabul دویچه وله :مژگان مصطفوی، معین وزارت امور زنان روز شنبه 10 حوت 1392 در یک کنفرانس خبری در کابل گفت: «بیشترین قضایای خشونت گزارش شده مربوط به کابل با رقم 21.8 درصد، سپس هرات با 14.9 درصد، تخار با 7.5 فیصد، بلخ با 5.2 فیصد و کاپیسا با 4.8 فیصد به ترتیب در رتبه های دوم تا پنجم قرار دارند».گزارش نشان می دهد که در این پنج ولایت بیش از نیمی از خشونت ها، یعنی 54.5 درصد اتفاق افتاده است.
در این گزارش نوعیت خشونت نیز مشخص شده است؛ چنانچه لت و کوب 40.5 درصد، قتل 7.3 درصد، دشنام، بدرفتاری، توهین و تهدید 5.4 درصد، عدم پرداخت نفقه 5.4 درصد و ازدواج اجباری 5.1 درصد ثبت شده است.

بازدید از نوشته اصلی 387 واژه دیگر

افشار

افشار با تو من یتیمی را اشک میریزم.
افشار با تو من جیغ مادران و دخترکانم در کوچه های تجاوز به انسانیت.
افشار ای زخم ناسور تاریخم!
افشار من، ای فرو ریختن بودای دیگرم! با تو من فریاد سرهای بی پیکرم.
افشار من، فریاد اعتماد ویرانگر است. طعمه گرگی در لباس گوسفند.
افشار گرد و خاک آن تحقیریست که بر نسلم نشسته بود.
افشار، من شعله زیر خاکسترت. من ناله نوزادان تجاوز. من صدای سکه ای که برایش فروخته شدم. من غروری از نسل غیرتم که شکست.
افشار من با تو یتیمی را اشک میریزم.

قصه افشار قصه کینه و عقده نیست روایت درد است. یک جنایت جنگی که حتی عاملین اش هم از ان درد در عذابند. نمیخواهم به عنوان قومی که زخم افشار بر روحشان هست قضاوت کنم تا نژاد پرست ام بخوانید. اما فجایع افشار وحشتناک تر از انچیزی است که بشود در یک نسل دو نسل فراموشش کرد. ۲۲ دلو هر سال از زخم های افشار خون میچکد از دهان کودکانی که با قنداق تفنگ سرشان له شده بود. زنانی که تجاوز گروهی شدند. دخترانی که دسته جمعی خود را در اتاقک ها با بمب های دستی میکشتند. دخترانی که حامله شدند. انگار روح عبدالرحمن هر چند سال یکبار در بدن انها متجلی میشود و هزاره کشی به یک لذت تبدیل میشود. جنگ بر سر مذهب نیست مذهب بهانه است حتی نژاد هم. این فجایع حاصل ترس است! ترس از اینکه همه چیزهایی را که غصب کرده اند به دست صاحبانش برگردانند. ترس تا حدی است که حتی به تساوی هم راضی نیستند. ما در سرزمین ابا و اجدادی خود غریبه ایم. ما در سرزمین خود عدالت اجتماعی میخواهیم… من به خودم ایمان دارم و به حق!

نسل مرا چگونه قضاوت میکنید؟

مربوط یک نسلی هستم بین سنتی گرایی پوچ و روشنفکری بی حد و حصر. گاهی خودم هم خود را گم میکنم. درک دو نوع قضاوت با ۱۸۰ درجه تفاوت برای من سخت است. گاهی از این طرف خسته میشوم گاهی از طرف مقابل. گاهی سنتی ها به نسل من نیشتر هرزگی میزنند گاهی روشنفکرنماها. دید هر دو نوع دسته به یک چیز خاتمه می یابد و آن برداشت اشتباه از من هست. چسبیدن به دین دسته اول خسته کننده است وقتی همه چیز را با بهشت و جهنم می سنجند ان هم بهشت و جهنمی که خود تفسیر میکنند. انسانهایی که همیشه خود را پاک تر از دیگران می بینند و امیدوارند که عاقبت شان بهشت باشد چرا که در مقایسه با روشنفکرنماها بیشتر یارب یارب شان عرش را به لرزه در اورده هر چند که اگر در کنار روزه ها و نماز شب هایشان همخوابگی ای با یکی دو زن، خوردن حق یکی دو نفر، دروغ گفتن به یکی دو نفر، غیبت تهمت و سوظن و اووووه از این دست گناه هایی که کردنشان عرف شده و چندان عیبی نیست حتی اگر اشکار شود هم در کارنامه دارند.

روشنفکر نماهایی که زن را فقط با سکس تفسیر میکنند. زن و فریاد زدن برای و بنام زن برایشان نام و نان شده است. سخت است که به انها تهمت بزنی که فمینیست نیستند موقعیت شان به خطر می افتد. در جامعه ای که من بودم همه از هر نوع مردی، پولدار پیر باسواد شیخ لایک دانشجو سیاست مدار… از هر دسته ای به فکر کام گرفتن از خانم های هم گروه شان هست به هر اندازه ای که امکان پذیر باشد. به هر کس اعتماد کنی یک قدم به کام گرفتن از تو نزدیک شده است.

گاهی هم که حساب کتاب میکنم می بینم که شاید اشتباه کرده ام. همه اینها یک دسته هستند همین روشنفکران کابل. کدامشان زوج هستند؟ چند تایشان؟ اسم همسر چند تای اینا بر سر زبان ها است یا کسی اصلا خانم اش را یک بار در یک مجلس دیده؟ عمق فکری شان رسوبات همان افکار سنتی است که در خون و رگ شان امیخته شده و کنار گذاشتن ان قضاوت ها برایشان سخت است. به حدی که ازادی بیان را فقط برای دختر همسایه دوست دارند. خواهر و مادر جایشان در پستوی خانه است. و جالب اینجاست که به این فکر نمیکنند که اگر دختر همسایه را به اسم روشنفکری به لجن بکشانند بردارش همین کلاه را سر خواهر خودشان میگذارد. خیلی هایشان لا و بالی گری را قالب روشنفکری میکنند و به خورد دخترهای تازه به دوران رسیده میدهند و تا این خانم ها به خود بیاییند کار از کار گذشته و پرونده ای سیاه و بلند از کینه به این موجودات را در دل دارند.

هر کسی از ظن خود شد یار من …

پ.ن: این روزها می ترسم از همه چیز. به روابطم شک میکنم. دوستانم را مرور میکنم. گذشته و حال که ببینم چند چندیم؟

 

زن یک موجود خیالی در افغانستان

ما زنها در کابل وجود نداشتیم و نداریم. اصلا نمی شود روی زنان افغانستان اسم زن را گذاشت. بخاطر اینکه وقتی اسم زن را می بریم مردم دنیا یک «زن» را تصور میکنند در حالیکه چنین چیزی نیست. ما فقط جنس مونث مردان افغانستان هستیم. حتی اسم مرد را هم نباید روی مردها گذاشت چون باز هم غلط فهمی می شود انها که «مرد» نیستند انها هم فقط یک نوع مذکر از حیوانی به اسم انسان هستند.

پس چرا ما تلاش می کنیم به حقوق خود به عنوان یک زن در افغانستان برسیم؟ درحالیکه که اصلا انسانی وجود ندارد که این مفهوم ها را در این جنگل تعریف کند. اینجا فقط موجودات با روح های وحشی تر از گرگ (گرگ را هم فقط برای ایجاد یک قیاس ذهنی مثال می زنم که شاید کاملا مقایسه غلطی باشد) در تعامل هستند تا از هر فرصتی استفاده کنند و روح و جسم یکدیگر را بدرند.

 من نمیخواهم از نام زن افغانی به عنوان پله ی پرتاب به سمت بالا در جامعه؛ استفاده کنم. زن برای گرفتن چند پروژه از اروپا و امریکا! من به خودم فکر میکنم به اینکه چقدرمن ساده بودم و هستم هنوز. چرا من میخواهم به اینها بفهمانم که به من طور دیگری نگاه کنند و من فقط یک موجود مونث برای ارضای جنسی  مردان نیستم. من یک انسان هستم و من «من » دارم؟

همیشه با این مردها جنگ داشتم. ابلهانه بود. از صفحه تلویزیون گرفته تا فیس بوک و خیابان های کابل و تاکسی ها و دکان ها و موسسه ها و خیلی جاهای دیگر.  بحث با خیلی از همین موجودات که نان چرب را در لباس حمایت و تبلیغات حقوق زن یافته بودند و ادعای حمایت از این کلمه بدون اینکه خود یک ذره به ان اعتقاد داشته باشند داشتم. همین هایی که ازادی بیان و عقیده را فقط برای دختر همسایه قبول دارند. همین هایی که با زنهای دیگر در مجلس مشروب خوری می نشینند ولی خانم های خودشان جرات ندارند بدون همراهی مادر شوهر و چادر برقع از خانه بیرون شوند.

چرا فکر میکردم وقتی من با انها بحث کنم و عقاید وافکارم را بیان کنم ان وقت ذهنیت انها فرق میکند؟ چرا من این همه انرژی را بیهوده مصرف کردم؟ بحث با همان هایی که بعد از اتمام بحث شاید در ذهنشان به من گفتند « اوه دخترک لوده خراب؛ میخواهی که ماهم زن هایمان ره مثل تو د جامعه ایلا کنیم؟»

پ.ن: این روزها عکس های ستاره دخترهراتی که شوهرش لب و بینی اش را بریده خیلی وضعیت روحی ام را خراب کرده. مثل شیری در قفس درد دارم. مثل یک زن به معنای افغانی اش 😦

حس مبهم

چای می ریزم و ساعتها به پیاله چای نگاه میکنم. ناهار میخورم و بعد روی پروژه ای که در دست دارم کار میکنم. هر چه به ساعت سه عصر که زمان تاریک شدن هوای استکهلم نزدیک میشوم دلهره ام بیشتر میشود. حساب های کاربری ام را چک میکنم تا یک پیام امیدوار کننده از یک دوست ببینم و کمی احساس ازادی کنم اما بجایش عکس های ستاره دختر هراتی که همین روزها بی بی سی عکسش را زده و بینی و لب اش توسط شوهر پدرسگش بریده شده را می بینم. حالم به هم میخورد و فیس بوکم را میبندم. من میتوانستم جای ستاره باشم. یا هر دختر افغانستانی دیگری اما انگار شانس با ما یار بوده و اینبار ستاره طعمه شده… خدای من  دارم از حسی حرف میزنم که خودم برای خودم نمیتوانم توضیحش بدهم چه برسد به اینکه اینجا افکارم را پیاده کنم.

چند وقت شده که ذهنم خالی از هر نوع ایده ی خلاق و فکر و موضوع خاص هست. همه چیز در زمان اکنون برایم بی مفهوم است. تنها چیزی را که خوب درک میکنم این حس مبهم اغشته به دلهره است که دائم با هم در جنگیم.

هر لحظه به خودم تلقین میکنم واقعیتی را که ذهنم نمیخواهد قبولش کند. من انسانی هستم که به زور میخوام به روحم بفهمانم که هم توانایی تغییر را دارم و هم عاشق تغییر هستم. و حالا هم که زمان تغییر است و من باید بدون هیچ استرس و دلتنگی قبولش کنم اما نمیدانم چرا این دل با من سر جنگ داره. هر لحظه در اینده ای ارام و روشن و پر از موفقیت سیرش میدهم چند دقیقه ارام میشود ولی باز بهانه هایش را شروع میکند.

جنده

روی تخت  دراز کشیده بود، به بازی سایه مرد بلند قامت روی پرده ابریشمی که با وزیدن باد ملایم کج و ماوج میشد خیره شد. از اینکه به مرد نگاه کند خجالت میکشید. از اینکه چیزی بدنش را نپوشانده احساس نا آرامی می کرد. سنگسار! صحنه های فیلم ثریا زتی که به جرم زنا سنگسار شد از پرده چشمانش رد میشد. سنگسار، حکم او بود. دلش لرزید، سرخ شد، اما کو چهارتا شاهد؟ سریع دیوارهای دور و برش را با گردش چشمانش چک کرد، دوربین نیست، شاهدی هم نیست، سنگساری هم در کار نیست. اینجا سنگسار نشود، قیامت چه؟ به مرد گفت: یعنی واقعا قیامتی در کار نیست؟ مرد لبخند زد: به چه چیزهایی فکر میکنی لذت بردی؟ زندگی ات را با فکر و عذاب گناه حیف نکن.

گناه! گناه را که تعریف کرده آیا اینکار واقعا گناه است؟ گناه ، بهشت ، جهنم ، شیطان، سیب، خطا، آدم، حوا  …. در ذهنش جولان میخورد.

سرمای پاییزی پوستش را آزار میداد، از جایش بلند شد خودش را لخت در آینه قدنما با حاشیه چوب قهوه ای رنگ جلا زده ی روبه روی تخت دید. «جنده» اولین کلمه ای بود که به ذهنش رسید. لبخند تلخی زد، یعنی واقعا جنده که میگفتند اینچنین است؟ کسی از درون ذهنش مصمم پاسخ داد نه نیست ! اینها همه تراوشات یک ذهن درگیر اعتقادات مذهبی است. به خود حیران اش  در آینه نگاه میکرد صدای اذان شام مسجد نزدیک خانه آهنگ بکگراند ذهن اش بود.

 

قصاص یک چشم و یک لاله گوش برای اسیدپاش

قرار است دختری روی صورت آزاردهنده اش به حکم قصاص اسید بپاشد !

جهان زن

قصاص صصفرارو/ شیرین، دختر جوانی که توسط پسری با اسید مورد حمله قرار گرفته، یک چشمش کور شده و نیمی از صورتش هم از بین رفته است روز گذشته در جلسه دادگاه خواستار قصاص متهم شد و هیات قضات در حکمی به قصاص چشم و گوش متهم رای دادند.

بازدید از نوشته اصلی 1,395 واژه دیگر