این بار دست این دختر را با برنامه ریزی بلند مدت میگیرم، نمیگیرم که بنشانمش سر سفره آماده، بلندش میکنم که باهم بچینیم  خشت روی خشت ساختمان شخصیتش و شخصیتم را.
کمک کنیم که آباد شود. و در کنارش آباد شوم. میخواهم خوب فکر کند دارد از یک سطح به سطح بالاتر که در کنار فرصت های بیشمار خطرات بیشتری هم دارد پا میگذارد.

نمیدانم میتواند یا نه اما بیشتر از توانستن اش نگرانم که این راه که نشانش میدهم برای او درست است یا نه.

ادمی است و یک لحظه تصمیم. مسیر زندگی را تصمیم های ناگهانی که جرقه ای شده اند در روح ادم تغییر میدهد، نه ان تصمیم ها که برایش پلان میریزیم و ساعتها فکر میکنیم و قول میدهیم. انها برای روزمرگی هاست. مسیرها ناگهان عوض میشوند نمیدانم انرژی اش از کجا پیدا میشود که ادم انقدر محکم می ایستد تا فرمان را بچرخاند و میچرخاند هم!

خوب که دقت میکنم این روزها سر نخ زندگی دست من نیست. من فقط عکس العمل اعمال اطرافیانم هستم. انها با بیشعوری هایشان خلق میکنند و من نظاره.

من  در زندگی ام خیلی سعی کردم که خودم باشم و آنچه فکر میکنم درست است را انجام بدهم. خیلی طول کشید تا من به این درک برسم که بعضی ترسها نتیجه اش قربانی شدن خود ادم است. البته تاوان این خود بودنها یا به قول منتقدین کارد به دست، خودسری هایم را داده و میدهم. حداقل خوبیش اینه که دست آخر میگویم تصمیم خودم بوده، و دیگر حس نفرت انگیز قربانی بودن را ندارم. هر چند تا الان با وجود همه کله شقی هایم اینطور نبوده. من در خیلی از مراحل حساس زندگی با کسانی مشورت کردم که متخصص نبوده اند و تنها مزیت شان دلسوز بودنشان نسبت به من بوده که همین به اندازه خودش گند زده. بالاخره هر ادمی در زندگی به یک نقطه ای میرسه که با خودش میگه، تنها کسی که حاضرم با پیشنهاداتش به جهنم بروم خودمم. اینجا همان نقطه است که بندهای وابستگی با همه تلخی ها و شیرینی هایش پاره میشود. فقط یک سری حس ها میماند، مثل رحم و دلسوزی برای بدخواهان و حسودان، دوستی و آرزوی موفقیت برای دوستان، و بی خیالی نسبت به همه کسانی که در زندگی ات هیچ نقشی بازی نکرده اند و نمیکنند!

هشت ساله گی

از سپتامبر 2007 دارم برای وردپرس خلق میکنم امروز در ماه جولای پیام داده که شش سال است مینویسی و از پرواز با وردپرس سپاسگزاری کرده.
دو ماه دیگر میشوم هشت ساله. حالا من دارم با اینها پرواز میکنم با انها خودشان در فضا هستند کلا؟

image

این روزها

این روزها کلاف زندگی چنان پیچیده که پیدا کردن سرش گاهی ناممکن به نظر میرسد.تصمیم گرفتم که این باور را باور کنم که من اول مسول خودم هستم. و اولین سرنوشتی که باید برایم مهم باشه و تلاش کنم تغییرش بدم سرنوشت خودم هست. شاید دیگران، اطرافیان اصلا نخواهند مرا بفهمند و این دیگر اصلا اهمیت ندارد.

«معلومات را از هر ‹بامعلوماتی› میشود آموخت. حتی از یک کتاب 15 تومانی. اما، روزگار وقتی دست به یک نغزبازی میزند که، ناگهان در برابر روحی می نشاندت که احساس می کنی یک حادثه است! حادثه ای که می توانست اتفاق نیفتد. ممکن بود هرگز پیش نیاید و تا آخر عمر هم متوجه نشوی که چنین چیزهایی، چنین اوج ها و رنگ ها و گرماها و جلوه ها و پروازها و تکان هایی هم در دنیا هست.»
این جمله از شریعتی را الان خوب درک میکنم.

تغییر یا تطبیق

گفت حالا بین این وضعیت تو فکر میکنی چی میخواهی.
_ تغییر!
گفت چرا تغییر؟ تو هیچ مشکلی نداری، زن قوی ای هستی همه چیزهایی که امروز فکر میکنی ازش خسته ای را تحسین میکنم و واقعا وجود زنهایی مثل تو مایه افتخار یک جامعه است.
میدانی این چیزهایی که تو فکر میکنی باید تغییرش بدی به نوعی به تو ارزش میدهند؟ مخصوصا هر چه سن ات بالاتر برود.
چرا بجای تغییر به تطبیق فکر نمیکنی؟ تو نیاز داری چیزهایی خوب این جامعه را برداری و تطبیق بدی با انچه یا خود از انجا اوردی و البته خیلی از چیزهایی که از انجا اوردی را هم دیگه بیخیال شو مثلا مهمترینش اینه که برای هر تصمیمی حتی ریسکی ترینش اصلا به چیزی به اسم مردم فکر نکن! فقط منافع خودت را ببین.
حالا من یک ادم سه فرهنگی هستم که دنبال تطبیقم هر چی فکر کنم از فرهنگ های قبلی دم داره با قیچی دنبالشم!
😈😈😈

زنان به مردانی نیاز دارند که پشتیبان باشند

به مردانی که حمایت‌گر و همراه باشند. زنی که به خیاطی علاقه دارد، وقتی لباسی دوخته است، هیچ چیز برای او بهتر از این نیست که از همسرش بشنود که بهترین لباس دنیا را دوخته است. هیچ چیز بهتر از این نیست که مردی همسرش را در مسیری که زن می‌پسندد هل بدهد. و هیچ چیز بهتر از این نیست که زن بداند غذایی که پخته است به دل مرد نشسته است و ببیند مرد حتی متوجه ادویه‌ای شده که زن این بار به غذا اضافه کرده است.
در همین میان لازم است توجه شود که هر کدام از این نیازها اگر تامین نشود، احتمال خیانت بالا خواهد رفت. هر کدام از این نیازها اگر پاسخ مناسبی دریافت نکند، می‌تواند فضا را برای خیانت مناسب کند. هیچکس به یکباره دزد نمی‌شود. هیچکس به یکباره اهل جنایت نمی‌شود. خیانت هم همینطور است.باید به نکات ریز و درشتی که هر کدام به تنهایی ممکن است تاثیری نداشته باشند اما جمع شدن‌شان خطرساز است توجه کرد و آن‌ها را جدی گرفت. هیچ‌گاه توجه، محبت و پشتیبانی و حمایت‌گری‌تان را به یکباره از همسرتان سلب نکنید. اگر قرار است به سفر بروید، یا چند روزی به خاطر مشغله کاری یا هر چیز دیگر نمی‌توانید وظایف‌تان را به درستی انجام دهید، از قبل توضیح بدهید.
copy

وقتی ادمها توان درکشان از موقعیت تحت کنترل احساس باشد نه منطق. انوقت است که حتی اگر بالاترین انرژی و بهترین ایده ها را هم داشته باشند نمیتوانند باهم عملی کنند. بالاخره فشار منطق عمومی جامعه اطراف (مقدار و نوع فشار بستگی به سطح باور و اندیشه ان جامعه دارد)  انها را مجبور میکند از هم فاصله بگیرند. و در نهایت این ادمهای خلاق مجبورند جدا جدا از هم پای عده ای دیگر را بعنوان کنترل کننده به میدان بکشند تا ایده هایشان را عملی کرده و از انها بنوعی بهره نیز ببرند. این نوع خلاق ها همیشه برده بوده اند و خواهند ماند. بیشعوری بدون شاخ و دم.

آدمها انقدر تحت شرایط محیط و اطرافیان هستند که ایمان آوردم بچه آهویی که زیر افتاب گرم یک روز خوب در آغوش میگیرم میتواند گرگ باشد در روز طوفان که برای نجات خودش حتی اگر لازم باشد تکه پاره ات میکند.

مثل اینکه معتاد شدم به نوشتن
کاغذ گیرم میاد مینویسم، توی نوتهای موبایلم مینویسم. توی برنامه ورد کامپیوترم مینویسم… تنها جایی که نمخوام بنویسم اینجاست چون نمیخوام این چیزهایی که این روزها مینویسم را کسی بخواند. اما میخوام داشته باشم همه چیزهایی که این روزها بهش فکر میکنم و هر احساسی که دارم را با شیواترین طرز بیان ممکن که بلدم مینویسم.
میخواهم نگه دارم برای یادگاری. برای زمانی که دیگر هیچ چیز مثل امروز نیست، بخوانمشان و بگویم : چقدر من قوی بودم که توانستم بگذرم!

بامیان پایتخت فرهنگی کشورهای اتحادیه سارک

Bamianفکر کنم برای همه خیلی مشخص و واضح بود که چه اتفاقی افتاد و اصلا نیاز به گفتن نیست.

برای من هزاره امروزی، افغانستان فقط اسما و جبرا حکم کشور دارد. نمیشود گفت که ظلمی که دولت و دولت های گذشته بر هزاره ها کرده اند، قابل چشم پوشی یا گذشت است، اما من واقعا نگران کور شدن انهایی هستم که چشمشان را به زور بسته اند که نبینند.

انتخاب بامیان به عنوان پایتخت فرهنگی کشورهای اتحادیه سارک انقدر اتفاق پیش پا افتاده ای بود که فقط خود مردم هزاره ان هم بیشتر از طریق رسانه های اجتماعی تبلیغش کردند. مقامات با بی توجهی های گذشته و شرکت نکردن در برنامه افتتاحیه، ثابت کردند که به نحو احسن چشمشان را روی این حقیقت که {فرهنگ در افغانستان را هزاره معنی بخشیده است} بستند.

از یک نگاه دیگر هم میشود گفت کسی که زبانی جز گروگان گیری و انتحار و انفجار نمیفهمد پایتخت فرهنگی برایش چقدر میتواند اهمیت داشته باشد؟

بعد در یک حرکت دیگر میبینم اشرف غنی در روز جهانی محیط زیست یک عکس از خودش مربوط به این روز نشر کرده و درباره حفظ محیط زیست میفرماید برای من ناراحت کننده است که ما خانه خود را تمیز میکنیم اما کوچه را جز خانه خود حساب نمیکنیم. شما بفرمایید غازتان را بچرانید نامه های عاشقانه تان به برادران پاکستانی چپ و راست رو میشود. شما را چه به محیطی که همین برادرانتان از حالت زیست به حالت لولیدن در آوردنش.

انتخاب شهر بامیان بعنوان پایتخت فرهنگی کشورهای عضو اتحادیه سارک موضوعی مهمی است که اگر در شهری جز بامیان اتفاق می افتاد، مقدار فراوانی از بودجه دولت به ان سو سرازیر میشد، حداقلش، خدمات اجتماعی بالا میرفت تا از مهمان ها پذیرایی بهتر شود. در حالی که بعنوان مثال افتضاح دولت چند رکشا (سه چرخه) را به طرز شرم اوری بجای امبولانس به ریاست صحت عامه بامیان داده است. تو خود حدیث مفصل خوان ازین مجمل.

آهای کسانی که چشمتان را کور گرفته اید من سرزمینم را عاری از فساد و ظلم امروزش میخواهم. جفایی که امروز عده ای در انجا روا میدارند در طول زمان دودش چشم خودشان را کور خواهد کرد. و من به انچه میخواهم خواهم رسید حتی اگر چند نسل طول بکشد.

تپش قلب

ما همیشه در درس علوم خوانده ایم که تنفس و جریان خون باعث تپش قلب میشود. این روزها میزان تپش های قلب عده ای از ما را تعداد انتحاری های کابل تعیین میکند.

* **قلب من هم که خودت میدانی از کجا زندگی میگیرد.

دوست

من همیشه دلم میخواست یک دوست داشته باشم، مثل اینه باشه. اساسا همچین چیزی را نمیتوان در خواب هم دید؟ ولی وجود داره، چون اگر وجود نمیداشت خیالش به ذهنم راه پیدا نمیکرد. شاید هم دوستی لازمه همت کنه و مثل اینه صاف و شفاف و صمیمی رو به رویم بایستد. طوری که من حس کنم زلال است نه طوری که خودش فکر میکند شفاف است و کافیست. باز هم همچین چیزی را نمیتوان در خواب دید؟ فکر میکنم شاید لازم باشه که من چشم هایم را بشورم تا شفاف ببینم! شایدم هر دو.

دل بسته ام از همه عالم بروی دوست
وز هر چه فارغیم،بجز گفتگوی دوست…

آن سوی واقعیت ها

آن سوی واقعیت های زندگی آدمها یک سری واقعیت های دیگه نهفته است که ما حالا به هر دلیلی نمی بینیم. شاید هم خوبه که نمی بینیم، چون اگر ان واقعیت ها دردناک نبودند پنهان نمیشدند.

زندگی ادمها شده مثل یک نمایش، کسی از وضعیت به هم ریخته و پر اضطراب پشت صحنه خبر ندارد، مردم فقط نتایج روی صحنه و های و هوی و تبلیغات تماشاچیان را می بینند.

یادم می اید که یکبار کسی برایم در فیسبوک پیام گذاشت: نمیدانم که شما چکار میکنید انقدر خوشبخت هستید، به من هم یاد بدهید چگونه میتوان خوشبخت بود.

فهمیدم که چقدر ادمها عقل شان به چشم شان است، نه اینکه من بخواهم حقیقتی درباره زندگی ام را پنهان کنم اما مطالبی که در فیس بوک نشر میکردم، عموما مسایل مثبت است، مثل اغلب کاربران دیگر که خوشی هایشان را نشر میکنند. اگر اینطور نبود بهش نمیگفتند کتاب چهره!

زن ها برای اینکه اینکه در افغانستان، موفق باشند زحمتی شاید چند برابر میکشند برای اینکه هم زندگی کنند و هم به حداقل خواسته های دومی خود برسند. همین زنهای تحصیلکرده را میگویم، همین ها که می شنویم در فلان رشته درس میخواند، به فلان کشور پناهنده شده و دانشگاه میخواند. بورسیه گرفته، رییس فلان موسسه شده. همین ها قسمت های دردناک زندگی شان سیاه و کبود است. انقدر سیاه انقدر کبود که حتی گاهی خودشان هم جرات مرور کردن خاطراتشان را ندارند. زن هایی که نمیشود روی تابوهایی که میشکنند قیمت گذاشت.

لذت میبرم از این تنهایی

فکر میکنم چه میشود که من به یکباره روی مشغله ای، مشکلی، موجودی، خط میکشم و دیگر برای همیشه تمام میشود. اما برای ترک خیلی چیزهای دیگر زجر میکشم.

بیشتر که فکر میکنم، می بینم رها کردنم به یکباره نیست، به هر موضوعی فرصت میدهم که جایگاه خودش در زندگی ام پیدا کند، فرصت میدهم به شخص. اما وقتی می بینم شدنی نیست و یا نگه داشتن اش ارزش زجری که به زندگی تحمیل میکند را ندارد، دور می اندازمش، به مسافتی به دوری سیاه چاله های تاریک در فضا که به دور خود بپیچد و هرگز دیگر برنگردد. و به یک باره راحت میشوم.

این روزها یک دسته موارد اخلاقی را دور انداخته ام. از تنهایی سخت لذت می برم و هیچ کس و هیچ چیز برایم مهمتر از ارامشم نیست، دارم خودم را رفرش میکنم برای یک پرتاب بلند. به بلندی ارزوهایم. قرار است اتفاق های مهم و بزرگی بیافتد!

 

باید پرید توی آب

میگویم من نمیتوانم نظر به حرف کسی تصمیم بگیرم که خودش در چاهی مشابه من فروافتاده و تصمیم دارد جستجو در تاریکی را به امید اینکه پایان شب سیه سفید است ادامه بدهد. شاید من هم باید ادامه بدهم شاید هم اصلا زمان درستی برای حتی فکر کردن به این موضوع نیست. و شاید من هنوز خیلی ترسو هستم. من یکی که خودم میدانم کجا غرقم، میدانم که لایه های پایین ذهنم هنوز درگیر افکار سنتی است و لایه لایه روحم در بند اآن است، اما میدانم در راه درست تغییر هستم. ارام ارام، لایه به لایه… زمان بر است اما بهتر از تسلیم شدن به همه ترس هایمان است. یک بار زندگی میکنم. و در این یک دوره کوتاه زندگی مجال فکر کردن و دل به دریا نزدن نیست. باید پرید توی آب.

میخندد… میگوید چه میدانی این زندگی که امروز ما ازش ناراضی هستیم و انها بهش چسبیده اند، فردا طوری شود که انها فراری شوند و ما یارای تغییر نداشته باشیم.

داستانک

فریاد میزند من دیگر رمقی برای دعوای ثابت کردن حقوق غلط خود درستم و یا حقوق درست خود غلطم یا هر چی فکر میکنم حقم است ندارم و نمیخواهم برای چنین مسائل بدیهی حتی بحث کنم. اصلا از کلمه حق و حقوق بدم می اید وقتی هر کسی هر جایی به نفع خودش معنا کرده! دیگر نمیخواهم به اخلاقی پایبند باشم که جد اندر جدمان حین غارنشینی هایشان تبدیلش کردند به عرف و چهار تا بی عرضه مثل ما حتی گاهی با افتخار نشان میدهیم چقدر خوبیم که به انها پایبندیم.
اصلا این پایبندی ها خودش نوعی ریاکاری است و مخصوص ادمهای ترسویی که یک عمر کلمه «مردم» را پتکی کردند بر سر خواسته های کوچک و بزرگشان و اخر خودشان شدند همان مردم که حالا تو دنیای مدرن غیبت هایشان بجای دور هم نشستن و سبزی پاک کردن پشت کنفرانس های اسکایپ است.
میشنود من دوستت دارم عزیزم.
میگوید دوست داشتن بهانه ای است برای نگه داشتن کسی و این هم همان عرف قدیمیه عشق است همان بهانه برای نگه داشتن زنجیرهای فرسوده روابط.
دوستی و عشق به ادم توان و انرژی چند برابر میدهد برای دویدن برای امیدوار بودن و برای در لحظه شاد زیستن. عشقی که پویای ام را از من بگیرد دوستی ای که هیچ افتخاری جز وفاداری به رابطه را نداشته باشد را میشود چیزهایی دیگری هم نامید بجز دوستی بجز عشق.
باز میگوید ولی من دوستت دارم و این بار دخترک اصلا نمیفهمد…فکر میکند دو موجود از دو سیاره متفاوت با دو دنیای کاملا متفاوت در ذهان هایشان رو به روی هم ایستاده اند.
اهی میکشد به چشمانش خیره میشود و میچرخد که برود دستانی از پشت به او حلقه میشوند: عزیزم من واقعا دوستت دارم فقط تو بگو چه تغییری میخواهی که من همان کار را بکنم؟ این سوال مانند پتکی سربی بر سر دخترک فرود می اید: آه خدااای من چگونه میتوان تغییر را دیکته کرد؟ حلقه را باز میکند، شال سیاه را به دور خود میپیچد و از اتاق بیرون میزند.

هزاران شهروند کابل خواستار دادخواهی از مرگ فرخنده شدند

جهان زن

farkhunda_protests4هزاران شهروند کابل در اعتراض به کشتن و سوزاندن فرخنده صبح امروز در برابر ساختمان دادگاه عالی افغانستان در شهر کابل تجمع کردند.

فرخنده عصر پنجشنبه ۲۸ حوت/اسفند در نزدیکی مسجد شاه دوشمشیره در مرکز شهر کابل از سوی مردان خشمگین به جرم آتش زدن قران با سنگ و چوب کشته و بعد جسدش سوزانده شد.

تظاهرکنندگان شعارهای «عدالت عدالت و ما همه فرخنده ایم»، «جهالت جهالت دشمن انسانیت»، «فرخنده خواهر مایی و ما برایت جان می‌دهیم» سر دادند.

بازدید از نوشته اصلی 952 واژه دیگر

مردان سرزمین من

این سرزمین که رسانه های بین المللی مردانش را جز وحشی ترین مردان دنیا معرفی کرده که با بهانه سنت و مذهب فاعل تنیدن تار عنکبوتی جهالت و ظلم به زندگی زنان این سرزمین هستند که از ان هیچ خلاصی ندارند، گاهی بر خلاف تصور عمومی و بر خلاف واقعیت های تلخ جاری در کشور در بین اخبار منتشر شده از ظلم و زور جنس نر، مردانی خبرساز میشوند که همه تصورات قبلی تاسف بار درباره مرد افغانستانی را زیر سوال میبرد.

به عنوان یک زن، که فعالیت های اجتماعی میکنم معتقدم زمانی جامعه سالم است که در ان جنسیت عامل قدرت نباشد، جنسیت تنها لازمه طبیعت برای رشد و بقای نسل بشر است. در افغانستان اما زن جنس دوم است، حتی مردانی که به حمایت زنان بر میخیزند با حمایت هایشان و با فراهم کردن محیط رشد بیشتر برای زنان خانواده و اطرافشان باعث شرمندگی عده ای از آن نوع دیگر مرد میشوند، و اصطلاحا به این مردان حامی حقوق زن گاهی بی غیرت هم گفته میشود.

امروز پنج مارچ ۲۰۱۵ تعدادی از مردان افغانستان در اعتراض به خشونت ها و محدودیت هایی که  زنان این سرزمین از طرف جامعه سنتی و مذهبی متحمل میشوند، در یک حرکت بدیع، برقع یا همان چادری به سر کرده در مقابل کمیسیون مستقل حقوق بشر در کابل تجمع کردند.

یکی از تظاهرات کنندگان به من گفت: هدف ما بیرون آوردن بزرگداشت سمبلیک روز جهانی زن از هتل های شیک با هزینه های هنگفت  و حس همزادپنداری و درک واقعی احساس چادری پوشیدن توسط مردان بود. ما هیچ نوع مخالفت و موافقتی با چادری پوشیدن و نپوشیدن خانم ها نداریم تنها خواستیم حس چادری پوشیدن را تجربه کنیم. حس یک زن که با پوشیدن چادری به نوعی معلول است، در سرک قدم برمی دارد، یک دستکول بر شانه، یک طفل در بغل، دو فرزندش به دنبالش وهر لحظه بیم این را دارد که مردی به او چیزی خواهد گفت.

بالاخره مبارزه از یک جایی شروع میشود. بدون شک این مردها مورد انتقاد شدید قرار خواهند گرفت. اما مردی که در کنار زن می ایستد، میداند که در چه راه سختی قدم برداشته.

شخصا از اینکه این روزها چنین اعتراضاتی در کابل برگزار میشود خوشحالم. من یک تغییر مثبت می بینم، تغییر به سمت ایجاد فضایی بازتر برای فعالیت های زنان، همین که مردی به مخیله اش خطور کند که چادری بپوشد برای من باور نکردنی است چه برسد که به خیابان ها بریزند و زنان زیادی به حمایت از انان پشت سرشان بایستند.

با اینکه در فیسبوک نظرات گوناگونی نوشته شده بود. بسیاری ها دشنام دادن و لقب دادند و مثل همیشه قضاوت قومی کردند و مردان یک قوم را بی ناموس و … خواندند اما در مقابل خشونت هایی که هر روز در هر گوشه از افغانستان علیه زن سر میزند و انقدر عادی شده است که حرکت های اینچنینی در حمایت از زنان عجیب است و زنان را هیجان زده میکند، حداقل خوشحالم که هنوزم مردانی داریم که خبری میسازند که در ان نه تنها به ناموس کسی تجاوز نشده، گوش و بینی بریده نشده بلکه با زنان همدردی کرده اند.

مردم موجودات عجیبی هستند، هیچ وقت معیارشان برای تقبیح تقدیر، معلوم نیست، همیشه نکته ای هست که انها یک حرکت مدنی را به دید انتقاد ببیند و همیشه نفس نیت حرکت های اینچنین تحت شعاع ظاهر و روش کار قرار میگیرد و نقد بجای اینکه به روی دست اورد و هدف حرکت باشد روی خود کار انجام شده است.

در این لینک میتوانید بخشی از اعتراض را مشاهده کنید.

زنان سرزمین من

kobra3این سرزمین که رسانه های بین المللی زنانش را فلک زده ترین زنان دنیا معرفی کرده که در اسارت تار عنکبوتی جهالت قدرت فیزیکی مرد، سنت و دین گرفتارند و هیچ خلاصی ندارند، گاهی بر خلاف تصور عمومی و بر خلاف واقعیت های تلخ جاری در کشور از بین این پیله های تنیده شده در تاریکی راه مبارزه،  پروانه هایی بیرون می ایند که همه تصورات ضعف قبلی را زیر سوال می برند.

همیشه معتقد بودم و هستم که محدودیت ها انسان ساز اند، مثل فشاری که در زیر زمین فرق بین زغال و الماس ایجاد میکند، در افغانستان هم اگر جنس زن بتواند بر مصایب اولیه فایق اید انوقت روشنایی برایش صد چندان لذت بخش است. هر چند رسیدن به هر درجه از ازادی حقوق، فشار های روانی ای در درجات مختلف را همراه میاره. ازین سو خیلی از خانم های موفق در افغانستان، اگر قربانی خشونت فیزیکی نشده اند خشونت های روانی سنگینی را متحمل شده اند که بعضی از این ها اثرات طولانی مدت روی روحیه شان دارد. خشونت هایی که در قدم های اولیه از طریق خانواده بخاطر شکستن هنجارهایی حاکمی که خانواده فکر میکنه بر اساس ان ابرومند است و وجه خوبی در جامعه دارد. در واقع این فشارهای روانی بخاطر ترس خانواده از قضاوت های جامعه است.

من مبارزه با جامعه را از نپوشیدن چادر شروع کردم. فقط بخاطر اینکه پدرم معتقد بود چون او یک شخصیت متنفذ است  و در فضای ان زمان ایران دختر خوب یک دختر چادری بود، و همچین بابا تحت تاثیر تفکرات مذهبی امثال مطهری بود دوست داشت من یک سخنور محجبه ای باشم مثل مثلا زهرا رهنورد. در حالیکه ایده ال های من خیلی با پدرم فرق میکرد. من ان زمان میخواستم یک متخصص باشم در علم ژنتیک و هیچ ربطی بین علم ژنتیک و پوشیدن و نپوشیدن چادر نمی دیدم. شاید خیلی مسخره به نظر بیاید اما من در ان سن و سال واقعا مبارزه میکردم. بعدها شاید کارهای بزرگتری کردم اما وقتی خاطراتم را مرور میکنم هیچ کدامش اندازه خاطره مبارزه برای چادر نپوشدن ازارم نمیدهد. 😦

بالاخره هر کسی مبارزه را از یک جایی شروع میکند و اطرافیان همراه اش می شوند. وقتی من ایستادم خانواده ام هم کم کم با من همراه شد و بعدها همین خانواده ام از حامیان بزرگ و عامل موفقیت هایم در اجتماع شدند. جامعه هم همینطور است. بالاخره روزی میرسد که همین مردم، مردمی که تقبیح ات میکردند ستایش ات کنند.

مردم موجودات عجیبی هستند، هیچ وقت نه به تقبیح شان نه به تقدیرشان دلخوش نیستم. تنها چیزی که یاد گرفته ام این است که به این مردم فقط احترام بگذارم اما اشوبی به پا میشود در وجودم اگر کسی به من بگوید فلان کار را بخاطر مردم نکن!

چند روز پیش کبری خادمی، بازیگر تیاتر که هنر اجرا خوانده است، در اعتراض به ازارهای خیابانی به مدت هشت دقیقه در کابل با زره پیاده روی کرد. و در قضاوت این اعتراض ادم ها دوباره چهره های خود را رو کردند، یکی گفت فاحشه است، یکی گفت پروژه گرفت، یکی گفت میخواهد مشهور شود، یکی هم گفت اعتراض خلاقانه ای بود و بالاتر از درک این مردم.

بین همه این قضاوت ها اصل موضوع، گم شد بین لباس زره کبری، بین سایز سینه و بلندی باسن آن زره. هیچ کس نگفت وای بر این جامعه که انقدر زن را تحت فشار قرار میدهند که چنین اعتراضی رخ میدهد که ابروی مرد بودن را می برد. با وجود دختران سنت شکن  و زنان قدرت مند و خستگی ناپذیر وطنم باز میگویم وای بر این جامعه!

kobra2

 

ما ادمها

خر و گاوها توانستند تعامل با یکدیگر را بیاموزند ولی ما آدمها نه
ما آدمها وقتی آدم حساب میشویم که یاد بگیریم در شوخی ها و جدی هایمان جایی برای احساس شخصیت غرور و احترام به طرف مقابل بگذاریم. والا گاوها با هم مثل گاو رفتار میکنند و خرها هم مثل خر فقط ماییم که هنوز یاد نگرفته ایم که آدم باشیم نه هر حیوان دیگری.

فقط یک مرد آسیایی باشی که توقع داشته باشی با زن ات هر رفتاری را داشته باشی و طرف مقابل در دفاع از خودش حتی اجازه کشیدن صدایش که فطرتا یکی از وسایل دفاعی عمومی زن هاست، را نداشته باشد.
باید مرد افغانستانی باشی که از عمل متقابل به مثل طرف ات که زن است، چنان آتش بگیری که از کوره در بروی. یعنی تحمل کاری که خودت با دیگران میکنی را نداشته باشی. انوقت دیگر اهمیت ندارد که یک بازاری هستی یا ریس کمیسیون حقوق بشر یا فعال اجتماعی یا هر خر دیگری تو فقط یک آدمی که نمیفهمی چی هستی.

پنجره

دختر کنار پنجره غرق در زندگی ای شده بود که ازو فرار میکرد، انگار هر چه برای داشتن چیزهایی که خیلی هایش دیگر دست نیافتنی بود تلاش میکرد از آنها دورتر میشد. به خانه فکر میکرد به آن معنایی از خانه که دیگر فقط در تصاویر میدید. خود را کنار زندگی اش تصور کرد که دست در دست کنار هم قدم میزدند کسی مزاحم نبود هوا آفتابی آفتابی، طوفان کدورت فرسنگ ها فاصله داشت. کودک زندگی اش لبخند زنان به دور پاهایش میچرخید.
حالا دیگر خودش هم به خودش اطمینان نداشت، به فرصت دوباره با ناامیدی فکر میکرد. آیا بازهم کسی در کمین است تا فرصت زندگی را ازو بگیرد؟ تبعید چه تلخ است و عادت کردن به تبعید تلخ تر از آن. دلش میخواست همه چیز پاک شود و دوباره مهر زندگی را تجربه کند دستانش را بی هیچ نگرانی ای از دوست داشته نشدن محکم در مسیر جاده پیش رو بفشارد و نگذارد حتی باد بین آن فاصله رسوخ کند.
دختر ناارام به خواب فکر میکند به تنها چاره تحمل طعم تلخ تبعید روحش به سرزمین تارهای عنکبوتی. به لحظه ای فراموشی آنانی که مثل عنکبوت برای درهم.پیچیده تر کردن تبعیدش تار میتنیدند، یادش امد که هر شب قبل خواب آنها را میبخشد و این تجاوز عنکبوت ها به ذهنش فقط برای این است ک این موجودات ضعیف به بخشش نیازمندند.
شاید دیگر هرگز لباس زندگی انطور که باید در تن اش زیبا ننماید اما تصور خودش در ان لباس قلبش را محکم میتپاند و لبخندی همراه با استرس بر لبانش نقش میبندد. مصمم است که دوباره بپوشدش تا آنانی که هیچگاه مانند او مزه تبعید روح را نچشیده اند زخم هایی را که زیر آن لباس پنهان شده را حس نکنند.