آینده ای سیاه…


در این چند روزکه کابل زیبا راغم و سکوت فرا گرفته من از جایی پنهان و دور از دید تنها امیدم همین رسانه ها ی اجتماعی هست و بس! که شاید خبری خوش بشنوم و ازین کابوس بیدار شوم اما هروز که چشم باز میکنم و می بینم هیچ خبری نیست جز خبر سقوط و حمله و ترس ! آینده ای سیاه در انتظار همه هست به خصوص برای من که کاملا عقیده ای متفاوت دارم و از همه مهم تر یک دخترم… همین دختر بودن خودش به تنهایی بزرگترین مشکل برای من و‌امثال من هست که قرار هست در این کشور زندگی کنیم و قرار نیست کسی مارا بپذیرد! خیلی ناراحتم و‌غمگین عمق این ناراحتی را فقط از چهره ام میشود فهمید اینکه هرشب نمیتوانم بخوابم و ازترس اینکه به خانه ها حمله نشود هرشب چک میکنم که در اتاقم قفل باشد و پنجره ها در این هوای گرم بسته باشد! حتی پرده را میکشم و شب ها با کابوس های وحشت ناک از خواب بیدار میشم و دوباره با گریه میخابم ! فکر‌میکنم فردایی برایم نیست و‌ممکن کشته شوم ممکن به من حمله شود یا هم مرا سنگسارکنند!!! گناه من چیست که در این جوانی و این قرن بیست و یکم با چنین ترس و وحشتی پنهان روزم را شب کنم! از همه میترسم از تلفن از صبحت با کسی … برای همین تصمیم کرفتم بنویسم تنها امیدم همین نوشتن هست و بس! کسی نیست بپرسم چطور میتوانم اینطور زندگی کنم؟ تا کی؟