ساعت سه


هیچ وقت در زندگی مثل امروز بیصبرانه منتظر ساعت سه نبودم. ساعت سه امروز ساعت آزادی من بود.

وقتی ساعت یک و نیم عصر امروز بود من روبه روی پنجره ایستاده بودم و صدای آدمهایی که دور و برم راه میرفتند را نمیشنیدم. تصمیم گرفته بودم که با خودم حرف بزنم دستانم را از پشت سر به هم قفل کردم و خودم را آرام کردم. به خودم گفتم: تو همه کاری که میتوانستی را کردی و حالا هیچ اتفاقی جز این نمی افتد که بفهمی چطور و چقدر یاد گرفتی. تو به نتیجه فکر نمیکنی و فقط نشان میدهی که چقدر یاد گرفتی.

ساعت ده دقیقه به دو کاملا آرام شده بودم دست و پایم دیگر نمیلرزید و من به هیچ چیز جز خوب فکر کردن نمی اندیشیدم.

ساعت دو وقتی John شروع کرد به توضیح دادن درباره سیستم سوالات یک بار دیکر به خودم گفتم فقط دقت کن و زود جواب نده.

اولین و ساده ترین سوال را نتوانستم جواب بدهم چون از مغزم پریده بود. ولی تا اخر ست سوم سوالات پاسخ دادم. من خیلی خوب و عالی سعی کردم جواب منطقی بدهم. همه سوالات جزیاتی بود که از داخل تیوری بیرون کشیده بود. هر چه خوانده بودم را اگر فهمیده بودم بدردم میخورد.

ساعت ۳ شد و سخت ترین امتحان زندگیم با موفقیت به پایان رسید.