از مادر و پدرم فقط حسرت بودن همراهشان به یادم مانده، وقتی زندگی افتاد روی دور تند، نه تنها آنها بلکه حتی خودم هم رفتم در حاشیه، زندگی فقط کار بود و روابط کاری، بعد ناگهان پرتاب شدم به این گوشه دنیا، جایی که صدا به خدا هم نمیرسد. و از پدر و مادر چیزی حاصلم نشد جز خیره شدن به عکس هایشان و گم شدن بین چین و چروک های دست و صورت و بین موهای سفید‌شان. چند سالی که اینجا در مهاجرت گذشت مثل دست و پا زدن در چاه بود، و تقلا برای فرار از دست ادمهای زشت. یکسالی میشود حس میکنم که حس میکنم، حتی احساس نیاز  بودن همراه مادرم یا دیدارش برایم انقدر بعید بنظر میرسد که فکرش را هم نمی کردم. حالا احساس میکنم میخواهم ببینمش. در اغوشش بگیرم و همانجا بخواب بروم. حتی فکر دیدنش اشک در چشمانم جاری میکند، روحم بی تاب خود را به در و دیوار جان میزند که بسویش پرواز کند، این تنها دیدار مادر نیست فرصت رشد روح خودم است، شاید نه تنها او بلکه بدنبال خودم میگردم، مثل خوب شدن بعد از بیماری بسیار طولانی احساس میکنم روحم میخواهد پرواز کند و همدم عزیزانم شود آنها که صاف و زلال اند.