فرزند مادرم


من يك ادم خيالباف پركارم كه تنها فرقي كه با خيالباف هاي ديگه دارم اينه كه براي رسيدن به آن خيال دويده ام، ولي واضح و مبرهن است كه هرگز خيالبافي بشكل افغاني نتيجه خوب ندارد، آدمهاي خيال باف خود را با من آرماني خود مقايسه ميكنند و در زمانهاي سختي زندگي بيشتر افسرده ميشوند و زماني هم كه وضعيت شان خوبتر است تافته جدا بافته اند، چون دنياي اطراف با آنها بر اساس آنچه هستند رفتار ميكنند نه آنچه مي انديشند، بعد خرابي از اينجا پيش مي آيد.اينكه چرا من خيلي خيالبافم بخاطر اينه كه هميشه ارزوي نجات دادن مادرم را داشتم ، بدون در يك وضعيت نابسامان براي ادمهاي باهوش يكي از دلايل خيالبافي بيش از حدشان است.

به مادرم فكر ميكنم كه سالمترين عضو خانواده ما بود، البته در يك خانواده كه تحت سيطره پدرسالاري نسل اندر نسل قرار داشت، نقش مادرم چندان اثرگزار نبود، شايد بتوان گفت چون خطوط خيلي بي حال و كمرنگ سفيد و صورتي و ابي در يك ديوار تيره قهوه اي و سياه.

زني ساده و صادق و بي كس، كه جز خداي بالاي سرش هيچ كس، مطلقا هيچ كس نداشت حتي يك چاه كه سر در آن فرو كند و براي غم هايش بگريد، زني كه سالها خدمت مردمان كينه دل عقده اي تباه همه چي پرور بي عقل احمقي را كرد كه هنوزم وقتي ميبينم در گوشه هاي دنيا افتاده اند به همان درد گرفتارند.

مادرم از دار دنيا يك مادر داشت كه او هم اسير همين گرگ ها بود، يادم مي آيد وقتي مادربزرگم پير شده بود، مادرم بارها ميگريست و از خدا طلب مرگ مادرش را ميكرد، اخر يك زن به كجا برسد كه ارزوي مرگ عزيزش را بكند؟ اين يك جمله خودش انعكاس دهنده بيچارگي آن خطوط زيباي محو بي حال بين تارهاي درهم تنيده سياه زار است.

الان در آوان شصت سالگي مادرم پيرزني هست كه صبحها از شدت درد كمر نميتواند به تنهايي بياستد ولي هم سن و سالانش اين سر دنيا هنوز كارمند دولت هستند و در ٦٧ سالگي بازنشسته ميشوند.

اگر من زني مغرور هستم كه توان تحمل كمترين ازار مرد را ندارم، نه بر خودم و نه بر ديگران، بخاطر التهاب ان خطوط رنگي روحم است، مادرم انسان بي زباني بود كه جز عشق نورزيد، نه تنها به ما بعنوان اولادش بلكه به همه گرگ زاده هاي اطرافش. عشق او زباني نبود از جنس معنا و واقعي بود، چنان به روح نشست كه وقتي سايه هاي سياه پدرسالاري قبيله اي از روي ما محو شد، عشق مادرم مانند نور خورشيد در زندگي همه فرزندانش ميدرخشد،

من بخاطر مادرم در مقابل آن سيستم پدرسالار ايستادم، در مقبل خود پدرم و صد البته خواهرش كه تربيت شده همان سيستم ضد زن بود. انگ ها خوردم كه يك زماني ازارم داد ولي الان ادم ورزيده اي در اين زمينه هستم كه اين چيزا برايم خرده مسئله قابل ناديده گرفته شدن هستند.

ياد گرفتم كه به روش خودم زندگي كنم، كاملا به روش خودم، طوريكه خيلي ها حسرتش را ميخورند، همانطور كه فكر ميكنم درست است زندگي ميكنم وتابوهايي كه ميشكنم الان برايم مجسمه هاي فروشي لب سرك هم نيستند.

حالا ميبينم كه من بيشتر دختر مادرم هستم تا عضوي از آن قبيله، چرا كه در مقابل همه ارزش هاي آنها ايستادم و رويشان پا گذاشتم، اما صادقم و زلالم همچون مادرم، دلم مثل دل مادرم درياست، عشق ميورزم و براي ابادي زندگي اطرافيانم اهميت قابل هستم، برايش تلاش ميكنم، با دوستانم دوستم طوري كه اعتماد ميكنند و ميدانند من نقش بازي نميكنم، نيازي هم ندارم.

من فرزند مادرم هستم با اندكي تفاوت. او زنيست كه مانند هزاران زن افغان ديگر از سر ناچاري به سيستم خدمت كرد، ولي رنگ نباخت. در عشق ورزيدن و مهرباني سر تسليم و تعظيم به مقام مادرم فرود مي اورم، مادرم يك زن بيچاره بود، حتي الان وقتي به وضعيتش فكر ميكنم تنها راه چاره اش همان بود كه صبر كند اما وقتي از دل دريايش حرف ميزنم فرق ميكند عشق و مهرباني و صداقتش از سر ناچاري نبود اين خاصيت روح بلند مادرم بود و هست. او ميتوانست مانند زنهاي خانواده شوهرش كه در مروت و صداقت را به رويش بسته بوند باشد و رنگ بازي كند، اما رنگ بازي كردن كار بيچاره هايست كه همه چي را باختند حتي روحشان را و مادرم او يك فرشته بود. فرق من و مادرم همين است كه من چاره داشتم و دارم و او نداشت. فرق ما در اين كلمه است. فرق نسل ما اين است، ما مثل مادرهايمان نيستيم ما راه چاره داريم ميتوانيم بگذاريم و برويم بدون اينكه ويران شويم.