فقط چند ساعت مانده تا اتمام اوقات فراغت و بايد كمربسته ترم جديد را شروع كنم. از همين حالا استرس بيدار شدن صبح هاي زود و تحمل سوز و سرما را دارم، امشب وقت آ را رساندم امدم خانه ژ در اتاق را بستم و گريه كردم نميدانم براي چه گريه ميكردم فكر ميكنم شايد ترس داشتم ترس از قدم برداشتن، زمستان هاي سوئدنهر كسي را با هر حجمي از خوشبختي زمين گير ميكنه و من خوشبختم كه در اواخر كم اوردم چيز زيادي نمانده هواشناسان فرمودند كه تا دو هفته ديگر كمر سرما ميشكند و من همه اميدم به حرف آنهاست.

امروز براي ع و م كه كورس هاي امادگي كنكور ميخوانند اخرين قسط كمك مالي را فرستادم خيلي دوست داشتم دست و بالم چنان فراخ ميبود كه بتوانم همه دوران تحصيل حمايت شان كنم ولي چاله چوله انقدر زياد كه آدم واقعا نميفهمه كدام طرف را بگيره، و جرات هم نميكنه در وضعيت درماندگي كسي وعده اي بده كه نتواند از پسش برايد، فقط يك جمله كه من خدا نيستم و اولتر از همه مسئوليت سرنوشت خودم را دارم آرامش بخشه.