كيشت و مات


قريب نود و نه درصد استعدادهاي خانوادگي مان زير بار سنگين ديسفانكشناليتي طوري گم شد كه كشف استعداد يكي از اعضاي خانواده بمثل كشف الماسك از زير شاخ و برگ هاي درخت توسط كلاغ ميماند. آخرين باري كه شطرنج را جدي بازي كردم كلاس اول دبيرستان بودم، بعد يك روز امدم خانه ديدم مهره هاي شيشه اي سفيد و بنفش شطرنج كه زيبايي شان چشم هر مهماني را ميگرفت زير خاك جاروي مادرم به خاك و خون كشيده شده اند خواستم نجات بدهم ولي ميشدم طعمه دسته جاروي مادرجانم كه بخود حق داده بود در اواسط ماه جوزاي يكي از سالهاي دهه هشتاد شمسي پنج نفر از اعضاي خانواده را از دم تيغ ناكامي بيرون بكشد و هر پنج نفر متعلم بازي گوش خانه را با اين حركت مات ابدي كرد، البته كيش و بقول دوستان مقيم افغانستان كِشت داد ولي راي پدر كه اين مهره ها كه رفتند جايگزين ندارند مات شديم!

درس، درس لعنتي هميشه طعمه چرب و نرمي بود كه بخاطرش خيلي شانس ها به فاك فنا رفت، ميشد شطرنج بازي را ادامه بدهيم و يكي دوتاي مان ازش نان در بياوريم بس كه استعدادهاي درخشان كشف نشده در اين زمينه بوديم و تا امديم كشفش كنيم و از زير مرداب ظلالت درش بياوريم و در گوشه نور هدايت قرارش دهيم غرق شد. بهمين ترتيب از آن پس يكي پس از ديگري استعدادهاي بعدي قرباني شد، هنر نقاشي خواهرم، تكواندو، پهلواني، معرق كاري، جعل سند و…

خلاصه امشب كه بعد از سالها نشستم رو به روي برادر ده سال از خود كوچكتر كه آن زمانها وقتي ما شطرنج ميزديم اين در كوچه دنبال توپ ميگشت و نشان به آن نشان كه وقتي گرمش ميشد لباسهايش را در مياورد ميبخشيد به نان خشكي. پسر مرفه بي درد! و باختم. بعد بازم باختم و بعد آتيلا را بهانه كردم كه وقتي خوابيد با حواس جمع بازي ميكنم و كردم و بردم. بازي خوبي بود خوبترش اين بود كه از خودم يك صدم همينم توقع نداشتم پس از سالها بازي نكردن بتوانم خوب مقاومت كنم، ولي اين پسر عجب استعدادي دارد. جهت شادي روحش تصميم گرفتم مهره ها را هيچ وقت بخورد جارو برقي ندهم ولي مهرهاي ما خيلي زشت هستند و اين اشتياق را ميسوزاند فكر نميكنم كه از ما بابي فيشري در بياد.

خلص كلام اينكه تجربه امروزم درس خيلي بزرگي بود كه فهميدم چقدر جاي اين بازي در اين سن و سال و بين بحبوحه و استرس هاي زندگيم خالي بوده، چه كمكي ميكند براي تمركز حواس و ورزش مغز. عالي است بزنيم شطرنج بزنيم كه رستگاري ما در همين است.

Advertisements