همه هنوزم ميجنگيم 


منتظر نامه دوست بودم، از انجا كه ميشناسمش منتظر بودم در نامه از چالش هاي زيادي بنويسد اما وقتي نامه بدستم رسيد منقلب شدم. كار از چالش گذشته وقت زرنگ شدن و خود را از مخمصه بيرون كشيدن يا ماندن و فنا شدن هست، مغزم كار نميكند، چطور ميشود كه دنيا در مقابل زن افغاني كه ميخواهد خودش باشد اينگونه بيايستد؟ فكر ميكردم فقط منم كه هنوز ميجنگم ولي من تنها نيستم ما هر يك در گوشه اي درگير مبارزه با مردانگي اين زندگي و دين و فرهنگ گوه هستيم. 

ولي من خسته ام، نه از انها شدم نه از خودم، به گوشه خودم خزيدم تا با تمام وجودي كه ميخواهم خودم باشم. بدون يار بدون حمايت بدون دلسوزي بدون ابرو بدون حيثيت بدون دين بدون شرع بدون عرف. من و سايه ام. ترس را رها كردم و قدم بعدي را برداشتم، گفتم اگر هلاك شدم از تصميم خودم باشد نه نتيجه تسليم شدنم به تصميم ديگران. الان در اين گوشه، اين نامه داغونم كرد، اين نامه مرا برد وسط همه ترس هايم، همه چيزهايي كه زنجير شده بود تا من زجر بكشم اب شوم ولي نتوانم تصميم بگيرم. اما من بالاخره اين كار را به كمكي دوست ديگري كردم و ميدانم كه اين دوست هم بايد اينكار را بكند براي او و من چاره اي نيست بجز انتخاب زندگي به روش خود… 

Advertisements