٢٢نوامبر ٢٠١٣


ساعت نه صبح بود رسيديم ميدان هوايي، از يك جايي ديگه فقط كسايي را ميگذاشتند رد شوند كه بليط داشتند. وسايل هايم را گرفتم و ديدم كه اتيلا توي باغچه كنار يك بوتع درخت نشسته و با خاك بازي ميكنه، اين اخرين صحنه اي بود كه ازش يادمه براي اخرين ميخواستم باز بپرم بغلش كنم ولي ك نذاشت گفت همين الان متوجه نيست اگر نه باز همرايت راهي ميشه، همين شد كابوس يك سال و نيم جدايي همه ان شبها كه ميديم در باغچه بازي ميكنه بعد شروع ميكنه به گشتن دنبال من و من هم پنهان ميشوم. 

د سالن انتظار ميدان يك دختر خيلي شاد و سر به هوا را ديدم كه اسمش مريم بود باهم همسفر بوديم تا استكهلم. يك پالتوي سياه بلند پوشيده بود با كلاه سرش و شال زرد و كفش ساق دار. 

وقتي رسيديم تركيه، شش ساعت تاخير داشتيم،  اول از همه رفتيم دستشويي كه چند طبقه زير زمين بود و انجا با تيپ افغانستان خداحافظي كرديم، به همين سادگي.  صندلي هاي ماساژ را پيدا كرديم كه با ده ليره كار ميكردند و ما چه ماجراهايي را طي كرديم تا دلار را به ليره تبديل كنيم. 😂 

مريم هربار كه از كنار شيريني فروشي تركي رد ميشد از شيريني هايي كه براي نمونه گذاشته بود برميداشت هر بار از يك مدل 😂💁🏼 

وقتي حركت كرديم به سوي استكهلم، عينكم را كه اخرين نشانه وطن بود كه واقعا دوستش داشتم در هواپيما جا گذاشتم، شايد زندگي ميخواست بمن بفهماند كه دل از همه چيز ببرم و از نو شروع كنم اما من نخواستم.

ديروز وقتي از خواب بلند شدم انقدر تمام وجودم غرق ثانيه هاي قبل از حركتم در كابل بود كه حس ميكردم تمام سلول هاي بدنم در حال اشك ريختن هستند و من داشتم لحظه به لحظه بيست و دوم نوامبر دو هزار و سيزده را شخم ميزدم و همراهش انگار در دلم رخت ميسشتم. انگار هنوز ساعت هشت صبح ان روز است و من نميخواهم حركت كنم ميخواهم زمان همانجا ثابت شود ميخواهم ادامه اش طور ديگري اتفاق بيافتد.

به مريم زنگ زدم گفتم ميداني سه سال قبل همين ساعت ميدان هوايي بوديم؟ گفت اها من اصلا تو فكرش نبودم، با خودم فكر كردم درستشم همينه، بايد فراموش كرد تا بتواني از نو بسازي. ولي لامصب  اولين چيزي كه ياد كرد همون شيريني ها و پيدا كردن ليره براي ماساژ بود.

قرار گذاشتيم شب ببينيم، و بعد از ساعت چهارعصر تا ساعت هشت شب بين سرك هاي شهر استكهلم راه رفتيم و ساندويچ خورديم و در نهايت در كافه كلي درد دل كرديم و سلفي گرفتيم اينطوري اشنايي ما سه ساله شد! 

وقتي خط به خط درباره ان روز مينويسم در واقع بخودم فكر ميكنم. بين اين كلمات، و خطوط دلم براي خود ان زمانهايم تنگ ميشود، براي ان زن شاد و خوشحالي كه دنبال هيجان و تجربه هاي زيبا بود و حالا بعد از سه سال بعد از رها كردن همه چيزهايي كه در افغانستان داشتم و بدست اوردن همه تجربه هاي جديد در يكي از زيباترين شهرهاي جهان، با خودم فكر ميكنم هر انچه كه اينجا براي بديت اوردنش تلاش ميكنم را در افغانستان داشتم! بجز دلخوشي هاي واقعي كه هيج جا اتفاق نمي افتد جز كابل، كابل من كابل دوست داشتني من 😭 

Advertisements