رمان ميخوانم


امروز اب قطع بود، بله حتي اينجا اين سر دنيا، مردم كه ربات نيستند، لوله اصلي ورودي به كل ساختمان تركيده بود و كل روز اب نداشتيم و من هم دومين رمان به زبان سويدي ام را به صفحه ٢٠٠ رساندم يعني تقريبا دو سوم! تابستان پارسال كه دوستي زنگ زده بود و من در وضعيت روحي فاجعه بسر ميبردم گفت: دختر ميداني يك چيز جالب در تو هست و اين كه در بدترين شرايط روحي ات هم يك برنامه براي تعقيب كردن داري مثلا ميتواني درس بخواني، بعد از يكسال هر روز بيشتر به حرفش عميق ميشوم، راست ميگفت حتي به افسردگي هم وقت نميدهم با خيال راحت تمام وجودم را فرا بگيرد، شايد درست است شايد هم اشتباه باشد بايد وقتي همه چيز خرابه و ابم قطعه منم ببندم در هر كتاب و كار و برنامه اي را! 

Advertisements