پاييز رسيد 


دوباره دويدن صبحگاهي براي عقب ماندن از قطار و ماراتن براي بموقع رسيدن به سر كار شروع شد و من اصلا نفهميدم تابستاني را كه گذشت بس كه مصروف بودم و هر چه ميدوم از زندگي پر سرعت اين كشور عقبترم. ولي هر چه بود از تابستان پارسال و تمام روزها و ثانيه هايش بهتر بود، و مهمتر اينكه پايان خوش اش در اخرين ثانيه ها جواب مثبت پناهندگي برادر كوچكم در سوئد بود. 

ماه اول بست نشستم خانه و امتحان آيلتس دادم تا نمره قبولي براي ورود به دانشگاه را بگيرم و ماه دوم پروژه مهم ديگه اي برداشتم كه متاسفانه تا زماني كه من برايش تعيين كرده بودم نتيجه نداد و انطور كه بنظر ميرسد با من به پاييز ميرود.

انچه مرا در اين تابستان تغيير داد و شدم مثل آب روي آتش، فاجعه بيست و سوم جولاي #دهمزنگ بود. اينكه ما در تار عنكبوت افكار قبيله چنان دست و پايمان بسته است كه خون صد نفر كشته و سيصد زخمي آب را از آب تكان نميدهد. 😦 و اينكه مردمان اين كشور در مقابل طراحان دسيسه هاي نفاق افكن بين اقوام انقدر ريزند كه با ميكروسكوپ بسختي ديده ميشوند. 

Advertisements