راز اشك هاي ماري


ترم قبل در شش مدرسه ابتدايي استكهلم كار كردم، هر مدرسه اي خاصيت هاي خاص خودش را داشت، يكيش معلمان دلسوز با شاگردهاي تنبل، ديگري شاگردهاي زرنگ و سيستم خراب، يك جاي ديگه نه شاگرد شاگرد بود نه مكتب مكتب و يك جاي ديگر شاگردهاي اهل درس با خوي واقعا كودكانه و جاي ديگر شاگردهايي كه فكر و ذكرشان رابطه با دخترهاي سوئدي مدرسه شان بود. 

بين همه معلمين و برو و بياها، يك خانم مسن كار ميكرد، ماريا، توي مدرسه اي در وسط شهر، تنها كسي بود كه خيلي صبورانه فقط به كارش فكر ميكرد و هر روز با شش پسر با سويه هاي درسي مختلف سر و كله ميزد. من پنج ساعت باهاشان درس داشتم.

هفته اخر قرار شد باهاش عكس يادگاري بگيريم، همه شاگردا كنارش ايستادند، من عكس را چاپ كردم و همراه با يك كارت كه پسرها داخلش به زبان سوئدي نوشته بودند: ماري عزيز تو تنها كسي هستي كه در آغاز زندگي ما در سوئد عشق و انسانيت را با صبوري و مهرباني ات بما اموختي. تو بهتريني. 

وقتي روز اخر قاب عكس را بهش داديم، شانه هايش لرزيد، بعد جمله را خواند اما نتوانست جلوي خودش را بگيرد و اشك ريخت. تشكر ميكرد و من را در اغوش گرفته بود، من مبهوت! يك آن غرق شدم در همه سالهايي كه معلم بودم يا معلم خوبي داشتم و ان لحظات خداحافظي كه دردش با لبخند در اعماق وجودم حك شده بودند! خدا ميداند راز اشك هاي ماري چي بود! 

Advertisements