بي رنگ


خيلي عوض شدم، خيلي زياد. اين را وقتي فهميدم كه بعد مدتها با دوستم كه در كابل هست چت كردم وقتي وارد بحث هاي خصوصي و جزيي شديم فهميدم كه چقدر روحيه شادم كمرنگ شده و چقدر به تنهايي عادت كرده ام انقدر كه فكر ميكردم دنيايش زيادي شلوغ است با اينكه پر بود از خوشگذراني هاي زنانه و كار و مادر بودن ….

سري زدم به بخش مدياي تويترم و انقدر شخصيت توي عكسها با الانم فرق داشتند كه ترس برم داشت. اين روزها كه از دست افكار بيهوده پناه ميبرم به خواب و از ترس مجلس دعوت نشدن جواب تماس هاي تلفني ام را بيجواب ميگذارم، بجاي ديدن دوست كتاب ميگيرم به دستم با ان ادم قبلي خيلي بيگانه ام و اين را دوست ندارم. يك جايي اين وسط گم شدم من كه…. 

پ.ن: يكي از تغييراتي كه اين روزها بيشتر حس ميكنم اين حساسيت به استفاده از ضمير اول شخص هست ، تمام تلاشم را ميكنم كه بجاي فاعل در اول جمله بعنوان شناسه اخر فعل كمرنگش كنم، يك چيزي مثل كمرنگ كردن خودم در جامعه! 

Advertisements