There is no justice in the word 


شايد بارها شنيده بودمش، اما هيچ وقت به اين حد عميق نشده بودم، معلم زبان سويدي برادرم ما را دعوت كرده بود به بالاي تپه اي نزديك دريا وسط شهر، به نوشيدن ساكي ( نوشيدني ژاپني كه از برنج در ساختنش استفاده ميكنند) 

فضاي قشنگي بود فقط هوا كمي سرد بود، گفت وقتي دبيرستاني بوده مادرش را به مدرسه خواسته اند و معلم به مادرش گفته دخترت يك مشكل بزرگ داره كه بايد حل بشه اگر نه بعدا به دردسرهاي بزرگي مي افتد و ان اين است كه دخترت فكر ميكند در جهان عدالت وجود دارد! و برايش مبارزه ميكند. ميخنديد و تعريف ميكرد كه بعدا مادرش در خانه چقدر تلاش كرده به او بفهماند عدالتي در جهان نيست، ولي نيمدانست من از حرفش شوكه شدم بطوري كه تمام ان شب كه بعد از تپه رفتيم بار كه بيليارد بازي كنيم در فكر نحوه تفكر معلمين ان مدرسه بودم. 

بهش گفتم در دنيا عدالت وجود ندارد اما من اگر حس كنم برايش مبارزه نميكنم زندگي ام بي معنا خواهد بود، (خوب اين مبارزه كردن براي چيزي كه وجود ندارد به چه معنا؟). يك حرفي هست كه نميتوانم بيانش كنم! اينكه من ازين زوايه قضيه را نديده بودم، فكر ميكردم مبارزه براي عدالت طوري حياتي هست كه كم كم شده بود چيزي مثل اعتقاد» به وجود عدالت در جهان».

الان حس ميكنم خالي شدم، مثل بادكنكي در هوا يا ادمي كه افتاده روي ابرها. نگاه كردن به اعتقاداتت از يك زوايه ديگر گاهي انقلابي بوجود مياره كه براي خودت هم قابل باور كردن نيست. خوبي اين نگاه جديد در اين روزها اين بود كه ديگه توقع ندارم از كارهايي كه ميكنم نتيجه اي را كه خودم ميخوامو بگيرم، يعني تلاش ميكنم اما اگر نگرفتم همين جمله جواب همه افكاريست كه هجوم مي اورند، ديگه ازينكه كسي زير پامو خالي كنه انقدر افسرده نميشوم كه قبلا ميشدم يعني اصلا ناراحت نميشم. فكر ميكنم اخرش هم نتوانستم انچه اين جمله در اعماق ناخوداگاهم تكان داد را توضيح بدهم. ميداني اصلا عدالتي در دنيا وجود نداره همين! 

Advertisements