جمعه ها


جمعه ها سخت ترين روز هفته است، فكر ميكنم در حقم ظلم شده بايد هفته كاري از دوشنبه تا پنج شنبه ميبود، روزهاي جمعه از اعماق وجودم ارزو ميكنم كه دختر پادشاه سرزمين يخي ميبودم و مجبور نميشدم جمعه ها كار كنم 🙈 ساعت كاريم از هشت صبح شروع ميشه و ميدانم كه ان دوتا شاگردم هم حسي مثل خودم را دارند همينه كه تقريباهرگز همديگه را نميبينيم. من به هر زحمتي خودم را ميرسانم سر كلاس اما انها نيستند، بخودم تلقين ميكنم كه اصلا ناراحت نيستم كه نميان و سعي ميكنم به اينكه با چه زحمتي از رختخواب جدا ميشم دوش ميگيرم و از ان سر شهر خودم را ميرسانم مدرسه فكر نكنم. و حتما فراموش ميكنم كه من ٦ صبح شروع كردم به امادگي براي كلاس ساعت هستي كه انها فقط يك ايستگاه ٥ دقيقه اي فاصله دارند از مدرسه اگر نه سكته ميزنم. ميرم چاي درست ميكنم و تا ساعت ٩ وبگردي ميكنم، اخر هفته گزارش ميدم كه غايب بودند اما انگار براي معلم اصلي شان هم مهم نيست. تنها چيزي كه ناراحتم ميكنه اينه كه ما افغانستانيها زود سير ميشوند، همينه كه اين بچه ها تارسيدند اروپا يادشان ميره همه ان تحقيرها و محروميتها در ايران و افغانستان و ميخواهند حقوقشان برابر يك كودك سويدي باشه اما زحمتي براي داشتن موقعيت ها بالا نكشتد! 

چقدر كول شدم و دوست داشتني اين روزها تو نميدوني، كلا رفتم تو فاز اينكه هيچ چيزي با ارزشتر از وقت و انرژي و سلامتي و اعصاب خودم نيست، چاي سرد شد. 

Advertisements