برلين


باهاش بيست و چند سال زندگي كردم باهم خورديم خوابيديم خنديديم دعوا كرديم درد دل كرديم نكرديم اما همه آن سالها به اندازه يك سفر يك هفته اي به برلين  اورا در دلم شيرين نكرده بود، برلين اورا بمن شناساند، حس كردم با تصور اينكه بهم نزديكيم چقدر از هم دوريم، حسكرديم چقدر اين انسان را دوست داشته ام و نميدانستم، با اينكه هر دو مريض بوديم و فرصت حرف زدن كم بود ولي طوري دوست داشتنش در من زنده شد كه هر وقت چشمم را ميبندم كه بخودم فكر كنم يك حس خوشي و حسرت و دلتنگي و غرور و افتخار و تمايل به بازگشت و همه اينها بعلاوه حال دگرگوني كه قدرت بيانم از گفتنش عاجزه در من فوران ميكنه، 

آه دلم ميخواهد براي هميشه همان پاكي و سادگي تنها تصويري باشه كه ازش نگه ميدارم دلم ميخواهد اين زندگي ماشيني و دل مشغولي هايش اين حس و اين دوست داشتن را هيچ وقت كمرنگ نكند. 

ادم بايد خواهر و برادر و پدر مادرش را نشنود، زندگي بايد انقدر رحم كند كه اينها را حداقل در فاصله نزديك نگه دارد، با خواهر و برادر يا درباره خواهر برادر نبايد حرف. بايد ديدش، بوسيدش، باهاش دعوا كرد و در اخر در اغوش كشيد!  

   

Advertisements