کم حرفی


با اینکه میدانم آنچه مدیا درباره افغانستان میگوید خبرهای ناخوش اینده تکان دهنده است و زندگی انجا جاری است اما حس میکنم تصویرم درباره افغانستان به سمت تیرگی میگراید. با خودم میگویم وقتی انجا بودم هم اتفاقاتی می افتاد که کمتر از قتل فرخنده و حاملگی خاطره از پدرش و مصیبت صدها زن دیگر نبود ولی چون من داخل ان جامعه زندگی میکردم، عشق می ورزیدم، دوستانی داشتم بهتر از گل، معاشرت بود مصاحبت بود کار بود مشغله بود همه اینها… آه همه ان روزهای کاملا افتابی صورتی و ابی من را به سکوتی عمیق میکشاند. یکی از تغییراتی که در سوید در من ایجاد شده همین کم حرفی هست. اصلا حوصله زیاد حرف زدن یا گوش دادن به حرف های ادمهای نامربوط را ندارم، حلقه دوستانم هم دارند تبدیل میشوند به ادمهایی که یکی از ویژگی هایشان همین کم حرفی است.

ستایش، ان دخترک شش ساله افغانستانی که این روزها عکس هایش همه مردم دنیا را به اغوش میکشد، همان که بعد از کشتنش رویش اسید ریختند تا بسوزد. تو فکرشم. از الف تا یا میاد تو ذهنم و من هی فرار میکنم. گفتم اینجا بنویسم تا سهمی داشته باشم در سکوت نکردن اما فاجعه انقدر عمیقه که اخرش سکوته.

Advertisements