معجون اعصاب


قبلا از حرف بد کسی ناراحت میشدم برادرم به من میگفت حساس نباش، مثل این بود که انگار میگفت په په باش. خودم هم اصلا نمیفهمم چی شد ناگهانی. یک روز به یک تیتری برخوردم که نوشته بود احساساتی شدن امری اختیاری است چون ماییم که تصمیم میگیریم یک عده ای بتوانند مارا ناراحت خوشحال و… کنند اما عده ای دیگر نه. دقیقا مثل شنا یاد گرفتن بود برام که وقتی نا امید شده بودم یک روز دیدم دارم شنا میکنم اصلا نفهمیدم چه فرقی داشت تمرین ان روز با تمرین های قبلی یا وقتی که بعد از یکسال اموختن زبان سویدی، تا دیروزش انگلیسی حرف میزدم اما ان روز که کفش میخریدم با فروشنده سویدی حرف زدم بدون مشکل فرداشم به دکتر زنگ زدم و تمام تماس به زبان سوم ام بود. چند هفته بعدش هم اولین مصاحبه کاری ام به زبان سویدی یک ساعت و نیم طول کشید و من چه چه زدم. این روزها وقتی عامل خارجی منفی خودش را بروز میده با خودم میگم خوب الان من باید عصبانی بشم؟ و نمیشم. بدون هیچ تلاشی!  اینطور نیست که قبلا هم از این حرف و حدیث ها نبود، بود اما اینطور کاربردی و عمیق و دقیق هرگز نبود. نمیدانم شاید هم دارم بزرگ میشوم و ناخوداگاه همه چی عوض میشود. هر چه هست من دوست دارم. این حسی که دو هفته ای میشه امده سراغم، ارامش، رضایت و خوشی ای که پشتش هیچ ترس و نگرانی نیست را دوست دارم. میدانم یک طوری شد که اینطور شد اما نمیدانم چی شد، معجون اعصاب خوردم عایا؟؟؟  🙂

Advertisements