دیوانه بود اما میفهمید


روزی که در یک مجلس عروسی دیدمش و لباس قشنگ پوشیده و خیلی زیبا میرقصد موی های تنم سیخ شد و نگرانش شدم، بچه ام بغلم بود امد به طرفم و لبخند زد و پسرم را بغل گرفت بالا پایین انداخت گفت چه خوشکله، لبخندی زدم بچه را ازش پس گرفتم اما هنوز بدنم سرد سرد بود، دست و دلم میلرزید نگرانش بودم نگران اینکه مردم قصه خوب رقصیدنش را دهان به دهان بچرخانند و به گوش آنی برسد که نباید.

مادرش گفته بود که او پریود میشود، خیلی ناراحت بود. یک دقیقه تصور کردم که پریود میشود هر ماه، پریود شدن، دل دردهای بی دلیل، خونریزی، نواربهداشتی. اه همه اینها!

انوقت ها سرکارمیرفتم و با یک بچه چند ماهه شبانه درس هم میخواندم، خیلی مصروف بودم، مادرش امد خانه ما به من گفت باید برایش کاری انجام بدهم اما من قادر به انجام دادن ان کار نبودم، نه فرصت اش را داشتم نه امیدی به این سیستم فاسد! از شوهرم خواستم کمک کند، چند روز رفت دنبال کارشان اما بالاخره رها کرد. گفت باید خودشان یک ادم کمر بسته داشته باشند که کارشان را دنبال کند ازین اداره به آن اداره دویدن وقت میخواهد و من کارم را از دست خواهم داد.

در سوید، بیشتر از افغانستان ادمهای معلول، عقب مانده، نابینا و ناشنوا می بینم، نه اینکه زیادتر باشند بلکه سیستم طوری هست که به انها رسیدگی میشود به اسانی یک انسان سالم میتوانند در شهر بگردند. اما در افغانستان مجبورند خانه نشین شوند هم سرنوشت خودشان سیاه است هم مادر و پدرشان، تا توانایی دارند انها را تر و خشک می کنند وقتی پیر شوند دعا می کنند بچه شان قبل از خودشان بمیرد چون بعد از انها کسی نیست که ازش مواظب کند.

مادرش میگفت کمر درد شده، حالا زورش به دخترش هم نمیرسد، گاهی دست و پایش را با زنجیر میبندد که بیرون نرود اما دخترک چهار حواسش به بیرون رفتن است. میرود بیرون بی مقصد تا هر کجا که دور شود، گرما و سرما را هم نمفهمد. وقتی پریود باشد برایش نوار بهداشتی میگذارند، هر جا که دلش بخواهد و متوجه شود ان را در می اورد و پرت میکند، او چه میداند این تکه پارچه خونی لای پایش چیست؟ اصلا خون چیست، و این خون چه معنی میدهد؟

او نمیداند، این چیزها را که مادرش میداند، ان غم ها را. با هر بار پریود شدن دختر، مادر پیرتر میشود نگران تر و عاجز تر. دست و پایش را با زنجیر می بندد که بیرون نرود، از ترس تجاوز!

سرم را گذاشته ام روی شیشه اتوبوس با سرعت به سمت شهر میرود ساعت شش و نیم صبح و هوا هنوز تاریک است، معمولا زمستان ها تا حوالی ساعت هشت و نیم صبح هوا تاریک است. با خودم فکر میکنم، خوب شد ان زمان موفق نشدیم دخترک را در دیوانه خانه علی آباد راجستر کنیم. هنوز هم نگران زیبایی و جوانی اش هستم، اینکه یک روز بهش تجاوز کنند موهای تنم را سیخ میکند. چه اعتمادی به ان دیوانه خانه است که هیچ کس صدای کسی را نمیشنود. زنجیر مادر بهتر نیست؟

خیلی وقتها به فکرش می افتم. اینکه ادم ها را میشناخت حتی مرا که فقط چند بار دیده بودمش که در دیوانه خانه ثبت نامش کنم. محبت را میفهمید، لبخند را و از همه بدتر که پریود میشد، با خودم میگویم خوب شد نتوانستیم راجسترش کنیم نمیخواستم که نفرینم کند! دیوانه بود اما محبت را میفهمید، حتما نفرین را هم.

 

 

 

Advertisements