داستانک


زن پشت در نیمه باز شنید؛ 
سپاس یک دنیا از لطف بی پایانت، امیدوارم که یک روزی برسد که من هم روز مادر را برایت تبریک بگم…
زن میخکوب شد، روز پدر، روز مادر، روز زن، روز عشاق… او هم یک روز اینها را به این مرد تبریک گفته بود و یا که تمام روز منتظر بود که مرد با شاخه گلی یا هدیه ای قشنگ ترین روز زندگی اش را تبریک بگوید اما این اتفاق هرگز از یک تماس یا پیام تلفنی بالاتر نرفته بود.

ناراحتی اش نه از حسادت بلکه از حسرت بود…

Advertisements