قوی باش


بعد از مدتها به هوس آهنگهای شاد، با صدای بلند آهنگهای دهه شصت را گوش میدادم. اخر قطار نشستم.
دختر سیاه پوست رو به رویم نشسته بود، از انها بود که زیبایی اش ادم را به خود جذب میکرد؛ پسری خیلی خوشکل تر از خودش را روی زانو اش نشانده بود در چهره پسرک دنبال نشانه های مادرش میگشتم کاملا بسط صورتش مثل مادرش بود و حدس زدم که پدرش سویدی باشد.

ناگهان دیرم دو قطره اشک از چشم راست دختر چکید قبلا خوانده بودم که اگر اشک از چشم راست سرازیر شود نشانه غم است.
با تلفن حرف میزد و من فقط میشنیدم که اندی میخواند: بلا شیطون خودم دشمن جون خودم…. دل داغون خودم آخ دل داغون خودم…

اهنگ دیگر شاد نبود تمام راه تا مرکز شهر به دخترک و بخودم فکر میکردم کمی جلوتر فهمیدم که یک دختر بسیار زیبا با موهای صاف بلند هم دارد.
هر دو در یک ایستگاه پایین شدیم، خودم را بهش رساندم و گفتم میتوانم کمکت کنم؟ کیف مسافرتی سنگینی را میکشید، نه گفت و تشکر کرد. دست گذاشتم روی شانه اش و گفتم قوی باش! همه مشکلاتت روزی حل خواهد شد تو زن بسیار قوی بنظر میایی. تو میتوانی. اشک از چشمانش جاری شد و گفت تشکر از مهربانی ات گفتم بخیر بری…

تا دورها چشمانم دنبالش میکرد، زنی که ازین شهر سرد، دو بچه و زندگی ای که در یک کیف بار کرده بود را با خود میبرد. نمیدانم بار آن زندگی در آن لحظه بر شانه هایش چقدر سنگین تر از آن کیف بود.
تمام روز با خودم فکر میکردم آیا اگر زمانهایی که فکر میکردم شانه هایم زیر بار سنگین زندگی میشکند غریبه ای دست بر شانه ام گذاشته بود تا آرامم کند، آیا چیزی برایم فرق  میکرد؟!

حالا حس میکنم نمیدانم آیا من آن حرفها را به او گفتم یا به خودم؟

Advertisements