اخر هفته بخوبی گذشت، مجموعا در پختن یک غذای خوشمزه، پیاده روی با پسرم زیر آفتاب و بازی در پارک، خواندن چند فصل از کتاب تاریخی مورد علاقه ام، لباس شویی، و پیش بردن یکسری از کارهای فیلم فستیوال و از همه مهمتر رفتن به یک پارتی به یاد ماندنی و در نهایت فرار از افکار منفی.
نشستم کنار بخاری و کف پاهایم را چرب میکنم. یادم می آید قرار بود بک مطلب برای یک مجله بنویسم پاک از یادم رفت.
تمام فکرم را پروژه جدید پر کرده که زمان درخواستش کم مانده و من هنوز نگرانم که ارگان ما آیا ظرفیت اجرای طرح را دارد یا نه، ولی ناگهان مسائل شخصی ذهنم را پر میکند، خیلی وقته از ایوان خبری نیست تقریبا ده ماهه ندیدمش، امروز نتوانستم بروم شنا درحالیکه دلم میخواست، باید دوباره با صاحبخانه جدید حرف بزنم. فردا باید چند جای جدید درخواست کار بدهم. پسرعموها در راه قاچاق اند و نگرانشانم. پاهایم را چرب میکنم….

Advertisements