من الان میخوابم و تو داری تو تاریکی قدم میزنی که از پوچی بگذری چه میدانم شاید از من و پوچی باهم بگذری.
شاید هم تو نگذری فقط رد شوی و این منم که قضاوتم چیز دیگریست. برای من دوری دوریست فرقی نمیکند دلیلش چه باشد. دوری مرگ هستی نزدیک است هر چه در نزدیکی بود در دوری تار و مار میشود.
من هم میگذرم. این روزها هم. تو هم. ما همه. و چقدر دلم این روزها کودکیست که در هوای سرد پائیزی تابی را در گوشه حیاط خلوت خانه آرزو دارد. در اوج نقطه ارام تنهایی، باد سرد زیر آفتاب پاییز صورتم را سرخ کند و برگ های زرد تنها کسانی باشند که با من حرف میزنند…

Advertisements