وقتی میبرمش مهد کودک ازش قول میگیرم که در راه ازم نخواهد که بغلش کنم، قول هم میدهد ولی فایده ندارد. دست هایش را باز میکند جلوی پاهایم می ایستد به من میچسبد و بالا نگاه میکند، میگوید مادر جان مره بغل موکونی؟ من چه جوابی میتوانم داشته باشم؟ همه آن اگر و بایدها که برایش در خانه می بافم وقتی چشم تو چشم میشیم انگار اصلا قول و قراری نداشتیم من و این پدرسوخته.

پشتش میکنم. مثل مادر بزرگم که مارو در کودکی به پشتش سوار میکرد. حالا یاد گرفته اگر میخواهد طولانی مدت ان بالا باشد باید محکم دستاشو حلقه کنه دور گردنم، و برایم شعر بخواند، به انگلیسی شعر میخواند، خیلی از کلمات را هم فقط ریتم اهنگش را بلد است و اصلا خود کلمه را نمیگوید ولی ریتم را تا اخر میرود. منم همراهی میکنم بعضی جاها رو. یک روز که خودش مهد بود رفتم همه کارتون هایی که شعر دارد را گوش دادم و شعرهایش را حفظ کردم. من در این لحظه در حال و اینده و گذشته غرقم و او فقط کودکی میکند، چقدر دلم میخواهد مثل او کودک باشم. از وجودش هر لحظه سپاسگزارم، وقتی بغلش میکنم یا وقتی به پشتم سوار است میخواهم آن لحظه آن حس آن خوشبختی را قابش بگیرم بزنم به دیوار همیشه جلوی چشمم باشه. 

Advertisements