تو سرما اون بالای بالای پله ها یک نیمکت دو نفره چوبی بود هوا انقدر سرد بود که ادم دلش نمخواست بشینه رو نیمکت و سرمای چوب از ماتحت الی مغز استخوان سر ادم سیخ بکشد ولی چاره نبود. جایی جز ان فراهم نبود. آنجا نشستم و شروع کردم به حرف زدن گفتم هیچگاه زندگی آنقدر سخت نبوده که آرزوی بازگشت به گذشته را در من تا این حد قوی کند، دریا آن دور موج آرامی داشت. سکوت حکمفرما بود، یادم نمی آید صدای آب میامد یا نه ولی الان تو ذهنمه صدای آب. من همیشه از شکایت کردن میترسیدم، چون میدانم بار منفیش تاثیر خوب نداره فکر کردم خودم را خیلی ضعیف نشان دادم شایدم اینطور باشد. اما حس دیگری این روزها در پس زمینه ذهنم موج میزند، دور و نزدیک میشود و من قشنگ احساس میکنم به آرامشی که میخواهم رسیدم، حتی چند وقت قبل یک هفته کامل همان حس را تجربه کردم همه چیز خوب نه عالی بود. میدانم که همه چیز دارد زور آخرش را میزند درست مثل وقتی که به اخرهای سربالایی رسیده باشی حس میکنی توان یک قدم برداشتنم نداری ولی ناگهان میبینی بالای کوه هستی و آنطرف آن پایین آفتاب است، نهر، سبزه و صدای پرندگان. با تمام وجود درک میکنم که زمستان دارد می رود و من دوباره اوج میگیرم. 

Advertisements