دیگر نمیشود فاصله ها را پنهان کرد


فکر میکنم زندگی ماشینی سخت شده، تحمل بار همه مسولیتهای زندگی به تنهایی نفس ادمی را میکشد، همین است که مردم به ازدواج فکر میکنند به اینکه دونفری زندگی را برای یکدیگر اسانتر کنند. ادم ها به تکیه گاه واقعی عاطفی نیازمندند بیشتر عقده ها از کمبود عاطفه است، ازدواج یعنی پناه میبرم به تو از همه ادمهای اطراف که نمیتوانند برایم تو شوند.

فکر میکردم به این حداقل درک رسیده باشیم که دیدمان نسبت به خیلی مسایل چیزی شبیه جد بزرگوارمان نباشد، اما بسیاری جماعت دور و بر من هنوز با معیارهای زمان پدربزرگ مان ازدواج میکنند که در کوه های هزاره جات زندگی میکردند و تقریبا همه چیزشان همانجا از تولید به مصرف بود و نیازی به دنیای بیرون مگر در موارد خیلی ضروری نداشتند. نمیدانم چرا انقدر محکم چسبیده اند به افکار قبیله ای و میخواهند پیشرفت جهان و تکنولوژی را  که مثل خوره افتاده توی زندگی های شخصی ادمها و به تعقیف در جامعه و همه چیز را میبلعد و همه سیستم ها را از نو می افریند نادیده بگیرند؟

وجود این ادمها در اروپا که مثل مادربزرگ من در کوه های هزاره جات فکر میکنند عجیب است، شایدم مایه تاسف باشد. تازه افتخارشان هم این است که همه معیارهای خوبی همان جامعه درب و داغون که عاری از سواد و به تعقیب ان فرهنگ است را دارند. افتخار به نام پدر و پدربزرگی که یک زندگی عادی را گذرانده اند بد نیست اما بدی اش تابو ساختن انها است. گذشته زمان من دختر یا پسر فلانی ام… گیرم که پدر تو فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟

چقدر فاصله گرفته ایم، دیگر نمیشود فاصله ها را پنهان کرد.

Advertisements