دغدغه های پست


این روزها انقدر مصروفم، مصروف رساندن سرهای مردم به در خانه هایشان، سرهایی که تا اخر گردن فرو رفته توی زندگی من و گاهی همانجا جا میماند، مجبورم برسانم میگم ممکنه بخواهند بکننش توی یک زندگی دیگه. البته این هم هدیه است از اطرافیانی که نمیشود انکارشان کرد، وگر نه من که نمیگذارم کسی در مسایلم انقدر فرو برود.

انگار ملت حال میکنند، به نوعی بهشان حق میدهم در این شهر که پر از یکنواختی است و گم شدن، خبرساز شدن به هر نحوی خودش یک هنر در ایجاد سرگرمی برای دیگران است، برای ان ادمها که سرشان یکسره در فیسبوک است و ازین پلت فرم نه تنها برای مسایل حرفه ای کاری بلکه برای ارتباطات خاله زنکی استفهاده بهینه میکنند.

من لبخند میزنم، سکوت میکنم، عده ای را مودبانه خاموش میکنم و به عده ای هم محل سگ نمیدهم.

پ.ن: از آن طرف تازگی ها فهمیدم ان یک عده از فامیل های نزدیکی که پارسال همه شان را بلاک کرده بودم و فکر میکردم فهمیده اند که واقعا برای من مرده اند، نا امیدم کردند. یک ذره امید اندازه یک پلانکتون که امید داشتم اینها ادم میشوند را هم دریغ کردند.

Advertisements