بعد از دو روز تحمل هوای بارانی بلاخره امروز عصر طاقتم طاق شد. چترم را برداشتم رفتم بیرون.

سه ساعت رفت و برگشتنم به خانه شد.

با دوستی که قرار داشتم، چای خوردیم. گفتم که این روزها کاملا حالم دگرگون است یک چیزهایی میخواهم که خودم هم نمیدانم. نمیدانم چی حالم را خوب میکند که همان را طلب کنم.

دوست گفت ریلکس مای دیر!

به چشماش نگاه کردم دیدم که من دارم برای کی میبافم؟ همدیگر را درک نمیکردیم اما حداقل کار خوبش این بود که به حرفهایم گوش داد و معذرت خواست از اینکه نمیفهمد.

لبخند زدم و گفتم بخشیدم.

به چای خیره شدم و اشک ریختم و دوباره دلم هوای مادرم را کرد. دوستم بالای سرم ایستاد سرم را نوازش داد و من گریه کردم انقدر که ارام شدم.

وقت خداحافظی هنوزم من ابری بودم نتوانستم بخاطر گوش سپردن به دلتنگی هایم ازش تشکر کنم ولی حالا فکر میکنم که چقد خوش شانسم که این سر دنیا با اینکه ادمها زبانم را درک نمیکنند باز کسی مستمعم هست و همچین ادمی سر راه منم قرار گرفته.

آره باید بخاطر حداقل ها خوشحال بود.

 

 

1 دیدگاه برای «»

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s