چهار سال گذشت.


سر میز دو نفره تنها نشسته بود و غذای مانده دیروز را که گرم کرده بود با بی میلی میخورد. همانطور که روی تایم لاین تویتر تک خبرها را مرور میکرد با یک تکه گوشت مرغ  در بشقابش ور میرفت.

فکر میکرد چه بنویسد که صدایی شنید: امروز سالگرد ازدواج ماست…

جا خورد. یعنی چند سال از ازدوج اش گذشته بود. چه بی خبر! گذشت زمان باور نکردنی است اعداد را تند و تند کنار هم میچیند و با لبخند سردی از کنارت میگذرد. طوریکه نمیدانی جواب لبخندش را تبسم کنی یا اخم. یک لحظه چشمانش را بست و رفت به چهار سال قبل، همان روز در آینه ارایشگاه خود را خوشبحت ترین دختر روی زمین میدید که در لباس سفید دستان مهربان ترین مرد زندگی اش که عشق را به او هدیه داده بود جلوی  حاضرین در تالار  گرفته بود تا همه سفید بختی اش را هورا بکشند و پایکوبی کنند…

خودش را با حالایش مقایسه کرد، تکانی خورد نفس عمیقی کشید و سعی کرد شانه هایش را بالا بدهد و گفت: پس چرا برای من کادو نخریدی خوب؟ شوکه شده بود، نه ازینکه چهار سال به همان سرعتی که فرشته زمان اعداد را کنار هم میچیند، گذشته بود. بلکه به خاطر تفاوت فاحشی که در خود ان زمانش و اکنونش میدید. خاطرات، پستی ها و بلندی ها، ارزوها، اهداف توقع ها چه خواستن ها و چه شدن ها… غرق در همه انها بود که شنید: امروز دلت نمیخواهد غذا بخوری. دید هنوز تکه گوشت را در بشقاب چپ و راست میکند. آهی کشید و نوشت: روز جهانی اهدا خون مبارک!

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s