آن سوی واقعیت ها


آن سوی واقعیت های زندگی آدمها یک سری واقعیت های دیگه نهفته است که ما حالا به هر دلیلی نمی بینیم. شاید هم خوبه که نمی بینیم، چون اگر ان واقعیت ها دردناک نبودند پنهان نمیشدند.

زندگی ادمها شده مثل یک نمایش، کسی از وضعیت به هم ریخته و پر اضطراب پشت صحنه خبر ندارد، مردم فقط نتایج روی صحنه و های و هوی و تبلیغات تماشاچیان را می بینند.

یادم می اید که یکبار کسی برایم در فیسبوک پیام گذاشت: نمیدانم که شما چکار میکنید انقدر خوشبخت هستید، به من هم یاد بدهید چگونه میتوان خوشبخت بود.

فهمیدم که چقدر ادمها عقل شان به چشم شان است، نه اینکه من بخواهم حقیقتی درباره زندگی ام را پنهان کنم اما مطالبی که در فیس بوک نشر میکردم، عموما مسایل مثبت است، مثل اغلب کاربران دیگر که خوشی هایشان را نشر میکنند. اگر اینطور نبود بهش نمیگفتند کتاب چهره!

زن ها برای اینکه اینکه در افغانستان، موفق باشند زحمتی شاید چند برابر میکشند برای اینکه هم زندگی کنند و هم به حداقل خواسته های دومی خود برسند. همین زنهای تحصیلکرده را میگویم، همین ها که می شنویم در فلان رشته درس میخواند، به فلان کشور پناهنده شده و دانشگاه میخواند. بورسیه گرفته، رییس فلان موسسه شده. همین ها قسمت های دردناک زندگی شان سیاه و کبود است. انقدر سیاه انقدر کبود که حتی گاهی خودشان هم جرات مرور کردن خاطراتشان را ندارند. زن هایی که نمیشود روی تابوهایی که میشکنند قیمت گذاشت.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s