یک سرنوشت


محله جدید که زندگی میکنم چقدر دلگیره، اصلا مهاجرت همش دلگیره. یک همسایه افغان و یک سفیر بازنشسته ایتالیایی تنها کسانی هستند که میشناسم.
از مهاجرتم به سوئد بیش از یکسال گذشت و انقدر فشارها متحمل شدم که احساس میکنم بیست سال پیر شده ام.
پسرهای همسایه من و اتیلا را به صرف آش رشته دعوت کردند انقدر دلتنگ بودم که از پیشنهاد مهمانی لبخند بر لبانم نشست. وقتی رسیدم یک دوست جدید را معرفی کردند. معمولا اینجا اولین سوالهایی که از افغانستانی ها بعد از معرفی میپرسی اینها هستند؛ چند ساله اینجایی؟ قبولی داری؟ خانواده ات کجا هستند؟ کی فوت کردند، در کدام جنگ، در کدام دوره؟ از کجا امدی؟ چرا منفی خوردی؟ چند تا؟
و امین نوری از ان سرنوشت های شنیدنی داشت از انها که بعد از شنیدنش فقط میتوانی آه بکشی و به نقطه ای دور خیره شوی و حس عجیب سرگردانی هر چه سنگین تر تو را فرا بگیرد.
امین گفت من بیست و یک ساله هستم تا حالا دو تا جواب منفی از کشور سویدن گرفتم، پنج سال پیش خانه را از ایران با هزار دلیل که برایم هیچ راه چاره ای جز فرار نمانده بود ترک کردم.
اینجا من را در حوالی 17 سالگی 19 ساله کشیدند این شد که راه برای سرگردانی من و جواب منفی اداره مهاجرت به بهانه زیر سن نبودنم آسانتر شد و اکنون پنج سال است که من بی سرنوشت هر روز به امید فردایی که ارزو میکنم از امروزم بدتر نباشد میگذرانم.

انجا در افغانستان دولت انقدر بی مسئولیت هست که برای کوچکترین تصمیماتش اختیار ندارد چه برسد که جان ما شهرواندانش را طبق قانون حفظ کند.
یکطرف دیگر مردم کشور در کنار ضعف صلاحیت اجرایی قانون، درگیر بسیاری سنت های خرافی و تعبیر اشتباه دین و نفوذ بیش از حد عالمان دین در خصوصی ترین مسائل زندگی شان هستند.
یکی از همین به اصطلاح عالمان، از همان ها که از دین نان شب اش را در می اورد. بعد از خواندن مصاحبه امین نوری در روزنامه جامعه باز  او را تکفیر کرده. تکفیر! به همین راحتی که میگویی، حکم مرگ یک نوجوان که در کشورهای دیگر به اسم «آینده ساز وطن» یاد میشوند را صادر کرده است.
او که وقتی شب به خانه برمیگردد فرزند جوانش پیش پایش به احترامش می ایستد نمیداند چه حسی دارد مادر نگران امثال امین نوری وقتی فرزندش نه در اروپا پناه داده میشود نه در افغانستان امنیت دارد و نه در ایران جای  دارد.

image

وقتی کابل بودم با خودم میگفتم همینجا بمیرم حاضر نیستم دیگر پناهنده شوم از خاطرات تلخی که در ایران داشتم چهره غربت برایم کاملا خاکستری و تیره بود. میترسیدم. من مسئول فعالیت های اجتماعی خود در کابل بودم اما تنها مسئولیت من در برابر ان سیستم پر از نقض و فاسد کافی نبود و نیست. گویا بخشی از سرنوشت من هم این بود که در استکهلم شنونده سرگردانی های بی پایان و سرنوشت مبهم  مهاجرین کشورم باشم و آه بکشم. 😦

Advertisements

2 دیدگاه برای «یک سرنوشت»

  1. دوست عزیز با اینکه ایرانی هستم احساس میکنم بخوبی حرفت رو درک میکنم. بنظر من مشکل اصلی در تحمیلی بودن تابعیت است. یعنی شما چون در افغانستان بدنیا آمده‌اید نباید لزوما تابع دولت فعلی افغانستان شناخته بشوید. حتی اگر شما مردم افغانستان را دوست داشته باشید، حتی اگر خود کشور افغانستان را بیشتر از هرجای دیگر دوست داشته باشید، ربطی به این ندارد که شما مجبور باشید به شهروند دولت اسلامی افغانستان بودن. من و شما نباید مجبور باشیم به داشتن یک پاسپورت بی‌ارزش و اجبار به ماندن در جایی فاقد شانس پیشرفت، فاقد فرصتهای شغلی، فاقد امنیت سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و حتی فاقد امکان مهاجرت به هرجایی که بهتر باشد. این یعنی تابعیت تحمیلی:
    https://drario.wordpress.com/2014/04/30/imposed-citizenship/

  2. خوب مهاجر درد مهاجر را خوبتر درك ميكند و براي اين مهاجر سنگ صبور مهاجر دگر ميشود.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s