تولد دوباره مادر شدن من


بالاخره بعد از سه سال و سه ماه و بیست دو روز و بیست و سه ساعت و پنجاه دقیقه از اخرین باری که دیده بودمش دیدارمان تازه شد و من دوباره مادر شدم 😂😂😂 وقتی از پشت بارهای انبار شده که پدرش داشت با گاری های مخصوص فرودگاه میکشید سرک کشید ان لبخند کودکانه، صورت کوچک و نگاه معصومش در ذهنم قفل شد.
این 477 روز را مثل آهویی که از بچه اش دور مانده تپیدم. اول فکر میکردم وقتی بیاد همه چی حل میشه اما هر چه بیشتر از باهم بودنمان میگذرد بیشتر احساس درد میکنم. فکر میکنم چه درد عظیمی بشود وقتی بیست سال از این خاطره تلخ زندگیم بگذره. هنوزم وقتی شبها خوابم و نفس میکشد باور نمیکنم صدای نفسهای پسرم در فضای اطرافم میپیچد.هنوز صبحها وقتی بیدارم میکند و میگوید غذا میخواد با آن احساس بیگانگی خاصی که میکند انگار خنجری شیرین به قلبم میخورد. خوشحالم ازینکه در بین دستانم است و غمی سنگین بخاطر روزهایی که نمیدانم بر او چگونه گذشت روی دلم مینشیند. ایمان اوردم به تقدس مادر بودن، دلم برای سر به زانوی مادرم گذاشتن یک ذره شده.
سرش را گذاشته روی زانویم و من غرق در دو حس مادر و فرزند بودن همزمان خودم، شدیدا دلم آغوش تورا میخواهد که سر بگذارم و دمی آرام آرام نوازشم کنی و من اشک بریزم.

image

7 دیدگاه برای «تولد دوباره مادر شدن من»

  1. با خواندن اين پستت خيلى خوشحال شدم اميدوارم ديگه هيچ وقت مجبور نشين از هم جدا بشين.

  2. از شبش هم بنویس که بعد از 477 روز پدرش روهم دیدی از خاطرات شب اول بعد از 476 شب تنهایی، از اینکه چه حسی داشتی بعد از این همه مدت و از رفتار همسرتون از اینکه اون این روزها و شبها رو چگونه گذاشتنده. لطفا بنویسین

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s