دیدار


قطار ساعت ۱۱ میرفت و باز دیر شده بود با عجله به سمت ایستگاه رفتم اما ناگهان متوجه کسی شدم از دور از پشت سرش شناختمش فقط قدش کوتاهتر به نظر میرسید. قطار را فراموش کردم. نشست در ایستگاه اتوبوس، دویدم و روبه روش ایستادم.

وارث!

سلام علیکی کردیم. و آن لحظه فقط کلمه افغانستان در ذهنم جولان میکرد. تازه فهمیدم که چقدر دلم برای جایی به اسم وطن تنگ شده.

اوه  او دختر تو اینجه چی میکنی؟ با همان لهجه کابلی اش بردم پل سرخ و باغ بالا و دارالمان و برگرداند.

باید حتما در غربت باشی تا کرخی بعد از دیدار کسی که زهر شیرینی به اسم وطن را در ذهنت تزریق میکند را حس کنی. سکوتی عجیب فضای ذهنت را فرا میگیرد و تا چند دقیقه اصلا نمی توانی بفهمی که به چه فکر میکنی، همه چی پراکنده است و انگار کسی در ذهنت چنگ میزند به هر قسمت از سلول های مغز تا هر چه در ان پستوها به اسم خاطره پنهان شده را جلوی چشمات تداعی کنه.

 

 

 

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s