نقاهت


هنوز چشمهایم را میبندم سرم گیج میره. تاثیر سرما خوردگیه.

اما برای اینکه روی چهره و صداش بیشتر دقت کنم تا بهتر یادم بیاد مجبورم چشمهایم را ببندم. امشب ارام بود. حس کردم وقتی باهاش جلوی جمع حرف میزنم خوشحاله ازینکه به بقیه نشانم بده و طوری رفتار کنه که من را داره و داشتن من نقطه قوته براش. نگران کننده است.

مطلبی از استیون هاوکینگ درباره سیاه چاله ها را ترجمه میکنم و میخوانمش. دوباره صداش می پیچه توی گوشم. ترجمه را تعطیل میکنم و دوباره مو به مو خاطراتی که باهم همین یک ساعت قبل داشتیم را مرور میکنم. حرف هایی که بمن گفت. کارهایی که برای خوشحالی من انجام داد.

تصمیم دارم  ازین به بعد ساعت ۱۲ شب بخوابم. کمتر بخوابم. سعی میکنم که روی پریزنتیشن ام کار کنم که قراره چند روز بعد ارایه بدم اما اصلا امادگی ندارم گذاشته بودمش برای این هفته این هفته هم که سرماخوردگی امده سراغم ول کردنی هم نیست. راست میگفتن که تو غربت درد بیشتر و عمیقتره! کابل که بودم انقدر خوشحالی زیاد داشتم که وقت فکر کردن به این دردها را نداشتم اصلا.

امیدوارم که اخر هفته وقت برای حفظ کردن چهارکلمه داشته باشم 😦

 

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s