توهم


امروز تو فروشگاه مواد غذایی محل زندگی ام میگو دیدم

میگو را هیچ وقت دوست نداشتم نمیدانم چرا من ازین حیوان توقع دارم ک وقتی می پذمش مثل ماهی نرم باشه و تو دهنم اب بشه.

میگو که میگم یاد هشت، نه سالگیم می افتم.

یک حیاط خیلی بزرگ ، البته به وسعت دید من در کودکی! دو طرف حیاط باغچه های بزرگی بود و تو هر گوشه باغچه درخت های انار بلندی که زیر سایه هر درخت میشد مهمانی به پا کرد. تاب بسته بودیم به یکی از درختها. وسط حیاط بزرگ ما یک حوض اب همیشه خالی بود. مگر اینکه مهمانی یا ختم و نذر بشه.

سه طرف حیاط اتاق های به هم وصل شده بلندی که باز هم به نسبت دید بچگی من انتها نداشت و هنوزم در تصوراتم خیلی بلند و بی انتهاست.

کاملا یک خانه قدیمی. آخ که چقدر دلم هوای بچگی ها و تابستان و پاییزهای ان خانه را کرد. چندین بهار را با شکوفه کردن گل های درخت انار و تابستان ها با سایه درختاش و اول پاییز با انار های ترش و شیرین و در نهایت برگ های زرد انبوه زیر درخت که مادر هر صبح جارو میکشید و زمستان را با لختی درختها و ادم برفی روی ان حیاط بزرگ تجربه کردم.

یک درب بزرگ چوبی که زنجیر می انداختیم بهش و قفل اش میکردیم، بجای زنگ یک دستگیره حلقه ای و یک دستگیره به شکل دست داشت که می کوبیدیم به در تا صدای در را بشنوند. بعدها بابا زنگی که صدای بلبل میداد نصب کرد به در.

رو به روی خانه ما خانه پریسا بود، در یک خانه ساختمانی دو طبقه زندگی میکردند همیشه پنجره رو به حیاط خانه ما باز بود و پریسا از انجا ساعت ها به بیرون نگاه میکرد. هیچ وقت ما با هم همبازی نبودیم. همیشه این حرف بود که پدر پریسا زمان شاه دولتی بوده، برای ما ده شصتی ها هم ساواک خیلی مقوله وحشتناکی بود گاهی میشنیدیم که بچه های محله برای اینکه پیاز داغش را زیاد کنند می گفتند پدر پریسا ساواک بوده به همین خاطر دخترشو اجازه نمیده با ماها بازی کنه. اما من میگفتم شاید هم بخاطر اینکه خانه اش قشنگه مغروره و با ماها بازی نمیکنه.

حتی گاهی فکر میکردم پریسا شاید پا نداره. که همیشه از پشت پنجره شاهد ماجراهای بیرون هست ولی شریک نمیشه.

بعدترها بابای پریسا شروع کرد به کار کردن یک فرغون برداشت توش میگو میفروخت. وقتی عصرها برمیگشت من میرفتم میگوهاشو ببینم.

چند وقت طول نکشید. ان زمانها نمیفهمیدم چرا. فکر میکردم شغل است دیگر. بابای من لوازم التحریر می فروشه و بابای پریسا میگو! تازه اون بهترم هست چون داداش بزرگم همیشه میگفت میگو آدم را خیلی باهوش میکنه و من با خودم میگفتم خوش بحال پریسا به تحمل بوی میگو می ارزه بجاش ادم باهوش میشه.

بعدها دیگر همان کار را هم نکرد. پیرمرد مدتی در خانه جیغ میکشید. همه میگفتن دیوانه شده. اخرش هم یک روز مرد.

الان که میگو را می بینم. یاد پدر پریسا می افتم اما الان حس ام متفاوته. من فکر نمیکنم پریسا دختر متفاوتی بود یا مغرور یا پا نداشت. از خودم می پرسم خدا میداند چقدر پریسا ارزوی بازی و تجربه زندگی در حیاط خانه ما را داشت. پدر پریسا ادم فهمیده ای بود احتمالا همان که همسایه ها میگفتند درست هم بود، او مخالف نظام جدید بود، شاید برای خودش ادم مهمی بود زمان شاه و حتی فکر میکنم به همان خاطر بیکارش کرده بودند به حدی که به میگو فروشی روی اورد و در نهایت انقدر از درد جیغ کشید که مرد. ولی هیچکس درک نمیکرد. نه پریسا را نه پدرش را.

بعد مرگ پدر پریسا، انها  ان خانه را سریعا ترک کردند و پنجره اتاق پریسا برای همیشه بسته شد. سالها بعد هم خانه ما هم خراب شد و دیوارهایش ریخت و غیرمسکونی شد، درختهای انار خشک شد و دیگر جز سکوت و آن درب چوبی ایستاده چیزی از آن همه زندگی نمایان نبود.

 

 

Advertisements

3 دیدگاه برای «توهم»

  1. شاید بخاطر اینکه خانه اش قشنگه مغروره و با ماها بازی نمیکنه…

    شاید هم خوبه آدم همیشه بچه باشه. شاید. نمیدونم. ممکنه یک ساعت دیگه نظرم عوض بشه…

    نمیدونستم ایران زندگی میکردی.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s