خیلی دورم


الان تعریف حس و حالم مثل دوری است. دوری از خودم انگار خودم فرسنگها جلوتر از من ایستاده و به سمت بی نهایت کوچک و کوچک تر میشود و من دست و پا بسته به محو شدنش می نگرم.

وقتی خیلی دوری خیلی دورتر از واقعیت زندگی میکنی فقط وجود خارجی داری. سه ماه از امدنم گذشت. گاهی خوشحال گاهی غمگین گاهی خسته … اما الان حس میکنم که دور بودم و این دست خودم نبود. هر تصمیمی برای برگشتنم به زندگی گرفتم موقتی بود ورزش کردم موزیک گوش دادم خودم را با کتاب خواندن مصروف کردم اما باز حس میکردم مثل ادمی که روی اب است در حال غرق شدن هستم. اصلا با خودم نبودم از تنهایی می ترسیدم مدام به فکر فرار از با خود بودن ام بودم.

تا همین دو سه روز پیش که حس کردم دارم تو لجن زندگی میکنم یک حالت بی خود و بی هدف. من چی میخواستم؟

یک تصمیم!

یک تصیم که من نگرفتم خودش امد به ذهنم خطور کرد و من طرحش را ریختم و عملی اش میکنم. یک صفحه فیس بوکی درست خواهم کرد و انجا از خودم نمی نویسم از تاریخم می نویسم! امیدوارم مقدمه ای باشه برای یک حرکت اساسی تر. یک قدم بزرگتر.

 

1 دیدگاه برای «خیلی دورم»

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s