بدون عنوان بدون دلیل


هنوز گیجم هنوز نمی توانم خودم را با محیط تطبیق بدهم. فکرم همش مشغول ماجرای مهاجرت و پناهندگی به کشور سوید هست. مصاحبه های پی در پی! عادت نکرده ام به فضای کمپ احساس میکنم انجا خفه می شوم. جایی که هستم حتی اینترنت ندارد. شبها کابوس می بینم دیشب خواب دیدم جنگ است و یک عده مسلمان افراطی دو اتیشه من و خانواده ام را دنبال میکنند؛ مسافت خیلی طولانی ای را فرار کردیم قدم به قدم مسیر را در خواب طی کردم نفس نفس می زدم یک جایی که خیلی خسته شدیم برادرم رفت که یک چیزی برای خوردن بپزد من هم رفتم کمکش یک چیزی شبیه ابگوشت می پخت. من ملاقه را گرفتم و شروع کردم به چرخاندش داخل دیگ شوربا. با برادرم ارام ارام درد دل میکردم میگفتم الان که در محاصره هستیم ممکنه که این غذا اخرین غذای زندگی ما باشه و عصر که شد این مردم ما را بکشند؛ برادرم چهره اش نورانی بود و میخندید اصلا نگران و خسته معلوم نمیشد و من اشک از چشمانم جاری بود بهش میگفتم که مجتبی ای کاش من هیچ وقت آتیلا را به دنیا نیاورده بودم که بعد از من زجر بکشد 😦

ناگهان از صدای گریه خودم از خواب پریدم…

ساعت ۹ بود باید فرم عضویت ام  در … پر میکردم. حرکت قطارها را چک کردم یک ساعت به حرکت وقت بود و تصمیم گرفتم دوباره به استکهلم برگردم.

 

Advertisements

1 دیدگاه برای «بدون عنوان بدون دلیل»

  1. ان چیزی که تو را نکشد، تو را قویتر می سازد. (تو مواقع سختی خودمو با این جمله گول می زنم.هه !)

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s