چند قدم با هم رفتیم.


ساعت 12 بود اولین جلسه وبلاگ نویسی این دوره تمام شده بود ظهرای جمعه ی خانه فرهنگ رو دوست دارم فضای سبز و آرام.

گفت من میخام برم از سوپرمارکت چیزی بخرم بیا چند قدمی با هم بریم تا لب سرک و بسته سیگارشو چک کرد: سیگار دارم!؟ لبخند

– اره امروزتو بسه. میگم تو مخارجت چیه در طول روز؟ غذا.. سیگار…

# شراب.

– چای هاهاها

# سیگار. چای. غذا چند تا سفر خارجی

_ ی جوری گفتی سفر خارجی انگار هر روز میری من گفتم مخارج معمولیت .

# خوب سفر خارجی دوست دارم ادم باید حداقل سالی ی بار بره سفر روحیه اش عوض میشه از فکر  این خراب شده در میاد.

_ خوب کلا برو خارج انقد که بدت میاد.

#میرم فرصت پیش بیاد میرم حتما میرم.

_ من که همینجا درس می خونم می مونم کار میکنم دیگه حوصله ی بار دیگه آواره شدن رو ندارم این خراب شده هم که وضعیتش هر روز بدتر از دیروز میشه میدونی من گاهی خیلی نگران میشم اگه جدی بعد از 2014 سر قدرت کنار نیان و جنگ بشه ما که پولی هم نداریم که خودمان را از کشور بکشیم بیرون

# نداریم نمیکشیم. میریم یک گوشه مثل بقیه که سال های قبل جنگیدن تفنگ میگیرم روی شانه میکشیم تا کشته بشیم

_ به همین راحتی؟ من بیشتر از کشته شدن از جنگ و نا امنی می ترسم. آینده پسرم چی میشه

# اونم مثل هزار تا کودک جنگ دیگه اونا چی شدن. افغانستان وضعیتش همینه از هیمنش بدم میاد که ادم نمیتونه یک پلان برای فرداش داشته باشه هر لحظه ممکنه دیگه شرایط این چیزی که هست نباشه.

_ اره. و من خسته از جنگم با اینکه در سالهای جنگ ایران بودم. بیشتر از جنگ، ترس از آوارگی دارم. اگه اینبار مجبور شم وطن را ترک کنم دیگه هرگز بر نمیگردم حتی اگه از آسمان افغانستان طلا بباره. دیگه عمرم را پای وطن نمی گذارم اگه همه چی خراب بشه دیگه من حاضر نیستم کسی باشم که دردوباره ساختنش سهم کوچکی داشته باشم.

_راستی اگه ی وقتی خدای نکرده مجبور بشیم بریم کجا بریم؟

# این همه کشور میریم دیگه

_ ایران که عمرا نمیرم بمیرم ایران نمیرم حتی حاضرم برم پاکستان.

# دیونه ایم؟ این بار میریم غرب

_ من میرم آذربایجان 🙂

# خیلی جای خوبیه به شرطی که بتونی هاهاها

_ میدونی اگه یک بار دیگه مهاجر بشم میخام چی کار کنم؟

#نه

_ من فیلم نامه نویس میشم. یکی از فیلم نامه ها زندگی خودم هست که می نویسم و خودم هم بازی میکنم. فیلم نامه های زیادی درباره زندگی  دردناک دخترهای افغانستانی که دیدم می نویسم.بعدشم رو فرش اسکار ی روزی ملاقاتت میکنم

# هاهاها چه قوه تخیلی. ملاقات روی فرش قرمز هاهاها

_ خوب همیشه عادتمه کم نمیخام 🙂

#  هاهاها رسیدیم بیا بریم سوپر مارکت مهمون من باش

_تشکر سر ظهره میرم جایی مهمان هستم به صرف آشک

# اووووووووه نوش جان پس

Advertisements

3 دیدگاه برای «چند قدم با هم رفتیم.»

  1. امیدوارم که وطنمان آینده روشنی را در پیش رو داشته باشه…ما مردم از دیگرازاسم جنگ هم تنمان میلرزد.

  2. عمه سنگری عزیز سلام

    قبل از هر چیز سال نو را به شما و عزیزانتان صمیمانه تبریک می‌گویم. من محمود صالحی عضو هیئت تدارک جایزه انتخاب بهترین فعالان آنلاین(the Bobs) دویچه وله آلمان هستم. خوشحال‌ام که خبر بدم وبلاگ شما به مرحله نهایی در موضوع «بهترین وبلاگ فارسی زبان» راه یافته. حال وبلاگ شما در کنار ۱۳ وبلاگ دیگر می‌تواند به رای کاربران به عنوان بهترین انتخاب شود. برایتان آرزوی موفقیت دارم و مطمئن هستم در صورت اطلاع رسانی‌تان بسیاری از دوست‌داران از شما پشتیبانی خواهند کرد.

    اطلاعات بیشتر : در این سایت
    https://thebobs.com/persian/
    با احترام

    محمود صالحی

  3. سلام عمه سنگری ؛
    بسیار مطالب خوب و آموزنده را در وبلاگ تان می بینم، و پیش نهاد میکنم که نگاریشات تان را به لهجه افغانی نوشته کنید خیلی بهتر خواهد بود! چون خیلی از هموطان مان لهجه ایرانی را نمی فهمند, و برای درک مطالب تان دچار مشکل میشود؛ دوم اینکه شما یک فرد افغان هستید پس سعی کنید که گفته های تان را با مردم تان با زبان خود شان برای شان باز کیند! مشتکرم ..
    قاسم افضلی

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s