نامه ای به پسرم


امروز سه شنبه 29 حوت 1391

عزیزم دیشب از ساعت سه شب ناآرام بودی در کل دو روزه که نا آرامی دقیقا از زمانی که خاله زکیه دیگه نیامد تا از تو نگه داری کنه و برای همیشه رفت غزنی و من مجبور شدم تا پیدا شدن خاله جدید تورو ببرم خانه خاله فاطمه دختر عموم که همسایه ماست اونام این روزا مهمان داشتند و چون تو یک پسر خیلی آرام و خوشکل و خوش اخلاق هستی فکر کنم مهمونای خاله فاطمه چشمت زدن چون هیچ بیماری نداری فقط بهانه میگیری 😦

دیشب که به خانه بر میگشتم خیلی ناراحت بودم نشستم پشت بخاری گریه کردم چون یکی به من گفت » تو مادری مثلا؟» من ماندم چی جوابشو بدم هیچ جوابی نداشتم با خودم فکر کردم اگه یک روز پسرم یک سوالی شبیه این بپرسه چی بگم؟ اگه پسرم بگه مادر چرا منو ول کردی رفتی سر کار ؟ یعنی آنقدر پول برات مهم بود؟ من چطور خورد خواهم شد؟

هیچ کس احساس من رو درک نمیکنه همانطور که تا زمانی که من مجرد بودم وقتی دیرتر از وقت همیشگی به خانه می رسیدم مادر رو سراسیمه میدیدم تعجب میکردم با خودم میگفتم مادر من دیگه بزرگ شدم. بمیرم برای مادری که فقط میگفت دخترم شرایط خرابه. ولی من نمیدانستم درون قلب مادرم چه میگذره.

حالا که مادر شدم حالا که شبها روسری مو میندازم روی تو که صبح بوی توره بده و وقتی من سر کارم بوی تورو حس کنم می فهمم که مادر یعنی چه. حالا که در تمام زمستان روسری نازک پوشیدم و کسی نپرسید چرا در این هوای سرد روسری نازک می پوشی و من هم جواب ندادم که میخواهم بوی پسرم را بدهد.

آتیلای کبیر من، شاید زمانی تو بتوانی مرا درک کنی که دیگه مادر و پدر تو این وضعیت سخت نباشند وزندگی ما اینقدر سخت به نظر نیاد. من از امروز و رنج هایی که میکشم ناراحت نیستم من از این ناراحتم که در آینده مواخذه بشم. مثل دیشب

نفسم بگذار کمی از وضعیت حالا برایت بگویم، بابا محصل هست تازه الان که تو هفت ماه و بیست روزه هستی ترم آخرشو شروع کرده. بابا لیسانس نداره و نمیتواند کار بهتری داشته باشه و ما باید با همین حقوق دولتی اش بسازیم من هم که قبلا هرات بودم و بعد ازدواج آمدم کابل بعدش هم که تو بدنیا آمدی من با اینکه لیسانس داشتم ارتباطات زیادی در کابل نداشتم به همین خاطر برای شروع کار مجبور شدم که اولین کاری که تقریبا شرایط بهتری داشت را قبول کنم. مخارج زندگی در کابل بشتر از چیزی هست که بابا در دوران تحصیلش بتواند خرج خودش، تحصیلش و ما دو نفر را بده.

روز اولی که رفتم سر کار تو داشتی چهار ماهه میشدی و من خیلی گریه کردم جدایی از تو خیلی برایم سخت بود هنوزم هست. عکست رو گذاشتم روی اسکرین کامپیوتر محل کارم مثل آهویی که بچه شو ازش گرفته باشن می تپیدم روزی چند بار زنگ می زدم خانه تا سرو صدای تورو بشنوم وقتی مریض بودی گریه میکردم حتی به خدا شکایت میکردم. ای عشق تو چه کردی با انسان تمام عمرم یک طرف همین پنج ماهی که با داشتن تو میرم سرکار یکطرف.

همکارام به من میگن از روزی که آمدی سرکار تا الان خیلی لاغر شدی و من فقط لبخند میزنم سختی کار یکطرف و فکر تو یکطرف.

پسرم من مجبورم کار کنم خواهش میکنم تو منو درک کن بوالله قسم اگه شرایط اینطوری نبود من یک لحظه هم حاضر نبودم برات خاله بگیرم و بیام سر کار دلم میخاست لحظه لحظه بزرگ شدنت رو با عشق نفس بکشم. من نرفتم هند چون نمیخواستم ازت دور بشم ترکیه هم نمیرم چون نمیخام تو اذیت بشی و راستش خودم هم دیگه بیشتر از این تحمل ندارم.

امروز  جمله ی » تو مادری مثلا؟»  هر لحظه مثل پتک میخوره تو روحم و منو خورد میکنه. من مثل شیشه میشکنم میریزم اما باز به عشق تو، سرپا می ایستم. من دختری بودم با آرزوهای بلند، هنوزم هستم  خدا تورو به من داد و من همه آرزوهامو فرستادم به آسمان تو تجلی همه آرمان ها و آرزوها و زیبایی های زندگی من هستی من عاشقتم مادرم.

امروز صبح زنگ زدم که کودکستان » صباح امید» گفتن رسمیات شون از سه حمل شروع میشه شیرخوارگاه هم دارن سرویس هم دارند انجا بچه های زیادی هستن وجودشان به من صبر میده به خودم میگم مادرای دیگه ای هم هستن که حس من رو دارن وقتی بچه شونو تحویل پرستار میدن انگار قلب و روحشون رو از جسمشون جدا میکنند هر صبح و تا عصر یک جسم خالی با ذهنی پر از تشویش فرزند را حمل میکنند و من تنها نیستم درد من کم نمیشه اما به خودم امید میدم.

بالاخره تو بخیر بزرگ میشی و این روزها میگذرد » روزی یک روز ز گردون گرفتن مفت نیست، گرچه روزی می دهد از عمر روزی می برد» من و بابا عمرمون رو می فروشیم تا یک آینده بهتر برای تو بسازیم تا یک فرزند متفاوت تربیت کنیم و تحویل جامعه بدیم تا  وقتی که به دفترچه خاطرات عمرمون نگاه کردیم بگیم مفت از دستمون نرفت. من به داشتن تو افتخار میکنم من عاشق چشمای بادامی تو هستم عاشق نفس کشیدنت عاشق گریه ها و خنده هایت و خدا رو شکر میکنم بخاطر تو، تو آتیلای کبیر من تو امید من.

از اینکه مادر امروز خیلی افسرده است و نامه ای به این لحن برات نوشته معذرت میخواهم. حس کردم حتما باید بگم که چی میکشم اما با نوشتن نمیتوانم حتی یک درصد از همه ی چیزی که من واقعا میکشم را منتقل کنم.

بغض سنگینی تو گلوم هست دلم ابری شده اما جایی برای باریدن ندارم  گوشی برای شنیدن جز این وبلاگ. به امید اینکه شاید یک روزی این نامه به دستت برسه.

برای همه رنج هایی که ناخواسته متحمل میشی متاسفم من را ببخش

دوستت دارم

بوس

Advertisements

17 دیدگاه برای «نامه ای به پسرم»

  1. همین مشکلات هستیش که ما زنده ایم. بازم خدا را شکرگذارم از شرایطم و وضعیتم، شاید خیلی بدتر از اینها می تونست باشه.

  2. به خاطر عبدالله جان خلیلی لایک

  3. واقعاً که اشک آدم را در میاره

    ولی خوب باز هم خوشحالم که معنای شرایط بد را به وضوح می تونی بهفمی و درک کنی! خودت را جای دیگران قرار بدی و به اون ها هم به خاطر اشتباهات شون و بی رحمی ها شون نسبت به خودت به دلیل شرایط بدشون کمی هم حق بدی

  4. البته که شاید نتانم درکت کنم چون هیچوقت بچه ای نداشتم اما همین سختی هاست که ادمه میسازه و البته مه همیشه یکی از کسانی هستم که تحسینت می کنم

  5. موفق باشی و خداوند همه فامیلتان را در خوشی و شادی حفظ کند.

  6. واقعا من رو هم به عنوان یک مادر که همدرد تو هستم تحت تأثیر قرار داد. امیدوارم یک روز زحمتهات به نتیجه بنشینند و متفاوت بودن و به قله کمال رسیدن پسر نازت رو ببینی. و من هم
    موفق باشی سمیه جان

  7. عمه سنگرى عزيز!
    چنان با سوز نوشته اى كه، چشم ها را بارانى ميكنى والله! كاش بچه ها كه بزرگ ميشن لحظه اى از اين همه رنجِ والدين را درك كنند. خيلى كمند، بچه هايى كه قدرِ زحمات را براستى بدانند.اما اميد است آتيلا جان تو استثناء باشد.
    اعتماد بنفس تو ستودنى است. « همت بلند دار كه ”عمه” هاى روزگار از همت بلند بجايى رسيده اند» بدرود عمه!

  8. سلام، خواندم و همچنان اشک هایم می ریزد. می دانی من هم مادرم و شرایطی دارم دقیقا مثل شرایط تو، با این تفاوت که تو به وظیفه می روی و من درس می خوانم، تو همراه کسی که به او عشق می ورزی و پدر فرزندت است زندگی می کنی و من در مملکت غریب با اسکایپ و تلفن به خودم و بچه ام دلداری می دهم. همان دلواپسی ها همان نگرانی ها و همان عشق را که در وجودم هست به زبانی ساده گفتی. من هم درست مثل تو اولین روزی که بچه ام به مهد کودک رفت گریه کردم با این تفاوت که بچه من فقط هشت هفته بود که وارد دنیای ما شده بود، تمام راه را تا رسیدن به دانشگاه، بدون توجه به عابران اشک هایم می ریخت. در کتابخانه هم نمی توانستم تمرکز کنم. من هم مثل تو شروع به نوشتن کردم و برای بچه ام نوشتم نوشتم که تمام تلاشم را می کنم که خوشبخت شود ؟؟؟ من هم مثل تو از مهاجرت خسته هستم و می خواهم در همان مملکتی که همه ما آهنگ نارضایتی می زنیم زندگی کنم.
    موفق باشی مادر خوب! مطمئن باش که تو برای فرزندت بهترین مادر دنیا هستی و تا دنیا هست بهترین مادر دنیا خواهی بود. اینجا مادران یک عبارت خیلی خوب برای یکدیگر دارند و همیشه می گویند: You are the only one who knows what is best for the baby, so do not worry you are the best.
    و من هم به تو می گویم هیچ نگران نباش تو بهترین هستی تو تنها کسی هستی که صلاحیت داری بهترین شرایط را برای بچه ات تشخیص بدهی. راست گفتی عشق مادر را فقط یک مادر درک می کند. چیزی که همه ما در زمان مجردی از آن غافل بودیم.

    پابرجا، همیشه عاشق، و پیروز باشی!

    معصومه

  9. نوشته زیبایی بود.همین کارارو مادرا میکنن که بهشت زیر پای مادران هست

  10. تشکرخانم رضای عزیزازکارهای پرتلاش ونوشته بسیاربسیار جذاب تان دروبلاک نویسی .واقعا وقتی این نوشته ات راخواندم دلم راعقده گرفت نزدیک بود اشکام جاری بشه باز هم دوروپیشم درکافی نت شلوغ بود خودم راکنترول کردم. همصنفی عزیزم خانم رضای سنگری به امید هرچه موفقیتت . دوست نابخشیدنی تان کریم بهروز. my mail:kb.behroz@yahoo.com

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s