راستشو بگم؟


روز چهارشنه رفتیم جلوی دفتر یوناما در چهار راهی زنبق – کابل.
بیست تا گل سرخ بردیم به اعتصاب کننده ها تقدیم کنیم به پاس زحمت ها و رنج هایی که متقبل شده بودند.
دیروزش که رد شده بودم سایه بان داشتند فردا صبحش تعدادشان خیلی کم بود اما چهارشنبه ظهر که ما رفتیم بیشتر از 70 نفر بودند.
گفتند دیروز پلیس ها سایه بان را پایین اوردند به خاطر امنیت!
همانطور که حدس می زدم خیلی ها به دیدارشان رفته بودند هر کسی نظر به هدفی که داشت.
وقتی دستی به سویم دراز شد و من گلی را به سمتش بردم دوستم در گوشم گفت این کاظم وحیدی است.
تا حالا ندیده بودمش
لبخندی زد
من هم با لبخندی جوابش را دادم.
اما هزاران سوال بود آن لحظه در ذهنم. یک غوغای فیس بوقی. یک بار عکسش او همراه چند فعال مدنی دیگر را دیده بودم در فیس بوک در دفتر انوری- همانی که بسیاری او را مسبب فاجعه افشار میدانند و مردم به همین خاطر ازو متنفرند. و باز یک پست دیگر در ذهنم مجسم شد که اینها به دادخواهی از شهدای افشار و جلوگیری از پخش مواد مخدر بین مردم هزاره توسط انوری به انجا رفته بودند. و باز هم پست دیگری که خود انوری نوشته بود و خود را بری از این همه تهمت خوانده بود.
گل سرخ را به دستش دادم و در ذهنم بین درستی پست اول و دوم معلق بودم.
لبخند سردی بر لبم نشست گاهی بخاطر اینکه اگر او برای منظور دیگری پیش انوری رفته من پشیمانم از دادن این گل و گاهی برای اینکه اگر بخاطر دادخواهی رفته شایسته ی تقدیر است.

1 دیدگاه برای «راستشو بگم؟»

  1. عمه سنگری جان کاظم وحیدی پیش انوری نرفته بود شما اشتباه گرفته اید. کسی که پیش انوری رفته خانم حیدری بود نه کاظم وحیدی….. برای آگاهی بیشتر بگویم که کاظم وحیدی کسی بود که همان گب را افشا کرده بود.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s