نا گفته های من


چند روزه که وارد صفحه مدیریت میشوم و هر چیزی که در ذهنم است پرواز میکند
یک عالمه نگفته دارم برای این وبلاگ
کاش میشد یک دل سیر با کسی که به حرفهایم گوش بدهد درد دل کنم. دلم میخواست جور دیگری باهاش صحبت کنم مثل یک زندانی اسیر شده که فردا قرار است اعدام شود و راحت میتواند همه انچه که در دل و ذهنش است به زبان بیاورد و دیگر کسی نیست که او را قضاوت کند یا قضاوتش مهم باشد.
یادداشت: امیدوارم که روزی پسرم مطالبم را بخواند مطمئنم آنقدر دوستم خواهد داشت که تمام مطالبم را بخواند نمیدانم آنوقت درکش از مادر چگونه خواهد بود اما ای کاش احساس امروزم را می توانستم اینجا برایش حک کنم.

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s