گاهی …


امروز بی خود دلم گرفته شاید بخاطر اینه که بعد از چندین وقت امدم سر کار و نشستن پشت میز خسته ام کرده، شاید هم بخاطر خبر نچندان خوشی است که بهم رسید دختری را که میخواستیم برای داداشم خواستگاری کنیم دیشب نامزد شده بود!!!
شاید هم بخاطر آرزوهای دور و درازم است به درازی راهم از دشت برچی تا وزیر اکبر خان برای رسیدن به دفتر کاری گاهی فکر میکنم همه چیز خیلی دور است و دستم به انچه میخواهم نمیرسد
اما اولین روز کاریم در سفارت کره جنوبی چندان بد نگذشت چاشت هم مهمان دو دیپلمات کریایی بودم به صرف خوراک دریایی یکم برنج هم داشت نمیدونم چی میخوردم فقط میگو هایش را میشناختم بقیه شان را با شاخ و دم قورت میدادم 😦

3 دیدگاه برای «گاهی …»

  1. شاید به خوردن غذای قوما عادت نداری////

  2. نوش جان .. خیلی وقتا آدم فکر میکند که همه چیز دوراست ولی چند وقتی که بگذرد تازه می فهمد چیزی که دور بوده … دیگه درو نیست تازه گذشته.

  3. متاسفم و امیدوارم همیشه موفق باشید،راستی کار جدیدت بازم تبریک باشه امیدوارم هر روز از موفقیتهای بیشترت خبر دار شوم.

نظر شما در مورد این نوشته چیست؟

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی یکی از نمادها کلیک کنید:

نماد WordPress.com

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس گوگل

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. خروج /  تغییر حساب )

درحال اتصال به %s